خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو دو

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو دو

 

مامانم ظرف عسل و آورد و جلومون گذاشت، علیسان از لحظه ای که محرم شده بودیم دستمو گرفته بود و ولم نمیکرد

انگشت کوچیکه اون یکی دستشو داخل ظرف عسل فرو کرد و تهدید وارانه رو به چشمای شیطونم گفت:
_اگه گازش بگیری میکشمت

چشمکی زدم و دهنمو باز کردم، اروم انگشتشو گذاشت تو دهنم، اروم میک زدم و با خونسردی نگاهش کردم، کم کم داشت خیالش راحت میشد که گاز محکمی از دستش گرفتم
داد زد و انگشتشو کشید بیرون از دهنم

لبخند مکش مرگ مایی زدم که یهو کل دستشو کرد تو ظرف عسل و مالید تو صورتم

اول هنگ کردم، همه هینی کشیدن

کم کم مخم داغ شد، سریع دستمو کردم تو ظرف عسل و همشو مالیدم به موهاش

دوباره همه هینی کشیدن، عاقد و محظر دار که کلا فکشون رو زمین بود

لبخند پیروز مندانه علیسان آنی به حرص و خشم تبدیل شد، داد زد:
_اخرم موهامو خراب کردی

داد زدم:
_حقته بوزینه

بلند شد و گفت:
_خب دست همتون درد نکنه بابت اومدنتون، ببخشید که باید زود تر از موعد از حضورتون مرخص شیم

و دست عسلی منو گرفت و از محظر بیرون رفتیم، صورتم یه حالت چسبناکی گرفته بود نمیتونستم لبامو اینور اونور کنم

بابا با سرعت اومد دنبالمون، کلید خونه رو گرفت سمتمونو گفت:
_برید خونه ما، منو مامانت اینا میمونیم، هم کادو هارو بگیریم هم مهمونارو رد کنیم برن

با اون یکی دستم که تقریبا تمیز بود کلید و گرفتم و نشستیم تو ماشین علیسان

با حرص نگاهم میکرد منم از اون بدتر، با بطری آب معدنی که توی ماشینش بود فقط تونست دستاشو تمیز کنه، بطری رو که خودش چسبناک شده بود همونطوری اون وسط ول کرد

با جیغ گفتم:
_پس من چی؟

نشست تو ماشینو در و برام باز کرد، تو همون حالت گفت:
_تو همینجوری میمونی تا یاد بگیری دیگه از این شوخیا نکنی

نشستم تو ماشین لبامو چیدم و با مظلومیت گفتم:
_تو اول عسل مالیدی به صورتم!

زل زد به لبامو با مکث گفت:
_تو اول دست منو گاز گرفتی… حالام ساکت شو و مجبورم نکن لبای عسلیتو ببلعم، چون نه اینجا جاشه.. نه من اگه بچسبم ول میکنم

گر گرفتم، با خجالت نگاهی به صورتش انداختم که با شیطنت چشمکی زد و نگاهشو ازم گرفت… با اون موهای به هم چسبیده و پیشونی عسلی خیلی با نمک شده بود

با لبخند نگاه ازش گرفتم، باورم نمیشد کسی که تا چند ماهه پیش به خونش تشنه بودم الان شده جونم

***

دنیا:

با نن جون در حال گپ و گفت و شوخی بودم که با صدای آشنایی سرمو بالا اوردم

رامین!

با حرص نگاهمو ازش گرفتم.. دوباره گفت:
_میتونم باهات حرف بزنم؟

پا شدم و همونطور که از کنارش رد میشدم و به سمت شقایق میرفتم گفتم:
_از اخرین باری که باهات حرف زدم و زر زدی خاطره خوبی ندارم

علیسان و ماریا تازه رفته بودن و محظر کم کم داشت خالی میشد

 

رفتم سمت در خروج، دنبالم می اومد و صدام میزد ولی اهمیت نمیدادم

تا خارج شدم با سرعت خودشو بهم رسوند و دستم و کشید

برگشتم سمتشو با حرص دستم و از توی دستش بیرون کشیدم
با اخم گفت:
_وایسا خب کارت دارم

با حرص گفتم:
_دفعه اخرت باشه به من دست میزنی

مثل اینکه بهش برخورد.. عین خودم گفت:
_چطور قبلا که بهت دست میزدم مشکلی نداشتی الان یهو مشکل پیدا کردی؟

_قبلا فکر میکردم رفیقمی ولی الان فهمیدم از یه غریبه ام بدتری، که وقتی من کارم گیره خودتو کنار میکشی و به فکر خودتی

پوفی کشید و بهم نگاه کرد، سرتقانه زل زدم به چشماش، با مکث گفت:
_به هر حال دوست داشتم قبل از رفتنم کدورتی بینمون نمونه

با تعجب نگاهش کردم:
_کجا میخوای بری؟

لبخند زد به اینکه تو هر حالتی فوضولیم و حفظ میکنم و گفت:
_دارم شرکت و انتقال میدم شیراز، ی سری مشکلات پیش اومد و مجبورم

سرمو خاروندم و نگاهش کردم، ینی دیگه نمیدیدمش؟

سوالمو به زبون اوردم، خندید و گفت:
_فعلا که یه سری خورده ریز ها مونده تا اونارو جفت و جور کنم طول میکشه، تو اون مدت شاید بشه یکی دوباره با هم بیرون بریم… وقتی ام برم شیراز احتمالا تا یکسال اول که شرکت پا بگیره زیاد نتونم بیام تهران، ولی کارو بارمون که راه بیوفته حتما میام

با لبخند دستمو سمتش دراز کردم و گفتم:
_خب پس موفق باشی

لبخند زد و دستمو فشرد، بعد گفت:
_دلم برات تنگ شده بود خل و چل

و عین تاپاله منو کشید تو بغلش، داد زدم:
_ولم کن گوساله، چه سریعم پسر خاله میشه

اومد چیزی بگه که صدای تک سرفه یه نفر ساکت شد و توجهمون به سینا که با اخم نگاهمون میکرد جلب شد

جلفه بی خاصیت یه کت شلوار لیمویی پوشیده بود
حالا بماند که بهش میومد

با همون اخمش رو به من گفت:
_هنوز عقد نکردن؟

از رامین کاملا جدا شدم و با پوزخند گفتم:
_دِکی، صبحت بخیر برادر نیم ساعته رفتن تو تازه میگی چن مَنه؟

و پشت بندش دهنمو عین اسب ابی باز کردم و خندیدم، از خنده من رامینم به خنده افتاد ولی سینا داشت از دماغش دود میزد بیرون، با حرص گفت:
_هر هر هر، با مزه، دیشب سنگ نمک شیاف کردی انقد با نمک شدی؟

در صدم ثانیه خندم و خوردم و پوکر فیس زل زدم بهش، بعد به رامین نگاه کردم… انتظار داشتم الان با صورت سرخ از غضب و رگای برجسته از تعصب ببینمش

البته هم صورتش سرخ شده بود هم رگاش زده بود بیرون ولی نه از غیرت بلکه از خنده

رو به سینا گفتم:
_دهنت که باز میشه حواست باشه چی ازش درمیادا

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان خانزاده

رمان خان زاده

  یکی از بهترین و پر طرفدارترین رمان های آنلاین سال   برای خواندن رمان …

5 دیدگاه

  1. ممنون از زحماتتون💜💜💜💜

  2. مرسی واقعا عالی بود

  3. چرا پارت جدید نمیزارین؟؟؟؟؟؟؟

    خسته شدیم بخدا

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *