خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت دوم

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت دوم

با صدای زنگ گوشیم ازشون دور شدم و از رستوران بیرون زدم:
_مامان. مامان. مامان.
تا آبروم نرفته سریع دکمه اتصال و زدم:

_جونم مامان؟
صدای نگرانش تو گوشم پیچید:

_دختر ورپریده، چشم سفید، پدر سـ…..استغفرالله

_چی شده:|

_چیزی نشده..فقط یه زلزله ۴ ریشتری زمینو لرزونده، ولی دختر من از اونجایی که از سیبزمینی هم بی رگ تره یه زنگ به مادرش نزده ببینه حالش چطوره

_مامان:/

_یامان، هیکل بزرگ کردی اندازه گوگولی پسر ۸ ماهه نجمه خانوم مغز نداری

با دهن باز گفتم:

_گوگولیهههه پسر نجمه خانوم؟ مامان چیز بهتری نبود مثال بزنی؟

_مثلا چی؟

_مثلا دماغش، انگشت کوچیکش، از همه جا گوگولیش؟

_من زنگ نزدم با تو در مورد گوگولیه پسر نجمه خانوم بحث کنم..زنگ زدم ببینم من بچه بزرگ کردم یا سیبزمینی؟

صدای قهقه ای که از کنارم بلند شد باعث شد جیغ خفه ای بکشم و تو جام بپرم ..در نتیجه گوشیم از دستم بیوفته

با دهن باز به گوشیم که هر تیکش به یه سمت پرت شده بود نگاه کردم..هنوز مغزم در حال کنکاش موقعیت بود که صدای آشنایی گفت:

_فکر کنم خرجم زیاد شد

چرخیدم سمتش..با حرص بهش که توی ماشین مدل بالایی که حتی اسمش رو هم نمیدونستم نشسته بود و عینک مارکش که صورتش و مزین کرده بود نگاه کردم..

دستمو مشت کردم و فشار دادم:

_الان مشتاقم که نسل گوریلا منقرض بشه

لبخندش گنده تر شد:

_چیزی نشده که..چرا قرمز کردی خانومِ خوش زبون؟

رنگم به کبودی میزد، مطمعن بودم الان کف دستام از فشار ناخونم سوراخ شده.
لب پایینشو بیرون دادو شونه ای بالا انداخت که نگاهم روی عضلات برجستش که تکیه به پنجره داده بودن افتاد..گوریل واقعا مناسبته:

علی_برای تو که بد نشد، یه گوشی هم طلبکار شدی ازم

_همشو از حلقت میکشم بیرون

با خنده گفت:

_افتخار بزرگیه که دست بانوی زیبا و خوش زبونی مثل شما حلقه منو مزین کنه

_اختیار دارید، از وجناتتون پیداست که کی خوش زبون آقای..

_وقتی خواستی زنگ بزنی فامیلمو از روی کارتم بخون..

صاف نشستو تکیشو از در ماشین گرفت بی توجه به من استارت زد و بعد سرشو به سمتم برگردوند:

_منتظر تماست هستم خوش زبون..راستی وقتی گوشی جدیذ گرفتم برات حتما حواست به بلند گوش باشه موقع مکالمه..

گاز داد و از جلوی چشمای گشاد شدم محو شد..مرتیکه قرمساق، عن، بی ادب..بی شخصیت
صدای داد شقایق از فکر بیرونم اورد:

_میخوای تا شب کنار خیابون وایسی ماریا؟

سریع سیم کارتو معموریمو از بین جنازه موبایل بیچارم برداشتم و رفتم سمتش:

_چخه چخه..آرام باش


کلید و توی در انداختمو در و باز کردم

داشتم کفشامو در میاوردم که صدای جیغ مامان باعث شد دست پاچه بشم و با باسن روی زمین بیوفتم:

_دختره چشم سفید، چرا گوشی رو رو من قط میکنی ها؟برا من گوشی خاموش میکنی؟الان میام باباتو تو حلقت میکنم

با دهن باز به مامان که به زور بابا وایساده بود نگاه کردم، بابا همینطور که بازوهای مامانو نگر داشته بود گفت:

_خانوم به نظرم تلفن و بکن تو حلقش، هم از من کوچیک تره هم باعث میشه به من بیشتر برسی
مامان برگشت سمتشو چشماشو باریک کرد:

مامان_الان منظورت اینه که من به تو نمیرسم؟

بابا شونه ای بالا انداخت:
_نه والا، تلفن شده شوهر دومت..همین دیشب هر چی میگم خانوم بیا من بدونه تو خوابم نمیبره

صداشو نازک کرد و ادای مامان درآورد:

_بهزاد جان یه کوچولو صبر کن عزیزم نازی جون داره آدرس آرایشگاه فلانو میده
با دیدن قیافه مامان خندم و قورت دادم.. از همینجا حرارتی که از بدنش تولید میشد و حس میکردم..بابا با حرص ادامه داد:

_ای در اون ارایشگاها رو گل بگیرن ایشالله..کم مونده شب جمعه هاتم با تلفن و نازی جون بگذرونی

بحث داشت ناموسی میشد..تو این موقعیتا بابا چشاشو میبست و حرف میزد ولی بعد که به خودش میومد….دیگه کار از کار گذشته بودو مامان جارو به دست جلوش ایستاده بود

از جام بلند شدم و مظلومانه گفتم:

_بابا جون من اینجام ها

مامان نگام کرد، مایع گرمی رو که شلوارمو خیس میکرد و حس کردم..بابا که فهمیده بود باز خراب کرده از پشت مامان هی اشاره میزد که نرو

_ام..خب من برم بالا درس بخونم

و سریع از جلو چشمای مامان و نگاه غمگین بابا گذشتم و پله هارو دو تا یکی رفتم بالا

خسته از جنجالا و ماجراهای امروز کولمو پرت کردم رو تختو مانتو و مقنعمو دراوردم.

باید یه زنگ بزنم به موسسه و خبر بگیرم
دستمو تو جیب مانتوم کردم که به معموری و سیم کارتم برخورد کرد..با یاد آوری گوشی و دوربینم که امروز دار فانی رو وداع گفتن با حرص مانتومو رو چوب لباسی انداختمو نشستم رو تخت

کارتشو از جیب کنار کولم برداشتم و نگاهش کردم..زیر لب زمزمه کردم:

_شرکت تبلیغاتی اطلس
علیسان شایان
اسمت تو حلق دنیا

رفتم پایین..مامان رو مبل نشسته بود و به بابا محل نمیداد بابا نزدیکش شدو اروم گفت:

_زهرا بانو

مامان پشت چشمی نازک کرد و ازش دور شد:

_خوشم نمیاد ازت، گمشو
لبخندی زدمو تلفن و برداشتم

….

شماره خانوم هاشمی مدیر موسسه رو از توی دفترچه پیدا کردمو بهش زنگ زدم.. بعد از چند بوق برداشت:

_سلام خانوم هاشمی..خوبین خوشید؟شوهرتون خوبن؟پسر بزرگتون همون خوشگله..خوبه؟

صدای گرفتش تو گوشی پیچید:

_سلام عزیزم، همه خوبیم تو خوبی؟سری به ما نمیزنی…بچه ها بهانتو میگیرن

_ببخشید خانوم هاشمی..مورد حمله گوریلا قرار گرفتم..شما چرا صداتون گرفتست
خنده بی حالی کرد و گفت:

_از دست تو..هیچی دخترم

_مطمعنید خانوم هاشمی؟

_چی بگم..

_ چی شده عشقم؟ نکنه با علی آقا دعوا کردی…

_آقای خیر اندیش فوت شده

دهنم باز موند..:

_منظورتون پشتیبان موسسه نیست که؟

پوفی کشید:

_دقیقا منظورم همونه

_خدا بیامورزه..واقعا ناراحت شدم

_منم همین طور..تازه یه خبر بد دیگه هم هست..هیچ وصیت نامه ای به جا نذاشته که از موسسه همایت بشه…منتظریم ببینیم وارث هاش چیکار میکنن..امید وارم تامینمون کنن وگرنه…
ادامه نداد..:

_وگرنه؟!

_وگرنه موسسه بسته میشه

عصبی گفتم:

_اخه یعنه چی؟ینی هیچ راهی نیست؟

_چرا..ولی زمان میبره..

_چه راهی؟

_یه پشتیبان دیگه پیدا کنی. البته هنوز معلوم نیست شاید قبول کردن و هزینه هاشو تقبل کردن

_خدا کنه
سعی کردم خبر مرگم انرژی انتقال بدم:

_راستی دیدین امروز زلزله شد؟

خندید:

دختر تو چرا اینقد جالبی..زلزله شده تو خوشحالی؟ نیشمو باز کردم حال میده

تو دلم ادامه دادم:

_آره..اگه شکستن دوربین و گوشی نازنینمو در نظر نگیریم حال میده

_چی بگم والا..بچه ها که از ترس میلرزیدن ..تا دو سه ساعت داخل محوطه بودن

بعد از یکم چرت گفتن با خانوم هاشمی قط کردمو بلافاصله شماره گوریله رو گرفتم

بعد از سه بوق برداشت:

_بله؟

سعی کردم حرصمو مخفی کنم که البته زیادم موفق نبودم:
_سلام.

_سلام، بفرمایید امرتون؟

_شناختید که ایشالله

صدای دخترونه ای ازون طرف خط اومد:

_علی نمیای؟ منتظرما

_الان میام گلم..
با مکثی ادامه داد:

_میتونم حدس بزنم..همون گربه وحشی صبح؟

_بعله، توام همون گوریله ای که فیتنس کار کرده..نه؟

خنده بلندی سر داد..زیر لب زمزمه کردم:

_بابا این بشر خله..بهش توهین میکنی میخنده

وقتی خندش تموم شد گفت:

_فردا ساعت ۴ بعد از ظهر تو شرکتم منتظرتم، دیر نکنی

و بعد زرتی قط کرد
گوشی رو پایین اوردم و به صفحش نگاه کردم.. اداشو دراوردم:

_دیر نکنی، خاک بر سر بی ادب..فرهنگ داشته باش این چه طرز برخورد با یه دختر اریاییه..مواد دفع شده بدنم تو اون خنده های بی ریختت..به درک که خوشگل میخندی آدم باید درک و فهم داشته باشه کجا دهنشو باز کنه هاااار هاااار هاااااار بخنده…

بدون اینکه بفهمم صدامو انداخته بودم رو سرمو جیغ جیغ میکردم که یهو در باز شد و مامان بابا پریدن داخل..

من_:/

بابا با هیجان گفت:

_کیه؟کی رو بزنم؟

مامان زد تو صورتش:

_داشتی با خودت حرف میزدی؟خاک تو سرم بهزاد دخترمون خل شد

بابا_باید ببریمش پیش روان شناس

_اره حتما باید ببریم نشونش بدیم

تحمل تخریب شخصیتی از طرف ننه بابات خیلی سخته-_- کلافه نگاهشون کردم که چشمام گرد شد، کم کم با فکر خبیثانه ای که به سرم زد لبام کش اومد
مرموزانه گفتم:

_بابا..فک کنم هول شدی یادت رفته رژارو پاک کنی از رو لبت، نوچ نوچ نوچ..مامان رژت مالیده شده دور لبت

وسط حرفاشون مکث کردن و به قیافه هم نگاه کردن..

منم با لبخند خبیثانه مخصوص خودم نگاهشون میکردم
بدونه حرف یا نگاهی رفتن بیرون از اتاق
منم گرفتم کپیدم


دنیا با ذوق نگاهم کرد:
_خری اگه تورش نکنی..خیلی جذاب بود

_اره با اون هیکلش..مثل گوریل میمونه

از جام پاشدم و کولمو انداختم رو شونم..شقایق چپ چپ نگام کرد:

_بی سلیقه..من به امیر گفتم بره باشگاه یه ذره هیکلش فرم بگیره اونوقت تو یه همچین هلویی بهت چراغ سبز نشون میده بهش میگی گوریل؟

_تو امیر لاغره هر دو روز یه قرص جلو گیری میخوری وای به حال اینکه رو فرمم بیاد..بسم الله بسم الله

دنیا داشت قهوه میخورد که با این حرفم زد زیر خنده و همه قهوه ها پاشیده شد رو صورت شقایق که با حرص به من زل زده بود..شقایق جیغ زد:

_ای گندت بزنن پتیاره ۵۰۰کیلویی، اه

با لبخند ازشون دور شدم..

۱۰ دقیقه بعد توی ایستگاه اتوبوس بودم..نگاهی به آدرس شرکت روی کارت انداختم و پوف پوف کنان سوار واحد شدم

بعد از گذروندن مسافت نسبتا طولانیی..بلاخره رسیدم..

از پیرمردی که احتمالا سرایدار بود طبقه رو پرسیدم و …

به سر در شرکت نگاه کردم:

_خب..ببینم اقا گوریله کجا کار میکنه

داخل که رفتم دهنم باز مونده..چه دیزاین قشنگی داشت..رو در و دیوار پر از پوسترای تبلیغاتی بود و ترکیب رنگ در و دیوار و وسایلش شکلاتی و کرم بود..

داشتم عین ندید پدیدا همه جارو دید میزدم که صدایی گفت:

_بفرمایید خانوم در خدمتم

دهنمو با دست بستمو لبخند ملیحو خانومانه ای زدم..برگشتم سمت پسره که از غذا قیافش شبیه ته دیگ ماکارونی بود..:

_اوم..مدیریت کجاست؟

نیششو باز کرد.. به شخص کرم لای دندونشو دیدم که شاکی بود ازین که چرا یالله نمیگه دهنشو باز میکنه..شاید مردم لخت باشن
_بفرمایید من راهنماییتون می کنم

از تو فانتزیام بیرون اومدم.. دنبالش راه افتادم و لبخندمو زورکی نگر داشتم

به در چوبی و خوش رنگی اشاره کرد:

_اونجاست

_ممنون

_خواهش میکنم خوشگله کاری داشتی غلامتونم

ابروهام پرید بالا..پسره پروعه قرمساق..اومد بره که سریع گفتم:

_واستا واستا

با ذوق برگشت سمتم:

_جانم؟

خیلی جدی زیپ کولمو باز کردمو خمیر دندونم که از تابستون پارسال تو کیفم مونده بود و تا الان کپک زده بودو گرفتم سمتش:

_من غلامامم اصول بهداشتی رو رعایت میکنن

با دهن باز نگام کرد و خمیر دندونو گرفت ..ادامه دادم:

_اینو بگیر..یادت باشه روزی سه وعده..میتونی بری

بعدم با نیش باز رومو برگردوندم و رفتم سمت در
دو تقه زدم و وارد شدم..منشی نشسته بود داشت رژ میزد..رفتم جلو.

اینقد متمرکز رو کارش بود که نفهمید من وارد شدم..فکر شیطانی زد به کلم..کنار میزش ایستادم و با یه حرکت کوبوندم رو میز:

_خانوم منشیییی؟

بنده خدا هول شد رژ لبو کرد تو دماغش..به زور جلو خودم گرفته بودم که نخندم..با اخم گفتم:

_من سه ساعته دارم صداتون میزنم ولی شما اینقدر حواستون به خودتونه که نفهمیدین من اینجا ایستادم و دارم خودمو پاره میکنم..این است مشتری مداری؟این است رسیدگی به ارباب رجوع؟من شکایت دارم خانومممم

رژ و از تو دماغش کشید بیرون که بیشتر خندم گرفت..یه طرف بینیش شده بود رژ خالی..اونم سرخ

با تشر گفت:

_چه خبرته خانوم..آروم اینجا خونه بابات نیس کولی بازی درمیاری بعدم تو کی باشی که بخوای از کار من ایراد بگیری؟

خندم از یادم رفت
_الان که یه کاری کردم علاوه بر سوراخ دماغت سوراخ نقاط ته تهانیتم سرخ بشه میفهمی من کیم

اومد فش ناموسی بده که در اتاق باز شدو علیسان اومد بیرون..بدون توجه به من به منشیه توپید:

_خانوم رسولی چه خبرتون…

با دیدن صورتش حالت جدی صورتش رفت و زد زیر خنده، بین خنده هاش گفت:

_عینکتو برعکس زدی رسولی..دماغتو با لبت اشتباه گرفتی عزیزم

رسولی با حرص نگاهشو بین منو علی چرخوند که باعث شد توجه علیسان به من جلب شه:

علی_واو، اومدی خوش زبون؟

چپ چپ نگاهش کردم:

_نه، این روحمه… عادت داره خودشو زود تر به مقصد برسونه، جسمم سر کوچس هنوز

لبخندی زد و رو به رسولی گفت:

_خانوم رسولی دو تا قهوه بیار اتاقم

بعد به داخل اشاره کرد و ادامه داد:

_بفرما داخل

رسولی پاشد و همونطور که با دستمال کاغذی دماغشو تمیز میکرد از جلوی من رد سد و رفت تو اتاقکی که فکر کنم ابدار خونه بود
نگاهم دنبالش کرد و بعد برگشتم عین بز زل زدم به علی.

ابروهاشو انداخت بالا و گفت:

_نمیخوای بیای داخل؟

بدونه جواب راه افتادم.. از کنارش رد شدمو وارد اتاق شدم..به اتاقش نگاه نکردم که یه موقع کپ نکنم ضایع بازی درارم

نشستم رو مبل..در و بست و اومد رو به روم نشست
با لبخند زل زده بود بهم، منم بدونه هیچ حالتی نگاهش کردم..تازه داشتم به قیافش دقت میکردم، واقعا جذاب بود..ولی من به گوریلا چشم ندارم

اونقدر به هم نگاه کردیم تا تقه ای به در خورد و رسولی با سینی وارد شد

سینی رو گذاشت روی میزو صاف ایستاد..نیشمو باز کردمو گفتم:

_ای بابا عزیزم دو دیقه اومدیم خودتو ببینیم همش تو اشپز خونه ای

با حرص نگاهم کرد..علی بلند زد زیر خنده و سرشو تکون داد، بماند که چقدر با هیزی به دندونای سفید و ردیفش نگاه کردم..رسولی با صدای ضعیفی که ناشی از حرص بود گفت:
_کاری با من ندارید اقای شایان؟

علی همونطور که قهوه منو بهم میداد گفت:

_نه برو

رفت بیرونو درو بست..قهوه رو گذاشتم رو میزو بلندشدم.. کولم رو روی شونم مرتب کردم:

_من پایینم، قهوتو خوردی بیا

شونخ ای بالا انداخت و بیرون رفتم..داشتم از کنار رسولی رد میشدم که با صداش به سمتش برگشتم..پوزخندی زد و گفت:

_فکر کردی با این کارا میتونی توجه علیسانو جلب کنی؟ کور خوندی..توام ماله یه شبشی کوچولو..ولی باید بهت اخطار بدم که منو وسیله جلب توجهات نکن..چون بد میبینی!

چشمامو ریز کردم:

_ساقیت کیه؟

چشماش گرد شد..نیشمو باز کردمو ادامه دادم:

_من نه مثل تو عقده ایم که واسه کسی تور پهن کنم..نه تو اونقدر ارزش داری که بخوای وسیله جلب توجه باشی، هر وقت خواستم بخندم خبرت میکنم بیای خودتو نشون بدی و بری کافیه..منو شاد میکنی. بای بای

دستی براش تکون دادمو از شرکت خارج شدم

….

الان نیم ساعته که این پایین منتظر گوریلم..من که میدونم این از دستی منو معطل کرده..شیطونه میگه برو بالا، پایینو بالاشو یکی کن

کم کم داشتم میرفتم داخل که در پارکینگ باز شد و ماشینش اومد بیرون..جلوم ایستادو شیشه سمته شاگرد و کشید پایین :

_بیا بالا

وقتی بچه بودم روی پله های راهروی خونه ی قدیمی مون می نشسم و به این فکر می کردم که در آینده، زندگیم چه شکلی میشه!
اون موقع فکر می کردم وقتی بزرگ شم یه کارآگاه خصوصی میشم.
یادمه همیشه یه شب بارونی پاییز رو تصور می کردم که من پالتوی چرمی تنمه و با چتر مشکی که همراهمه توی خیابونی که به خونه کوچکم منتهی میشه دارم،قدم می زنم، اون خیایون پر از نورهای آبی بود و سنگ فرش های زیبایی هم داشت.
من همیشه خیال می کردم وقتی به درب خونه ام برسم، پیر زن همسایه که البته زن خوبی هم هست، واسم یه شیشه مربای شاهتوت تازه می آره و من بعد از کلی تشکر وارد خونه میشم.
در حالیکه حسابی خسته ام و می خوام بخوابم،زنگ خونه به صدا در می آد و وقتی در رو باز می کنم پسر بچه همسایه رو می بینم که از من می خواد توی تکالیفش کمکش کنم، راستش اون موقع فکر می کردم وقتی بزرگ شم صدام مثل دوبلر سریال ‘کمیسر ناوارو’، گرم و گیرا میشه و با لبخند به اون پسر بچه میگم، البته جانم.
اون هم داخل خونه می آد و از من می پرسه که غازهای وحشی در زمستون به کجا مهاجرت می کنن؟
من هم که حتما اطلاعات عمومی بالایی دارم جواب میدم، اون ها توی زمستون از جنوب به شمال میرن و سپس واسش مربای شاهتوت تازه می آرم.
چند دقیقه بعد مادر اون پسر بچه دنبالش می آد، که البته زن زیبا و جوانی هم هست و شباهت زیادی هم به بازیگر دختر سریال ‘کمیسر ناوارو’ داره.
اون زن از همسرش جدا شده و معمولا هر هفته واسه تعمیر آبگرمکن خونشون از من کمک میگیره.
بعد از راهی کردن اون ها تصمیم می گیرم به تخت خوابم تو بهترین جای دنیا برم اما ناگهان تلفن زنگ می خوره و همکارم بهم میگه باید برم سر صحنه قتل، وقتی اونجا میرسم متوجه رابطه بین قاتل و مقتول میشم و به پلیس ها میگم که اون حتما یه روز برمیگرده و پلیس ها هم چند وقتی اون جا رو تحت نظر می گیرن و آخر سر می بینن که قاتل بر می گرده و من خاص ترین کارآگاه دنیا میشم!
اما وقتی بزرگ شدم فهمیدم خیلی از اون فکرها اشتباه بوده!
وقتی بزرگ شدم فهمیدم مربای شاهتوت تازه رو پاییز درست نمی کنن، فهمیدم غازهای وحشی در زمستون از شمال به جنوب مهاجرت می کنن،
فهمیدم بهترین جای دنیا،پله های راهروی خونه قدیمی مونه.
وقتی بزرگ شدم فهمیدم خیلی از رفته ها دیگه بر نمی گردن!
@mehrabon_khoshzabon
?????????

پارت جدید در حال تایپ….

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان آقای مهربون خانم خوش زب

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت چهلو دو

  با بغض گفتم: _خا چرا میزنی؟ یه بارم که خواستم ذوق کنم تِر بزنین …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *