خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت هجده

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت هجده

 

خم شد سصتم و لباشو گذاشت رو لبام، چنان محکم بوسم کرد که جیغی تو گلوم زدم ، بعد چند دقیقه خودشو عقب کشید و به من که نفس نفس میزدم نگاه کرد..با حرص گفتم:

_سگ وحشی، سگِ بیوه

خندید و لپمو کشید:

_اروم باش عشقم

چشمام از حدقه زد بیرون..خندش بیشتر شد و گفت:

_هوا ورت نداره، همینطوری گفتم

مظلومانه گفتم:

_خیلی چخه ای

صورتمو اینور اونور کرد و گفت:

_ولی کبود نشدا، باید مثل ماله خودم کنمش

سرشو اورد جلو کع محکم لبامو گرفتم، چپ چپ نگام کرد و چیزی نگفت..چند لحظه بعد در باز شد و دنیا نشست..

ازون طرفم نن جونو کلسوم نشستن صندلیای جلو، حالتمو تغییر دادم و صاف نشستم، کلسوم رو به علیسان گفت:

_اگه کاراتو کردی تموم شد برو تو ماشین رامین، اینجا نشین دنیا جا نمیشع

نمیدونستم از جمله اولش خجالت بکشم یا از جمله دومش بخندم..در نتیجه تغییری تو حالم به وجود نیاوردم

علیسان سرشو خاروند و با باشع ای پیاده شد

دنیا نگاهشو از کلسوم گرفت و با ارنج زد تو پهلوم و اروم در گوشم گفت:

_بگو ببینم تا کجا پیش رفتین؟

چپ چپ نگاش کردم:

_خوب شد اومدی دیگه داشت در میاورد همه چیشو

با چشمای درشت سرشو از کنار گوشم عقب برد بهم نگاه کرد، با حیرت گفت:

_حتی اونو؟

منظورش و نگرفتم، پوکر فیس گفتم:

_چی رو؟

تا اومد چیزی بگه جیغ زدم:

_فهمیدم فهمیدم، خفه شو

دستی به گوشه شالش کشید و پشت چشمی برام نازک کرد، همین مونده بود این برا من قیافه بگیرع، قیافمو جمع کردم و چندش وار گفتم:

_برو بابا

و سرمو به سمت مخالفش چرخوندم..نن جون دستی روی پاش کشید و گفت:

_اه اه اه، خسته شدم کمرم درد گرفته

کلسومم گردنشو ماساژ داد و همدردی کرد..گفتم:

_خب اگه انقدر خسته اید بریم خونه

سرشونو تکون دادن، نن جون گفت:

_اره دخترم تواو خیلی امروز راه رفتی به بچت فشار اومده زنگ بزن به شوهر ننه مردت بگو بریم خونه

کلسوم فرمونو ول کرد با دو تا دست زد تو سرش:

_رضام هیچی نخورده تا الان، خاک تو سرم خاک تو سرم

داد زدم:

_فرمونو ول نکن

داشتیم میرفتیم تو جدول که فرمون رو گرفت

تموم طول راه با سبک بازیای دنیا و تیکه های کلسوم و خوشحالیای نن جون بابت اتفاقی که بین منو علیسان افتاد گذشت، مغزم دیگه کار نمیکرد فقط دلم میخواست برم بخوابم.. ناخداگاه هی چشمام روی هم میرفت ولی باز با جیغ دنیا بیدار میشدم، بُشگه عن نمیذاره دو دقیقه ارامش داشته باشی

بلاخره بعد از طی کردن یه مسیر یه ساعته رسیدیم، خودمو از ماشین پرت کردم پایین و بدون توجه به بقیه رفتم داخل خونه و مستقیم اتاق خواب

رو تخت ولو شدم و گوشیمو از تو کیفم دراوردم، نگاه گذرایی بهش انداختم، اوه اوه ۱۰ تا تماس بی پاسخ از مامان..حتما تا الان دق کرده

انقدر خوابم میومد که حال نداشتم بهش زنگ بزنم از طرفی علی تا چند دقیقه دیگه میومد بالا و نمیخواستم باهاش رو به رو بشم پس سریع یه اسمس بهش دادم و گفتم خیلی خستم و بعدا بهش زنگ میزنم

گوشی رو همونجا ول کردم و چشمامو بستم..حتی حوصله عوض کردن لباسامو نداشتم

نفهمیدم کی خوابم برد

***

صبح که بیدار شدم هنوز منگ بودم، به سمت علیسان برگشتم، یه گوشه تخت جمع شده بود و دستاشو دور خودش حلقه کرده بود.. نگاهب به خودم انداختم که پتو رو دور خودم پیچیده بودم..بدبخت معلوم نیست از کی داره بی پتو سر میکنه!

از زیر پتو بیرون اومدم

پتو رو روش کشیدم و از تخت پایین اومدم..نگاهی به خودم انداختم که چشمام درشت شد، تا جایی که یادم بود من دیشب با لباسای بیرونم خوابیده بودم ولی الان یه شلوارک گشاد پام بود با تاپ

پوکر فیس به علیسان نگاه کردم بعد به خودم، دوباره علیسان، دوباره خودم

بعد چند دقیقه که اتفاقی که افتاده رو هضم کردم با همون قیافه رفتم از روی دراور برس و برداشتم اومدم سمتش، جیغ زدم:

_پاشوووو سگِ بیوه

با ترس تو جاش سیخ شد و نگام کرد، برس و گرفتم سمت چشماشو گفتم:

_تو به چه حقی منو لخت کردی؟
سرمو خاروندم و جملمو عوض کردم:

_ینی به چه حقی لباسای منو عوض کردی؟!

دستشو به ابروهاش کشید و با منگی نگام کرد:

_چی میگی باز اول صبح؟ ماری بخدا یه بلایی سرت میارما

جمله اخرشو داد زد..منم کم نیاوردم و مثل خودش داد زدم:

_بهت میگم به چه حقی لباسای منو عوض کردی؟

دستاشو تو هوا تکون داد و داد زد:

_چمیدونم! اسکولم مثلا میخواستم خوبی کنم

_تو خوبیت با بدیت هیچ فرقی نداره، هیچکاری نکنی بهتره به نظرم

اخماش رفت تو هم و از تخت اومد پایین که ناخداگاه عقب رفتم، پوزخندی زد و دوباره تو جلد خندونش فرو رفت:

_ببین خوش زبون از تو خوشگل تراش میان برای من دم تکون میدن نگاهشونم نمیکنم تو که دیگه شکمم داری:/

چشمامو درشت کردم:

_من شکم دارم؟

 

خندید و گفت:

_اره

لباسمو دادم بالا و به شکم تختم نگاه کردم..بعد دوباره به خودش نگاه کردم و حق به جانب گفتم:

_بوزینه من گوشت ندارم چربی رو کجای دلم بذارم

با دستش به شکمم اشاره کرد:

_اِنا همونجایی که اومده بالا

دوباره با تعجب به شکمم نگاه کردم:

_کو؟!!!

بلند زد زیر خنده و خودشو پرت کرد رو تخت:

_وای، وای ماریا تو خیلی خوبی

یکم نگاش کردم بعد که برام جا افتاد ایسگا شدم جیغ بلندی زدم و برس و پرت کردم سمتش که خورد به سینش، هیچ تغییری هم تو حالت چهرش ایجاد نشد! هنوز میخندید

پوف بلندی کشیدم و با سرعت رفتم سمت در ، قبل ازین که در و باز کنم صدای جدیش متوقفم کرد:

_کجا میری با اون لباسا؟

برگشتمو چپ چپ نگاهش کردم:

_به تو چه؟ تو به خندیدنت برس

و در و باز کردم و خارج شدم که چشمام قفل چشمای رضا شد

تا منو دید خودشو عقب کشید و من من کرد:

_ص..صبحت بخیر

به در اشاره کردم:

_فالگوش وایساده بودی؟

خندید و به خودش اشاره کرد:

_من؟ نه بابا چرا باید فالگوش وایستم

و بعد نگاهش و از سر تا پام گذروند که یه لحظه خجالت کشیدم..یهو بازوم از پشت کشیده شد به سمت داخل و پرت شدم داخل اتاق، با ترس به چشمای وحشی علی نگاه کردم..یکم مکث کرد و بعد ازین که قشنگ با چشماش برام خط و نشون کشید درو روم بست

چنان محکم در و کوبید که یک قد پریدم..با لبای برگشته به خودم نگاه کردم:

_خب به من چه خودش عصبیم کرد وگرنه من که لباسمو عوض میکردم

با فکر تنبیهی که قطعا برام در نظر گرفته بود دوباره لبام جمع شد:

_اه

صدای جر و بحثشون از بیرون میومد، سرمو به در چسبوندم تا شاید بفهمم چی میگن ولی زیاد معلوم نمیشد..یهو با برخورد چیزی به در و صدای بلندی که داد پریدم و خودمو از در دور کردم..صدای داد علیسان اومد که حرفای زشت خاک برسری حواله رضا میکرد، میترسیدم برم بیرون خانواده منم اباد کنه

چند لحظه بعد در با ضرب باز شد ، تا قیافشو دیدم پشمام ریخت!

بلند شدم و با تته پته گفتم:

_چی ..چی شد؟

طبق عادت دستی به صورت قرمز شدش کشید و گفت:

_گمشو لباساتو عوض کن تا حرصمو سر تو خالی نکردم

قیافمو جمع کردم و سعی کردم ترسم و مخفی کنم، حق به جانب گفتم:

_درست صحبت کن من جزوه اون دخترایی نیستم که برات دم تکون میدم یه بار دیگه اینطوری باهام برخورد کنی…

وسط حرفم داد زد:

_چی کار میکنی هان؟ چیکار میکنی!؟

دهنم همونطوری باز موند و زل زل نگاهش کردم..بعد از کمی اب دهنمو قورت دادم و تنها چیزی که به ذهنم رسید و زمزمه کردم:

_چخه

 

چشماشو درشت کرد و اومد چیزی بگه ولی جلوی خودشو گرفت و نفس عمیقی کشید:

_برو لباستو عوض کن ماریا، انقد رو اعصابم نباش مجبورم نکن کاری کنم که یعدا پشیمون شم

اومدن دوباره جبهه گیری کنم ولی چشماش یه حالتی بود که ناخداگاه مجبورم میکرد جلوش کوتاه بیام

سرمو عین بز بالا پایین کرم و خیلی کوتاه جواب دادم:

_باشه

چشماش درشت شد فکر نمیکرد به حرفش کنم، خودمم فکر نمیکردم البته!

خودمو جمع و جور کردم و گفتم:

_برو بیرون دیگه

هنوز با حیرت بهم نگاه میکرد، فکر نمیکردم انقدر تعجب کنه که به حرفش گوش دادم:/

_براچی؟

عاقل اندر سفیه نگاش کردم:

_میخوای همینجا جلوت لخت کنم
نیششو باز کرد:

_من حرفی ندارم

اومدم بهش حمله کنم که سریع ادامه داد:

_البته بازم خودت میدونی

دوباره اومدم بپرم بهش که سریع از اتاق پرید بیرون..پوفی کردم و اومدم لباسمو در ارم که سرشو از لای در اورد داخل:

_شالم بندازی ها

جیغ بلندی زدم و لباسمو پایین دادم..خندید و تند تند گفت:

_ندیدم، ندیدم

و سریع در و بست، بین حرصم خندم گرفته بود اصلا فازش معلوم نبود عصبانیه، یا خوشحاله، شوخ طبعه یا جدیه!!

نیش خندی زدم:

_دیوونه

یه تونیک مشکی پوشیدم با شلوار لی ابی

موهامم بالای سرم بستم، اومدم از از اتاق بیام بیرون که یادم افتاد گفته شال سرم کنم

مردد بودم به حرفش گوش کنم یا پررو میشه، بعد از یکم کلنجار رفتن با خودم یه شال الکی انداختم

نگام به گوشیم افتاد، یادم اومد باید به مامان زنگ بزنم

بهتر هر چقدر دیر تر برم پایین کمتر چشمم به اون رضای بی خاصیت میوفته..البته دلمم برا خانواده عزیزم تنگ شده بود:/ فکر نکنین بی احساسم ها

شماره مامان رو لمس کردم، بعد از دو تا بوق برداشت، با ذوق جیغ زدم:

_سلااام مامان گلم

صدایی نیومد..با تعجب گفتم:

-مامان هستی؟

بعد از کمی صدای فیش فیش گریش در اومد

منم بغض کردم:

_الهی قربونت برم مامانم که گریه میکنی، بخدا زود میام یکمی بصبر

_گ.. نخور بابا دارم پیاز رنده میکنم

من= 😐
لب چیدم:
_چقد بی ادب شدی مامان

دماغشو بالا کشید:

_خوب بهت خوش گذشته دیگع زنگم نمیزنی، بابای بیچارت هی میگه این دختر نیس حس و حال هیچکاری رو ندارم

_وا من تنهاتون گذاشتم که شما همه کاراتونو راحت انجام بدین دیگه

جیغ زد:

_چقد تو بی حیایی خاک تو سرم با دختر تربیت کردنم

خودمو نگه داشتم که نخندم:

_وا چی گفتم مگه مامان جان؟ خودت گفتی وقتی تو بری من تازه به کارام میرسم، منحرف شدیا

یکم سکوت کرد و بعد دستپاچه صداشو پایین اورد:

_هاااا، اها اونو میگی، باشه

یکم بعد ادامه داد:

_خب چه خبر دخترکم؟ خوب میگذره؟ نن جون و دنیا که اذیتت نمیکنن؟ شبا راحت میخوابی؟

با فکر به سوال اخرش، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_اره خوبه خوش میگذره جاتم خیلی خالیه قشنگمممم

زد زیر گریه:

_بلاخره گریمو دراوردی خدا ازت نگذره الهی خیر از جونیت نبینی

با چشمای گشاد شده گفتم:

_مامان چرا نفرین میکنی

تو همون حالت گفت:

_بیا بابات همین الان اومد باهاش حرف بزن

تا اومدم چیزی بگم صدای بابا پیچید تو گوشی:

_ سلام دخترم، خوبی بابا جان؟ اونجا که عین سگ باهات رفتار نمیکنن ها بابا؟

پوکر فیس جواب دادم:

_نه بابا عین سگ باهام رفتار نمیکنن!

نفس راحتی کشید و بعد دستپاچه ادامه داد:

_ببین اصلا جلوی خواسته هاشون مقاومت نکن دخترم من نن جونتو خوب میشناسم اگه بخوای در مقابلش مقاومت نشون بدی بدترین تلافی در انتظارته

سرمو تکون دادم و نفس کلافه ای کشیدم:

_خوبین شما باباجون؟

_مام خوبیم، مام خوبیم، برو اونور زن بو پیاز میدی

اوه اوه باز بابا یه حرفی زد که مامان و اتیشی کنه، به ثانیه نکشید که جیغ مامان بلند شد..با خنده گوشی رو قطع کردم

نمیخواستم برم پایین ولی یکم که گذشت واقعا احساس کسلی کردم، باید میرفتم پایین دیگه تحمل اینجا موندنو نداشتم

داشتم از پله ها پایین میرفتم که دنیارو دیدم، لپاش قرمز شده بود
اومد از کنارم رد بشه که بازوشو چسبیدم ..با نگرانی گفتم:

_دنیا چی شده؟

بینی شو بالا کشید و گفت:

_من از امروز دیگه هیچی نمیخورم..خسته شدم از تیکه های این پتیاره پیر

خندم گرفت ولی جلو خودمو گرفتم، گلومو صاف کردم و گفتم:

_خب اگر انقدر روحیت خرابه بیا دو تایی بریم بیرون

لب چید:

_خب بریم

با ذوق گفتم:

_پس برو اماده شو یه ساعت دیگه راه میوفتیم

نیشش باز شد:

_اوکی

رفت بالا، شیکمم داشت قار و قور میکرد..رفتم پایین توی پذیرایی رو بع روی تلوزیون نشسته بودن و داشتن فیلم نگاه میکردن

_صبح به خیر

رضا نگاهی به ساعتش انداخت و با خنده گفت:

_ساعت ۱۲ ظهره، باید ظهر بخیر بگی عزیزم

علیسان پشت به من به مبل لم داده بودو زحمت برگشتنم به خودش نداد، منتهی مشت شدن دستشو دیدم، اِنا بیا…باز باید تیکه ها و دعوا هاشو تحمل کنم با حرص رو به رضا گفتم :

_تو ذاتا ادم فضولی هستی نه؟

کلسوم حق به جانب گفت:

_درست صحبت کن با پسرم، داری عین اون دوسته بشکت صحبت میکنی ها حواست باشه

دستم و تو هوا تکون دادم، دیگه زده بودم به سیم اخر:

_چخه بابا، قلاده پسرتو بگیر برو حوصلتونو ندارم

علیسان که حالا برگشته بودو نگام میکرد اول چشماشو درشت کرد و بعد زد زیر خنده.. نمیدونم چرا ذوق کردم!!

کلسوم اومد حمله کنه که رضا دستشو گرفت و رو به من جدی گفت:

_اروم باش خانومی، اینجوری بهت نمیاد

علیسان لبخندی بهش زد و ادامه حرفشو گرفت:

_به تو ربطی نداره چی بهش میاد، مواظب باش قلادت نره زیر پات

رگ پیشونی رضا زده بود بیرون

نن جون که تا اون لحظه نظاره گر بود دید بحث داره جدی میشه دخالت کرد:

_ام.. میگم بشینین با ارامش حرف بزنیم

کلسوم جیغ زد:

_فروز اگه میدونستم همراهات انقد بی شخصیتن اصلا راهشون نمیدادم، نوت هم عین اون بشکه شده، اینم از دامادت

صدای دنیا از پشت سرم بلند شد:

_بشکه باباته، زنیکه پیره چُروک

رو به نن جون گفتم:

_نن جون من هتل موندن و ترجیح میدم به اینکه توی این خونه بمونم و سفر زهرمارم بشه

علیسان بلند شد و دستاشو تو جیب شلوارش فرو برد:

_راستش منم موافقم

رو به من و دنیا ادامه داد:

_برید وسایلتونو جمع کنید

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت شانزده

  _چه کمکی میخوای بکنی؟چیکار میخوای بکنی که بتونم بشم مانلی قبل؟! +هرکاری بخوای انجام …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *