خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت شش

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت شش

 

صاف شدمو سرمو اوردم بالا که نگاهم قفل شد تو دو تا تیله مشکی

چشمام کم کم درشت تر از حد معمول شد
صدای هاشمی از کنارم اومد:

_ایشون اقای علیسان شایان هستن، انشالله میخوان ازین به بعد حامی مالی بهزیستی باشن

نا باور نگاهمو بین خانوم هاشمی و علیسان و مرد غریبه کنارش چرخوندم

تو چشمای علیسانم تعجب موج میزد
خانوم هاشمی ادامه داد:

_اینشونم ماریا جان، عزیز دل بندست تو خیلی از کارای بهزیستی کمکم میکنه و بچه ها خیلی دوستش دارن

لبخنده زورکی زدم و همراه خانوم هاشمی اون سمت میز رو به روشون نشستیم

مرد میانسالی که کنار علی نشسته بود لبخنده مهربونی زد:

_خوشبختم

با همون لبخند گفتم:

_اوم..ممنون، همچنین

رو به خانوم هاشمی گفت:

_اقای شایان موافقتشونو اعلام کردن، احتمالا روح شایان بزرگم با این تصمیم شادتر شده

هاشمی مسرور گفت:

_خدا ایشونو بیامورزن

_فقط یه شرطی هست

سرمو اوردم بالا و نگاهمو دوختم به علیسان که با لبخند موزی منو نگاه میکرد

هاشمی سوالی پرسید:

_ببخشید..متوجه نشدم، چه شرطی؟

_شرطم به ایشون مربوطه

و به من اشاره کرد
چشمام دیگه کم مونده بود از حدقه بزنه بیرون

هاشمی اخماشو کشید تو همو گفت:

_ینی چی؟ چه شرطیه که به ماریا مربوط میشه؟

با تبسم حرص درار همیشگیش به هاشمی چشم دوخت:

_ربطش شخصیه

به من نگاه کرد و ادامه داد:

_میشه باهاتون خصوصی صحبت کنم؟

به زور یک کلمه گفتم:

_ب..بله

پاشد و به سمت در رفت، به نگاه نگران خانوم هاشمی لبخند زدمو پشت سرش از اتاق بیرون رفتم
به محض بستن در با حرص به سمتش برگشتمو گفتم:

_این چه مسخره بازیه که راه انداختی هان؟

اخماشو کشید تو هم:

_ببند دهنتو صداتو نبر بالا برای من

در دم خفه شدم، پسره بی شخصیت
ادامه داد:

_خفه میشی و دنبالم میای

دستمو کشید و از راهرو موسسه بیرون برد
نمیدونم چون اولین بار بود اینجوری دیده بودمش، یا شایدم از جذبه ای که تازگیا فهمیده بودم زیادی داره، تا دم ماشین بی حرف دنبالش رفتم

در و زد و اشاره کرد سوار شم، با ترس و بی خرف در و باز کردمو سوار شدم
خودشم از اون سمت سوار شد و برگشت سمتم..قبل اینکه دهنمو باز کنم گفت:

_ببین خانوم خوش زبون، من از اولم باهات عین چیزی که نبودی ینی ادم برخورد کردم ولی با کار دیروزت فهمیدم این کارم واقعا اشتباه بوده

بغض گلمو گرفته بود ولی مسمم بودم که اشکم پایین نیاد، ادامه داد:

_من اصولا اهل تلافی کردن نیستم ولی با خودم عهد بستم روی تو یکی رو کم کنم و این واقعا فرست مناسبیه

نگاهش برای لحظه ای روی صورتم موندو ثابت شد، پوزخندی زد و گفت:

_اگه همیشه اینقدر ساکت میموندی هیچوقت کارت به اینجا کشیده نمیشد

لبمو از داخل گزیدم و با حرص مانتومو مشت کردم
_ببین دختر، پدر من وصیت کرده که حداقل ۳۰۰ میلیون به یه موسیه خیریه کمک کنم، ولی این موسسه خیلی به بیشتر از این پول نیاز داره، این پول فوق فوقش برای دو سالش کافیه، منم حرفی نداشتم که تا اخر عمرم هزینه هاشو به عهده بگیرم

لبخندش رنگ خباثت گرفت و تو چشمام زل زد:

_و چه بهتر که این یه نفعی هم برای خودم داشته باشه

چشمامو ریز کردم، گفت:

_اگه آینده این موسسه برات مهمه باید شرط منو قبول کنی

به زور گفتم:

_ش..شرطتت چیه؟

_تا دو ماه باید بشی دوست دخترم

دهنم باز موند و جیغ زدم:

_چییییییییی؟

لباش به خنده باز شد:

_دو ماه، تو، میشی دوست دختره من

با حرص گفتم:

_امکان نداره

شونه ای بالا انداخت و گفت:

_اجباری نیست، میتونی بگی نه

به خیال اینکه فقط میخواد بترسوندم و این کارو نمیکنه نعه بلندی گفتم و پیاده شدم، پشت سرم پیاده شدو دنبالم اومد

با هم وارد دفتر هاشمی شدیم

رو به هاشمی گفتم:

_خب من برم دیگه خانوم هاشمی

هاشمی سوالی نگاهشو بین منو علیسان چرخوند و گفت:

_پس..

صدای علیسان متوقفش کرد:

_خب خانوم، مام با اجازتون رفع زحمت کنیم

هاشمی با تعجب و استرس گفت:

_وا کجا؟ شما که هنوز قرار دادو نبستید

به من نگاه کرد و به هاشمی گفت:

_بهتره دنبال یه حامی دیگه باشید خانوم
با اجازتون

مردی که احتمالا وکیلش بود به اعتراض گفت:

_ولی علی جان..

علیسان دستشو بالا اورد که حرفشو خورد و بی حرف وسایلشو جمع کرد
علی هم بی خرف در و باز کرد و خواست خارج بشه
با ترس بهش نگاه کردم، جدی جدی داشتن میرفتن
تو یک تصمیم انی بلند داد زدم:

_خیله خب

مکث کرد، دستگیر در و ول کردو برگشت سمتم، ابروهاشو انداخت بالا، تکرار کردم:

_خیله خب، قبول میکنم

خانوم هاشمی با عصبانیت گفت:

_این چه شرطی که من نمیتونم بفهمم؟!

لبخند عصبی زدم:

_لازم نیست بدونید خانوم هاشمی، شرط مسخره ایه

به ناچار چیزی نگفت.

علیسان_اوکی، اقای راضی قرار دادو باز کنید دوباره لطفا

نشستن
راضی دفتر دستکشو دوباره پهن کرد روی میز و بعد از امضا زدن قرار داد توسط هر دو طرفش بلند شدن که برن

علیسان گفت:

_همین فردا یه مبلغی رو براتون واریز میکنم که به بچه ها برسید

به من اشاره کرد که دنبالشون برم

با خانوم هاشمی خدافظی سریعی کردم و قبل اینکه سوالی بپرسه از اتاق بیرون زدم

داشتم بی صدا دنبالشون میرفتم که جیغ دنیا باعث شد هر سمون به سمتش برگردیم ، شروع کرد از همون دور فحش دادن:

_دختره پتیاره، علف هرز، دختره خراب….(به علت بکار گیری الفاظ ناپسند از انتشار انها معذوریم)

بال بال میزدم تا بفهمه دهنشو ببنده ولی دوست اسکول من، اسمش روشه…اسکوووول

جلو که اومد تازه چشمش به علیسان و اقای راضی افتاد، پشتم بهشون بود ولی قشنگ حس میکردم دارن به پشم نداشته من میخندن

دنیا که شناخته بود گفت:

_عه سلام چطوری؟

چشمامو درشت کردم، چه زودم خودمونی شد دختره

علیسان با خنده گفت:

_خوبم تو چطوری؟

دنیا نیششو باز کرد:

_ممنون چه خبرا؟ گشاد خانوم خوبه؟

صدای قه قهه علیسان کله راهرو رو برداشت، راضی هم خدافظی سر سری کرد و با قدم های تندی که فقط صداشو میشنیدم از راهرو خارج شد
چشمامو رو هم فشار دادمو بازوی دنیارو کشیدم که تا بیشتر ازین ابرو ریزی نکرده ازونجا دورش کنم

بدونه نگاه کردن به علی از کنارش رد شدم و زیر لب با اجازه ای گفتم.

_کجا؟

ایستادمو با تعجب به سمتش برگشتم، جدی گفت:

_تو خونم نیست بذارم دوست دخترم تنها بره خونه، اونم الان که هوا داره تاریک میشه

دنیا با چشمای گشاد بهم نگاه کرد و جیغ زد:

_دوس دخترششششش؟

#پارت_چهل_و_دو

با ترس گفتم:

_دنیا اروم باش بهت توضیح میدم

چشماشو ریز کرد:

_سریع بگو چی بینتونه؟ نکنه ازش حامله ای؟ بهم بگو، بگو اگه همچین چیزیه برات دکتر پیدا کنم بریم بدوزیمش

مطمعن بودم الان سرخ شدم.
از بین دندونای کلید شدم گفتم:

_دنیا بذار درتو

علیسان با لبخند شیطنت باری گفت:

_نگران نباش دنیا خانوم هنوز اتفاقی نیوفتاده، ولی احتمالا در اینده خواهد افتاد

همین جمله کافی بود تا از کوره در برم، بلند داد زدم:

_ببین این مسئله رو جدی نگیر، من از تو متنفرم اگر فک کردی بخاطر خودت این شرط و قبول کردم کور خوندی، حتی یک درصدشم بخاطر توعه هرزه نبود..در ضمن راجب قرارمون هیچی تو قرار داد ذکر نشده بود پس تو نمیتونی منو مجبور کنی باهات باشم

دست دنیا رو کشیدم و بدون توجع به پوزخنذ علیسانو خانوم هاشمی و بقیه کارکنان بهزیستی که با داد من از اتاقاشون بیرون اومده بودن از راهرو خارج شدیم

تا از محوطه خارج شدیم دستم محکم کشیده شدو سرم محکم به سینه علیسان برخورد کرد..درد دماغم اونقدری بود که نتونم از بوی ادکلنش لذت ببرم
اومدم سرمو عقب بکشم که محکم نگرم داشت
قلبم از خجالت و استرس تند میتپید

سرشو اروم اورد کنار گوشمو اروم تر گفت:

_حرفاتو زدی، حالا گوش کن
اول اینکه فسخ قرار داد برای من مثل اب خوردنه، خسارتشم اصلا مهم نیست
دوم اینکه هر چقدر بیشتر لج کنی، من برای اذیت کردنت بیشتر تلاش میکنم
در ضمن راجب شوخیه توی راهرو، تو در حدی نیستی که بخوای زیر من باشی، تو فقط یه دلقکی که باهاش میخندم..از تو خوشگل تراش هستن واسه شبام

غرورمو له شده میدیدم با تمام توانی که برای گریه نکردن به کار بردم، اولین قطره اشکم پیراهن خاکستری رنگشو خیس کرد

هولم داد عقب که پرت شدم تو بغل دنیا

با پوزخند زل زد به چشمای اشکیم:

_در حدی نیسی که زیر من باشی، در حدش..نیستی

بعد بدون توجه به ما به سمت ماشینش رفت..تازه وقتی ماشینشو روشن کرد دنیا به خودش اومد
منو هول داد جلوعو جیغ زد:

_زر نزن مرتیکه پشمی..خیلیا ارزوشونه که ماریا زیرشون باشه! چی کم داره رفیقم..تو مگه چی میخوای ملعون؟!

جیغ زدم:

_خفه شو دنیا داری میرینی به من جای اون..ابرومو بردی عنتر

جیغ زد:

_اصلا به من چه؟

راه افتادم که برم، سنگینی نگاه مردمو حس میکردم..خاک تو سر من با این دوستام..ینی خاااک تو سرم

تند تند راه میرفتم، دنیا هم پشت سرم
با بی خیالی گفت:

_خب حالا چرا اینقد عصبی شدی چیزی نشده که

برگشتم سمتش، اشکامو محکم پس زدمو با داد گفتم:

_دنیا من الان واقعا عصبیم، دنبالم نیااا

شونه هاشو بالا انداخت:

_باش، فدا سرم گمشو

رومو برگردوندمو تند تند شروع کردم مسیر و طی کردن، باورم نمیشد همچین حرفی بهم زده باشه، حتی تو ذهنمم هیچ جوابی نداشتم که بهش بدم، ینی با فک کردن به جمله هاش اینقدر جواب میومد تو ذهنم که نمیتونستم همشو سر جمع کنم و در اخر ذهنم خالی میموند

ولی به جاش چشمام پر میشد
اصولا آدمی بودم که وقتی نمیتونستم حرفمو بزنم گریم میگرفت، اینجوری خودمو خالی میکردم

***

علیسان:

چشمای پر اشکش بدجور دلمو سوزونده بود
واقعا حرف بدی زده بودم، ولی خب دست خودم نبود..از اون روز همش دنبال تلافی کردن بودم..امروز اون رومو به دختر کوچولویی که امروز تازه فهمیدم تا چه حد مظلومه نشون دادم

نا خداگاه از روی داشبود موبایلمو برداشتم و رفتم تو لیست مخاطبینش

روی ماریا نگر داشتم
چند بار انگشتم رفت تا بهش زنگ بزنم ولی جلوی خودمو گرفتم
گوشی رو پرت کردم سر جای اولشو بی خیال گفتم:

_باید تنبیه بشی

شماره الهه رو گرفتم امشب بهش نیاز داشتم، هنوز دو بوق نخورده بود برداشت:

_وای عشقم، من میدونستم که تو منو ول نمیکنی..میدونستم که عاشقم شدی

بی حوصله فرمونو چرخوندمو گفتم:

_خیله خب دیگه خیلی شعر گفتی، امشب بیا خونه منتظرتم

با ذوق گفت:

_چشممم عشقم تو فقط بگو چه رنگی بپوشم برات

قط کردم
از هرزه بازیاش متنفر بودم
به ماریا فک کردم..چطور دلم اومد همچین حرفی بزنم بهش؟!
خندیدم:

_بیچاره

***
ماریا:

مامان با مشت کوبید به در و داد زد:

_دختره پتیاره درو باز کن ببینم باز چی خوردی

با گریه گفتم:

_مامان میشه دو دیقه منو راحت بذاریییی؟

بابا سعی کرد با ارامش مسائل و حل کنه:

_ببین دخترم، فوقه فوقش میرم میگم بیا دخترمو بگیر
شکست عشقی خورده..این همه گریه نداره که

زدم تو سرم:

_امروز همه دست به دسته هم دادن منو پتیاره جلوه بدن

مامان بابا نیم ساعتی بود که پشت در بودن، و هر دفعه یه ایده برای انداختن خودم به اون شخص نامعلوم میدادن، منم بی صدا به درد خودم اشک میریختم.

مامان جیغ زد:

_بهزاد در و بشکن داره خودکشی میکنه

بابا داد زد:

_دخترم این راهش نیست، این کارو نکن

پوفی کردمو بلند شدم رفتم سمت در:

مامان_بهزاد زر نزن درو بشکن

_خیله خب، خیله خب

قفل و تو در چرخوندم و باز کردن در همانا، پرت شدن بابا که با سرعت به سمت در میومد که بشکنتش وسط اتاق همانا

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

5 دیدگاه

  1. ممنون بازم دستتون دردنکنه?

  2. ممنونم??

  3. سلام واقعا دستتون دردنکنه اصلاعالیههههههه❤?فقط میشه شب هم پارت دیگشو بزارین؟؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *