خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت هشت

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت هشت

 

با تکی که به گوشیم زد کیف چرم مشکیمو برداشتم و یه بار دیگه تو اینه خودمو چک کردم.

تو پذیرایی کسی نبود در نتیجه بدونه خداحافظی با کسی از خونه بیرون زدم.

..

اول نگاهی به درو بر کردم که ببینم خبری از همسایه های فضولمون هست یا نه و وقتی مطمعن شدم تو این ساعت سیفتشون تمومه نشستم داخل ماشین
بدونه سلام کردن و حتی نیمه نگاهی فقط گفتم:

_برو

_مگه داری با نوکرت حرف میزنی؟

با پرویی نگاش کردم..ته ریشش کمی بلند تر شده بود:

_چیز دیگه ای حسابت نمیکنم

پیچید تو خیابون..تو همون حالت خونسرد گفت:

_میخوای یه کاری کنم همه چیزت حسابم کنی؟

زیر چشمی به لبخند موزیانش نگاه کردم..الان حس کرده میترسم؟

_تمام تلاشتم بکنی تنها چیزی که حسابت میکنم، باقی مانده غذاهای داخل معدمه

_اوکی.

از خونسردی و لبخند موزیانش یکم ترسیدم..ولی به روی خودم نیاوردم

حوصلم سر رفته بود..لبمو کج کردمو گفتم:

_کجا داری میبری منو؟

لبخندش پر رنگ تر شد:

_یه جای خوب

اب دهنمو قورت دادم و گفتم:

_ینه چی؟ نگر دار میخوام پیاده بشم

خندید:

_چی شد ترسیدی کوچولو؟

جیغ زدم:

_بدم میاد ازت

_ولی من خوشم میاد ازت

_نگر دار میخوام پیاده بشم

به خیابون خلوتی که توش بودیم نگاه کردم..اوف اینجا که خرم پر نمیزنه

نگاهم و به اطراف که دید خبیثانه خندید و گفت:

_اوکی

ماشینو کشید کنار خیابون..به تته پته افتاده بودم..وقتی دید پیاده نمیشم پوزخندی زد و گفت:

_چی شد؟ پیاده شو دیگه

لبامو ورچیدم:

_برو جلو تر نگر دار

_من مسخرت نیستم که، باید پیاده بشی..زود

جیغ زدم:

_نمیخوام اصلا پیاده نمیشم

در و باز کرد پیاده شد..اومد سمتم کیفمو تو دستم فشار دادم و زیر لب گفتم:

_نوچ..نکنه همینجا پشت ماشین تجاوز کنه بهم؟ کسیم که نیست این طرفا

با باز شدن در سمت خودم با تمام توان یه جیغ فرا بنفش کشیدم که قاطی شد با داد علی:

_چتههههه؟

خودمو عقب کشیدمو با صدای لرزون گفتم:

_من شوهر دارم به من نزدیک نشو

چشماشو درشت کرد و با تعجب نگام کرد..کم کم لباش کش اومدو بلند زد زیر خنده
_مرگ

خندشو تموم کرد و اخماشو کشید تو هم..چنان جدی شد که اصلا باور نمبکردم اونی که دو دقیقه پیش اونجوری قه قهه میزد همین مرد بود ،به بیرون اشاره کرد:

_بیا بیرون

با لکنت گفتم:

_نـ..نمیخوام

داد زد:

_بهت میگم پیاده شو..کار دارم

_چی..چیکار داری..هـ..هان؟!!!

یهو لنگامو گرفت از ماشین پرتم کرد بیرون..شبیه زنای کولی شروع کردم جیغ زدن:

_ولم کننن..خاک تو سرررت، این چه طرز برخورد با یه دختر اریاییه؟ لنگامو ول کن من خودم شوهر دارممم

صافم کرد و بازوهامو گرفت..نفس نفس میزدم بس جیغ زده بودم..با خنده تو چشمام زل زدو گفت:

_کاریت ندارم دختر اریایی..پنچر کردیم
با ۸۰ کیلو وزن تو ماشین بمونی نمیتونم لاستیکو عوض کنم

انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرم، سوتی پشت سوتی..ضایع بازی پشت ضایع بازی!

با حرص گفتم:

_اونی که وزنش ۱۰۰ کیلوعه تویی منه بدبخت همش ۵۵ کیلوعم

از پشت ماشین لاستیک زاپاسو برداشت و اومد مشغول شد
تو همون موقعیت با خنده گفت:

_ننه بابات بهت ینجه میدادن اینقدر لاغر موندی؟

با حرص گفتم:

_درست صحبت کن تا با پشت دست نزدم تو دهنت

جوابمو نداد و خندید
نگاهی به درو بر انداختمو رفتم اونطرف خیابون رو جدولا نشستم..عین بز به دورو برم نگاه میکردم تا بلکه کارش زود تر تموم بشه

صدای آهنگ خیلی خیلی بلندی از دور میومد..اِنا عروس کشون
با ذوق پاشدم شروع کردم جیغ جیغ کردن
با سبز شدن یع ماشین شاسی بلند خیلی شیک از دور که معلوم بود منبع صدا از تو همون ملعونه آروم گرفتم
_یه بار نشد درست حدس زده باشم:|

دوباره نشستم رو جدول..هر چقدر نزدیک تر میشدن صدای موزیک گوش خراش تر میشد..برگشتم تا علی رو چک کنم ولی چون داشت لاستیک سمت منو عوض میکرد از این طرف نمیدیدمش

دوباره به ماشینه نگاه کردم..حس کردم هر چقدر به من نزدیک میشه سرعتش کم تر میشه
کنارم ایستاد..با تعجب از جام بلند شدم و ایستادم
شیشه سمت من پایین رفت و من یکی از عجایب جهان رو رویت کردم
آدامسشو تو دهنش جا به جا کرد و گفت:

_برسونیمت خوشگله

گلومو صاف کردمو سعی کردم حالت عادی به خودم بگیرم..لبخند ژکوندی زدم:

_مرسی شما بفرمایید به اَلواتیاتون برسید

بغل دستیش با صدای کشیده ای گفت:

_جوووون صداشو، ممد برو پایین بیارش بالا این س.سی خانومو

خون از تمام بدنم به سمت صورتم حجوم آورد..اومدم دهنمو باز کنم که صدای علیسان مانع شد:

_من از اون س.سی ترم، میخوای ممد بیا منو ببر

اوه اوه..به قیافه خونسردش نگاه کردم، جک ماشینم تو دستش بود
ممد اقا که تا نیمه در و باز کرده بود بستش و زد به شونه بغل دستیش اشاره کرد برو..

پسره ام با لبخند به علیسان که سمت اون بود نگاه کرد و گفت:

_ببخشید داداش خوشتیپه..نمیدونستم تو واسه امشب رزروش کردی
با حرص گفتم:

_نع گلم ننتو زدم تو لیست شباش

ماشین و راه انداخت و جووون کشداری گفت:

_ننمم ماله تو خوشگلععه

با برخورد جک با شیشه عقبش جیغ کوتاهی زدمو با دستام صورتم و پوشوندم
شیشه عقبش خورد شد..با چشمای گشاد به صورت همچنان خونسرد و بی حالت علی نگاه کردم:

_چیکار کردی علیییی؟!!!

پسره ماشینو یه گوشه پارک کرد و پیاده شد..با دیدن شیشه عقبش که ترکیده بود عصبی اومد سمت علیسان و جیغ زد:

_میکشمت عوضی این چه کاری بود؟

_چخه چخه..ارام باش حیوان

علیسان خندش گرفت ولی خندشو خورد و جدی رفت سمت پسره که از ترسش چند متر عقب ایستاده بود
اون یکی که کلا جرعت نکرد پیاده بشه!
وقتی دید علی دارع میره سمتش چند قدم عقب رفت..یقشو گرفتو کشیدش جلو، یکم از علی کوتاه تر بود اما هیکلش زیادی لاغر بود
_این کارو کردم کع اولا حواست باشه به ناموس کسی گیر ندی، الل خصوص من..و دوما یه جو غیرت رو ناموست داشته باشی بچه سوسول
از موهاش گرفت، پرتش کرد عقب
و دست منو که هنوز تو شوک جمله اولش بودم و کشید و به سمت ماشین برد

 

قبل اینکه چیزی بگم عین گوسفند انداختم تو ماشین.
خودشم سوار شد و راه افتاد..نگاهی به عقب و لاستیک پنچری که افتاده بود وسط راه انداختم و صاف نشستم

پشت چشمی نازک کردم و گفتم:

_برخورد خوبی بود آورین

زد زیر خنده..:

_عه! خوشت اومد؟

چپ چپ نگاهش کردم:

_خیلی حرف میزنی

بازم خندید و چیزی نگفت..سرمو به صندلی تکیه دادم و تا ایستادن ماشین چشمامو بسته نگر داشتم:

_پیاده شو

_خاع

بازم این رستوران.
البته حداقل امروز قرار بود اتفاق خوبی بیوفته اگع برنامه هام خوب پیش میرفت

رو به روی هم نشستیم و دستی برای گارسون تکون داد..اصلا دلم نمیخواست به منو نگاه کنم، خاطره خوبی ازش نداشتم..نگام کرد:

_تو چی میخوری؟

_هر چی خودت بخوری

_اوکی

نفهمیدم اصلا چی سفارش داد:|
تو فکر نقشم بودم
خدایا خودت موقعیت را محیا بفرما 😐

هنوز دعام تموم نشده بود صندلی رو عقب داد و بلند شد..با کنجکاوی نگاهش کردم که گفت:

_دستامو به همه جای ماشین کشیدم، برم بشورمشون میام

نیشمو باز کردمو گفتم:

_آفرین، به تو میگن پسر پاکیزه

ابروهاشو بالا انداختو خندید، آره بخند گریتم در میارم..وقتی رفت تازه فکر کردم که قرصای پودر شده رو به کجاش بریزم که اثر کنه..دیگه کم کم داشتم نا امید میشدم که از شانس خوبم چند دقیقه گذشته بود که سفارشارو اوردن

 

لبخنده عجله ای به گارسون زدم، جوابمو داد و گفت:

_امره دیگه ای ندارید؟

با حرص گفتم:

_نخیر شما بفرمایید

وقتی رفت سریع از تو کیفم درشون اوردمو رو برنجش خالی کردم..با دستم همش زدم:

_آه، یکم از میکروبای دست منم بره تو دهنت حالشو ببری
برنجای زعفرونیشو ساده هاش با هم قاطی شده بود، شونه ای بالا انداختم
همون موقع اومد و نشست..نگاهی ب من که خونسرد داشتم میلمبوندم انداخت و شروع کرد

امید وار بودم قرصه رو مزه غذا تاثیر نذاشته باشه اما…

چند لقمه خورد یهو چهرش در هم رفت..نفهمیدم چجوری یه چرتی بگم:

_چی شد؟ چیشد؟ لگد زد؟

_چرا برنجاش تلخه؟

آب دهنمو قورت دادم و سعی کردم ماست مالیش کنم:

_لابد تو دهنت مشکل داره والا منم دارم از همونی میخورم که تو میخوری

شونه ای بالا انداخت و دوباره چند لقمه خورد و عقب کشید..:

_نه واقعا مزش حال به هم زنه

شونه ای بالا انداختم نگاهش نکردم:

_چی ریختی توش ماریا؟

غذا محکم پرید تو گلومو به سرفه افتادم..به لبخنده مرموزش نگاه کردمو بین سرفه هام گفتم:

_من..چی میتونم ریخته باشم….؟

شونه ای بالا انداخت:

_از تو هر کاری بر میاد

گلومو صاف کردمو اشک چشمام رو از شدت سرفه گرفتم، سعی کردم خونسرد باشم:

_هر جور میلته فکر کن
با پوزخند گفت:

_اوکی، بعد معلوم میشه

بعد پاشد و ادامه داد:

_حالا پاشو بریم

پاشدم و دنبالش رفتم
بعد از حساب کردن پول غذا ها بیرون رفتیمو سوار ماشین شدیم

استرس داشتم، نمیدونستم قراره چی بشه!
دستامو تو هم فشار دادم..یه ربی بود که میروند هنوز هیچ تاثیری نذاشته بود روش، خداروشکر کردمو دعا کردم که کلا روش عمل نکنه ولی، زهی خیال باطل..

تو همین فکرا بودم که گفت:

_ناهارو که کوفتمون کردی، لاقل شهر بازی که میخوام ببرمتو سعی کن با خل بازیات زهرم نکنی اوکی؟

تمام پشیمونیم رفت و دوباره جاشو حرص گرفت..با حرص گفتم:

_ایشالله زندگیت کوفتت بشه

خندید و چیزی نگفت..این جواب ندادناش از صد تا فحش بدتر بود، دندونامو رو هم فشار دادمو رومو برگردوندم..کم کم حس کردم سرعتمون کم شده..به سمتش برگشتم که دیدم چشماش داره بسته میشه، به زور باز نگهشون داشته

لبخند خبیثی زدمو بعد با نگرانی ساختگی گفتم:

_علیسان؟ چرا قیافت اینجوریه؟ چی شده؟

سرشو گرفت و گفت:

_نمیدونم چرا سرم گیج میره!

لبمو گاز گرفتم :

_نگر دار بیا این طرف من میرونم، زود باش تا به کشتنمون ندادی

نگاه نا مطمعنی بهم کرد و ماشینو کشید کنار، موقع پیاده شدن سعی کردم لبخندمو نبینه..جامونو عوض کردیم
یه رب بعد علیسان کلملا غرق خواب بود

و من غرق در لذت تلافی..

با سرعت به سمت نا کجا میروندم، نمیدونم دقیقا کجا ولی دو کیلو متر از جاده دور تر تو یه جای برهوت ولش کردم، بگذریم ازین که با چع بدبختی ای از تو ماشین کشیدمش بیرون.

سریع یه قلم کاغذ برداشتمو آدرسو نوشتم تا بتونه خودشو به جاده برسونه..یه بطری ابم کنارش گذاشتم

لبمو جویدمو بهش نگاه کردم، یک لنگش تو حلقش بود یکیش دراز، این بدبخت که خواب میره تمام بدنش تا وقتی بیدار بشه!!!

صافش کردمو بعد از نگاه نا مطمعنی که بهش انداختم سوار ماشین شدم
احتمالا فردا صبح به هوش میاد..والا ۲ تا ازون قرصا فیلَم خواب میکنه، چه برسه به گوریل

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت هفتادوهفت

  چسبیدم بهش و دست هام رو روی کمرش گذاشتم و همراهیش کردم.. سرم رو …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *