خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت نوزده

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت نوزده

 

با ذوق به دنیا نگاه کردم..نن جون اخماشو کشید تو همو از جاش پاشد:

_کجا میخوای ببری؟ ما تا اخر تعطیلات اینجاییم، اون دختر حاملش باید خوب بهش رسیدگی بشه

بعد به کلسوم نگاه کرد تا تایید کنه، کلسومم با پشت چشم نازک کردنی سرشو به تایید تکون داد
علی جدی تو صورت نن جون زل زد:

_این بازیتونو تمومش کنید فروز خانوم، از اول سفر داریم دعوا میبینیم و تیکه میشنویم

به من نگاه کرد و ادامه داد:

_مجبورمون کردین به چیزی که نیستیمم تظاهر کنیم
نگاهشو دوباره به نن جون انداخت:

_اما دیگه بسه، ما الان میریم شمام مختارید با ما بیاید یا بمونید ور دل دوستتون..برید وسایلتونو جمع کنید دخترا

منو دنیا دیگه معطل نکردیم و از پله ها رفتیم بالا.

***

لباسایی که خربده بودیم توی کوله جا نمیشد پس مجبور شدم همه رو تو چمدون علیسان به هزار ضرب و زور بذارم، یه چند تا سوتینم خریده بودم که تو یه پلاستیک مشکی گذاشتمشون و تو جیب بغل چمدونش گذاشتم.

در و باز کرد و اومد داخل:

_نن جونت نمیاد، گفت میمونه تا اخر سفر بعد قرار میذاره با هم برگردید

سرمو تکون دادم و از جام بلند شدم

_بهتر دیگه واقعا حوصلشو ندارم

رفتم سمت دراور، چند تا عطر و لوازم ارایشم هنوز روش بود:

علیسان_این نن جونت یه جوریه! آدم نمیدونه دوستش داشته باشه یا بدش بیاد ازش

شونه ای بالا انداختم و در حالی که وسایلو یکی یکی برمیداشتم گفتم:

_اره وقتی مشهده دلم براش تنگ میشه، وقتی میاد تهران دلم میخواد هر چه زود تر برگرده مشهد! الانم خداروشکر که اینجا میمونه راحت میشیم

با حلقه شدن دستاش دور کمرم جیغ خفه ای زدم و تو جام پریدم، خندید و شونشو گذاشت روی شونم
از تو اینه دراور بهم نگاه کرد و گفت:

_میدونی تنها بدی ای که ازینجا رفتن داره چیه؟

آب دهنمو با صدا قورت دادم و از توی اینه مات چشماش شدم..دوباره پرسید:

_هوم؟

سرمو به معنی نه اروم تکون دادم، بوسه ای به لاله گوشم زد که اتیش گرفتم:

_اینکه شبا تو بغلم نمیخوابی

نفساش که به گوشم میخورد حالم و بد میکرد..از طرفی حرفشم یه طوریم کرده بود، دلم میخواست بپرم ماچش کنم

قبل ازین که این اتفاق بیوفته سریع خودمو از بغلش بیرون کشیدم و یکم دور تر ایستادم

خندید و گفت:

_چی شد؟

اب دهنمو قورت دادم و با لبخند مضحکی گفتم:

_هی..هیچی، میگم بریم پایین دیگه هوم؟

لبخند دندون نمایی زد و اومد جلو تر که یه قدم ناخداگاه به سمت عقب برداشتم

_حالا اگه یکم دیر تر بریم پایین چـیزی نمیشه

چشمامو درشت کردم و با حرص گفتم:

_تو چقدر پررویی

شونه هاشو بالا انداخت و بازم به جلو اومدن ادامه داد، و من به عقب رفتن ادامه دادم!

انقدر این روند تکرار شد تا اخر به لبه تخت برخورد کردم

دستشو دراز کرد و موهامو پشت گوشم داد..نوازش گونه دستشو روی گوشم کشید
انگشتشو روی لاله گوشم کشید..هر لحظه بیشتر خم میشد سمتم:

_تا حالا کسی بهت گفته گوشات خیلی خوردنیه؟!

فکر شیطانی زد به سرم، سرمو تکون دادمو گفتم:

_اره

ابروهاش رفت بالا و صاف شد..عصبی نگام کرد:

_کدوم پدر سگِ مادر…؟؟

پوکر فیس به خودش اشاره کردم:

_خودت دیگه، الان گفتی:|

بی حس نگام کرد، نیشمو باز کردم:

_خب داشتی از کمالات مامان بابات میگفتی! ادامه بده

نیشگونی از بازوم گرفت که جیغم هوا رفت:

_اول بذار کمالات خودمو نشونت بدم

بازوهامو گرفت و هولم داد روی تخت

 

جیغی زدم و اومدم از زیر دستش در برم که از لنگم گرفت و دوباره سر جای اولم برم گردوند، جیغ زدم:

_علیسان تورو خدا

شروع کرد قلقلک دادنم، گلاب به روتون به زور خودمو نگه داشته بودم که یه وقت بادی ازم نره

به نفس نفس افتاده بودم..حتی نمیتونستم جیغ بزنم..با خنده گفت:

_بسه؟ یا هنوز میخوای نشونت بدم

به زور گفتم:

_نه، توروخدا

یهو ضربات محکمی به در خورد که هر دومون پریدیم و پشت بندش صدای دنیا:

_نهههه بچه ها الان وقتش نیست، توروخدا درش نیارررر، من دیگه نمیتونم صبر کنم
یهو در باز شد و پرت شد داخل، از برخوردش با زمین سرامیکا ترک برداشت.. انقدر کپ کرده بودم که هیچ عکس العملی ازم برنمی اومد

سریع نشست و عین گاو زل زد بهمون..علیسان عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و گفت:

_چی رو در نیارم دنیا خانوم؟!!!

دنیا لبخنده ملیحی زد و دستپاچه گفت:

_خودت داشتی نشونش میدادی! به من چه؟؟

حجوم خون به صورتمو حس کردم

علیسان ابروهاشو بالا انداخت و با نیش خند به من و بعد باز به دنیا نگاه کرد

دنیا ایستاد و در مقابل نگاه علی حق به جانب گفت:

_در ضمن شماها کی انقدر با هم قاطی شدین که همه چیز و به هم نشون میدین؟ مثل اینکه یادتون رفته این یه بازیه و شماها با هم صنمی ندارین ها؟

بیشتر قرمز شدم،چقدر یه نفر میتونه بیشعور و بی شخصیت و بی حیا باشه؟! نمیدونم…

جرعت نداشتم به علیسان نگاه کنم..مرده شورتو ببرم دنیا، صدای جدی علیسان بحث و عوض کرد:

_تو وسایلتو جمع کردی؟ وایسادی اینجا ور ور ور سر مارو میخوری؟

دنیا به چمدونش که دم در بود اشاره زد و پشته چشمی نازک کرد:

_وقتی شما داشتین به هم نشون میدادین! من، دختر پاک و معصومِ چشم و گوش بسته، داشتم چمدونمو میبستم

جیغ زدم:

_پس برو گمشو پایین دیگه چرا اینجایی؟

یکه خورد و بعد از چند تا فحش زیر لبی بیرون رفت
پوفی کشیدم:

_ابرو حیثیت برام نذاشتن، هر چی از اول عمرم جمع کرده بودم تو دو هفته به فنا دادن

علیسان با خنده گفت:

_آروم باش

با بغض مشتامو کوبیدم به تخت و گفتم:

_چجوری اروم باشم؟ شدم عروسک خیمه شب بازی شماها، اگر چیزی نمیگمم فقط بخاطر بچه ها موسست، شماهام از همین سوء استفاده کردین هر کار دلتون میخواد میکنید باهام

زدم زیر گریه و ادامه دادم:

_خسته شدم، بسه دیگه اه

نشست کنارمو سرمو کشید تو بغلش..:

_هیسسس اروم باش، دیگه نمیذارم اذیتت کنن، نگران بچه های موسسه هم نباش خودم هواشونو دارم، اروم باش

گریم شدت گرفت، انگار همه اعصاب خوردیا و عقده های این چند وقتم یک جا ریخت بود بیرون..حرکت دستاشو تو موهام حس میکردم:

_اروم عشقم

با تعجب سرمو بالا اوردم و به چشماش نگاه کردم، نیششو باز کرد و گفت:

_چیه؟

_چی گفتی؟

نیشش باز تر شد:

_مگه پسرا به دوست دختراشون ازین حرفا نمیزنن؟

چپ چپ نگاش کردم و از بغلش اومدم بیرون، همون موقع گوشیش زنگ خورد..نگاهی به صفحه گوشیش انداخت و از جاش بلند شد:

_الو؟

_…
همون بین که صحبت میکرد به چشمام زل زده بودو با پسته ای از موهام بازی میکرد، منم عین چسخلا داشتم نگاهش میکردم:

_خوبم داداش، تونستی کاری کنی؟

_…

نیشش باز شد و به من چشمک زد:

_عالیه پس مزاحمت میشیم

_..

_فدات فعلا

گوشی رو قط کرد و گفت:

_میریم پیش رامین پاشو حاظر شو تا دنیا دوباره رو سرمون اوار نشده

و چمدونو کوله منو از رو زمین برداشت و بیرون رفت
به لباسام که کنار گذاشته بودم نگاه کردم و وارد عمل شدم

سریع حاظر شدم و پایین رفتم نن جون نشسته بود با کلسوم صحبت میکرد..خدافظی سرسری کردم که با نفرین جوابمو دادن:/

علیسان و دنیا نبودن احتمالا بیرون بودن، جلوی در وردوی بودم، اومدم از در بزنم بیرون که صدای رضا متوقفم کرد:

_ماریا

به سمتش برگشتم و ابروهامو با اخم بالا دادم..ادامه داد..:

_من واقعا نمیخواستم اینطوری بشه

_حالا که شده، من ناراحت نیستم

_من هر کاری کردم فقط بخاطر تو بود، اگر حرفی زدم یا کاری کردم که دعوا شد فقط بخاطر تو بود

پوزخند زدمو سرمو تکون دادم:

_اها

اومدم برم که سریع گفت:

_این شمارم..
به دستش که یه کارت بود نگاه کردم..ادامه داد:

_مطمعنم که موضوع ازدواجت با علیسان همش یه بازیه، اینو قبول کن مطمعن باش من خیلی بهتر از علیسان باهات تا میکنم

مرتبکه پاره خیابونی یه طوری باهام حرف میزنه انگار من دختر خرابم، قیافمو جمع کردم و با حرص کارت و از دستش کشیدم…از وسط پارش کردم و چسبوندم به سینش

با صدای نسبتا بلندی گفتم:

_ببین من تورو به مدفوع علیسانم ترجیح نمیدم

داشت از حرفم خندم میگرفت ولی سعی کردم نگرش دارم..ادامه دادم:

_من ترجیح میدم این بازی رو ادامه بدم، ولی تورو حتی یه لحظه هم تحمل نکنم

با دستم به سمت پذیرایی اشاره کردم و تو هوا تکونش دادم:

_چخه چخه

گوشاش قرمز شده بود..با حرص گفت:

_از حرفایی که زدی پشیمون میشی

دوباره اشاره کردم و ادامه دادم:

_برو تا در قفستو ببندم

یه قدم اومد نزدیک که ترسیده رفتم عقب، اما یهو دست علیسان روی شونش نشست و دو برابر عقب هلش داد..با تعجب نگاهش کردم..با لبخند گفت:

_به نظرم حرفاش ماریا اونقدری قانع کننده بود که دیگه جایی برای حرف و حرکتی نمونه…

با یکم مکث جدی شد و ادامه داد:

_دیگه اصلا به کسی که من دوستش دارم نزدیک نشو، اگر شدی عواقبش پای خودته

با جمله اولش قلبم به تپش افتاد، اب دهنمو قورت دادم و سعی کردم نپرم بغلش

دستمو گرفت و قبل ازین که رضا حرفی بزنه از در کشوندم بیرون

دستمو میکشید که تند تر راه برم، اما من مات سوتی ای بودم که ممکن بود جلوش داده باشم:

_از کی اونجا بودی؟

سرعتش و کند کرد و بهم نگاه کرد، نیشش باز بود ولی اینبار اون حس مزخرف تمسخر توش نبود :

_اونقدری که بفهمم رضا رو حتی به عن منم ترجیح نمیدی

دست و پامو گم کردم..اومدم چیزی بگم که خودش سریع گفت:

_بدو بریم که اژانس دم در منتظر

اصلا مجال نداد حرف دیگه ای رد و بدل بشه

سوار ماشین شدیم..طبق معمول دنیا داشت حرف بارمون میکرد.

***

علیسان سوتی زد و رو به رامین گفت:

_تو که ازین جاها داشتی چرا خبر نکردی ما بیایم پیشت

رامین خندید و گفت:

_بابا ماله خودم نی که ماله یکی از بچه هاس، امشبم اینجا پارتیه، یه طورایی نقش مهمون و ایفا میکنم پشمشونم حسابم نمیکنن

دنیا با ارنج زد به بازوم:

_ماریا پارتی

بی تفاوت گفتم:

_بازومو داغون کردی، خب چیکار کنم؟

_باید کمکم کنی امشب یه دوست پسر خفن پیدا کنم خاااا؟

چپ چپ نگاش کردم ..جلوی در ویلا ایستادیم، بگم که تا الان داشتیم مسیر باغ و تا ویلا طی میکردیم..:

_زر نزن من حوصله خودم و ندارم بیام برا تو بی اف پیدا کنم؟

پاشو کوبوند به زمین و لباشو برچید که عقم گرفت..قیافمو جمع کردم :

_اه اه ادم باش حالم به هم خورد

_دوست پسر میخوام

صدای خنده رامین و علیسان بلند شد

رامین همون طور که با دست به علیسان تعارف میزد گفت:

_برای تو باید از کارخونه سفارش بدیم، چاق و زبون دراز

ترجیح دادم به قیافه دنیا نگاه نکنم
رامین هنوز داشت نیشخند میزد..یهو دیدم دنیا عین جت از کنارم رد شد رفت سمت رامین

رامینم ازون بد تر برگشت و دویید سمت باغ

دنیا داد زد:

_وایسا کثافت، وایسا پِهِن…یک چاقی نشونت بدم

رامین بلند بلند میخندید:

_مگه دروغ میگم، ماشالله وزن یه خاور و داری

دنیا جیغ کش داری زد و دستشو سمت یقه رامین بیشتر دراز کرد

همون موقع پاش به سنگ که جلوش افتاده بود بند شد و سکندری خورد… داشت با مخ میومد پایین

جیغش بلند تر شد و دستش و به شلوارک رامین بند کرد..چشمتون روز بد نبینه افتادن دنیا همانا، پایین کشیده شدن شلوارک رامینم همانا

هممون تو شوک اتفاقی که افتاده بود بودیم،رامینم همونجا ایستاده قدرت تکون خوردن نداشت

دنیا سرشو اورد بالا و در حالی که سرشو میمالید به اطراف نگاه کرد، با دیدن رامین جیغی زد و خودشو کنار کشید

صدای خنده علیسان بلند شد.. دنیا در حالی به رامین اشاره میکرد با قیافه سکته ای رو به من جیغ زد:

_این چرا شورت پاش نیست؟

چشمامو گرفتم و زدم زیر خنده..قرمز شدن رامین و از این سمتم حس میکردم

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *