خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت شانزده

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت شانزده

بلاخره پیداشون کردم، حواسشون نبود، سریع دست شقایق و کشیدم و رفتیم راخل، پشت بهشون تا میزی که دید نداشت رفتیم و نشستیم

از سمتی که من نشسته بودم قیافه سینارو نمیدیدم ولی قیافه اون سه تا رو خوب میدیدم

از همون فاصله هم میفهمیدم حال ماریا خوب نیس
علیسان به دختره که اتفاقا خیلی ام عن چهره بود لبخند میزد، ماریا عم با همون حالت گرفته بهشون نگاهمیکرد

اعصابم به هم ریخته بود، دلم میخواست پاشم سر دختره رو بکنم تو تهه علیسان

شقایق با ناراحتی گفت:

_الهی بمیرم نگاش کن معلومه چقدر عصبیه
با عصبانیت سرمو تکون دادم، گارسون رستوران اومد سمتمونو با چی میخواستید در خدمتم عین علم یزید وایستاد کنارمون
ظاهرمو حفظ کردم و با یه لبخند مکش مرگ ما منو رو برداشتم و بعد با دیدن قیمت غذا ها با همون لبخند بستمش و رو به گارسونه گفتم:

_یه لیوان آب لطفا

شقایق بیچاره ام بد تر از من عین سکته ایا زل زده بود به منو
بعد اونم آب خواست، گارسونه یه طوری نگاهمون میکرد انگار دو تا اسکولو داره نگاه میکنه، بعدم رفت

 

زیر نظرشون گرفتم، همچنان حرفاشون ادامه داشت، و همچنان سر ماریاپایین بود

سینا با چشم و ابرو اشاره ای به ماریا کرد و به علیسان چشمک زد

پشمام ریخت، یعنی چی؟
قیافه علیسان تغییری نکرد، ولی حس کردم با نگرانی به ماریا نگاه میکنه

یه حسی بهم میگفت یه کاسه ای زیر نیم کاسست

یهو ماریا از جاش بلند شد و بعد از یکم حرف زدن رفت سمت سرویسای بهداشتی

تا رفت سینا سریع برگشت سمت علیسان و شروع کرد با خنده چیزی رو گفتن، سریع بلند شدم و خودم و بهشون نزدیک کردم

پشت ستونی که نزدیک بهشون بود وایستادم تا بتونم حرفاشونو بشنوم

سینا_این دختره بدجور شکست عشقی خورده همین الانشم، به نظرت طاقت ضربه دومی که میخوایم بهش بزنیمو داره علی؟

صدای ظریفی گفت:

_گناه داره بیچاره، قیافشو دیدی؟ اگه بفهمه شما دو تا اشنایین و سرکاره که فک کنم اب شه بره تو زمین

تو تمام این مدت علیسان مسکوت بود و منم که پشمام ریخته بود

 

سینا دوباره با خنده گفت:

_راستی شراره امروز چه خوشگل شدی خانومم

شراره با عشوه و خنده گفت:

_امروز من خانوم علی ام نه خانوم تو

سینا با اخم گفت:

_بیخود، ماله منی تو

سریع برگشتم و رفتم سمت سرویس

سرخ شده بودم، یه مشت چاقال رفیق منو اسکول کردن بعد نشستن به ریشش میخندن و دل و قلوه میدن
کثافتا یه ایسگاه کردنی نشونتون بدم حال کنید

تا رفتم داخل ماریا برگشت سمتم، چشماش سرخ بود معلوم بود خیلی خودشو کنترل کرده که گریه نکنه، تا منو دید چنان مظلومانه نگاهم کرد و خودشو پرت کرد تو بغلم که دلم آتیش گرفت

شروع کرده بود گریه کردن دختره اسکول، سریع از خودم جداش کردم و زل زدم تو چشمای اشک الودش

با حرص گفتم:

_دهن گوتو ببند الان وقت عر زدن نیست، اینا تورو اسکول گیر اوردن توام که قشنگ داری ضعفتو نشون میدی

با تعجب به صورت عصبیم نگاه کرد، ادامه دادم:

_بدبخت این سینا و علیسان با هم دوستن، این دختره ام دوست دختره سیناس… میخوان با این کارا تورو حرص بدن که توام خوب داری به هدف نزدیکشون میکنی

هنوز عین بز نگاهم میکرد، شونه هاشو که تو دستم بود محکم تکون دادم و گفتم:

_خودتو جمع و جور کن اون ادمی که داری براش گریه میکنی داره عذاب کشیدنتو میبینه و به هیچجاش نیست

ادامه دادم:

_من میرم بیرون، یه کاری میکنم که کلا نقششون بر آب شه، توام سریع خودتو جمع و جور میکنی، بعدم سریع میای بیرون و دلم میخواد فقط تف کنی تو صورت علیسان و رد شی

ولش کردم و رفتم بیرون، با قدمای تند رفتم سمت میزشون

سینا و علیسان تا منو دیدن کپ کردن

با صدایی که شادی توش موج میزد بلند گفتم:

_عه عشقم تو اینجا چیکار میکنی؟

با خونسردی و نیش باز رفتم سمت سینا و خم شدم گونشو بوسیدم

هر سه تاشون چشماشون درشت شد، مخصوصا سینا و علیسان

بعد صاف ایستادم و با همون لبخند گفتم:

_عزیزم براچی دیشب بهم نگفتی امروز میای اینجا؟ منم با شقایق قرار داشتم با هم میومدیپ خب

و به شقایق که از قیافش چیزی نمیگم اشاره کردم

به علیسان و شراره اشاره کردم و گفتم:

_معرفی نمیکنی؟

دختره که تا الان تو شک بود سریع از جاش بلند شد و با عصبانیت گفت:

_پس بخاطر همین دیشب بهانه اوردی که نیام پیشت، اون یکی معشوقت پیشت بوده

الکی الکی زدم تو خال، خدایا مرسی بابت این شانس
با عصبانیت ساختگی گفتم:

_چرا چرت میگی پتیاره؟ سینای من فقط من و داره

برگشتم سمت سینا که از قیافش معلوم بود هنوز داره اتفاقات افتاده رو تجزیه تحلیل میکنه برگشتم و با پوزخند گفتم:

_مگه نه فداتشم؟

انگار با دیدن پوزخندم تازه فهمید چی شده، سریع از جاش پرید و داد زد:

_چی زر میزنی دختره اسکول زده به سرت؟

منم عین خودش داد زدم:

_جمع کن بابا اسکول بز، اونموقعی که همش زنگ میزدی قربون صدقم میرفتی باید به فکر این روزا عم میبودی

به دختره اشاره کردم:

_فک کردی منم عین این خرم که نفهمم چن تا دیگه زیر سر داری؟

برگشتم سمت دختره و گفتم:

_بدبخت این منو تورو گذاشته سر کار تقریبا هر روز با یکی قرار داره، دل نیس که حموم زنونس

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو هفت

  ارباب زاده به ترنج خیره شد و گفت: _زود باش ببرش داخل عمارت وگرنه …

9 دیدگاه

  1. خیلی پارتاتون کوتاهه

  2. ای لعنتی چقد خندیدم عجب دختریع بزغالع عجب چیزی بود این پارتع بعدیو کی میزاری؟؟؟

  3. سلام این رمان کامل شدست تو تلگرام پس چرا شما انقد کم پارت میزارید حداقل روزی یه پارت بزارید بخدا از فضولی دارم میمیرم

  4. چند روز ب چند روز دقیقا پارت میزارین

  5. چند روز ب چند روز پارت میزارید شما ک من انقد سر نزنم

  6. پارت بعد کی میزارید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *