خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سی

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سی

 

جوابی ندادم، وقتی دید من قصد ندارم چیزی بگم خودش ادامه داد:

_من برای جمعه برنامه ریزی کردم با نفس و سینا بریم بیرون، تو که سر حرفت هستی؟

آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

_معلومه که هستم، ال..البته هنوز با سینا راجب این مسئله حرف نزدم، نمیدونم قبول میکنه جمعه بریم بیرون یا نه… چون همونطور که گفتم سفر کاری رفته و حتما وقتی برگرده خیلی خستست

از نطقه بلند بالایی که کرده بودم تعجب کردم، دروغ که حناق نیست گیر کنه تو گلو.. کلا تو این چند وقت یه دروغگوی حرفه ای شده بودم

با لحن جدی گفت:

_اها، درست میگی درک میکنم.. اگر شد جمعه میریم اگر نه خبر بده که یه قرار دیگه تنظیم کنیم

_باشه، خوشحال شدم، کاری نداری؟

یکم مکث کرد و بعد با گفتن نه خدافظی کردیم

نخیر ماریا خانوم، دیر و زود داره سوخت و سوز نداره
یا باید اعتراف کنی یه چیزی از سر فوران احساسات بلغور کردی یا یه خاکی تو سرت بریزی چون این آدمی که من میبینم دست بردار نیست

از بی فکری بی اختیار زنگ زدم به دنیا

بعد از صد تا بوق برداشت:

_سازمان حمایت از پاره های خیابونی درحال پاسخ گویی به شماست، بفرمایید

با حالت گریه ناکی گفتم:

_دنیاااا، علیسان زنگ زد گفت واسه جمعه قرار بذاریم بریم بیرون با سینا

جیغ زد:

_تو چی گفتی؟ باز هوا ورت نداره تر بزنی به همه چی

_نه نه، یه جوری پیچوندمش که بیخیال جمعه بشه، ولی ته تهش بتونم تا هفته دیگه نگرش دارم

دنیا اومی کشید انگار داره فکر میکنه، بعد با عجله گفت:

_پاشو پاشو حاظر شو بریم بیرون

با تعجب گفتم:

_براچی بریم بیرون؟؟!!

_میریم تو همین پارک مارکا میگردیم، پسر ریخته شاید بتونیم یکی برات پیدا کنیم

با لبای چیده گفتم:

_باشه

به تیپ دنیا نگاه کردم، یه مانتوی کوتاه سفید، شلوار لی یخی ۹۰ سانتی که مچ پاهای سفیدش که با یه پا بند نقره ای تزیین شده بود به نمایش گذاشته بود
یه شال هم رنگ مانتوشم سر کرده بود و موهاشو کج ریخته بود تو صورتش
ارایشم که ماشالله، از هیچی کم نذاشته بود

نگاهی به تیپ خودم که شبی مادر مرده ها بود نگاه کردم، سر تا پا مشکی، صورتمم رنگ و رو رفته
هر کی میدید فکر میکرد از ختمه ننه عمم اومدم

دنیا سر تا پامو نگاه کرد و نچ نچی کرد:

_با این تیپی که زدی پارک بونم به خودت جذب نمیکنی چه برسه به کیس مورد نظر

پوکر فیس گفتم:

_تو به اندازه دو تامون کیس به خودت جذب میکنی

دستمو کشید و از رو نیمکت پارک بلندم کرد:

_بدو بریم که دیر شد

تا شب تو پارک پلاس بودیم، انقدر دنیا ضایع بازی در اورد که اخر نزدیک بود زنگ بزنن گشت بیادجمعمون کنه

خسته و کوفته با پاهای تاول زده پیاده روی کناره پارک و گرفتیم تا به ایستگاه برسیم

 

دنیا با خستگی گفت:

_الهی خدا پشمت کنه از پا درد مردم

دستشو گرفتم و با لب و لوچه اویزون از خستگی گفتم:

_بیا بریم اون طرف تاکسی بگیریم بابا من حال مترو ندارم

با شونه های افتاده موافقتش و اعلام کرد و سرشو عین خر انداخت پایین و بدون نگاه کردن به ماشینا رفت وسط خیابون

تا اومدم جیغ بزنم نرو… دیگه کار از کار گذشته بود، دنبا پرت شد رو هوا و اومد پایین

و صدای قییییژ ترمز ماشینی تو گوشم پیچید.

کپ کرده سر جام ایستاده بودم و نمیدونستم باید چه عکس العملی انجام بدم

با جیغ اسم دنیا رو صدا زدم و دوییدم سمتش
مردی از ماشین مدل بالایی که جلو تر ترمز زده بود پیاده شد

دنیا اروم اروم داشت از جاش بلند میشد، مرده اومد . کنارمون ایستاد، با نگرانی گفت:

_چی شد خانوم؟ حالتون خوبه؟

بهش نگاه نکردم، رو به دنیا گفتم:

_خوبی؟

سرشو اورد بالا، نگاهم کرد و اروم گفت:

_خوب..

یهو نگاهش به مرده افتاد، کمی مکث کرد و یهو یه جیغ زد افتاد دهنشم کج شد، چشماشم کلاج شد

 

با تعجب جیغ زدم:

_چی شد؟؟؟ دنیااا

داشتم تکونش میدادم که همون صدا گفت:

_تکونش ندید خانوم شاید جاییش شکسته باشه

دستمو سریع عقب کشیدم، ترافیک شده بود و مردم دورمون جمع شده بودن… پاشدم و رو به مرده گفتم:

_لطفا سریع زنگ بزنید اورژانس بیاد

مرده سرشو تکون داد و اومد که زنگ بزنه یهو دنیا به هوش اومد، دوباره سرشو اورد بالا و عین عفلیجا سرشو به سمت مرد کشید و دستاشو تو هوا تکون داد

با صدایی که انگار داشت سعی میکرد جیغ نزنه و یکم بی حال جلوش بده گفت:

_نههه اقا زنگ نزنید من خوبم فقط فشارم افتاده، یه آبمیوه ای چیزی بهم بدید خوب میشم

بعد دوباره جیغ زد و زبونش از دهنش افتاد بیرون، به مرده نگاه کردم که با تعجب به دنیا نگاه میکرد

حق داشت بنده خدا، من خودمم دهنم باز مونده بود… معلوم نیست دیوانه چش شده

مردم داشتن پشت سرمون بوق میزدن و فحش میدادن

مرده_ ببریمش تو ماشین خودمون میبریمش بیمارستان
سرمو تکون دادم و سعی کردم دنیا رو بلند کنم

 

اون لحظه خداروشکر کردم که دنیا خیلی لاغر تر از قبلش شده وگرنه خودم و میکشتمم نمیتونستم از جا بلندش کنم

هر چند الانم انچنان اسون نبود وزن ۵۲ کیلوییه من کجا وزن ۶۲ کیلویی دنیا کجا، تازه اون که قدشم بلند تر بود

بلاخره به هر زحمتی بود تا ماشین بردمش، مرده در عقب و باز کرد و خودش دنیا رو گرفت نشوندش تو ماشین

خب میمرد خودشم تا ماشین میاوردش؟ عینم عین علیسان فقط هیکل گنده کرده که بلا استفاده بذارتش

نشستم کنار دنیا، ماشین راه افتاد
بهش نگاه کردم دیدم چشماش بازه داره با نیش باز از اینه به پسره نگاه میکنه

فکم چسبید به کف ماشین، اومدم بزنمش که دیدم دوباره دهنش کج شد چشماشو بست.. به اینه نگاه کردم دیدم مرده داره نگاه میکنه

با تمام زورم چنان نیشگونی از رونش گرفتم که آی بلندی گفت، مرده از تو اینه نگاهمون کرد و با اخم گفت:

_چی شد خانوم؟

دنیا سریع قیافش و صاف و صوف کرد و با صدای خماری گفت:

_هیچی یه خورده پام درد میکنه، انگار یه سگ نیشگونم گرفته

مرده معلوم بود خندش گرفته، گوشه لبشو جویید و گفت:

_نگران نباشید الان میرسیم بیمارستان

دنیا سری تکون داد و سرشو اورد نزدیک گوش من:

_خاک تو فرق سر شلمغزت به قیافه پسره یه نگاه بکن اسکول..

 

نگاهی به پسره انداختم و بعد به دنیا:

_خب چیه مگه؟

اومد جیغ بزنه که ماشین کناری پارک شد، پسره در حالی که کمربندشو باز میکرد گفت:

_بریم

***

دکتر بعد از معاینه دنیا چیزی رو یادداشت کرد و رو به ما دوتا گفت:

_چند تا خراشیدگی سطحی فقط داره، خداروشکر مشکل جدی ای نیست میتونید برید

با دهن باز گفتم:

_اقای دکتر مطمعنید چیزیش نشده دو متر رفت رو هوا اومد رو زمین، مگه ممکنه؟

دنیا نیششو باز کرد، دکتره سرشو تکون داد:

_خداروشکر کنید اتفاق نادریه

مرده از رو صندلی پاشد:

_خب پس ما با اجازتون مرخص بشیم

پشت سرش داشتیم از بیمارستان میزدیم بیرون، تو حال و هوای خودم بودم که دنیا نیشگونی ازم گرفت:

_آخ چته وحشی؟

_اسکول براچی نمیفهمی یه نگاه به پسره بکن دقیقا همون چیزیه که دنبالش بودیم

بهش نگاه کردم… اَاَاَاَ… من چقدر خرم این چقدر شبیه همون کیس مورد نظرهههه

چشمای آبی که پلکای برآمدش روشون سایه انداخته بود، ابروهای تقریبا پر قهوه ای موهای قهوه ای
هیکلشم دقیقاااا همونیبود که من به علیسان گفته بودم.. البته لاغر تر از علیسان بود

نیشم به اندازه عرض صورتم باز شده بود و زل زده بودم بهش… یهو دیدم با اخم داره از تو آینه نگاهم میکنه

سریع نیشم و بستمو خودمو زدم به اون راه
صورتم و نزدیک دنیا کردم و گفتم:

_حالا چجوری بهش بگیم؟ به نظرت قبول میکنه؟

با نیش باز گفت:

_چارش یه ماچه، البته اینی که من میبینم فقط به ماچ راضی نمیشه ولی اشکال نداره من حاظرم دخترانگی هامو بهش بدم.. فک نکنی ها بخاطر توعه، از استایلش خوشم اومده، بور، خوش هیکل… تازه پشمالوعم نیس مثه رامین

وسط حرفاش پوکر فیس گفتم:

_چقد زر میزنی

_خودت میزنی عاشغال

با نگرانی گفتم:

_نکنه پول بخواد دنیا، من کل پس اندازم ۲ تومنه

با ذوق گفت:

_منم پول دارم میتونم کمکت کنم

با ذوق گفتم:

_چقد داری؟

_۳.۵

_اخ جون چه خوب، فقط مشکلی نداری که این پولو به من قرض بدی

با مهربونی دستشو گذاشت رو شونم و گفت:

 

_نه اجی این چه حرفیه، من همه دار و ندارم ماله توعه

واقعا از دنیا توقع چنین کاری رو نداشتم.. چه رفیق خوبی داشتم قدرشو نمیدونستما، گونشو بوسیدم و گفتم:

_خب کی میدی بهم پولو؟

با نیش باز گفت:

_همین الان

با چشمای از حدقه دراومده گفتم:

_اون همه پولو تو با خودت حمل میکنی؟؟؟

_اره چیه مگه بیشترم تازه حمل کردم

بین حرفمون گوشی اقاهه زنگ خورد:

_سلام، جانم؟

_نه راستش داداش یه مشکلی پیش اومد، نتونستم بیام شرکت فردا حتما خدمت میرسم

دنیا با آب دهن راه افتاد زد به شونم و گفت:

_جونم صداشو…دلت میخواد بخوریش بس ماهه همه چیش

_اه اه چندش، دنیا بیا پولارو جا به جا کنیم تو خیابون اگه کسی ببینه برامون بد میشه

باشه ای گفت و دست کرد توی جیب مانتوش، و سه تا هزاری و یه پونصدی در اورد گرفت جلو صورت من… با خنگی نگاهی به پولای توی دستش انداختم و بعد به صورتش

_منظورت از سه و نیم این بود؟

با نیش باز سرشو عین بز چنر بار بالا پایین کرد

چپ چپ نگاهش کردم و نیشگونی از پاش گرفتم که کبود شد

خب باید از یه جایی بحث و شروع میکردم دیگه، صحبتش با گوشی تموم شده بود، اومدم حرفی بزنم که خودش قبل از من شروع به حرف زدن کرد:

_خب کجا برسونمتون؟

دنیا با بی حالی گفت:

_اگه میشه یه شیر موزی اب میوه ای مهمونمون کنید من دارم ضعف میرم

_بعله کاملا معلومه ضعف دارید

دنیا برگشت سمت منو پوکر فیس بهش اشاره کرد:

_تیکه انداخت؟

سرمو تکون دادم:

_فک کنم

چپ چپ نگاهش کرد:

_گوساله

***

دنیا سومین لیوان آب میوشو هورت کشید.. تو فکر بودم چجوری سر بحث و باز کنم، این با این تیپ و قیافه چه دلیلی داره بیاد نقش نامزد منو بازی کنه؟ بهش بگم تف میکنه تو صورتم

با من من گفتم:

_ببخشید یه سوال داشتم

نگاه متعجبشو از دنیا گرفت و به من دوخت:

_بله؟

خب الان چی بگم؟ خاک تو سرت ماریا:

_من یه مشکلی دارم که فقط شما میتونید کمک کنید حلش کنم

با تعجب گفت:

_من؟

با مظلومیت سرمو تکون دادم، دنیا اخرین جرعه ابمیوه رو خورد و گفت:

_نه پس عن

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *