خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت نه

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت نه

 

به ذره بگی نگی دلم براش میسوخت ولی محل به حسم ندادم، نگاهی به ساعت مچیم انداختم ساعت ۵ شده 😐

رفتم خونه تا آماده بشم برم پیش دنیا.

***

دنیا دامن تنگ لباسو تو دستاش فشرد و گفت:

_حالا من اینقد هات و جذاب شدم تو اتاق نبره دخترانگی هامو ازم بگیره

قیافمو جمع کردم، قند و از تو قندون برداشتمو پرت کردم سمتش:
_ببند بابا خر به تو تجاوز نمیکنه

اومد جواب بده کع صدای اف اف پیچید تو خونه..یه جیغی زد که منو شقایق پریدیم تو بغل هم
شقی جیغ زد:

_خفه بمیر زهرمونو ترکوندی

مامانش در و زد و اشاره کرد بهمون:

_برید تو اشپز خونه، پاشید پاشید

دنیا باز داد زد:

_کی شاشیییید؟

منو شقایق با هم داد زدیم:

_اَههههه داره میگه پا بشید

به زور گشوندیم بردیمش تو آشپز خونه
صدای احوال پرسی مامان باباش با چند نفر میومد..دنیا پاشد میخواست بره سمت در که با شقایق دو تا پاهاشو گرفتیم کشیدیم:

_بشین دنیا آبرو ریزی نکن

با حرص گفت:

_ولم کنید میخوام برم دامادو ببینم

با حرص به شقی اشاره کردمو تو یه حرکت خشدکشو ول کردیم، چشمتون روز بد نبینه یهو رو سرامیکا لیز خورد و از برخوردش با زمین صدایی مثل صدای ترکیدن بمب اتمی ایجاد شد.

به خودمون که اومدیم دیدیم همه از جمله داماد و ننش و بقیه..
بالا سرمون ایستاده بودنو با دهن باز نگاهمون میکردن، به وضعیت دنیا که دامنش رفته بود بالا و شورت قرمزش از زیر ساپورت تابلو میزد نگا کردم

ادا گریه دراورد:

_خاستگارم پریییید

جمعا زدن زیر خنده
دامنشو اروم کشیدم پایین، مامانش از بس خجالت کشیده بود صورتش سرخ شده بود

همه رفتن تو پذیرایی غیر از خاله گلناز، دست به سینه ایستادو به دنیا نگاه کرد

دنیا که تازه بلند شده بود خیلی عادی، لباساشو تکوند و خونسرد به مامانش نگاه کرد:

_چایی بیارم؟

همزمان با شقایق زدیم زیر خنده، مامانش با تاسف سری تکون دادو رفت..دنیا زد به پام:

_هر کی نیشش بازه خرابه
هر دومون دهنمونو بستیم
صدای مامان دنیا که میگفت دنیا چایی بیار باعث شد دنیا به جنب و جوش بیوفته
با عجله رو به شقایق گفت:

_پاشو پاشو بریز ببرم

*

علیسان:

برخورد نور شدید خورشید به پوستم اذیتم میکرد.
اروم پلکامو از هم باز کردم و دستمو سایبون چشمام کردم..به آسمون بالای سرم زل زدم، هنوز ویندوزم بالا نیومده بود
اما یهو…

تو جام سیخ شدمو به دورو برم نگاه کردم..بیابون؟!!!!
زیر لب زمزمه کردم:

_من اینجا چه غلطی میکنم!!!

سرمو که گیج میرفت، با دست ماساژ دادم و نگاهی به اطرافم کردم..یه بطری ابو یه کاغذ کع زیرش گذاشته بود..سریع برش داشتمو با حرص بازش کردم، با خوندن تک تک جملاتش خون به صورتم حجوم میاورد..

کاغذو تو دستمو مچاله کردمو با حرص به نا کجا پرت کردم،
با تمام توان داد زدم:
.
.
_ماریاااااااااااااا

*

ماریا:

با جیغ ..با استرس ساعت و چک کردم..۱۲ ظهر
با استرس بلند شدمو شروع کردم به متر کردن اتاق:

_حتما تا الان بیدار شده، وویی الان میاد میبرتم یه جای خلوت بلا ملا سرم میاره

یه ساعتی گذشت، از استرس و هیجان به گریه داشتم میوفتادم..یهو در چار طاق باز شدو مامان وارد شد..تو همون حالت هم حرف میزد:

_ساعت یک شد این دختره نیومد صبحونه بخوره، معلوم نیست تو ذهن ملعونش چی میگذره تا این ساعت تو اتاقشه، دختر پرورش ندادم که گ…

سرشو اورد بالا و با دیدن من جیغ زد:

_یا خدا این چیه؟!!

با ترس تو جام پریدم و جیغ زدم:

_چی چیه؟

بهم اشاره کرد:

_ای

کلافه دستامو تو هوا تکون دادم و باز خودمو کوبیدم روی تخت:

_اه مامان، ترسیدم

همون موقع گوشیم زنگ خورد..با حرکت اهسته به سمتش برگشتم، مامان نگاهی به منو بعد به موبایلم که داشت خودشو جر میداد کرد و با نوچ نوچ رفت بیرون

اروم و اهسته به سمتش خم شدم و از کنار بالیشت برشداشتم..

اسم گوریل خود نمایی میکرد..دستام از ترس سرد شده بود ایقدر به صفحه موبایل خیره شدم که آخر خاموش شد..نفس راحتی کشیدم، فکر کنم منصرف شد

همون موقع صدای اسمسش بلند شد:

_دارم میام در خونتون، ماریا جواب این کارتو میگیری..یک کاری میکنم که از کردت پشیمون بشی ماریا، اگر بخوای لجبازی کنی و نیای پایین مطمعن باش آبروتو جلوی مامان بابات میبرم، مطمعن باش..پس بذار تسویه حسابمون بین خودمون باشه

بغض کرده و پشیمون از کرده خود گوشی رو پرت کردم..دهنمو اندازه اسب ابی باز کرذم شروع کردم به عر زدن.

دقایقی از عر زدنم میگذشت که گوشی دوباره شروع کرد زنگ زدن..سریع نگاهش کردم
_اومد، اومددددد

زدم رو پام..:

_ یا پسر موسی ابن جعفر، یا خوده موسی ابن جعفر

پاشدم سریع یه مانتو الکی و یه شال انداختم رو سرم..با همون شلوار کُردی تند تند از پله ها پایین رفتم
جلوی در منتهی به کوچه ایستادم..دستم میرفت که بازش کنم اما وسط راه وایمیستاد..با استرس زیر لب گفتم:

_خدایا من غلط کردم سر به سر این گذاشتم، خودت به خیر بگذرون

در و باز کردمو رفتم تو کوچه..نگاهی اجمالی به اطراف انداختم..همه ماشینام مدل بالا بود ادم تشخیص نمیداد تو کدوم نشسته..مدیونید فک کنید خواستم بگم ما تو محله پولدارا میشینیم ها 😐

تو همین فکرا بودم که دستم کشیده بد، اومدم جیغ بزنم که کنار گوشم گفت:

_جیغ نزن که آبروی خودت میره

دهنمو بستم..در یه لیموزین زرد رنگو باز کرد و پرتم کرد داخل
آب دهنمو قورت دادم..تیپش همون تیپ دیروزی بود البته پر از خاک، معلومه که برای انتقام عجله داشته..نشست و قفل مرکزی رو زد..با تته پته گفتم:

_من..منو کدوم قبری میخوای ببری؟

فرمونو پیچوند و ماشینو سر ته کرد:

_قبر خودت عزیزم.

بغض کردم ولی به روی خودم نیاوردم، دستام عرق کرده و سرد شده بود..

راهی که داشت میرفت و نمیشناختم..آروم پرسیدم:

_ک..کجا میری؟

عصبی پاشو رو گاز فشار داد..سرعتش اینقدر زیاد بود که منه عاشق سرعت داشتم خودمو خراب میکردم، با لحن ترسناکی گفت:

_نگران نباش، اگه دختر خوبی باشی بهت بد نمیگذره

تهه دلم خالی شد:

_ب..ببین اگه بخوای بلایی سرم بیاری..نـ..نمیبخشمت!

بلند زد زیر خنده که تو جام پریدم:

_ای مرگ، گوساله

_بهتره الان دیگه جلو زبونتو بگیری چون هر قدر زبون درازی کنی تسویه حسابم باهات دیر تر تموم میشه

لبامو رو هم فشار دادم..داشت میرفت سمت الهیه.
به خودم که اومدم جلوی یه خونه ویلایی خیلی بزرگ ایستاد و با ریموت درشو باز کرد..دیدم اگه کاری نکنم میبره تو خونه به قول دنیا دخترانگی هامو ازم میگیره

پس عین وحشیا پریدم رو سرشو موهاشو گرفتم جیغ زدم:

_نگر دار ملعون، پیاده میشم

داد زد:

_چه غلطی میکنی؟

با یه دست منو که عین میمونا ازش اویزون بودمو محکم به عقب هل داد..افتادم و زدم زیر گریه..البته سریع قیافمو عادی کردم، عر زدن تو یه همچین موقعیتی اصلا راهه حل خوبی نبود

ماشین و برد داخل..قلبم تو دهنم میزد، در و باز کرد و تو فاصله پیاده شدنش بهم پوزخندی زد که تهش این بود (بدبختی)

ماشینو دور زداومد سمت در من، خودمو عقب کشیدمو با ترس جیغ زدم:

_ ولم کن

در و باز کرد..بازم اتفاق اون رو تکرار شد، از لنگام گرفت و کشیدم بیرون..انداخت رو کولش

با مشت کوبیدم به کمرش، جیغ زدم:

_ازت شکایت میکنم

از حیاط بزرگ خونه گذشت..نمیدیدم داره کجا میره ولی وقتی از چند تا پله پایین رفت فهمیدم که داره میبره تو زیر زمین کارمو بسازه، هر فکری به ذهنم رسید، از جمله..قاچ کردنم با چاقوی میوه خوری، سولاخ سولاخ کردنم با سوزن ملافه روزی.. و روش های مختلف تجاوز.

از فکر به این چیزا زبونم بند اومده بود..زیر زمینش تاریک تاریک بود، برقاشو زد و راه افتاد سمته جلو.. لبامو گاز میگرفتم تا گریه نکنم.

چشمامو بسته بودم تا وسایل مختلف شکنجه و تیکه پاره های قربانیا رو نبینم، البته نمیدونم دقیقا وجود داشتن یا نه..

با خنده خبیثی گفت:

_الان وقت مجازاته!

اومد منو از خودش جدا کنه که سریع دستامو دورش حلقه کردم و محکم بهش چسبیدم..چشمامو بیشتر رو هم فشار دادم.

با بغض داد زدم:

_نمیذارم دخترونگی هامو ازم بگیری، پسرونگی هاتو ازت میگیرم کثافت

با یه حرکت منو از خودش جدا کرد و ولم کرد.

یخ زدم

شروع کردم به دست و پا زدن و جیغ زدن..از بچگی ترس از اب داشتم..استخرش حدودا ۳ متر عمق داشت..سعی کردم خودمو رو آب نگر دارم

داد زدم:

_علیساااان، من شنا بلد نیستم

دست به سینه و بی خیال داشت نگاهم میکرد..یه لبخند رضایت مندم رو لبش بود که دلم میخواست لباشو جر بدم، خونسرد گفت:

_چه خوب که شنا بلد نیستی، دیگه لازم نیست با زور زیر اب نگرت دارم

دوباره رفتم زیر اب، نفسم بند اومد..به زور خودمو بالا کشیدم و ابای تو دهنمو تف کردم..داد زدم:

_علی دارم خفه میشممم
***

علیسان:

پشت بهش ایستادم تا یه موقع دلم براش نسوزه، هم داشتم لذت میبردم از تلافی هم دلم براش میسوخت..با داد گفتم:

_بگو غلط کردم تا بیارمت بیرون

جیغ زد:

_.. نخور بیا منو بیار بیرووون

دختره بی ادب..اخمامو کشیدم تو همو با حرص گفتم:

_دفعه بعد دهنتو گل میگیرم، منتظرم

صدای تقلا هاش قلبمو بی قرار کرده بود..ولی به زور جلوی خودمو گرفتم، با لحنی که تهش خواهش داشت گفتم:

_خیله خب، بگی ببخشیدم راضی میشم

صدایی نیومد..دیگه حتی صدای تقلا کردنشم نمیومد

ترس به دلم افتاد، سریع برگشتمو وقتی دیدم بی حرکت زیر ابه با ترس داد زدم:

_ماریا

از دلشوره عجیبی که گرفته بودم تعحب کردم..ترجیح دادم با فکر به این چیزا معطل نکنم و سریع پیراهنم و در اوردم و شیرجه زدم داخل آب

***

ماریا:

کم کم چشمام داشت سیاهی میرفت و نفسم قط میشد که دستی کمرمو گرفت و از اب بیرونم کشید، نفس عمیقی کشیدم و هوا رو به ریه هام دعوت کردم، در حالی که نفس نفس میزدم دستامو محکم دور گردن علیسان حلقه کردم و با حرص به چشماش زل زدم، قطره های شیطون آب از موهاش و نکه بینیه خوش تراشش میچکید و مثه من نفس نفس میزد

با حرص گفتم:

_خـ..خیلی..بیشعوری
و نفسمو بیرون دادم، تک خندی زد و گفت:

_چرا انقد خل و چلی؟

پوکر فیس گفتم:

_به عمه خرابت رفتم

لبشو کشید لا دندوناشو سعی کرد نخنده، پیشونیشو تکیه داد به پیشونیم.. میترسیدم حرکت اضافه ای انجام بدم مبادا ولم کنه
لبخند زد و گفت:

_هنوز تنبیه نشدی

حتی میترسیدم جیغ بزنم مبادا برم زیر اب، با حرص گفتم:

_من نمیگم غلط کردم

لبخند زد:

_مطمعنی؟

پیشونیمو از پیشونیش جدا کردم کشیده گفتم:

_ارررره

لباشو داد بیرون و گفت:

_باشه
لبخندی که اومدم بزنم، با قرار گرفتن….

خندید و خودشو از لبه استخر بالا کشید
خودمو به لبه استخر اویزون کردم

زیر بغلامو گرفت و از اب کشیدم بیرون..محکم زدم تخت سینشو ازش جدا شدم..:

_دستای کثیفتو به من نزن ملعون
پوزخندی زد که تا فیها خالدونم و سوزوند،

بدنم سنگین شده بود، عین پنگوعن راه میرفتم دنبالشو سعی میکردم به بالا تنش نگا نکنم، حیا حیا! :/

رفت سمت رختکن و خیلی اروم اما طوری که من بشنوم زمزمه کرد:

_با دست پس میزنه با پا پیش میکشه، فک کردی منم عین خودت خرم؟

کفشامو که حالا خیس خیس بودو سنگین، از پام در آوردم و با تمام توان پرت کردم سمتش..نشونه گیریم غلط بودو جای کمرش مستقیم خورد تو فرق سرش
مکث کرد و سرشو مالید
بعد به راهش ادامه داد..

حرصم نه تنها کم نشد بلکه بیشتر شد
از تو رختکن یه حوله برا من و یه حوله برا خودش برداشت
بعد از این که یکم از نم موهاشو گرفت با همون وضعیت از پله های زیر زمین بالا رفت :

_دنبالم بیا

داد زدم:

_کدوم گوری میخوای ببری منو؟

برگشت و عاقل اندر سفیه نگام کرد:

_با همین وضع میخوای بشینی تو ماشین من؟

حق به جانب گفتم:

_همینی که هست خربزه خوردی پا لرزشم باید وایسی

پوفی کشید و اومد سمتم که عقب رفتم..:

_چخه چخه

دست انداخت زیر پام، جیغ بلندی زدم و به کمرش چنگ زدم

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *