خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیزده

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیزده

ماریا:

دست به سینه نشستم و سرمو تکیه دادم به شیشه، نن جون از توی اینه نگام کرد و عینک دودیشو جا به جا کرد
گفت:

_ ببین ماریا، اگه این پسره رو تور نکنی اسکولی، خوشتیپ، خوشگل، خوش زبون، از همه مهم تر پولداره، ولی نمیفهمی که، همش عین پتیاره ها بش زبون میزنی

دنیا برگشت سمتم و انگشت اشارشو به حالت فیلسوفانه بالا اورد:

_زبون بزن ولی دندون نزن
و بعد صاف نشست، با دستم برو بابایی نشون دادم و پوکر فیس گفتم:

_نن جون میشه ازین موضوع بکشی بیرون؟ 😐

_نع

من_ مرسی 😐

یه ربعی گذشته بود که محکم کوبوند رو فرمون، منو دنیا که تو حال خودمون بودیم نیم وجب پریدیم، دنیا دستشو برد زیر بغلش و سکته ای گفت:

_پشمام…

نن جون با ذوق ادامه حرفشو گرفت:
_یافتمممم، یافتم

سوالی نگاش کردم که ماشین و زد کنار و بزگشت سمتم، سرفه ای کرد و گفت:
_رفیقم شیرازیه، اون شب داشتم باهاش حرف میزدم گفتم اومدم تهران کلی ناراحت شد و قورت قورت کرد که چرا شیراز نمیای مگه من چیم از پسرت کمتره، قرار گذاشتم که برم پیشش.

حرفشو ادامه نداد، عاقل اندر سفیهانه گفتم:

_گوز چه ربطی داره به شقیقه؟

_هن؟

گلومو صاف کردمو گفتم:

_منظورم اینه که خواسته دوسته شما چه ربطی به حرفای ما داره؟

دنیا خودشو پرت کرد وسط:

_اخ جون میریم شیراز

جیغ زدم:

_چیییی؟!

محلم ندادن، بلند گفتم:

_غیدشو بزنید، فکرشم نکنید

ننه ماشینو کناری پارک کرد و خم شد قفل فرمونو برداشت، برگشت سمتمو قفل فرمونو گذاشت زیر گلوم، چشمام از حدقه زد بیرون، تحدید وار گفت:

_بابا بزرگ خدا بیامورزت یه بار صداشو برا من بلند کرد، تمام سرویس بشقابمو تو سرش خورد کردم، دفعه اخری باشه که برا من صداتو بلند میکنی.

دنیا داد زد:

_وگرنه چیزشو برات بلند میکنه

هر دومون بهش نگاه کردیم که مظلومانه گفت:

_قفل فرمونشو

لبامو برچیدم و گفتم:

_خب گریم من راضی شدم اونو چجوری میخواید بکشونید اونجا

_تو نگران اونش نباش

سرمو با مظلومیت تکون دادم و گفتم:

_خب باشه ولی دانشگاه..

خودشو عقب کشید و گفت:

_دانشگاه بی دانشگاه دو هفته نری چیزی نمیشه، اصلا خودم میام اجازتو از معلمت میگیرم

زدم تو سرم:

_مگه دبستانه که بیای اجازمو از معلمم بگیری

_اَههه من چمیدونم، میام از یه اسکولی میگیرم دیگه

پوفی کردم، اصلا ادب مدب تو مخیل نن جون نمیگنجید، در هر حالتی یه چیزی بارت میکرد، هعی، ولی با همه این اخلاقاش وقتی چند وقت نمیدیدیش دلت تنگش میشد.

دیگه تا رسیدن چیزی بینمون رد و بدل نشد. و من داشتم به اینده نا معلومم فکر میکردم، مثلا.

***

دو هفته از رابطم با علیسان میگذشت، قرار بود دو روز دیگه بریم شیراز، البته نمیدونم دقیقا چجوری علی رو میخواستن بیارن شیراز، ولی از نن جون همه چیز برمیاد.
اعصابم از همه چیز خورد بود، ای بابا! داشتیم زندگیمونو میکردیما اومدن تر زدن بهش

علی_کجایی؟

سرمو بالا اوردم و بهش نگا کردم، تخس گفتم:

_به تو چه؟

اخماشو کشید تو هم ولی خیلی زود تغییر رویه داد و لبخند زد، بدجنس گفت:

_پاچه میگیری، فک کنم اولشه

تعجب کردم:

_چی اولشه؟

نیششو بیشتر باز کرد:

_ماهیانت

اول منظورشو نگرفتم ولی به محش اینکه برام جا افتاد از خجالت و عصبانیت سرخ شدم، هیچی به دستم نرسید، پس بستنی رو میز و برداشتم و با تمام توان پرت کردم سمتش، با خنده سرشو پس کشید که باعث شد بستنی محکم بخوره به مردی که داشت از پشت سرش رد میشد.

انقد عصبی بودم که از دماغم دود میزد بیرون، بلند شدم و محکم کوبیدم رو میز:

_خوبه بهت رو نمیدم انقد پررو شدی، رو بدم فک کنم..

ادامه ندادم و باز داد زدم:

_اصلا تو فک کردی چی هستی؟ کی هستی؟ خاک تو سرت فقط عین گوریل هیکل گنده کردی، عقلت اندازه همون گوریلم نیس

تنها عکس العملش به حرفام و دادام خنده بود، بی توجع به نگاهه مردمی که تو کافی شاپ نشسته بودن از در بیرون زدم، من با این چجوری دو هفته دووم بیارم؟

بلند شدمو بی توجه به نگاه خیره ادمای توی کافی شاپ ازش بیرون زدم و به “حالا وایستا” ی پر از خنده علیسان اهمیت ندادم.

به سمت پارکی که تو مسیرمون نگاهم بهش خورده بود راه افتادم، خیلی زود رسیدم بهش و نزدیک ترین نیمکت و برای نشستن انتخاب کردم، چند دقیقه ای گذشت کع تو افکارم غرق بودم، زیر لب غر زدم:

_اه اه، نذاشت بستنیمو بخورم، مایه عذاب، مرتیکه خواجه

_من باید عذر بخوام..

با تعجب سرمو بالا اوردم و زل زدم به مرد کت شلوار پوشیده جلوم، چهره جذاب و گیرایی داشت، لاغر اندام اما چار شونه، اشاره ای به استین کته مشکی رنگش کرد و با خنده ادامه داد:

_اخه بستنیتونو کُته من خورده، با عرض پوزش

تازه دو هزاریم افتاد، نیشمو باز کردم و گفتم:

_عع، اشکال نداره بلاخره اونم دل داره لابد هوس کرده

خندید و کنارم نشست، پسر خاله کی بودی تو؟؟؟
_به دختر عصبانیه توی کافه نمیخورد شوخی کردنم بلد باشه

اومدم چیزی بگم که دستشو دراز کرد و گفت:

_اشنایی خوبی نبود، ولی در هر حال از اشناییت خوشبخت شدم
دستمو با اکراه جلو بردم و باهاش دست دادم

#پارت_صد_و_سه

گفت:

_رضا هستم

نیشمو باز کردم:

_ماریا.

_ماریا؟

سرمو اوردم بالا که نگاهم خورد به گره بین ابروهای علیسان که خیره به دستای منو رضا بود، ناخداگاه دستمو از دستش بیزون کشیدم و از جام بلند شدم، رضا بی توجه به علیسان از جاش بلند شد و با همون لبخند بهم گفت:

_من ماله تهران نیستم، الانم بخاطر کارم اینجام، حیف شد وگرنه حتما برای اشنایی بیشتر اقدام میکردم

علیسان که حالا پشتم ایستاده بود، ارنجمو گرفت و عقب کشید و بعد ازین که به اندازه کافی بهش نزدیک شدم انگشتاشو تو انگشتام قفل کرد.

با لبخند تصنعی گفت:

_اره داداش حیف شد، باشه برا دفعه بعدی، شخصا باهات اشنا میشم

اخمای رضا در هم شد ولی چیزی نگفت، نمیدونم چرا اما زبونم بند اومده بودو ضربان قلبم داشت بالا میرفت، برای فرار از افکارم بی اختیار نیشمو باز کردم و تند تند گفتم:

_اره ایشون تمایل زیادی به مردا داره، کلا مرد دوست داره…

با فشاری که به دستم اورد کبود شدم و ترجیح دادم خفه شم، رضا قه قهشو پشت صورت سرخ شدش پنهان کرد و با یک خداحافظی کوچیک از کنارمون رد شد، صدای ساییده شدنه دندونای علیسان و میشنیدم

جرعت نداشتم نگاش کنم، سرشو نزدیک گوشم اورد و گفت:

_میخوای بهت نشون بدم تمایلم نسبت به مرداست یا زنا؟

و نفسشو کناره گوشم ازاد کرد، اب دهنمو قورت دادم و پوکر فیس گفتم:

_ خب حالا نمیخواد شهوتی بودنتو نشون بدی

خندید و نزدیک تر شد، یا امام زمان، چشمامو بستم و محکم رو هم فشار دادم .. نفساش هر لحظه نزدیک تر میشد که یهو صدای پیرمردی بلند شد:

_خجالتم نمیکشن وسط پارک

علیسان سریع خودشو عقب کشید و منم چشمام و باز کردم. چشمم خورد به مردی که با فرم پارک بانی جلورومون ایستاده بود

هنوز داشتم آنالیزش میکردم که با تشر ادامه داد:

_ خجالت نکشید همینجا دخول کنید

من :/
دخول:|
علیسان:)))

علی نیششو باز کرد و در حالی که من کپ کرده و خجالت زده رو به سمت ماشین میکشوند خبیث گفت:

_حیف هوا سرده وگرنه حتما شمارو به خواستتون میرسوندم

چشمامو گشاد کردم جیغ زدم:

_تو شیکر میخوردی مرتیکه هر چی هیچی نمیگم…

پرتم کرد تو ماشین و خودشم از درب راننده سوار شد

نگاهی بهم انداخت و عصبی گفت:

_به تلافی اینکه به هر سگ و خری اشنایی ندی.

اصن انگار نه انگار تا دو دقیقه پیش نیشش تا بناگوش باز بود
اب دهنمو قورت دادم و گفتم:

_کاش اینو یه نفر قبل اشنایی با تو بهم گوش زد میکرد

دستشو اورد بالا بزنه تو دهنم که جیغ زدم و چسبیدم به در:

_چخه چخه برو تو قفست

چونمو محکم گرفت و لباشو چسبوند به لبام

چشمام هر لحظه گشاد تر میشد.. شروع کردم دست و پا زدن که خودشو جدا کرد و زل زد تو چشمام:

_ازین به بعد اینطوری ادبت میکنم

خودشو عقب کشید و ماشین و راه انداخت
شل و وا رفته تو صندلیم فرو رفته بودم و زل زده بودم بهش..

به خودم که اومدم دستامو محکم رو لبم کشیدم و صاف نشستم. قلبم گنجشک وار تو سینم میزد.

با ایستادن ماشین به خودم اومدم و نگاهی به دورو بر انداختم.. تو کوچمون بودیم
بدون حرف در و باز کردم و پیاده شدم
زمره زیر لبشو شنیدم که گفت:

_نه میشه حاظر جوابیاتو تحمل کرد. نه مظلوم بودنت.. چیکار کنم با تو؟

اونقدر محو کاری که کرد بودم که اصلا توجهی به حرفش نکردمو درو بستم

***

شقایق با هیجان بلند گفت:

_بابا این پسره عاشقت شده

در چهار طاق باز شد و نن جون و دنیا پریدن داخل.. نن جون داد زد:

_کی عاشقش شده هااا؟

زدم تو سرم و با تاسف گفتم:

_دهنت و شقایق

شقایق مظلومانه نگاهم کرد و چیزی نگفت

سعی کردم بحثو عوض کنم، سریع گفتم:

_ چمدوناتون امادس نن جون؟

_ آره ننه آمادست الان بابات داره میبره دمه در

پا شدم و کوله ای که آماده کرده بودم و از روی تخت برداشتم، با هم پایین رفتیم

مامان با یه سینی که محتوای داخلش قرآن و آب بود وایساده بود منتظر ما.

تا منو دید زد زیر گریه
نن جون سریع رفت بغلش کرد و شروع کرد قربونت صدقه رفتن:

_ برمی‌گردم عروس گلم گریه نکن نن جون

مامانم نن جون و پرت کرد کنارو سینی رو داد دستش.
تا به خودم بیام منو گرفت تو آغوشش و شروع کرد های های گریه کردن:

_تو بری من به کی بپرم هاااا؟

نن جون سینی رو پرت کرد تو بغل شقایق و جیغ زد:

_بس سگی
مامان بدون محل دادن به ننه منو بغل گرفته بودو جیغ جیغ میکرد

نگاهی کلافه به شقایق که نیشش از کارای مامان و نن جون باز بود انداختم و اشاره کردم نجاتم بده

شونه ای بالا انداخت و کاری نکرد، همون موقع بابا وارد شد و رو به ننه گفت:

_ماشین دمه دره زود باشید

تو فرودگاه بودیم، نگاه نن جون و دنیا همش به دورو بر بود و شک به دلم مینداخت

تنه ای به دنیا زدم و گفتم:

_منتظر کسی هستیم احتمالا؟

دست پاچه رو کرد بهم و با نیش باز گفت:

_هیچکس هیچکس

بعد رو کرد نن جون با خوشحالی گفت:

_قرص LD خوردم

چشمام گشاد شد…نن جون بی توجه بهش با نگاهش هنو داشت میگشت:

_افرین بخور خوبه

_چی چی رو بخور

نگاه پر از تعجبمو به دنیا دوختم:

_اصلا میدونی چیه اونیکه خوردی؟

نن جون تو همون حالت گفت:

_اره نن جون منم اوموقع که بابا بزرگت زنده بود هر هفته جمعه ها میخوردم

محکم کوبوندم تو پیشونیم و داد زدم:

_هی خداااااا

دنیا گفت:

_خواستم این چند روز از عادت ماهانه راحت باشم

اومدم فحشش بدم که نن جون داد زد :

_عه اومددددد

برگشتم به سمتی که اشاره میکرد. و ای کاش هیچوقت برنمیگشتم

چشمام و رو هم فشار دادم و زیر لب پر حرص گفتم:

_علی

پس بگو نن جون چرا اون بدبختارو اونقدر زود رد کرد برن

نن جون عصاشو تو هوا تاب داد تا بلاخره علیسان متوجه ما شد.
دنیا با خوشحالی دستاشو زد به همو رو به من که از حرص خون خونمو می خورد گفت:

_سورپرایز شدی نه؟

لبخند پر حرصی زدم و گفتم:

_اره میبینی؟ ذوق از همه سوراخام داره میزنه بیرون

علیسان بهمون رسید، لبخند شرورانه ای رو به من زد و گفت:

_دیر که نکردم؟

اول از همه با نن جون رو بوسی کرد.. بعد دنیا.. به من که رسید سر تا پاشو نگاهی انداختم و پوزخند زدم، لبخند خبیثی زد و قبل قبل ازین که بخوام عکس العملی نشون بدم یع جا نزدیک به لبمو بوسید

چشمام از حدقه زد بیرون، صاف شد و نیششو باز کرد:

-خوبی عزیزم؟

اخمام رفت تو هم اومدم جواب دندون شکنی بدم که شماره پروازمون اعلام شد.

نن جون سریع گفت:

-بدویید الان اتوبوس میره

دنیا همونطور کع به زور پشت سرش میدویید گفت:

-هواپیما نن جون، هوا، پیما

علیسان زد زیر خنده، عصبی از کنارش،رد شدمو گفتم:

-حسابت به جاست اقای شایان

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

2 دیدگاه

  1. سلام پارت بعدی رماناتون کی میاد؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *