خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت پنج

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت پنج

_لامصب زده ترکونده

امیر نگاهی به چراغ ماشین انداخت و نوچ نوچی کرد:

دنیا دستشو تو هوا پرتاپ کرد:

_خا توام، الکی الکی دو برابر پول چراغ ماشینت گیرت اومده دیگه زر زر نکن

شقایق تکیشو از ماشین گرفت و با حرص جیغ زد:

_درست صحبت کن با شوهر من

دنیا به من اشاره کرد و گفت:

_بهش بگو ببنده

عصبی به دنیا اشاره کردم ساکت باشه، امیر شقایق و گشید یه گچشه و سعی کرد ارومش کنه، کلافه پاهامو تکون دادم:

_بریم دیههه، واستادیم چیکار کنید اینجا؟

امیر سرشو تکون داد و شقایق و که بغ کرده بود سوار ماشین کرد

مام سوار شدیم
نگاهی از اینه بهمون انداخت و بعد رو به شقایق گفت:

_خانومم کجا ببرمت؟

دنیا با ذوق گفت:

_حجله

زدم به بازوش که جیغش رفت هوا
بعد خودم لب به سخت باز کردم:/

_بریم من یه رستوران بلدم خیلی خوشگله

ادرس رستورانی که با علیسان رفتم و دادم و امیر با مسخره بازی تا اونجا مارو برد

..
همه از ماشین پیاده شدیم، دنیا دستی به شکمش کشید و با ذوق گفت:

_اخ جون غذاااا

_ارام باش گامبو:|

محلم نداد و زود تر از ما رفت داخل
امیر نگاخی به ما دوتا کرد و گفت:

_شماهام برید داخل من میرم ماشینو پارک کنم بیام

دست انداختم دور گردن شقایق و همونطور که میرفتیم داخل رو به قیافه بغ زدش گفتم:

_حالا تو چته؟

عصبی گفت:

_یه روز این ماشینو سپرد دست من امیر، زدم درب و داغون تحویلش دادم

_اجگال نداره عجقم بزلگ میشی جاقت میره

با خنده گفت:

_تورو خدا عین ادم حرف بزن حالم به هم خورد

رفتیم سمت میزی که دنیا نشسته بود و کنارش نشستیم
شقایق روشو برگردوند سمته منو دنیا با بی خیالی زد به باسنه مبارکشو بلند گفت:

_به تهمممم که محل نمیدییی

منو شقایق هم زمان بلند گفتیم:

_هییییییس

صدای خنده پر عشوه ای باعث شد سرمونو به سمتش برگردونیم

شقایق با دهن باز گفت:

_این دو تا؟

بلند گفتم:

_هوووف

دنیا گفت:

_این دختره کم مونده بکشه پایین بگه بیا تمومش کن لنتی

رومو برگردوندم:

_نگاهشون نکنین حوصله ندارم

شقایق سرشو انداخت پایین ولی دنیا شروع کرده بود دختررو اباد کردن

امیر که اومد کنار شقایق نشست، لبخندی بع شقایق زد و بعد روشو سمت ما برگردوند ولی با دیدن قیافه پکر منو قیافه جمع شده دنیا لبخندش جمع شد:

_چی شده؟

دنیا زیر لب گفت:

_هنوز چیزی نشده ولی اگه جلو گیری نکنیم ممکنه علی ضربه زند، اون یکی ناله کند

جلو خندمو گرفتم و گفتم:

_مار از پونه بدش میاد جلو چشمش سبز میشه قضیه ماست
امیر که معلوم بود قانع نشده اومد سوال دیگه ای بپرسه که گارسون زد تو حالش

نگاهی به غذاها انداختمو سعی کردم به سمت غذاهای شوم اون شب نگاه نندازم
بعد ازین که سفارش دادنمون تموم شد شقایق گفت:

_چقد اینجا خوشگلههه

صداش تو صدای خنده های پر عشوه دختره و قه قهه های مردونه علیسان گم شد، همه توی رستوران به اون سمت سر میچرخوندن

امیرم که توجهش جلب شده بود نگاهی بهشون انداخت و سرشو از روی تاسف تکون داد

سفارشامونو خیلی زود اوردن

دنیا عین سگ پرید رو غذاها از هر کدوم چند قاشق میخورد توجهم نمیکرد غذا ماله خودشه یا ماله منه بدبخت

اخر با تهه قاشق زدم تو پهلوش که از درد سرخ شد

بعدم با صدای نسبتا بلندی گفتم:

_دست قزمیتتو از تو ظرف من بکش بیرون بُشکه

ایشی گفت و دوباره مشغول شد
صدای پر عشوه دختر رو شنیدم:

_وای علی، چرا منو نبردی بالا هااان؟

علی با خنده گفت:

_اروم باش الهه صداتو همه مشنون، بالا رزرو بود

_پس دفعه بعد منو ببر بالا خب نفسمممم؟

_باشه عشقم

لبمو محکم گاز گرفتم…. الهه، واقعا بهش میومد.

زیر لب هرزه ای حواله علیسان کردمو خودمو عقب کشیدم و بلند شدم.
اشتهام بل کل از بین رفته بود.

شقایق نگام کرد و محتویات داخل دهنشو قورت داد:

_براچی بلند شدی؟

_سیر شدم، امیر اگه میشه ریموتو بزن من برم تو ماشین

امیر اوکیی گفت و دستشو کرد تو جیبش واینستادم و راه خروجو در پیش گرفتم.


با لذت به خنده های پر عشوه الهه نگاه میکردم، یجور لذت توام با نفرت
یه حس عجیب که ناخداگاه به خنده مینداخت ادمو

به عادت همیشم دست به سینه خودمو روی صندلی ول کرده بودمو به دستای ظریف الهه که با قاشق و چنگال درگیر بود نگاه میکردم و به خنده ها و حرفای مزخرفش لبخند میزدم:

_سه ساعته تو رستورانیم الی، زود باش دیرم شد

لباشو غنچه کرد:

_رستوران شوهرمهههه، دوست دارم

ابروهامو انداختم بالا و با پوزخند گفتم:

_شوهرت؟

حق به جانب گفت:

_آره، حرفی داری؟

سعی نکردم جلوی قه قهه زدنمو بگیرم، همه تو رستوران نگاهمون میکردن بین خنده هام با نفس نفس گفتم:
_وای، شوهرت؟؟
دوباره با شدت زدم زیر خنده

بلند شدمو چشمکی به الهه محروص زدم :

_من قرار دارم خودت برو دیه
بای.

بی توجه به صدا زدناش سمت پیشخون رفتم، امیر با دیدنم لبخندی زد و گفت:

_بابا بیا برووو صاب رستورانی هر دفعه میای پول غذا رو حساب میکنی، نوبَرِه

پولو رو پیشخون گذاشتمو با لبخند برادرانه ای گفتم:

_رستوران ماله من بود، تو خریدیش داداش منم موظفم الان پول غذامو بدم، به خانواده سلام برسون

دستی براش تکون دادمو زدم بیرون

امروز رستوران زیادی شلوغ بود مجبور شدم ماشینو دور تر از رستوران پارک کنم، ریموتو زدم و در ماشینو باز کردم
اومدم سوار بشم که نگاهم خورد به ماشین کنارم
و دختری که رو صندلی عقب نشسته بودو سرش تو موبایلش بود

با شیطنت جلو رفتم و تقه ای به شیشه زدم


ماریا:

نشستنم تو ماشین همزمان شد با زنگ خوردن گوشیم
از توی جیب مانتوم درش اوردم و به شماره ناشناس روش نگاه کردم و بعد جواب دادم.

صدای کلفتی گفت:

_الو صغری؟

من 😐

_الو صغری چرا جِواب نِمِدی؟

قط کردم، چند بار زنگ زد بعد یه اس ام اس با محتویات رکیک داد مرتیکه خر

با قیافه سرخ شده داشتم به اسش نگاه میکردم که تقه ای به شیشه خورد
سرمو برگردوندم که نگاهم خورد به چهره خندونه علیسان، با دیدن چهرش حالت تهوع بهم دست داد، متنفر بودم ازش، ابرو باد و مه خورشید و فلک همه دست به دست هم داده بودن که ین تنفر هر روز بیشتر و بیشتر بشه

شیشه رو پایین دادم و با جدیت گفتم:

_ها چیه؟

با شیطنت گفت:

_تعقیبم کردی؟ نگران نباش اتفاقی برای عشقت نمیوفته

دهنمو کج کردم:

_ببخشید تعقیب و محافظت از حیوانات کمیاب جزوه علایق من نیست

خندید و گفت:

_اگه این زبونو نداشتی هیچ جذابیتی برام نداشتی خوش زبون

با لبخنده حرصی گفتم:

_کاش نداشتم

دساشو به سقف ماشین تکیه داده بود، سرشو نزدیک تر کرد که کاملا از شیشع ماشین اومد داخل، با لحنه جذابی گفت:

_فعلا که داریو دل منو بدجور برده

نگاهم به شیشع بودو افکار شوم تو ذهنم چرخ میخوردن
لبخنده موزی زدمو صورتمو نزدیک صورتش کردم، لبامو غنچه کردم و اروم گفتم:

_ولی من اینجوری فکر نمیکنم

نگاهش بین لبامو چشمام در نوسان بود، صورتشو نزدیک تر کرد، به داغ شدن بدنم محل ندادم و حالت صورتمو حفظ کردم، و اروم شیشه رو بالا دادم، نگاهش به لبام طولانی شده بود:

_میخوای بهت ثابت کنم؟

شیشه اومد بالا نزذیک گردنش نگر داشتم، گردن ادم نیست که ماشالله گردن گوریله شیشع تا نصف کمتر رفته بود بالا
به نظرم کافی بود

لبخندم و پر رنگ تر کردم و تو یه حرکت سرمو عقب کشیدم، با نفرت گفتم:

_خیلی هرزه ای

اخماش غلیض رفت تو هم، اومد سرشو بکشه عقب که چونش محکم خورد به شیشه و اخش رفت هوا
سرش کاملا گیر کرده بو، برای اولین بار با حرص گفت:

_این شیشه لعنتی رو بده پایین ماریا

قفل درو پایین دادم و لبخندی به چهرش زدم:

_تو این حالت خیلی با مزه شدی.

سعی کرد سرشو در بیاره
تا حالا اخمای علیسانو تا این حد تو هم ندیده بودم
محکم کوبید به سقف ماشین و داد زد:

_این لعنتی رو باز کن

تو جام پریدم ولی بع روی خودم نیاوردم که ترسیدم.
موبایلمو روشن کردمو نگاهم و دوختم به صفحش تو همون حالت با لبخند گفتم:

_شاید خیلی بدجنسی باشه

زیر چشمی نگاهش کردمو لبامو بیشتر کشیدم :

_ولی همون لا بمون جونت دراد گوریل

از لای دندونای کلید شدش گفت:

_ماریا، این اخرین دفعه ایع که میگم
داد زد:

_اینو بکش پاییییین

حق به جانب گفتم:

_اونو بده الهه بکشه پایین برات

داد زد:

_ماریاااا

با خنده گفتم:

_حیف پشتت ماشینه وگرنه هر کس رد میشد یه دستی میکشید

بس به خودش فشار اورده بود رگ پیشونیش زده بود بیرون، اومد جوابمو بده که همون موقع قفل درا زده شد و پشت بندش دنیا و شقایق و امیر سر رسیدن

با دیدن ما تو این حالت هر سشون از حرکت ایستادن و با دهن باز زل زدن به ما

علیسان داد زد:

_به چی زل زدین بیاید منو در بیارید

دنیا پقی زد زیر خنده

امیر اومد منو به زور پیاده کرد و شیشه رو داد پایین، علیسان خودشو عقب کشید

امیر به سمتش رفت و با نگرانی گفت:

_حالتون خوبه؟

قلنجه گردنشو شکست و بعد به من که دست به سینه از اون سمته ماشین با یه لبخند حرص درار نگاهش میکردم اخم کرد:

_بله مرسی

بدونه هیچ حرفی سوار ماشینش که درش باز بود شد و درو محکم کوبید و بعد از روشن کردن ماشین گاز داد

تا ماشین از بریدگی بپیچه با نگاهم دنبالش کردم:

_این چه کار احمقانه ای بود؟؟؟

به امیر نگاه کردم، بدون حرف شونمو بالا انداختم و سوار شدم

دنیا هم در حالی که بعد من مینشست گفت:

_کارش بی دلیل نبود.

امیر و شقایقم سوار شدن

تا خونه قضیه رو واسه امیر تعریف کردیمو صدای خنده هامون کل خیابونو برداشته بود


علیسان:

با تمام زورم پامو رو پدال فشار دادم و زیر لب گفتم:

_پدرتو در میارم، دختره سرتق عوضی

محکم با مشت کوبیدم رو فرمون:

_حالیت میکنم

گوشیم زنگ خورد، بدونه نگاه کردن ب شماره برقراری تماس و لمس کردمو داد زدم:

_بله؟

صدای بغض دار الهه پیچید تو گوشم:

_عزیزم؟

داد زدم:

_الهه رابطه ما همین الان همینجا تموم شد

زد زیر گریه و نالید:

_اخه چرا؟؟

_تاریخ انقضات سر رسیده، دیگه به من زنگ نزن

بی توجه به زجه زدناش قط کردم و گوشی رو پرت کردم رو صندلی شاکرد

چند بار زنگ خورد، اخر کلافه شدمو جواب دادم:

_الهه بهت میگم زنگ نز…

_پسرم؟

با شنیدن صدای راضی دهنم نیمه باز موند.. اخمامو کمی باز کردمو گفتم:

_سلام اقای راضی

_سلام، هماهنگ کردم فردا بریم اونجا

سرمو تکون دادم:

_تشکر، چه ساعتی همو ببینیم؟

_فردا ساعت ۴ همو اونجا ببینیم ادرسو برات میفرستم

_بله حتما، امری نیست؟

خندید و گفت:

_نه پسرم به اعصابتم مسلط باش، خداحافظت

خندم گرفت:

_بای


شروع کردم با دنیا خوندن:

_دختری بودم به کنجه خونه، آب میکشیدم من از رودخونه، آرزو داشتم که شوهر کنم، کل بزنمو فرقمو یک ور کنم

دنیا رو میز عسلی کنارش ضرب گرفته بود، پا شدم شروع کردم چرخوندن باسنم، مامان با یه سینی چایی از آشپز خونه اومد بیرونو با دیدن ما بین راه ایستاد

نگاهی آکنده از تاسف بهمون انداخت و زیر لب گفت:

_معلوم نیست باز فیلم چی دیدن شوهر میخوان

اومد نشست کنارمونو سینی رو گذاشت رو میز.
کنارش نشستم و بغلش کردم که سریع پسم زد و جیغ زد:

_چیه دختره بی تربیت؟ فیلم چی دیدین روتون تاثیر گذاشته؟
من هم سن شما بودم فک میکردم بچه از زیر بوته به عمل میاد..خجالت بکشید، یه ذره شرم و حیام خوب چیزیه، شوهر الکی نیس که.
باید با اخلاقلای گندش بسازی، با نداریاش بسازی، با کبودیاش بسازی…

دنیا پرید وسطش و با لودگی گفت:

_منظور خاله کبودیاییه که سختی های زندگی به وجود میاره

مامان چپ چپ نگاهش کرد:

_فقط هیکل گنده کردی؟ نمیدونی نبابد بپری وسط حرف بزرگ ترت؟

دنیا ادا شرمنده هارو در اورد و مثلا عرق شرمشو از رو پیشونیش پاک کرد

دستمو بالا گرفتم، پوکر فیس گفتم:

_مامان اجازه؟

_ها؟

لبامو ور چیدم:

_جیش دارم

نیشگونی از پهلوم گرفت که جیغم رفت هوا و سریع به سمت سرویس بهداشتی روونه شدم


خانوم هاشمی بعد از حدود دو دقیقه خندش ایستاد..به نفس نفس افتاده بود:

_وای..وای ماریا، من هر دفعه با تو حرف میزنم به اندازه یک ماه میخندم

نیشمو باز کردم:

_ما اینیم دیگه، ولی خیلی خوشحال شدم که پیدا شده

_فقط دعا کن برای بستن قرار داد بازی در نیاره، کی میای پیشمون؟

_همین فردا خوبه؟ کلاسم ندارم

_آره عالیه، فقط اگر حتمیه من به بچه ها بگم

_اره بگین خانوم هاشمی، من برم دیگه فردا میبینمتون باااایز

_خدافظ گلم

امروز باید یه تیپ جیگر میزدم برا بچه ها
شلوار لی یخی مو پوشیدم با مانتو جلو باز سبز ابی کتون
و شال هم رنگ حریرشم رو سرم انداختم

والا اونقدری که من میخوام برم پیش اینا به خودم میرسم ننم حق دارع بگه این زیرش خرابه:|

یه رژ قرمز ماتم به لبام زدم و یه خط چشم کوچیک

کیف سفید کوچولومو برداشتم و رفتم پایین
مامان بابا طبق معمول این ساعت داشتن عصرونه میخوردن.

مامان که نگاهش به من افتاد اخماش رفت تو هم:

_کجا به سلامتی؟ چرا خودتو شبی علف درست کردی

علف:|

بابام یه نگاه بهم انداخت و ادامه حرف مامان و گفت:

_دخترم از جلو گاو داری غلام حسین رد نشو، خطرناکه

من:|

_دارم میرم موسسه
به بابا نگاه کردمو گفتم:

_چشم رد نمیشم|: چرا شما امروز سرکار نرفتید؟

بابا بی خیال گفت:

_مامانت کمرش درد میکرد، موندم که موندندم مرحم بشه رو دردش

اوهوک، به مامان که سرخ شده بود نگاه کردم و لبخنده شیطانی زدم:

_خو پس من برم، شما به کارتون برسید

بین راه به اسمس دنیا هم که نوشته بود کجایی پتیاره ج دادم

تو کوچه بودم که زنگ زد، قبل اینکه حرفی بزنه خودم شروع کردم:

_چیه؟ باز شورتت جا مونده؟

_بذار من بگوزم، بعد بگو به حلقم

من 😐

گوز 😐

متخصص حلق و بینی 😐

ادامه داد:

_منم میخوام بیام پیش بچه ها

_نمیخواد، اونا از لولو تصور یه چیزی مثل تو رو دارن، ببیننت سنگ کوب میکنن

_زر نزن ادرسو بده

_باشه خپل الان برات اس میکنم

ادرسو براش اسمس کردم و وارد ایستگاه مترو شدم

جلو در منتظر دنیا شدم تا بلاخره اومد..با حرص گفتم:

_ساعت چار و نیم شد، میذاشتی فردا میومدی دیگه

هلم داد داخل و گفت:

_رفتم ناهار خوردم

_مرده شورتو ببرم الان وقته ناهاره؟

_نه خب من ناهار کم خورده بودم

_اونوقت دقیقا چقدر؟

_یه بشقاب

_اهان قانع شدم

پیچیدیم تو راهرو که اتاق بچه ها بود
تقه ای به در زدم و صدامو کلفت کردم:

_کی می خواد خوراک امشب من شه؟

بعد چند ثانیه در باز شد و بچه ها عین قم مغل ریختن رو سرمون

دنیارو که دیدن یخورده گرخیدن ولی بعد باهاش خوب شدن، بر خلاف وحشی بازیاش برای ما با بچه ها مهربون بود و زود خودشو تو دله بچه ها جا کرد

رو به دنیا کفتم:

_تو مشغول باش من الان میام یه سر به خانوم هاشمی بزنم

..

تقه ای به در زدم
منتظر اجازش بودم که برم داخل که خودش درو باز کرد و اومد بیرون

برق توی چشماشو از پشت عینکم حس میکردم، با شیطنت گفتم:

_سلام عشقم

_سلام عزیزم

گونمو بوسید:

_چیه عشقم؟ خوشحال میزنی!

با ذوق گفت:

_این یارو حامی مالیه الان داخل نشسته داریم با هم راه میایم که قرار داد و نامحدود ببندیم

با ذوق گفتم:

_جدی میگی؟

_اره

_خب پس من برم مزاحمتون نشم

اخماشو کشید تو هم:

_نه بیا بریم داخل، تو باشی احساس تنهایی نمیکنم، بدو سه ساعته داخل تنهان

_مگه خانوم شریفی نیستن؟

_نه کار داشت نیومد

همزمان درو باز کرد و منو هل داد داخل، نزدیک بود بیوفتم

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان آقای مهربون خانم خوش زب

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت چهلو دو

  با بغض گفتم: _خا چرا میزنی؟ یه بارم که خواستم ذوق کنم تِر بزنین …

3 دیدگاه

  1. ساعت چند گذاشته میشه؟؟

  2. عالیه پارت بعدی کی گذاشته میشه؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *