خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/ پارت شانزده

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/ پارت شانزده

دوباره چراغو روشن کردم و پوکر فیس زل زدم به علیسان، دستشو برداشت و با چشمای خواب الود نگام کرد، با لحن تندی که ازش بعید بود گفت:

_چته؟ خاموش کن دیگه اون لامصبو

نه به ظهر که همش نیشش جر خورده بود، نه به الان که با ده قاشق عسلم نمیشه قورتش داد، از ترسم دوباره خاموشش کردم، اما باز با یاد اوری این که جایی نیس بخوابم روشنش کردم

این دفعه پا شد نشست، چنان عاقل اندر سفیه نگام میکرد حس چسخل بودن بهم دست داد

دستی به چونش کشید و با نگام کرد:

_الان فازت چیه؟

خیلی مظلومانه گفتم:

_من کجا بخوابم؟

به تخت اشاره کرد و بلند گفت:

_تخت به این گندگی مطمعنا برا هر دومون جا داره.

مثه خودش بلند گفتم:

_انسان ها کنار حیوانات نمیخوابنننند.

روی ن حسابی تاکید کردم شاید حرصم کم بشه، هه ای گفت و با حرص گفت:

_پس امشب و سر کن تا فردا برم برات قفس سفارش بدم راحت بخوابی

ینی با عن زد تو صورتم، تا حالا انقد احساس حقارت نکرده بودم، خاک تو سرت ماریا

انقد حرصم گرفته بود که نفهمیدم دارم چیکار میکنم، برق و خاموش کردم و رفتم سمت تخت، با وحشیانه ترین حالتی که از خودم سراغ داشتم علیسانو هل دادم اون طرف و رفتم رو گوشه ترین قسمت تخت خوابیدم

چسخلی زیر لب حوالم کرد و خودشم رفت اون طرف خوابید، عادت داشتم حتما رو خودم پتو بندازم وگرنه خوابم نمیبرد.

پشتم بهش بود، بدون اینکه تکون بخورم دستم و به عقب پرت کردم به امید این که با پتو برخورد کنه، اما محکم خورد تو صورت علیسان که باعث شد، بدبخت انقد گیج خواب بود که از جاش پرید، یه عربده ای کشید که بکارتم پاره شد 😐

سریع دستمو کشیدم و صاف تو جام خوابیدم، سر و صدا ها از پشت در زیاد شده بود، صدای نفس نفسای علیسان و از پشت سرم میشنیدم و صدای نن جون:

_کاریشون نداشته باشین

دنیا تقه ای به در زد:

_ماریا اجی؟ هنوز دختری؟

کلسوم با تعجب گفت:

_چی؟ مگه دختر بوده؟

صدای پر حرص نن جون اومد :

_نه بابا این چرت میگه ماریا از همون اولم زن بود

حسام با هم قاطی شده بود، حرص، عصبانیت، ترس، خنده.

کلسوم خطاب به ما گفت:

_علیسان پسرم زیاد بهش فشار نیار ممکنه بچع سقط بشه.

لبمو محکم گاز گرفتم که مزع خون و تو دهنم حس کردم، صدای نفسای عصبی علیسان حالا تبدیل به خنده های ریز شده بود

کلسوم که جوابی نشنید با تعجب گفت:

_چرا جواب نمیدن؟

دنیا جیغ زد:

_پارش کردههه، پارش کردهههه

صدای تو دهنی ای که نن جون بهش زد تا داخل اتاقم اومد، آب دهنمو قورت دادم، کم کم سر و صداها کم شد و خاموش شد…انقد حواسم پرت بود که نفهمیدم علیسان کی دراز کشید!

از نفساش فهمیدم بیداره، کمرم خشک شده بود، بی خیال لجبازی شدم و به سمتش برگشتم…همون حالت قبلی رو داشت با این تفاوت که این دفعه دستش زیر سرش بود.

عه این چرا لخته؟ چرا من تا الان متوجه نشده بودم؟

بی اختیار گفتم:

_تو اینطوری میخوای کنار من بخوابی؟
عصبی چشماشو باز کرد و از گوشه چشم نگام کرد:

_میخوای چجوری بخوابم؟

_با لباس.

چپ چپ نگام کرد:

_من عادت ندارم با لباس بخوابم مشکلی داری تو خودت حلش کن
یکم با حرص نگاش کردم، ولی خب کاری از دستم برنمیومد، پس ایشی کردم و چشمامو بستم، به امید اینکه شاید یکم خواب اعصابمو اروم کنه

***

بالیشت و تو بغلم فشار دادم و صورتمو بهش مالیدم، انگار صورتمو کردم تو موهای یکی، صدای خفه یه نفر به گوشم خورد:

_خفم کردی دختر

تو عالم خواب و بیداری عطر موهاشو نفس کشیدم:
_چه بو خوبی میده!!

شیطون گفت:

_اینجایی که من هستمم بو خوبی میده، فقط یکم پستی بلندیاش زیاده!!

کم کم داشتم بیدار میشدم، اروم چشمامو باز کردم اولین چیزی که به چشمم خورد پنجره قدی و پرده توریش بود.
نگاهمو یکم پایین تر اوردم، عه مو، موی کیه؟؟؟!!!
_ الان داری فکر میکنی کله ی کی تو بغلته درسته؟

جیغی زدم و پرتش کردم عقب، خودمم سریع نیم خیز شدم و موهایی که ریخته بود تو صورتم رو کنار زدم.
سرشو مالید:

_چته وحشی؟

موهاش به هم ریخته بود، جیغ زدم:

_باز میخواستی کجامو بخوری؟

با خنده و ابروهای بالا پریده گفت:

_چی؟

زدم تو دهنم، بازم سوتی؟:

_منظورم اینه که باز میخواستی چه کار خاک تو سری ای انجام بدی؟

نشست رو تخت و در حالی که تیشرتشو از رو عسلی برمیداشت گفت:

_والا من نمیخواستم کاری کنم، سر صب دیدم یکی کلمو کشید تو بغلش.

سرشو از تو یقه لباس در اورد و همونطور کع دستاشو بیرون میاورد شیطون نگام کرد و ادامه داد:

_منم گفتم شاید خوشش میاد کاری نکردم.

لب چیدم و بی حرف نگاش کردم، لپمو کشید و مهربون گفت:

_لباتم اونجوری نکن.

خودم و عقب کشیدم و از تخت پایین اومدم:

_دفعه اخرت باشه به من دست میزنی.

و به سمت سرویس رفتم، قبل ازین که وارد بشم داد زد:

_من دست نمیزنم ولی از تو مطمعن نیسم خوش زبون

در و محکم کوبیدم.

بعد ازین که صورتمو شستم و یه تخلیه اساسی کردم بیرون اومدم، دراز کشیده بود و با موبالش حرف میزد، با اومدنم صحبتش و بلند تر کرد:

_دیگه چه خبر الهه جونننن؟

صورتمو عین میمون کردم براش و رامو کشیدم که برم بیرون که یهو داد زد:

_وایستا

یک قد پریدم هوا، مرتیکه اسکل!!
گوشی رو قط کرد و اومد سمتم، جلوم ایساتد و با اخمای در هم که این روزا بیشتر میدیدم نگاهی بت سر تا پام انداخت:

_اینطوری میخوای بری پایین؟

نگاهی به خودم انداختم و با تخسی گفتم:

_مگه چمه؟

بند تاپمو کشید و گفت:

_چیزی که نباید باشه، لباساتو عوض میکنی میری پایین.

دستمو تو هوا تکون دادم و زیر لب برو بابایی گفتم، اومدم برگردم برم که بازومو کشید و پرتم کرد سمت چمدون:

_پاتو ازون در بذاری بیرون قلمش میکنم، زود عوضش کن

بازومو مالیدم، انقد ترسناک شده بود میترسیدم چیزی بگم! با لبای ورچیده گفتم:

_خب لباس ندارم خب.

_لباس بپوش بریم برات بگیرم

به چشمش اشاره کردم:

_گوشه چشمتو تمیز کن

انگشتشو کشید به گوشه چشمشو گفت:

_تا من میام لباساتو پوشیده باشی

و رفت سمت سرویس بهداشتی

از فرصت استفاده کردم و یه مانتو نخی لیمویی با شلوار و شال مشکی پوشیدم، کولمم که حالا خالی بود و انداختم رو دوشم، وقتی اومد بیرون صورتش خیس بود، نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

_برو تو ماشین میام الان

سوییچ و ازش گرفتم و رفتم سمت در، عه راستی یادم رفت بمالم، رفتم سمت اینه و از روی وسایل روی دراور یه رژ زرشکی خوش رنگ برداشتم، چنان مالیدم که لبام کنده شد، اومدم برم که صدای علیسان باعث شد وایسام:

_وایستا ببینم

اب دهنمو قورت دادم، باز چی شددد؟؟؟

از شونم گرفت برمگردوند، حوله دور گرنش بود، با دقت نگام کرد و بعد دستشو کشید رو لبام

با خنده گفت:

_حالا میتونی بری

با حرص از گوشه چشم به خودم تو اینه نگاه کردم، رژ پخش شده بود تو صورتم، با حرص دستمو رو باقی مونده رژ کشیدم و مالیدم به صورت پر از خندش، حالا یه حاله قرمز رنگ افتاده بود رو گونه سمت راستش، خندش جمع شد و داد زد:

_این گوها چی بود مالیدی به من؟

تند تند گفتم:

_لیسش بزن لیسش بزن

سریع دوییدم رفتم بیرون، تا درو بستم محکم خوردم به یه جسم سفت، نگا کردم دیدم دنیاس، دهنش باز بود و پلکش میپرید

خاک تو سرم سکته کردهههه، صداش زدم:

_د، دنیا؟

دهنش باز و بسته میشد، به زور گفت:

_لیس زد؟

محکم کوبیدم تو سرم، با لبای ورچیده گفت:

_چرا کسی برا من لیس نمیزنه؟
چشمامو درشت کردم و جیغ زدم:

_دنیااااااا

با دستش صورتم و اینور اونور کرد و گفت:

_ولی خوب لیس نزده، پاک نشده
نفس راحتی کشیدم، خب خداروشکر این دفعه من منحرف شده بودم

بعد از یه بحث کوچیک کنارش زدم و رفتم پایین، به حیاط که رسیدم کنار ماشین یه سمند مشکی رنگ دیدم، عه رضا!!

بین اینکه سلام کنم یا نه مردد بودم که چشمش بهم افتاد، لبخندی زد و گفت:

_سلام ماریا خانوم

به سمت ماشین رفتم و سرمو تکون دادم:

_سلام

دستشو سمتم دراز کرد، از دست دادن بهش خاطره خوبی نداشتم، به زور دست دادم و سریع دستم و کشیدم بیرون
گفت:

_خوبی عزیزم؟

عزیزم! :|||

_ممنون تو خوبی؟

_اره، باورم نمیشه دوباره دیدمت، حالا واقعا شوهرته؟

جا خوردم، اومدم جواب بدم:

_شک داری؟

رضا پوزخند زد:

_زیاد.

علیسان دستشو گذاشت رو شونش و با لبخند گفت:

_بذار در کوزه، کوزه رم بکن تو …

سریع گفتم:

_ علی عشقم، بیا بریم جیگرم، دیر شد نفسم

***
از گوشه چشم بهش نگاه کردم، چقد بیشعوره! اصن انگار نه انگار اون کار زشتشو دوباره تکرار کرد بیخیال و خنده رو داره رانندگیشو میکنه.

دستمو بردم سمت ضبط..والا انقدر سکوت بینمون سنگین شده بود که ترجیح میدادم اهنگ گوش کنم.
صدای محسن پیچید تو ماشین، اومدم دستمو بکشم که وسط راه گرفتش، انگشتاشو بین انگشتام جا کرد و فشار ارومی داد، منم که تمام مدت عین بز تند تند نگاهمو بین دستامونو صورتش میچرخوندم، هیچ عکس العملی نمیتونستم نشون بدم! حتی برنگشت نگاهم کنه.

انقدر نگاش کردم که برگشت سمتم، سریع نگاهمو دزدیدم و رومو برگردوندم که یه موقع از صورتم التهابمو نفهمه…شروع کرد حرف زدن:

_ازین به بعد این پسررو دیدی، سرتو میندازی پایین بدون حرف راتو کج میکنی یع سمت دیگه، ببینم باهاش حرف میزنی، ماریا کار دستت میدما

جوابشو ندادم، مرتیکه بز فکر کرده کیه؟ آقا بالاسر من؟ فشاری به دستم وارد کرد:

_فهمیدی یا نه؟

دستمو کشیدم و صاف نشستم:

_نه نفهمیدم، به تو چه اصلا؟ بابامی ننمی شوهرمی چه خری هستی همش پارس میکنی تو زندگی من؟ 😐

خندشو خورد و گفت:

_وقتی داشتی شرط میبستی باید به فکر اینجاهاشم میبودی

مظلومانه نگاهش کردم، نگام کرد و خندید:

_قیافتو شبیه گارفیلد نکن

چپ چپ نگاش کردم:

_از تو که بهترم قیافت شبیه سگ اقای پتیبل میمونه

خندشو خورد و عصبی نگام کرد:

_این حاظر جوابیات اخر کار دستت میده، ببینم یه کاری میکنی واقعا حاملت کنم

هینیییی کشیدم و کولمو کوبوندم تو سرش:

_چخههههه مرتیکه بی فرهنگ

گوشمو گرفت تو دستشو کشید که جیغ بلندی کشیدم، با حرص گفت:

_هرچی هیچی نمیگم، هی چخه چخه میکنی، انقدری که تو تو این چند وقت به من توهین کردی بابام تا قبل مرگش نکرده بود

جیغ زدم:

_گوشمو ول کنننن وحشی

ناخونامو محکم تو مچ دستش فرو کردم که فرمونو ول کرد با اون یکی دستش موهامو گرفت، بین جیغای منو دادای اون صدای بوق بلندی از کنارمون شنیده شد، علیسان سریع خودشو عقب کشید و فرمونو گرفت، داشتیم میرفتیم تو جدول، ماشین و به زور کنترل کرد و کنار خیابون نگر داشت!

هر دومون نفس نفس میزدیم، یکم که گذشت هم زمان، من زدم زیر گریه و علیسان زد زیر خنده

حالا من عر میزدم اون قه قهه میزد، با اشک و آه نگاش کردم دماغمو بالا کشیدم:

_بگذار دَرَت را

یهو منو کشید تو بغلش، سرمو بوسبد

سرمو تو سینش فرو کردم و با صدایی که از تهه حلقم در میومد گفتم:

_تو خیلی گوریلی

منو به خودش فشار داد:

_تو خیلی خوش زبونی

صدای بوق ماشینا زیاد شده بود، منو از خودش جدا کرد که اخمام رفت تو هم:/
کثافت از خداتم باشه من تو بغلت باشم بخت النحس

ماشین و به حرکت دراورد، همونطوری تخص نگاش میکردم که برگشت نگام کرد، قیافمو که دید خندش گرفت:

_چته؟
پشت چشمی نازک کردم و رومو برگردوندم:

_ایش

لپمو کشید و با خنده گفت:

_شب بغلت میکنم

وا رفتم، اخه چقدر ضایع؟ چقد چسخل؟
تا رسیدن به پاساژ تو فکر این بودم که چرا بغلم که میکنه دلم نمیخواد ولم کنه!!

و همچنان جوابی پیدا نمیکردم.

ماشین و کناری نگه داشت و رو به من گفت:

_تو برو من ماشینو تو پارکینگش میذارم میام، حواست به گوشیت باشه

سرمو تکون دادم و باشه ای گفتم.. از جلوم که رد شد به سمت پاساژ بزرگ و باحالی که اورده بودم برگشتم، اخ جووون خرید.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت شانزده

  _چه کمکی میخوای بکنی؟چیکار میخوای بکنی که بتونم بشم مانلی قبل؟! +هرکاری بخوای انجام …

3 دیدگاه

  1. سلام ببخشيد امشب پارت داريم

  2. سلام براچی پارت بعدیشو نمی زارین؟

  3. سلام پارت بعدی رو کی میزارین؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *