خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو سه

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو سه

رو به رامین کردم و با حرص گفتم:
_توام ببند نیشتو دیگه پلشت

دستاشو به علامت تسلیم اورد بالا و با در حالی که سعی میکرد خندشو بخوره ولی همچنان چین کنار چشماش نشون از خندش بود گفت:
_ببخشید ببخشید، اخه خیلی باحال گفت

با حالت چهره خفه شویی بهش گفتم و بعد به سینا که داشت با پوزخند نگاهم میکرد نگاه کردم.. دلم میخواست با مشت بکونم تو چال گونش عاشقالو

هر چی دنبال حرفی گشتم که با خاک یکسانش کنه چیزی پیدا نکردم، فقط با نگاهم براش خط و نشون کشیدم

با صدای نن جون هممون به سمتش برگشتیم:
_اینجا چه خبره؟

نگاهی به من و رامین و سینا انداخت، رو سینا مکث کرد و بعد زد زیر خنده

با تعجب بهش نگاه میکردیم که با همون خنده رو به سینا گفت:
_کی شاشیده رو کلت زرد شده؟

و پشت بندش با روسریش اشکاشو که از خنده سرازیر شده بود پاک کرد، سینا هنوز با دهن باز به نن جون نگاه میکرد

پقی زدم زیر خنده…نن جون روی منم توی ضایع کردن مردم سفید کرده بود، سینا که با خنده من به خودش اومده بود تک سرفه ای کرد و بادی به غبغب انداخت و گفت:
_مادر جان همه دخترا برا همین موها سر و دست میشکونن

نن جون با خنده زد روی شونه ی سینا و گفت:
_میدونی پسرم تو این دورو زمونه همه سلیقه ها تخم و مرغی شده، زمان ما زردایی مثل شمارو به عنوان مرد قبول نداشتن اصلا

دوباره با غلتک از روش رد شد… دوباره همچین زدم زیر خنده که هر کی دور و برمون بود برگشت سمتمون ببینه کی داره عین گاو میخنده

سینا بنده خدا مونده بود چه جوابی بده که هم قانع کننده باشه هم ناراحت کننده نباشه
نن جونم از فرصت استفاده کرد و دست منو کشید و برد سمت ۲۰۶ آلبالوییش

سوار شد و منم از اون طرف سوار شدم، هر دوشون مات منو نن جون بودن
نن جون بوقی زد و با صدای نازک کرده و همراه ناز و عشوه فراوان رو به اون دو تا مجسمه خشک شده گفت:
_خدافظ پسرا

و دستشو با یه لبخند ژکوند براشون تکون داد..
حرکت کرد و بعد دو تایی با هم زدیم زیر خنده، با لحن حمایت گری گفت؛:
_فک کردن بی کس و کار و بی پدر مادر و پتیاره و وِلی ک تنها گیرت انداختن؟

با ذوق نگاهش کردم که ادامه داد:
_درسته بی کس و کار و بی پدر مادر و پتیاره و وِلی، ولی یه نن جون داری که عین کوه پشتته

پوکر فیس نگاهش کردم و با دستام بهش قلب نشون دادم که لپمو کشید و به رانندگیش ادامه داد

ماریا:
جلوی در خونمون که نگه داشت قلبم به تاپ تاپ افتاد، خیلی برام عجیب بود
اینکه یه نفر غیر از پدر مادرم داره عضو این خونه خانواده میشه، یا شده

با صدای علیسان نگاه از در خونه گرفتم و برگشتم سمتش:
_چرا ماتت برده پیاده شو دیگه

به دستای عسلیم نگاه کردم.. انگار متوجه شد که خودش خم شد و در و برام باز کرد، تا سمتم خم شد سریع خودمو عقب کشیدم، با تعجب نگاهم کرد و بعد لبخند شیطانی ای زد و با صدای ارومی که بیشتر منو میترسوند گفت:
_نترس عشقم، هنوز برای ترسیدن زوده

سریع از زیر دستش در رفتم و از ماشین پیاده شدم.. صدای قهقهش که از تو ماشین میومد باعث شد با حرص فحشش بدم

کلید انداخت و در و باز کرد

منتظر موند داخل برم و بعد از من خودشم داخل شد و در و بست
از حیاط متوسط نسبتا کوچیکمون که گذشتیم و وارد خونه شدیم قلب منم ضربانش بالا تر رفت

دستام یخ زده بود، اما علیسان کاملا عادی بود، نگاهی به دور و بر خونه کرد و بدونه اینکه به سمت من که عقب تر ازش ایستاده بودم نگاه کنه خیلی عادی گفت:
_با این گندی به بهم زدی باید اول از هر چیزی حموم کنم

تا برگشت سمتم یک قدم عقب رفتم:
_حموم کجا…!

با دیدن عقب رفتنم با تعجب نگاهم کرد، منم چیزی نگفتم
انگار متوجه شد ترسیدم چون لبخند مهربونی زد و به شوخی گفت:
_انگار اولین باره باهام تنها شده که انقدر ترسیده دختره دیوونه

مظلومانه نگاهش کردم که اروم بهم نزدیک شد و سر عسلیمو بوسید

انگاری که منتظر همین بودم تا اروم بشم، با رعایت اینکه دستام به لباسش نخوره تو بغلش گم شدم

یکم مکث کرد و بعد ازم جدا شد
زبونش و روی لب عسلیش کشید و بعد بدون اینکه بهم فرصت هر گونه عکس العمل یا مخافتی بده لباشو روی لبام گذاشت

محکم میبوسید.. من که اول شوک زده بودم و بعد به ارومی همراهیش کردم، بلاخره از جدا شد…با چشمای خمار شده نگاهم کرد و با لحن دلنشینی گفت:
_لب عسلی کی بودی تو خانومم؟

نیشم کم کم داشت باز میشد که در با صدای بدی چهار طاق باز شد و نن جون و دنیا پریدن داخل

جیغی زدم و علیسان و پرت کردم اونطرف، با بهت بهشون نگاه میکردیم.. اونم گیج نگاهمون میکردن، بعد سریع دستاشونو گذاشتن رو چشماشون… دنیا با دستپاچگی گفت:
_من که چیزی ندیدم

نن جونم ادامه حرفشو گرفت و گفت:
_راست میگه ما ندیدم داشتین کصافت کاری میکردین

به علیسان نگاه کردم، با خنده سرشو تکون داد و اروم گفت:
_اگه گذاشتن دو دیقه اسایش داشته باشیم

*
از حموم که بیرون اومدم، توی خونه بوی قرمه سبزی پیچیده بود، نن جون برعکس تمام شیطنتاش دست پختش واقعا شبیه یه مادر بزرگ با تجربه بود، طوری که کاملا معلوم بود این بو بوی قرمه سبزی نن جون نه مامان

وارد اتاقم شدم و دیدم علیسان نشسته روی تخت و داره به فضای اتاقم نگاه میکنه

با خجالت لبه های حوله رو به هم نزدیک کردم، تازه نگاهم به تیپش افتاد که با پیژامه و شلوارک راه راه بابا شبیه دلقکا شده بود

خندم گرفت، با حرص گفت:
_بخندی میکشمت

با همون خنده گفتم:
_پاشو وایسا

خودشم خندش گرفته بود، پا شد و یه چرخ جلوم زد که پقی زدم زیر خنده… پیژامه بابا تا یکم پایین تر از زانوهاش بود یه رکابی سفیدم پوشیده بود که تقریبا داشت تو تنش پاره میشد

سریع موبایلم و از روی دراور چنگ زدم و رفتم تو دوربین

با تعجب گفت:
_میخوای چیکار کنی؟
بعد تهدید وارانه ادامه داد:
_عکس نگیریا ماریا

ولی دیر شده بود، با همون خنده گفتم:
_بگو سییییب

و چیلیک، ازش عکس گرفتم در حالی که به سمت جلو خم شده بود و با چشمای گشاد شده دستشو به سمت من دراز کرده بود و دهنشم نیمه باز بود، باز با دیدن عکس پقی زدم زیر خنده

با حرص اومد سمتم و با عصبانیت گفت:
_پاکش کن اونو ببینم

جیغی زدم و سریع قبل از اینکه بهم برسع از اتاق بیرون زدم و با جیغ از راه پله پایین رفتم

نن جون و دنیا با دیدنم سیخ شدن و اونام شروع کردن جیغ زدن، نن جون محکم کوبوند تو صورتش و گفت:
_تجاوز کرد بهت؟

دنیا با گریه گفت:
_نههه، به همین زودی؟

علیسان داد زد:
_بهت میگم پاکش کن

دنیا تازه متوجه سر و وضع علیسان شده بود، پقی زد زیر خنده:
_داداش ماشالله هر چی میپوشی بهت میادا، میبینم که موهای پاتم شیو کردی

علیسان تو جاش سیخ شد و با بهت به خودش نگاه کرد.. بعد یه نگاه به ما کرد، همه با خنده بهش زل زده بودیم

برای اولین بار تغییر رنگشو حس کردم.. با دو از پله ها رفت بالا و بعدم صدای محکم بسته شدن در اومد
یاد دخترایی افتادم که قهر میکنن میرن تو اتاق درم محکم میبندن

با بسته شدن در جمع زد زیر خنده… از خنده ولو شدم روی مبل، حتی تصور خجالت کشیدن علیسان خنده دار بود، چه برسه از نزدیک دیدن خجالتش

نفس عمیقی کشیدم و بهشون نگاه کردم، همشون میخندیدن

خوشحال بودم بابت خانوادم و بابت روحیه شادشون

***

به زور راضیش کردیم بیاد پایین

همه سعی میکردن بهش نگاه نکنن که مبادا یک وقت خندشون بگیره و باعث شن دوباره فرار کنه

با اخم نشست سر سفره… مامان عادت داشت وقتی جمعمون زیاد میشد سفره مینداخت… علیسان نا محسوس لبه های شلوارشو پایین میکشید، با خنده خورده شده ای گفتم:
_قربونت برم یکم برام برنج میکشی؟

بدون اینکه نگاهم کنه بشقابمو برداشت و برام برنج کشید و جلوم گذاشت، دنیا به بهونه گوشیش رفت تو حیاط تا خودشو خالی کنه

قیافه تخص علیسان شبیه پسر بچه هایی شده بود که هر لحظه ممکنه گریه کنن

نگاهی به هممون انداخت

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان خانزاده

رمان خان زاده

  یکی از بهترین و پر طرفدارترین رمان های آنلاین سال   برای خواندن رمان …

6 دیدگاه

  1. واااای عاللللللللللی بود
    ممنون از شما و نویسنده محترم

  2. ینی بعد یه هفته واقعا دلتون نمیخواد پارت جدیدو بزارین؟ 🙂

  3. پس چرا پارت بعد رو نمیزارین ؟؟؟؟؟؟

    • ما رو مسخره کردین؟؟ ۸ روز گذشته اصن عین خیالتونم نیس که باید پارت بزارین اگه نمیخواین ادامه بدین بگین تا روزی هزار بار نیایم چک کنیم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *