خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو شش

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو شش

عه عه عه!
پسره بیشعورو نگاه!
چه طوری منو اسباب مضحکه نن جون کرد!
عوضی روانی!
شلنگ!
الهی یه شلنگ کلفت تر از شلنگ خودت، بره تو ماتحتت تا تو باشی زر بیخود نزنی!

با تصور دعایی که کردم و نحوه راه رفتن علیسان بعد اون اتفاق، لبمو گزیدم و به سقف نگاه کردم.
انگار خدا رو میدیدم که از خلقت من ناامید شده و چپ چپ نگاهم میکنه!

پوفی کشیدم و گفتم :
-خیله خب! خیله خب!
نره تو ماتحتش. معذرت میخوام اوکیه!
اما خیلی پرروئه.
یه جوری خودت حالش رو بگیر که گوشی دستش بیاد!

نگاهمو از سقف گرفتم و بعد از تعویض لباس هام خودمو روی تخت خوشگلم انداختم و چشمامو بستم و خواب رو در آغوش گرفتم.

صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم و بعد از کلی گشتن با چشمای بسته، عصبی جیغی کشیدم و روی تخت نشستم و یکی از چشمامو باز کردم‌.

سرمو به چپ و راست چرخوندم و وقتی چیزی عایدم نشد، چشم دیگه ام رو هم باز کردم و چندباری پلک زدم تا دیدم واضح بشه و دستمو روی روتختی میکشیدم تا اگه موبایلم اونجاست پیداش کنم.

تو همین حین، یهودر باز شد و من توی جام سیخ نشستم و با موهای ژولیده به نن جون که جارو به دست توی چهارچوب ایستاده بود خیره شدم.

وارفته با دیدن ژست خاصش صداش زدم :
-نن جون!

نگاهی به کل اتاق انداخت و با دیدن من، جارو رو کمی پایین اورد و مشکوک پرسید :
-کو؟ کجا قایمش کردی!

-چیو؟

یکی از شونه هاش رو به چهارچوب تکیه داد و کج خندی زد و گفت :
-هه!
چیو!
بگو کیو! همون ملعون شلنگ دار که وارد اتاقت شده و تو با دیدنش جیغ کشیدی.
همون پیرژامه خوشگله!
با چشمای از حدقه دراومده نگاهش کردم و همینم مونده بود که واسه علیسان اسم بذاره‌!

پیرژامه خوشگله!
ملعون شلنگ دار!
خدایا خودت منو سوسکم کن. خواهش میکنم بذار نن جون با دمپایی فنام کنه اما اینا رو نشنوم دیگه!

-خودتو به موش مردگی نزنا.
اون جیغی که تو زدی، بیخودی نبود دختر.
خودت اعتراف کن که کجاست.
زیر تخته؟
مادر پدرت نیستن، خودم بعد گوشمالی دادنش، فراریش میدم و به کسی نمیگم.
به من اطمینان کن.
مگه من به کسی گفتم که تو اول راهنمایی تو خواب جیش زدی و تموم ملحفه ها رو کثیف کردی؟

آب دهنم رو قورت دادم و نالیدم :
-نن جون نگفتی؟
تا عباس آقا قصاب محله منو میدید میگفت ماری راسو!
از بس گفته بودی من جیشم بدبوئه و بیهوشت کرده، راسو صدام میکردن!

نگاهشو ازم گرفت و خیره به افق گفت :
-ام…ام…اون به من ربط نداره حتما از بو بدنت فهمیدن!
شایدم جلوشون چسیده بودی!

چسیده بودم؟!
با افسوس نگاهی به در و دیوار انداختم و چندبار سرمو بی حوصله تکون دادم و گفتم :
-آره چسیده بودم. حالا میشه بری بیرون لباسامو عوض کنم؟

اخمی کرد و دوباره جارو رو به سمتم گرفت و گفت :
-کدوم گوری میخوای تشریف ببری؟

با حالت گریه گفتم :
-نن جون با این لباسا آدم نمیاد تو پذیرایی. هیچ گورستونی…

دوباره که صدای زنگ موبایلم بلند شد، عصبی بلند شدم که پام به پتو گیر کرد و با مغز خوردم زمین و جفت پاهام رفت بالا.

-خاک تو سر مادرت با بچه بزرگ کردنش. بیخود نبود به دلم برات نبود اینو بگیریم.

سرمو یکم جابجا کردم تا نن جون رو ببینم که دیدمش از در بیرون رفت. با هزار زور و دردسر بلند شدم و با دیدن گوشی اونم کنار پایه تخت فحشی به دنیا دادم و بدون نگاه به شماره تماس گیرنده جواب دادم :
-بله بفرمایید؟

-سلااااام بر خوش زبون خودم. چطوری یا نه؟

با شنیدن صدای علیسان، همچین نیشم وا شد که کل سی و دوتا دندونم ریخت بیرون و با همون حالت گفتم :
-عشقم!

-چی؟ چی گفتی؟

چشمامو توی کاسه گردوندم و لبخند زیبام رو جمع کردم و تکرار کردم :
-عشقم!

-ای من به قربون اون عشقم گفتنت دختر. چیکارا میکردی؟

با یادآوری حرفای ننه جون و افتادنم و زنگ گوشی، اخمی کردم و گفتم :
-طبق روال هر روز حضور نن جون یکم دچار تزلزل شدم اما خب زودتر جمعش کردم!

قضیه راسو و عباس آقا رو کلاً ندید می‌گیرم البته!

-خب پس. پایه ای اولین ناهار مشترک بعد عقدمون رو بخوریم یا نه؟

جیغی کشیدم و همونطور که دور میزدم گفتم :
-معلومه که پایه ام.

صدای غش غش خنده هاش تا این سمت خط میومد و چه خوب که مثل اون سینای ملعون گوشت تلخ نبود!
مرتیکه کله زرد!

-پس سریع آماده شو که من تا چند مین دیگه در خونه اتونم.

تماسو قطع کردم و تندی با برداشتن حوله و لباسام به سمت حموم رفتم.
بعد از اینکه قشنگ خودمو شستم و یه دور تن و بدنو صفا دادم حوله رو پوشیدم و همونطور که کلاهش رو روی سرم مینداختم، از حموم بیرون اومدم و داد زدم :
-نن جون، علیسان اگه زنگ زد بیارش داخل ازش پذیرایی کن .
به شوهرم صبحونه بده. یه وقت بهش نگی ملعون شلنگ دارا! یا پیرژامه خوشگله!
آبروی شوهرمو حفظ کن وگرنه ازت بد ناراحت میشما.

وقتی جوابی نشنیدم، کلاه حوله رو یکم عقب تر کشیدم و صاف ایستادم و سرکی کشیدم که علیسان رو با پیرژامه بابا نشسته روی کاناپه دیدم.

با دیدن پیرژامه توی پاهاش، چشمام مثل توپ پینگ پنگ زد بیرون و جیغی کشیدم و به سمتش دوییدم.

کنار کاناپه ایستادم و با نگاه به نن جون که با لبخند شادی روی مبل نشسته بود بلند پرسیدم :
-این چیه؟

نن جون با حفظ همون لبخندش گفت :
-نگفتم یه بار آقاجون خدابیامرزت صدا بلند کرد چیکارش کردم؟
قولنجاتو میخوای بشکونم ننه؟

آب دهنم رو قورت دادم و خودمو جمع و جور کردم و با چشمک دمبک از علیسان پرسیدم قضیه چیه!

-از اون نپرس ننه. خودم میگم.
دلم تنگ شده بود واسه این صحنه بسی مفرح، راضی نشد بپوشه، راضیش کردم.

و چشم و ابرویی به جاروی بغل دستش رفت و اون قسمت شکسته دسته اش!

یاعلی! علیسانو زده بود؟
آروم کنار علیسان نشستم و لبخند وحشت آمیزی زدم و گفتم :
-عزیزم بیا بریم تو اتاق ایشالله شب که بیایم رفته!

جفت ابروهای نن جون بالا رفت که علیسان سریع ایستاد و من هم ایستادم و باهم به سمت اتاقم رفتیم.

-صدای ناجور بیاد از اتاق، غلط اضافی بکنین خودم دم و دستگاهو میکنم میندازم سگ اسمال آقا بخوره!

قدمهای علیسان تند تر شد و من هم دنبالش تقریبا دوییدم.

-این اشتیاق واسه کثافت کاری رو تو درست داشتی الان دکتر بودی.

بی توجه به مزخرفات نن جون، خودمو جلو کشیدم و زودتر از علیسان در اتاقو باز کردم و خودمو پرت کردم داخل.

علیسان هم جوری اومد داخل و با یه نگاه به بیرون درو بست که انگار تروریست ها حمله کرده بودن!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت هفتادوهفت

  چسبیدم بهش و دست هام رو روی کمرش گذاشتم و همراهیش کردم.. سرم رو …

2 دیدگاه

  1. سلام ممنون بابت زحماتتون

  2. ببخشید رمان استاد متجاوز من مگه توی این سایت نبود ؟؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *