خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیوسه

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیوسه

 

همون موقع گوشیم شروع کرد زنگ خوردن، رو به دنیا و شقایق گفتم:

_سیناس بچه ها

دنیا با مسخره گی گفت:

_خوب شد گفتی من فک کردم میناست

دهن کجی ای سمتش کردم و جواب دادم:

_بله

صدای مردونش پیچید تو گوشی:

_حاظر شدی؟

ابروهامو انداختم بالا، به تو چه؟ مرتیکه!!! در حالی که قیافم عین علامت شوال شده بود گفتم:

_برای چی؟

از همون پشت گوشی ام حس میکردم داره عاقل اندر سفیه نگام میکنه:

_که بیام دنبالت دیگه عاقل

با تعجب گفتم:

_ینی بیای در خونمون؟

_پس کجا انتظار داری بیام؟

بعد انگار خودش از خنگ بازیای من خسته شده باشه خودش با بی حوصلگی ادامه داد:

_آدرس خونتونو برام بفرس

_باشه برات اسمس میکنم

با گفتن باشه ای قط کرد، نه سلام کرد نه خدافظ، با حرص زل زده بودم به گوشی و دلم میخواست هرچی از دهنم در میاد بگم، رو به دنیا گفتم:

_این به درد تو میخوره دنیا عین خودت بی ادب و بی مغزه

با اخم گفت:

_چرت بگی نمیکنمتا

اومدم فش بدم که با نیش باز گفت:

_شقایقم که بلد نیس درست بکنتت، آرایش

 

شقایق بالشت و به سمتش پرت کرد و با خنده گفت:

_مرده شور اون دهنتو ببره

گفتم:

_پاشید پاشید اگه میخواید یه غلطی بکنید، بکنید

دنیا با پشت چشم نازک کردنی از روی تخت پایین اومد و دست منو گرفت عین تاپاله پرتم کرد رو تخت و روم خیمه زد

جیغ زدم و پرتش کردم اونطرف:

_چیکار میکنی زنیکه

با خنده گفت:

_میخوام ارایشت کنم دیگه

_نشسته نمیتونی ارایش کنی عنتر؟

با نیش باز سرشو بالا انداخت:

_نع

***

نگاهی تو آینه به خودم انداختم، واقعا قشنگ شده بودم
یه خط چشم گربه ای برام کشیده بود که عمرا اگه خودم بودم میتونستم انقد صاف و صوف و قرینه در بیارم

_چه قشنگ شدم دنیا

نیشش و باز کرد گفت:

_من نمیکنم نمیکنم، وقتی میکنم قششششنگ میکنم

 

بیشعوری زیر لب حوالش کردم که گوشیم زنگ خورد، با دیدن اسم سینا روی صفحه گوشی صدامو صاف کردم و جواب دادم:

_بله

_تا ۵ دقیقه دیگه در خونتونم اماده ای که؟

_اره امادم، بیا منتظرم

_باشه
بازم بدون خدافظی قط کرد، با استرس رو به بچه ها گفتم:

_بچه ها داره میاد

دنیا با استرس گفت:

_رو من نریزیا

چپ چپ نگاش کردم که گفت:

_چیه خب خوشم نمیاد

شقایق در حالی که سعی میکرد جلو خندشو بگیرع گفت:

_خب حالا چرا استرس داری؟

_اخه نمیدونم امشب قراره چی بشه

اومد جواب بده که صدای مسیج گوشیم بلند شد، زود تر از پنج دقیقه رسیده بود، نگاهی به متن پیام کردم:

_سر کوچه وایستادم زود بیا

با عجله با بچه ها از خونه زدیم بیرون، مامان یکم پا پیچمون شد ولی بعد اجازه داد بریم، به سر کوچه که رسیدم با نگاه دنبال ماشینش گشتم کع بلاخره پیداش کردم، از بچه ها خدافظی کردم و سوار شدم

***

دنیا:

با چشمای ریز شده به ماریا که داشت میرفت نگاه کردم، کرم فضولیم گرفته بود ببینم چی قراره بشه، حوصله صبر کردنم نداشتم تا فردا بزنگه و تعریف کنه

من میخواستم زندشو ببینم

نیشم و به اندازه عرض صورتم باز کردم و زل زدم به شقایق که داشت مسیر رفتن ماریا رو نگاه میکرد

انقد تو همون حالت نگاهش کردم که بلاخره توجهش بهم جلب شد

یکم تو چشمام نگاه کرد و بعد با اخم گفت:

_اصلا فکرشم نکن دنیا

لبخندمو ملیح کردم:

_فکر نمیکنم عمل میکنم

دست به سینه ایستاد و روشو اونطرف کرد:

_به من ربطی نداره منو قاطی نکن

دهنمو کج کردم و گفتم:

_ینی تو الان کنجکاو نیستی بدونی اونجا قراره چی بشه؟

چونمو خاروندمو در حالی که ادای فکر کردن در میاوردم ادامه دادم:

_ینی کی کیو پاره میکنه؟ ینی عکس العمل ماریا وقتی اون دخترره رو میبینه چیه ینی عکس العمل علی وقتی مینارو میبینه چیه؟ به نظرت دختره خوشگله یا شبیه پتیاره آبیاس؟…

وسط حرفم پرید و با خنده گفت:

_خیله خب، بسه میام

_افرین

سوالی نگام کرد:

_راستی ما که آدرس رستورانو نداریم

لبخند مرموزی زدم:

_منو دسته کم گرفتی؟ از تو گوشیش کش رفتم

خندید و خدا خفت نکنه کثافتی حوالم کرد:/
تاکسی گرفتیم و پیش به سوی رستوران

ماریا:

نشستم داخل ماشین و سلام ارومی دادم، برای شقایق و دنیا که عین جغد نگاهم میکردن دستی تکون دادم و در حالی که کیف کوچولوی مشکیم رو مرتب میکردم گفتم:

_زود تر اومدی

در حالی که ماشین و راه می انداخت گفت:

_اره کارام زود تر تموم شد

بعد در حالی که نیم نگاهی بهم می انداخت از پیچ کوچه پیچید و ادامه داد:

_خوشگل کردی

با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم و چیزی به ذهنم نرسید که بگم

خودش دوباره شروع به صحبت کرد:

_ معلومه طرف و دوست داریا

با اخم نگاهش کردم و گفتم:

_قراره برات توضیح بدم؟

شونه ای بالا انداخت و گفت:

_نه فقط از سر کنجکاوی پرسیدم

_اهان

دیگه بحثی بینمون نشد تا وقتی که رسیدیم، رستوران خیلی شیکی بود

تا حالا علیسان منو اینجا نیاورده بود، پوزخندی تو دلم زدم
لابد اینجا پاتوقش با این یکیه، منو نمیاره که

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان پرنسس شرقی/پارت آخر

دیگه هیچ راه چاره ای به ذهنم نمیرسید از کاری که میخواستم کنم رضایت کامل …

2 دیدگاه

  1. پس چرا پارت بعدي رو نميذاريد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *