خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو چهار

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو چهار

هممون از خنده سرخ شده بودیم و به زور غذا داشتیم خندمونو قورت میدادیم

شاکی گفت:
_خواهش میکنم راحت باشید.. بخندید

بابا تک سرفه ای کرد و در حالی که به پایین نگاه میکرد سینه سپر کرد و گفت:
_نه پسرم، این چه حرفیه میزنی بابا جان

و دقیقا با گفتن اخرین کلمش چنان زد زیر خنده که هممون نیم متر تو جامون پریدیم، علیسان بنده خدا سرشو میخاروند

بابا بین خنده هاش تیکه تیکه گفت:
_ولی خدایی، خیلی، باحال شدی

مام از لحنش زیر خنده زدیم، خود علیسانم خندش گرفته بود.. با خنده سرشو تکون داد و مشغول غذاش شد

بعد از شام دنیا بلاخره قصد رفتن کرد، از هممون خدافظی کرد و لحظه اخر نگاخی به من و علیسان انداخت

و یه اشاره ریز به نن جون زد

نن جونم چشماشو به علامت خیالت راحت باشه رو هم گذاشت و سرشو تکون داد، منو علیسان با تعجب بهشون نگاه میکردیم

علیسان سرشو اورد نزدیک گوشم:
_ باز چه نقشه ای برای منو توعه فلک زده کشیدن معلوم نیست

شونه هامو با استرس بالا انداختم و با صدای مامان که میگفت بیا ظرفارو بشور به سمت اشپز خونه رفتم

نن جون سرشو کرده بود تو گوشیش، کلا یه چن وقتی بود زیاد سرش تو گوشیش بود و همش در حال پیام بازی

با چشمای ریز کرده داشتم بهش نگاه میکردم که صدای پر از شیطنت علیسان و از بغل گوشم شنیدم:
_پس کی میریم که بخوابیم خانوم؟ نمیگی شوهرت فردا صب باید پاشه بره سرکار؟

تمام تنم داغ شد، هم از فکرای منحرفانه ای اومد تو ذهنم هم از هرم نفساش که به گوش و گردنم میخورد

سریع یکم سرمو کشیدم کنار و با چشمای درشت شده نگاهش کردم

چشمکی زد و از جاش بلند شد، بابا نگاهی بهمون انداخت، علیسان در حالی که سعی میکرد عادی باشه گفت:
_خب دیگه با اجازتون من خیلی خستم

بابام سریع قضیه رو گرفت، با لبخند مرموزی گفت:
_راحت باش پسر، شبت بخیر

علیسان بهم اشاره ای زد و اومد از پله ها بره بالا که صدای نن جون باعث شد وسط راه بایسته

_کجا؟

علیسان سوالی نگاهش کرد:
_میخوام برم بخوابم

_ما رسم داریم تا شب عروسی عروس دوماد نباید پیش هم بمونن شبا، چه معنی داره؟ خجالتم خوب چیزیه

یا دهن باز نگاهش کردم، علیسانم کمی از من نداشت… چند بار اومدم بگم تو همونی بودی که تو شیراز از من یه پتیاره تمام عیار ساخته بودی

که اگه یه شب پیش علیسان نمیخوابیدم از هستی ساقطم میکردی، ولی بهتر دیدم دهنمو ببندم، چون نه تنها با زدن اون حرفا سر خودمو به باد میدادم بلکه الان خودمم زیاد امادگی تنهایی و خلوت با علیسان و نداشتم

مامان تو سکوت نگاهمون میکرد، بابام که دید نن جون کاملا مصممه مجبور شد هیچی نگه

علیسان بیچاره با اخرین امیدش به من نگاه کرد، نمیدونم چی شد ولی یه حس پیروزمندانه باعث شد نیشم شل بشه همون لحظه

علیسان با دیدن لبخندم با حرص نگام کرد

تو چشماش یه دهنتو سرویس میکنم خاصی بود، وقتی دید کاملا مصممیم با مظلومیت گفت:
_باشه پس من برم لباسامو عوض کنم، بیام پایین بعدم برم

اخییییی.. دلم براش کباب شددددد، داشتم با قیافه محزونی نگاهش میکردم که روی پله آخر برگشت و دستشو به علامت میکشمت زید گلوش کشید

خاک تو سرت نمیذاری دو دقیقه دلمون به رحم بیاد برات.. پشت چشمی نازک کردم و ایشی گفتم، مامان با دلسوزی گفت:
_الهی بمیرم قیافشو دیدی؟ شبیه اسهال وا رفت بچم

پوکر فیس نگاهش کردم:
_کم تر مهربون باش مامان جان، بذار مادرانه هات فقط برای خودم باشه

قیافشو جمع کرد و زیر لب تو زر نزنی گفت، بابا سرشو خاروند و گفت:
_مامان شمام خیلی سخت میگیری، سر منو زهرا که اصرار داشتی همیشه پیش هم باشیم

نن جون گوشیش و گذاشت رو میز و عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و گفت:
_اون موقع فرق میکرد، باید گربه رو دم حجله میکشتم

مامانم با حرص نگاهش کرد و گفت:
_مامان شما از همون اول خیلی به من لطف داشتید

نن جونم با دستاش براش قلب گرفت، مامان که دید زورش به نن جون نمیرسه با چشماش برای بابا خط و نشون میکشید

صدای علیسان باعث شد حواسمو ازشون بگیرم:
_ماری جان یه لحظه میای؟

با ترس به بقیه نگاه کردم، مطمعن بودم میخواد دهنمو سرویس کنه

مثل خودش داد زدم:
_علی جان براچی نمیای همین پایین کارتو بگی

مامان لبشو گاز گرفت و زد رو دستش:
_دختره بی حیا، شاید کار خصوصی داشته باشه برو ببین چیکارت داره

هم زمان علیسانم اصرار کرد که برم بالا، با ترس و لرز رفتم بالا، به چارچوب در تکیه داده بود و دست به سینه نگاهم میکرد

آب دهنمو قورت دادم و لبخند مکش مرگ مایی زدم:
_کارم داشتی؟

تقریبا دو متر باهاش فاصله داشتم، نگاهی به فاصله بینمون انداخت و با خنده گفت:
_خب بیا نزدیک تر تا بگم
_نمیشه از همینجا بگی؟
_اگه میشد که نمیگفتم بیای نزدیک تر

اروم اروم بهش نزدیک شدم، یه متر مونده بهش وایسادم:
_خب حالا بگو

یهو با اون دستای درازش منو کشید تو اتاق و درم بست، تا بیام جیغ بزنم جیغم و تو گلوم خفه شد
چشمام گشاد شده بود و به چشمای بستش نگاه میکردم… از طرفی ضربان قلبمم بالا رفته بود، پشمام ریخته بود از این حرکت خشن رمانتیکش
دیگه داشتم نفس کم میاوردم که بلاخره ازم جدا شد

چشمای خمارش و دوخت به چشمام و با لحن مسخ کننده ای گفت:
_منو دک میکنی اره؟

مظلومانه سرمو تکون دادم:
_آله

سرشو تکون داد و گفت:
_اشکال نداره عزیزم، فوقش یک ماهه، دیر و زود داره سوخت و سوز نداره

یه لرزی به تنم افتاد، قیافم شبیه سکته ایا شده بود… یکم نگاش کردم و بعد زدم زیر گریه

با تعجب نگام کرد، انقدر کپ کرده بود که کلا برای چند ثانیه فقط به حالت گریه ناکم نگاه میکرد:
_براچی گریه میکنی دیوونه؟

زار زدم:
_نمیخواااام

با دهن باز گفت:
_ چی رو؟

سرمو تکون دادم و تو همون حالت ادامه دادم:
_من هنوز امادگیشو ندارمممم

کلافه گفت:
_ای بابا، آمادگی چی رو نداری؟ دیوونم کردی

دهنمو که اندازه غار علی صدر باز کرده بودم و بستم و تو سکوت یکم نگاهش کردم:
_امادگی اونو دیگه
_اون چیه؟

با کلافگی گفتم:
_بابا اوووون دیگه، اون

کلشو خاروند، میدونستم منظورمو گرفته ها، ولی انقدر بدجنس و جنس خرابه که به روی خودش نمیاره.. بازم سوالی نگاهم کرد و گفت:
_خب اون چیه؟ ای بابا

لبامو جمع کردم و با حرص نگاهش کردم، سعی میکرد خندش و بخوره ولی تو چشماش پر از خنده بود، فشار بدنشم روی بدن من بیشتر کرده بود، یه ربی بود فک کنم که بابا بودیم و بحث الکیمونو پیش میبردیم

الان اون پایینیا معلوم نیس چه فکری راجبمون کردن، لابد با خودشون میگن کار اخر شب و قبل رفتن دارن میکنن، پوفی کردم و با خودم فکر کردم اصطلاح با ادبیش چی میشه که به این گوریل مهربون زبون نفهم منظورمو بفهمونم

اخر سر با حرص گفتم:
_ای بابا، براچی انقدر دیر فهمی؟ اون دیگه، همونی که همه زن و شوهرا انجام میدن

یهو به ذهنم رسید، با ذوق گفتم:
_آهان، روابط زناشویی

بلند زد زیر خنده، وا رفتم:
_مرض براچی میخندی؟

از جدا شد و بین خنده هاش گفت:
_ینی من عاشقتم که انقدر ازمرحله پرتی، ینی اون کلاسیم که قبل آزمایش رفتیمم صد در صد مطمعنم یک کلمشم نفهمیدی که حتی اسمشم برات جا نیفتاده، واقعا تو ۲۲ سالته؟

با حرص گفتم:
_والا تجربه و اطلاعات تو تو این زمینه ها زیاده من نه دنبالش بودم نه تجربش کردم

چشمکی زد و دوباره بهم نزدیک شد:
_نگران هیچی نباش عشقم، خودم یه کار میکنم هم اطلاعاتت بالا بره هم تجربه کنی

دوباره از خجالت سرخ شدم، قبل از اینکه بخواد بهم بچسبه در و باز کردم و پریدم بیرون

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت هفتادوهفت

  چسبیدم بهش و دست هام رو روی کمرش گذاشتم و همراهیش کردم.. سرم رو …

2 دیدگاه

  1. ممنون از پارت گذاریتون ****

  2. سلام پارت جدید و کی میزارین؟؟؟؟؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *