خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو چهار

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو چهار

 

داخل رفتیم، چشم چرخوندم تا علیسان و پیدا کنم

بلاخره پیداش کردم، اخمام از دیدن خندش تو هم رفت، رو به روی یه دختر که چهرشو نمیدیدم پشت یه میز چهار نفره نشسته بود و داشت با خنده چیزایی رو میگفت

اینا به درک، چشم من قفل دستایی بود که رو میز تو هم گره خورده بود

حواسشون به ما نبود، ناخداگاه به سینا نزدیک تر شدم و دستم و دور بازوش حلقه کردم

سینا با تعجب نگاهم کرد، شاید فکر نمیکرد بخوام همچین کاری کنم

تا لحظه ای که به میزشون برسیم نگاه علیسان با عشق با دختره بود و با انگشت اشارش روی دستشو نوازش میکرد

و نمیدونست نوازش کردن دستای اون دختره مساوی با چنگ انداختن به قلب منه

به زور سلام کردم، توجهش به ما جلب شد و نگاهش و از دختره گرفت

بلند شدن، حس کردم یه لحظه نگاه علیسان میخ دستم که دور بازوی سینا بود شد ولی بعد سریع مسیر نگاهشو عوض کرد

هنوز به دختره نگاه نکرده بودم، میخ چشمای علیسان بودم

_سلام خوش اومدین

و بعد با سینا دست داد و با لبخند گفت:

_خیلی خوشبختم سینا جان

 

و بعد صدای ظریف سلام کردن یه نفر از سمت چپم اومد

سعی کردم خودم و جمع ک جور کنم، جواب سلام علیسان و خیلی کوتاه دادم و با اکراه برگشتم سمت دختره

جلوی روم یه فرشته رو میدیدم
فوق العاده خوشگل بود و طبیعی، نمیدونم چرا فکر میکردم یه دختره عملیه داغون عین الهه رو با خودش میاره

ولی این لعنتی!!!
خارج از حد تصورم بود، با لبخند دستشو به سمتم دراز کرد
دست خشک شدم و عین یه ربات بالا اوردم و لا به لای انگشتای ظریفش جا دادم
و در حالی که تو چشمای عسلیش مات بودم اروم سلام دادم

لبخند قشنگی زد که دل منم براش ضعف رفت، چه برسه علیسان… خب معلومه اینو به من ترجیح میده

سینا صندلی رو برام عقب کشید و نشستم
خودشم رفت رو به روم نشست، سرم پایین بود و حالم خراب.. علیسان و سینا مشغول خوش و بش بودن، از توی صدای علی هیچ حسادت.. غیرت.. یا هر چیزی که نشون از حساسیتای مردونه باشه پیدا نبود
انگار یار غارشو دیده کاملا صمیمی باهاش حرف میزد

صدای دختره بلند شد:

_خوبی عزیزم؟ به نظر رنگت پریده!

دوباره نگاهش کردم و سعی کردم عادی رفتار کنم، لبخند زدم و گفتم:

_نه چرا حالم بد باشه خیلیم خوبم

لبخند دندون نمایی زد که ردیف دندونای یک دست و سفیدش نمایون شد.. وای خدا مگه میشه یکی انقد همه چیزو با هم داشته باشه؟؟

 

دوستان عزیز واقعا بعلت کمبود پارت معذرت حتما جبران میشه

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو شش

ارباب سالار با چشمهای ریز شده به سوگل که داشت با خونسردی بهش نگاه میکرد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *