خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت هجده

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت هجده

شقایقم دنبالم اومد و دستمو گرفت ولی چیزی نگفت، انگار اونم میفهمید من الان مغزم کار نمیکنه

با دیدن دنیا و سینا که با هم گلاویز شده بودن با اعصابی داغون رفتم سمتشونو با داد گفتم:

_بس کنید

دنیا نگاهی بهم انداخت و بعد به سینا با تهدید نگاه کرد، سینا هم بعد از یکم نگاه کردن تو چشمای دنیا ولش کرد

بدون هیچ حرفی دست دنیا رو کشیدم و از سینا دورش کردم
هنوز با چشماشون برای هم خط و نشون میکشیدن

شقایق دست منو کشید برگردوند سمت خودش:

_تو حالت خوب نیست، رنگت عین گچ سفید شده

اومدم جوابشو بدم که چشمم خورد به علیسان، ایستاده بود کنار سینا و با غم نگاهم میکرد، یه لحظه از طرز نگاهش دلم لرزید

این همون علیسانیه که هیچوقت تو هیچ شرایطی خنده از روی لباش نمیرفت

اما حالا…. با اون چشمای غمگینش به من زل زده بود و من داشتم فکر میکردم دلیل غم چشماش اگر منم! چطور تونست اینطوری عذابم بده و نقشه ضایع کردن منو با دوستاش بکشه

انگار با پتک میکوبیدن تو سرم، صداش تو کل مخم میپیچید، سرم گیج میرفت، انقد فکر تو سرم بود که به مرز دیوانگی رسیده بودم

با تن صدای پایینی که لرزش توش احساس میشد گفتم:

_حالم خوبه بریم

دو سه قدم رفتم جلو، چشمام سیاهی میرفت و سرگیجه امونم و بریده بود

چند قدم مونده به ماشین حس کردم دیگه بدنم ماله خودم نیس، چشمام ناخداگاه بسته شد و پاهام سست شد

دیگه چیزی نفهمیدم

***

علیسان:

تا وقتی که ماریا اون حرف و بهم نزده بود هنوز قضیه رو اونقدر جدی نگرفته بودم

حس میکردم اینم مثل بقیه بلاهایی که سر هم میاوردیم با خنده و شوخی تموم میشه و بلاخره این دختر لجباز و ماله خودم میکنم

اما وقتی اون حجم از نفرت و تو لحن و صدا و مخصوصا چشماش دیدم حس کردم یه چیزی تو وجودم تکون خورد، بهم گفت ازم متنفره، و اون لحظه من هیچ مزاحی تو لحنش و قیافش حس نکردم

اولین زنی بود که واقعا از ته دل میخواستمش، شاید عمق عشقم و تا الان که به این نقطه رسیدیم حس نکرده بودم
ولی الان حس میکردم یه تیکه از وجودم نیست

کنار سینا که از حرص سرخ شده بود ایستادم

یه لحظه برگشت نگاهم کرد، تو همون یه لحظه و از همون فاصله هم میشد نفرت و ناراحتی تو چشماشو خوند

ولی سریع روشو برگردوند، حس میکردم خیلی شل راه میره که یهو دیدم افتاد رو زمین

 

حس اون لحظم و نمیتونم بیان کنم، فقط دوییدم سمتش

دنیا و شقایق با وحشت و شوک داشتن نگاهش میکردن، با داد گفتم:

_ماریااا

و دوییدم سمتش، انگار اون دو تا عم با داد من به خودشون اومدن، خودم و زود تر از اونا بهش رسوندم و بلندش کردم

رنگش عین گچ سفید شده بود..مغزم با دیدن قیافش از کار افتاد، برای اولین بار تو یه همچین موقعیتی دست پاچع شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم

تکونش دادم و داد زدم:

_ماریا چشماتو باز کن، باز کن چشماتو عشقم

نمیفهمیدم چیکار دارم میکنم، بغض کرده بودم، سرشو چسبوندم به سینم..دنیا سعی کرد ازم دورش کنه و با نفرت داد زد:

_ولش کن، حال بد الانش بخاطر توعه عاشغاله

شقایق با گریه گفت:

_الان وقت این حرفا نیست، باید ببریمش بیمارستان

انگار تازع مخم به کار افتاد، رو بع سینا که مات این صحنه ها شده بود داد زدم:

_سینا برو ماشینو بیار

سینا تازه به خودش اومد، سوییچ و پرت کردم سمتش، رو هوا قاپیدش و دویید سمت ماشین

شقایق انگار دلش برام سوخته بود، با لحن ارومی گفت:

_نگران نباش احتمالا فشارش افتاده

با ناراحتی رو دستام بدن سبکشو بلند کردم و انگار که دارم با خودم حرف میزنم گفتم:

_اگه الان تو این حاله تقصیر منه، تقصیر منه خره

ماشین جلو پامون ترمز کرد، بی توجه به غر غرای دنیا عقب سوار شدم و ماریارو رو زانوم جا به جا کردم، توجه خیلیا بهمون جلب شده بود

اما من تو حال خودم بودم، پشیمون بودم بعد از اینکه حالش خوب میشد همه اینارو جبران میکردم، حتما جبران میکردم

***

ماریا:

به زور پلکای سنگینمو تکونی دادم و لای چشمام و باز کردم
بوی الکل میومد، تو بیمارستان بودم، ینی بخاطر علیسان من به این روز افتادم؟

چه بلایی سر خودم اورده بودم؟؟ ینی انقدر ضعیفم؟ یا انقدر ضعیفم کرده؟!

از دست خودم لجم گرفته بود، با این غش و ضعفی که کردم قشنگ بهش ثابت شد که من چقدر در برابرش بی دفاع و ضعیفم

از طرفی یه خنکی خاصی زیر پوستم حس میکردم از وقتی فهمیدم اون قضیه الکی بود !

خاک تو سرت ماریا، عوض اینکه به فکر تلافی کردن کارش باشی ذوق مرگ شدی که سرکارت گذاشته و تورو مچل خودش کرده؟

دلم میخواست هر سه تاشونو جر بدم، باید کاری میکردم که تلافی همه اذیتاش دو برابر سرش بیاد

اما چیکار؟ فعلا نمیدونم..

در اتاق باز شد و دنیا با ذوق اومد داخل، با دیدنم نیشش تا بنا گوش باز شد و اومد سمتم

محکم کوبوند رو دستی که بهش سرم وصل بود و با لحن شادی گفت:

_چطوری پارهه منننن؟

جیغ خفه ای از درد کشیدم:

_الهی که دستت بشکنه دنیا، اخ دستم

پوکر فیس گفت:

_تو که با اون علاقه شدیدت به هاردکور باید به این چیزا علاقه داشته باشی

اول منظورشو نگرفتم و برو بابایی زیر لب گفتم و شروع کردم ور رفتن با سرمم که تقریبا تموم شده بود، اما با درک اینکه چی گفت سریع سرمو اوردم بالا و باچشمای گشاد شده زل زدم بهش، با نیش باز گفت:

_چه خبرا دیگه؟

با حرص کنترل شده ای گفتم:

_بذار این سرم و در بیارم بهت میگم بع چی علاقه دارم

با قیافه خبیثانه ای گفت:

_متاسفانه اون چیزی که تو بهش علاقه داری رو من نمیتونم بهت بدمش، میتونی از علی ریقو بخوای بهت بدتش

اومدم فحشش بدم که با شنیدن اسم علی کلن یادم رفت، با کنجکاوی گفتم:

_راستی اصلا چی شد که من الان تو این وضعیتم؟

_یادت نیست؟ قش کردی عین تاپاله افتادی رو زمین، منو شقی انقد کپکرده بودیم که وایستاده بودیم فقط نگاه میکردیم، با داد علیسان به خودمون اومدیم، ینی نمیدونی کم مونده بود گریه کنه ینی قشنگ اشک تو چشماش جمع شده بودا… همش خودش و لعنت میکرد که باعث شده اینجوری بشه.. تا اینجا صد بار داد زد سر سینا که تند برو
از من میشنوی عین سگ پشیمونه افتاده

سعی کردم ذوقی که از شنیدن این حرفا کرده بودم و خفه کنم
با حرص گفتم:

_هنوز زوده واسه پشیمون شدن یه کاری میکنم به غلط کردن بیوفته

دنیا ادامه داد:

_به غلط کردن افتاده باید یه کاری کنی به گوه خوردن بیوفته

چپ چپ نگاهش کردم و بی ادبی زیر لب نسارش کردم، یهو یدونه کوبوند تو سرش و گفت:

_اخ اخ اون بدبختا بیرون منتظرن برم بهشون خبر بدم متاسفانه زنده ای برمیگردم

_کیا بیرونن؟

_علی ریقو و سینا دماغو

خندم گرفت:

_پس شقایق کو؟

_اون فهمید حالت خوبه رفت، امیر اومده بود دنبالش

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو هفت

  ارباب زاده به ترنج خیره شد و گفت: _زود باش ببرش داخل عمارت وگرنه …

7 دیدگاه

  1. این حد معمولتونه؟؟؟

  2. سلام خسته نباشید پارت بعدی کی گذاشته میشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *