خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت پانزده

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت پانزده

علیسان که حالا پیاده شده بود با خنده گفت:

_برید داخل رفتن

داخل شدیم.. تا اخر ناهار کلسوم و دنیا به هم تیکه میپروندن.. اگه انرژی ای که دنیا تو جواب دادن به کلسوم مصرف میکنه صرف کم کردن وزنش میکرد الان از من لاغر تر بود

خونه بزرگی داشتن.. حالا حوصله تعریف و تحلیلشو ندارم.

وارد کع شدیم چمدونارو سپردیم به سرایدار که بیاره.. خودمو رو راحتیا پرت کردم و نفس عمیقی کشیدم که صدای جیغ دو تا بچه از پشت سرم باعث شد از جام بپرم..

نگاهی بهشون انداختم.. دو تا دختر که با حلقه ای از اشک تو چشماشو شونه های افتاده و لبای ورچیده به ماتحته من زل زده بودن

سمت راستیه دماغشو بالا کشید و با صدای بغض دار گفت:

_رفت توش

سمت چپیه زد زیر گریه و ادامه حرفشو زد:

_بو گرفت

با تعجب داد زدم:

_چیییی؟؟؟!!!!!!!

دوتاشون با هم جیغ زدن:

_پاشووووو

سریع سیخ شدم.. دیدم اومدن از همونجایی که نشسته بودم دو تا عروسک باربی برداشتن و هر کدوم با یه ایش از کنارم رد شدن.. نگاهم همچنان بهشون بود که رفتن پیش کلسوم

کلسوم با خنده رو به ما گفت:

_نوه هامن. خیلی شیرینن نه؟

علیسان که از فرت خنده قرمز شده بود گفت:

_خیلی. خدا حفظشون کنه

بعد از صرف چای کلسوم بلند شد و گفت:

_بیاید اتاقاتون رو نشونتون بدم

خداروشکر کردم که بلاخره میتونم سر راحت رو بالیشت بذارم و یه دل سیر بخوابم. و البته چه خیال باطلی.

***

دنیا و نن جون و تا اتاقشون همراهی کردیم. کلسوم به سمتمون برگشت و لبخند مکش مرگ مایی زد و گفت:

_بیاید که میخوام سورپرایزتون کنم

نیم نگاهی به علیسان انداختم که دیدم با لبخند خبیثی زل زده بهم. تو نگاهش یه دهنت سرویسه ی خاصی بود.. حق به جانب گفتم:

_ها چیه؟

شونه ای بالا انداخت و دنبال کلسوم راه افتاد.. کنار اتاقی ایستادیم
درشو باز کرد و با ذوق رفت داخل:

_بیاید بیاید

یه اتاق خوشگل با یه تخت دو نفره بود. ملافه روی تخت قرمز بود و روش با کوسن های قرمز و سفید تزئین شده بود.. دیزاین اتاق کلا سفید و قرمز بود یه جورایی

داشتم با ذوق نگاش میکردم که کلسوم گفت:

_اینجا اتاق من و شوهر مرحوممه. تا اخر سفرتون میتونین اینجا بمونین

با ذوق جیغ زدم :

_عالیه. خیلی خوشگـ…

چی گفت؟ میتونیم؟ ما؟ ینی منو علیسان؟

با دهن باز نگاهمو به سمت علیسان سوق دادم.. شونه هاش میلرزید. دستی به پیشونیش کشبد و روشو اونطرف کرد..

این این امکان نداره. نه نمیذارم چنین اتفاق خاک برسری ای بیوفته

کلسوم که تغییر یهویی قیافه منو دید گفت:

_چی شد عزیزم؟ خوشت نیومد؟

تا اومدم چیزی بگم…

صدای نن جون مانع شد:

_مگه میشه خوششون نیومده باشه کُلی جون..

کمی مکث کرد تا به کلسوم برسه. کنارش که مستقر شد نگاهه تحدید امیزی به من کرد و گفت:

_مگه نه ماریا؟

خون خونمو میخورد. ولی میدونستم بگم نه عواقب خیلی بدتری از هم اتاق شدن با علیسان در انتظارمه.
سرمو پایین انداختم و گفتم:

_بله خیلی قشنگه

نن جون زد رو شونه کلسوم و با ذوق گفت:

_وای کلسوم. تو همیشه منو پاره میکنی با این سورپریزات

دود از کلم میزد بیرون. صدای خنده های ریز این بی خاصیتم رو مخم بود. این فک کنم از شکم ننشم با خنده بیدون اومده

لبخند حرصی ای بهش زدم و دور از چشم نن جون و کلسوم جون ارنجو فرو کردم تو پهلوش. که البته خودم بیشتر دردم گرفت. ولی علیسان انگار بهانه ای برای خنده دوباره بهش داده بودن که دوباره استارت خندش زده شد

ننه و کلسوم همونطور که حرف میزدن از اتاق بیرون رفتن.

و من موندم و باعثِ عذابم.

در چمدونشو باز کرد و شروع کرد گشتن توش. عصبی بودم از کاراش. دستامو به کمرم زدم و با عصبانیت گفتم:

_اصلا حواست هست الان تو چه وضعیتی هستیم؟

بدون نگاه کردن بهم لباساشو از توی چمدون بیرون کشید و گفت:

_ به نظرت چیکار کنم؟

رفتم بالا سرشو با صدای نسبتا بلدی گفتم:

_ینی چی چیکار کنی؟ من نمیتونم چیزی بگم تو که میتونی. تو که میتونی ازین وضعیت درمون بیاری چراکاری نمیکنی. چرا چیزی نمیگی؟

از جاش بلند شد که گرخیدم:

_ببین این مادر بزرگ توعه که سعی داره تورو به من بچسبونه. هر دومون میدونیم منظورش ازین کارا چیه! فقط متعجبم چرا برای رسیدن به هدفش از هیچکاری سر باز نمیزنه

و پوزخند زد که تا نقاط ته تهانیم احساس سوزش کردم.. ادامه داد:

_حالا هم بجای اینکه سر من دادو هوار کنی برو جلو نن جونتو بگیر تا بساط شب ضفافمونو هم پهن نکرده

لبمو گاز گرفتم. خاک تو سر بی فرهنگت.. همونجوری عین برج زهرمار جلوش ایستاده بودم که لباسی برداشت و گفت:

_میخوای وایسی اینجا؟

حق به جانب گفتم:

_برای جایی که وایمیستمم باید از تو اجازه بگیرم؟

شونه ای بالا انداخت و گفت:

_هر جور راحتی

و تو یه حرکت تیشرتشو دراورد. ترسیده جیغی زدم:

_نههههه

با تعجب و خنده کمرنگی گفت:

_چی نه؟

با ترس گفتم:

_الان میخوای چیکار کنی؟

خندید و گفت:

_نگران نباش. با تو نمیخوام کاری کنم

لباسو بالا گرفت.. :

_اگه اجازه بدی میخوام لباسمو بپوشم

نفس اسوده ای کشیدم و رومو اونطرف کردم..بهتر بود منم لباسمو عوض کنم دیگه از مانتو خسته شده بودم.. به سمت کولم رفتم و زیپشو باز کردم.. با نگاه به محتویات داخلش چشمام درشت شد.. جاااان؟!!!!

لباسارو زیر و رو کردم. همش عوض شده بود.. پوفی کشیدم و از بین تاپا و نیم تنه های ناجور یه لباس استین کوتاه پیدا کردم و درش اوردم. خداروشکر باز این بهتر از همشه. باید به فکر لباسم باشم

همه لباسا رو ولو کرده بودم رو زمین. از بینشون یه شلوار نود سانتی لی هم پیدا کردم و گذاشتم رو لباسه.. اومدم لباسارو بریزم تو کوله که سایه ی گنده ی یه نفرو بالای سرم حس کردم.. نگاهی به علیسان که با کنجکاوی به لباسا نگاه میکرد انداختم..خم شد و یه تاپ دو بند از بینشون برداشت و شروع کرد وا رسیش کردن… خبیثانه گفتم:

_خوشت اومد؟ ماله تو.. فقط باید دو طرفشو جر بدی تا بره تو تنت

با حرص نگام کرد.. نیشمو باز کردم.. کم کم حرص از نگاهش رفت و اونم نیششو عین من باز کرد. خودشو کشید سمتم.. خودمو عقب کشیدم

هر چقدر که نزدیک تر میشد نیش من اتوماتیک وار بسته میشد و لبخند اون گشاد تر.. دستاشو تکیه گاهه بدنش کرد و صورتشو تو چند سانتی متری صورتم نگر داشت. اروم گفت:

_ یادته اون روز تو ماشین بهت چی گفتم؟

مگه میشه یادم بره اون همه تحقیر و اخمام و تو هم کردم و چیزی نگفتم. خودش ادامه داد:

_ من هنوز سر حرفم هستم. اگه بازم زبون درازی کنی زبونتو میبرم

چیزی نگفتم. داشتم به چشماش نگاه میکردم.. نمیدونم چرا تازگیا انقد به این چشما حساس شده بودم..نگاهشون که میکردم ارامش میگرفتم

حس کردم سرش داره جلو میاد..چشماش که بسته شد تازه به خودم اومدم و چشمام از حدقه زد بیرون.. قبل اینکه صورتشو نزدیک تر کنه طبق یه نقشه حساب شده لباشو گرفتم بین انگشتامو با تمام حرصم پیچوندم که چشماش زد بیرون.. فشار دستمو بیشتر کردم و با جیغ گفتم:

_فک کردی میذارم بازم ازون چیزا بخوری؟
ها ها ها؟

و لباشو به سمت عقب جلو تکون دادم

از حالت کپ کرده درومد. چشماش جمع شد و حالت خنده گرفت.. لباشم که تو دستای من مچاله شده بود خوشبختانه نمیتونست حالتی بگیره

تو یه حرکت ناگهانی شونه هامو گرفت و خمم کرد رو زمین.. جیغی زدم و پاهامو از زیر تنم دراوردم تا مانع از شکستنشون بشم..:

_مرتیکه چسخل چیکار میکنی؟

زانوشو گذاشت روی رونم که نتونم تکون بخورم
بعد شروع کرد به کاری که باعث میشد همه زیر و بالاشو مورد عنایت قرار بدم.
دستام که یکیش رو شونشو اون یکی دهنشو میسایید سریع کشیدم و تو خودم جمع شدم
جیغ زدم:

_آی نکننننن توروخدااااا.. نکن

دستامو بالای سرم قفل کرد و دوباره به کارش ادامه داد

انقد جیغ زده بودم که گلوم به خس خس افتاد..دستاشو برد سمت شکمم و پهلو هامو قل قلک داد.. با خنده و صدایی که عجز توش بیداد میکرد برای صدمین بار جیغ زدم:

_علیسان ولم کن توروخداااا

با خنده و نفس نفس دست از قل قلک دادنم کشید و با یه حرکت از رو زمین کندم.. پرت شدم تو بغلش.. انقد بی جون بودم که گشادیم میشد عکس العمل نشون بدم( دروغ میگم عین سگ:/).. سرمو به سینش تکیه داده بودمو نفس نفس میزدم

نفس عمیقی کشید و گفت:

_در چه حالی؟

به زور گفتم:

_بی حالی

_هنوز کاری نکردم که

زدم به سینش و با حرص گفتم:

_سگ

یکی از دستاش که تکیه گاهه بدنش بودو برداشت و دورم حلقه کرد.
حس کردم دارع به خودش فشارم میده.. با هول گفتم:

_هو چخه.. روتو زیاد نکن

یهو ولم کرد و از جاش بلند شد.. با تعجب نگاش کردم. ععع چرا بلند شد تازه داشت خوش میگذشت:/ خاک تو سرم.

نفسی گرفت و با اخمای درهم بهم نگاه کرد:

_یه چند ساعتی دورو بر من نیا

و با سرعت از اتاق خارج شد. زیر بغلمو بو کردم:

_نکنه بو میدم؟

وقتی بویی حس نکردم خیالم راحت شد. شونه ای بالا انداختم:

_به درک.

لباسارو به همراه حوله تمیز برداشتم و چپیدم تو حموم اتاق

***

ازون اتفاق به بعد اصلا به هم محل نمیدادیم. باورم نمیشد اینطوری باهام برخورد کنه. نمیدونم چرا ناراحت بودم! حس میکردم به غرورم برخورده. حالا چرا؟
نمیدونم!
داشتم با غذام بازی میکردم و هر از گاهی نیم نگاهی زیر چشمی به علیسان مینداختم.. با ولع مشغول خوردن غذاش بود

ملیکا در حالی که لقمشو قورت میداد نگاهی به شکمم انداخت و با صدای نازکش گفت:

_خاله بچت تو شیکمت جیش میکنه؟

پوکر فیس چواب دادم:

_نمدونم خاله. شاید
ملیسا(خواهرش) ادامه حرفشو گرفت:

_ینی خودشم تمیز نمیکنه؟

اومدم جواب بدم که همون موقع نن جون و کلسوم وارد شدن.. کلسوم کاغذی دستش بود.. به سمت دنیا گرفتشو با تمسخر گفت:

_بیا دنیا جان این برنامه غذایی رو برات نوشتم.. نگاهی به نن جون کرد و با ذوق ادامه داد:

_میخوام تا اخر این سفر بشکه رو باربی کنم

دنیا با حرص قاشق و پرت کرد تو بشقابشو از جاش پا شد. جیغ زد:

_اونو شیاف کن بکن تو…

سریع پا شدم جلو دهنشو گرفتم.

کلسوم که خودش بقیه حرف دنیا رو گرفته بود کاغذو پرت کرد و با داد خواست خودشو به دنیا برسونه که نن جون از پشت گرفتش.

به علیسان نگاه کردم که با ارامش به خوردن غذاش مشغول بود
دیگه واقعا زورم به دنیا نمیرسید که نگهش دارم .. داد زدم:

_تورو خدا علیسان بیا بگیرش

چپ چپ نگام کرد و محلم نداد.. میزان حرصم اون موقع اصلا قابل توصیف نبود

صدای جیغا بالا رفته بود و جو از کنترل خارج شده بود
ملیسا و ملیکا قاشق چنگالاشون فرو میکردن تو باسن دنیا و فش میدادن
دیگه داشتم به این نتیجه میرسیدم دنیا رو ول کنم که صدای داد فردی هممونو میخ کوب کرد و جیغا ساکت شد:

_اینجا چه خبره؟؟؟؟

به قیافه اشنایی که با اخمای در هم بهمون نگاه میکرد چشم دوختم

همه کپ کرده بودیم که با صدای بلند تری داد زد:

_میگم اینجا چه خبره؟

به کلسوم نگاه کرد و سوال گونه ادامه داد:

_مامان؟

عععع این که رضاسسسس

با ذوق نگاش میکردم که دنیا به زور خودشو از زیر دستم کشید بیرون
کلسوم در حالی که سعی مبکرد گریه کنه دوید سمت پسرش:

_پسرم این بشکه به مادرت توهین کرد. برو بزنش
و لباشو برچید که چشمام از حدقه زد بیرون

چهره رضا ته مایه خنده گرفت و رو به دنیا گفت:

_شما؟

به دنیا نگاه کردم که مات رضا مونده بود.. به زور با لکنت گفت:

_م.. من دنیا. و شما؟

نن جون پقی زد زیر خنده.. به علیسان نگاه کردم که با چشمای ریز شده به رضا نگاه میکرد..حدس زدم شناختتش، انگار سنگینی نگامو حس کرد که سرشو به سمتم برگردوند

نگاهمو کع دید اخماشو کشید تو همو از جاش بلند شد
نگاهمو دزدیدم و به رضا کعبه زور جلوی خندشو گرفته بود نگاه کردم..سعی کرد بحث پ عوض کنه:

_مامان مهموناتو معرفی نمیکنی؟

کلسوم نگفته بود یه همچین پسر جوونی داره.

کلسوم که بحث فراموشش شده بود با ذوق شروع کرد معرفی نن جون و بعد علیسان، علیسان با قیافه خنثی دستشو گرفت و چیزی نگفت، رضا با لبخند گفت:

_من شمارو جایی ندیدم؟

علی پزخندی زد و شونه اب بالا انداخت
نوبت من بود که معرفی بشم، کلسوم اشاره بع من کرد و گفت:

_اینم ماریا جان دختر فروزو زن علیسان

رضا کع تا اون لحظع با دقت نگام نکردع بود نگام کرد، کم کم چشماش درشت شد و با حیرت گفت:

_ماریا؟ تو اینجا؟

لبخنده هولی زدم:

_ب.. بعله دیگه یهو شد.

انگار دو هزاریش تازه جا افتاد چون با سرعت سرشو به سمت علیسان برگردوند و نگاهش کرد، خدا خدا میکردم به چیزی شک نکنه

اخماشو کشید تو همو خوش امدی گفت:

_با اجازتون میریم بخوابیم.

نگام کرد، سریع گفتم:

_ب.. بله با اجازه

خودمم تعجب کردم، البته به نظر خودمم بهترین راه برای فرار از نگاه های مشکوک رضا بود

پشت سر علیسان از اشپز خونه بیرون زدم، در و باز کرد و سرشو عین بز انداخت پایین رفت داخل، چخه

رفتم داخل و درو بستم یه لنگ.. منتظر به در تکیه دادم، فکر میکردم چیزی میخواد بگه ولی برخلاف فکرم تو سکوت لباس راحتی پوشید، البته چشمامو بستما.

بعدم بدون حرف رفت رو تخت، خب خداروشکر، نفس عمیقی کشیدم، یه چیزی درونم ازم پرسید الان چرا ترسیدی پلشت؟

ولی خودمم جوابشو نمیدونستم.
خب منم لباس عوض کنم بخوابم، از کارو زندگی انداخته منو

رفتم سمت چمدونم، تاپی که ظهر دستش بودو برداشتم و یه شلوارک

بهش نگاه کردم، دستش رو چشماش بود.

اب دهنمو قورت دادم و با ترس سریع عوضشون کردم.

یهو صداش اومد:

_چراغو یادت نره خاموش کنی

یک قد پریدم هوا.. زیر لب گفتم:

_چراغو میارم میکنم تو حلقت که بفهمی نوکر بابات سیا بود

چراغو که خاموش کردم، تازه انگار مغزم شروع به تحلیل کرد، الان من کجا باید بخوابممممم؟

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *