خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت ده

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت ده

 

سرشو اورد بالا و با تعجب نگام گرد، کم کم تعجبش رفت و جاشو به خنده داد

از خنده سرش به سمت عقب متمایل شده بودو دستش رو دلش بود

دستمو رو دهنم فشوردم و به بخت و زبون لامصبم لعن فرستادم

بهم نگاه کرد، اومد دهن باز کنه که با دیدن قیافم، مکث کرد و لبخنده مهربونی زد بعد گفت:

_میرم بیرون لباساتو عوض کن

نیشم کم کم باز شد، مهربون کی بودی توووو؟

داشتم با نیش باز بهش نگاه میکردم، در و باز کرد و برگشت سمتم
خباثت چشماش برگشته بود:

_البته به نظر من اندازت نیس خانومی، الهه بزرگ تر بود

نیشم کم کم بسته شد، با خنده بیرون رفت و درو پشتش بست

به خودم که اومدم شروع کردم جیغ زدن و فحش دادن، صدای قه قهه خندش از پشت در به گوش میرسید
پامو با حرص رو زمان کوبیدم و رفتم سمت اون کمد کذایی..

***
یه مانتو جیغ قرمز رنگ که همه چیز آدمو مینداخت بیرون پوشیدم..
چیه؟ بهترشو پیدا نکردم والا!!!
کلاسمم امروز پرید!!گوشیمم تو خونه جا مونده بود.

با فکر کردن به این چیزا حرصم بیشتر میشد و تصمیمم برای تلافی محکم تر!

یه شلوار لی یخی و شال مشکی تیپمو تکمیل کرد، بی سرو صدا از اتاق بیرون رفتم..نگاهی به دورو بر کردم، لباساش ترو تمیز و عوض شده، دست به سینه، رو مبل نشسته بودو سرش به پشتی مبل تکیه داده بود، چشماش بسته بودو هر از گاهی لبخند میزد.

اسکله!

فکرای شیطانی به سرم حجوم آوردن..اروم رفتم و پشت مبل ایستادم، سرمو نزدیک گچوشش کردم، تا جایی گه هرم نفسام متوجه حظورم نکنتش

و یهو، یه جیغ فرا بنفش کشیدم که تو جاش سیخ شد، یه جوری سریع پا شد که میز رو به روش با صدای بدی به زمین برخورد کرد

نفسشو فوت کرد و دست به کمر به سمتم برگشت:

_آدم نمیشی نه؟

زبونمو براش درآوردمو گفتم:

_درک آدما برات سخته، ترجیح میدم مثل خودت باشم

خندید و تهدید وار گفت:

_من تا مثل خودمو لمس نکنم نمیتونم درکش کنم

هنوز داشتم حرفشو تجزیه تحلیل میکردم که انداخت دنبالم
حیغ کشداری کشیدمو پا به فرار گذاشتم، به در که رسیدم سریع بازش کردمو پریدم بیرون، حواسم نبود پله جلومه در نتیجه با صورت افتادم رو زمین، صدای داد پر خنده علیسان باعث نشد از شک افتادنم در بیام:

_چی شددد؟

کنارم نشست و از بازوم گرفت بلندم کرد، دماغم داغ شده بود..خونسرد نگاهم کرد و گفت:

_دماغت شده شبی خرتومه فیل

با نوک انگشتش بینیمو لمس کرد که آخم دراومد، محکم زدم رو دستش و گفتم:

_دستای ملعونتو به من نزن، مسبب تمام دردای من تویی. پدر سَـ…

اخماش رفت تو هم، دهنم باز موند..:

_سَـ….سوخته :\

اخمش به خنده تبدیل شد، اروم گفت:

_میدونی از چیت خوشم میاد؟

اخمامو کشیدم تو هم:

_هو، مگه از خودت خوار مادر نداری

لبخندی زد:

_نع

چشمام گشاد شد، به تته پته افتادم:

_نـ..نداری؟

بازومو کشید و بلندم کرد، در حالی که پشت پیراهنشو صاف میکرد بدونه نگاه بهم گفت:

_ندارم

لبامو ورچیدم:

_مادر مُرده ی بیچارررره

کوبیدپ تو دهنم، خاک تو سرت ماریا با این طرز حرف زدنت..خندش گرفت، دستمو برداشتم و خودمو جمع و جور کردم:

_منظورم اینه که، متاسفم، واقعا ناراحت شدم

_ممنون

سوار ماشین شدیم، دنده عقب گرفت و از حیاط کن چه عرض کنم، باغ خونه خارج شدیم:

_نگفتی! میدونی از چیت خوشم میاد؟

پشت چشمی نازک کردم:

_از نجابتم، نگاه های پر خجالتم، ادبم، دانشم، فرهنگم، زیبایی بی حدم، اندامم، چشام، لبام، گونه هام، چونم، گردن…

پرید وسط حرفم:

_خب دیگه تا پایین تر نرفتی بذار خودم بگم

نوچ نوچ نوچ، ببین ماریا خودت هی گاف میدی، بهم نگاه کرد و با خنده گفت:

_از اسکول بازیات خوشم میاد

با حرص پرخاش کردم:

_اسکول عنصر تشکیل دهندته

لبخند زد و گفت:

_از خنده های واقعیت خوشم میاد

اخمام باز شد و با تعجب نگاهش کردم، لبخندشو وسعت داد و سرشو برگردوند

گیج گفتم:

_خو تو که بیشتر از من نیشت بازه

_بیخیال، میری خونه یا بریم رستوران

بیخیال شدم، اروم گفتم:

_رو نیست که سنگ مستراحه، همین الان کارای خاک برسری کرد ها..بعد میخواد منو ببره رستوران

_چی میگی با خودت

_میگم ببر خونه منو

_اره دقیقا همینو گفتی

محل به لحنه تیکه دارش ندادمو سرمو به لبه شالم بند کردم..

***
خودکارو روی جزوه پرت کردم و نفسمو محکم دادم بیرون.

سرمو گذاشتم رو میزه صندلی.
از دست خودم عصبی بودم!
چرا وقتی منو بوسید جوابشو با یه تو دهنی ندادم، چرا گذاشتم منو به اون وضعیت بنداره و به ریش نداشتم بخنده..

این فکرا داشت دیوونم میکرد..یه چیزی عین خوره به جونم افتاده بود..خود درگیری پیدا کرده بودم

سعی کردم امروزم مثل دیروز با فکر به این قضایا برا خودم زهرش نکنم

گوشمو دادم به حرفای دنیا که یه عده رو دور خودش جمع کرده بودو قضیه خواستگارشو براشون تعریف میکرد:

_آره دیگه، جونم بگه براتون..این پسره دستش رفت سمت کمربندش هم زمان گفت، دنیا من دیگه طاقت ندارم بیا همین تلان تمومش کنیم
ولی سینه سپر کردم گفتم: خفه شو مرتیکه نعشه، زیپتو بکش بالا مگه خودت خوار مادر نداری
ترسید زیپشو کشید بالا

صدای پر خنده شقایق و از کنارم شنیدم:

_ماشالله چه داستانی ساخته رفیقمون

بی حوصله سرمو باند کردمو جزومو تو کیفم چپوندم:

_اسکول تر از رفیق ما اونایین که دورش جمعن

گوشیم تو کیفم لرزید درش اوردمو به شماره علیسان که روش خاموش روشن میشد نگاه کردم
ردی دادمو مویالو گذاشتم تو جیب مانتوم
شقی با کنجکاوی نگام کرد و گفت:

_کی بود؟

دوباره شروع به زنگ خوردن کرد..با حرص بلند شدمو از کلاس بیرون زدم، درش آوردمو بدونع اینکه به چیزی نگاه کنم با تشر جواب دادم:

_ببین من الان واقعا در موقعیتی نیستم که بتونم تورو تحمل کنم، با کاری که اون روز کردی واقعا ازت بدم اومد علی..لطفا دیگه به من زنگ نزن

صدای نازک و با مزه نن جون پیچید تو گوشی:

_چه غلطی کردی دختره ورپریده؟ این ملعون بازیارو بذار کنار، تو ننه اینده این مملکتی خجالت بکش

دهنم از تعجب باز موند. کم کم نیشم باز شد و با ذوق گفتم:

_چطوری جنیفره من؟

_مزه نریز دختر، این علی کیه باهات کاری کرده ها؟ بگو که هنوز پرده های نجابتت دریده نشده

_ نه نشده :/

بعد اروم و با بغض ادامه دادم:

_دلم برات تنگ شده نن جونم

زد زیر گریه:

_الهی قربون اون صدای پر بغضت بره ننت.
بعد با حرص ادامه داد:

الان پا میشم میام تهران ببینم چه گهی خوردی

با همون لحن گفتم:

_قربونت برم که متعادل نیستی

_بابات متعادل نیست دختره خیره سر

لبمو گاز گرفتم:

_عه ننه به پسر خودت فحش میدی؟

_حرف نزن
حق به جانب گفت:

_برو به اون ننه بابات بگو، خشدکاشونو سفت بچسبن، کلثوم داره میاد تهران

بعدم صدای بوق مشغولی پیچید تو گوشم
کلثوم کماندو”به قول بابا” نن جون عشق منه
با ۷۰سال سن همش تو جمع ۱۷ ۱۸ ساله هاس، همین پارسالم با دنیا یه پسر رو اسکول کرده بودن

با فکر به اون موضوع لبخند زدم و با دبدن استاد که از دور نزدیک میشد سریع رفتم داخل کلاس

***

علیسان:

تو ذهنم بود دوباره به ماریا زنگ بزنم ولی مگه الهه میذاشت
حرصم گرفته بود ازین که جواب نمیداد، رها رو پرت کردم اونور و با خنده گفتم:

_رها دیر وقته نمیخوای بری؟

لباشو ورچید:

_چی میگی علی؟ تازه ساعت شیشه

_اها ولی بهتره بری حوصلم سر رفته

خودشو جلو کشید و دستای ظریفشو نوازش گونه کشید به صورتم، با لحنه پر عشوه ای گفت:

_میخوای حوصلتو بیارم سر جاش؟

از رو کاناپه بلند شدمو رفتم سمت کتم که رو اپن بود، یه چیزی تو دلم میگفت برم دنبال ماریا..شایدم میخواستم از شر این کَنه راحت بشم نمیدونم

کتم و پوشیدم و بی حوصله گفتم:

_حالا وقت زیاده من برم کار دارم

همونجا وا رفته رو مبل نشسته لود..ابرومو بالا انداختم و گفتم:

_میخوای همونجا بشینی؟

خودشو جمع و جور کرد و با اخم بلند شد
مانتوشو پوشید و شالشو انداخت رو سرش
تمام مدت دست به سینه نگاهش میکردم.

اومد بره بیرون، نگاه پر حرصی بهم کرد که با لبخند جوابشو دادم

***

ماریا:

_دنیا بس کن

جیغ زد:

_نه بذار برم حسابشو بذارم کف دستش پسره…..

با شقایق به هم نگاه کردیمو سرمونو از روی تاسف تکون دادیم، پسری که مورده عنایت قرارش داده بود نگاتی به سر تا پاش انداخت و گفت:

_علاوه بر چاقی بی ادبم هستی، راست گفتم دیگه بدبخت کی میاد از تو خاستگاری کنه

دنیا داد زد:

_باباااات

زدم به کمرش:

_اروم باش دنیا جلوی دانشگاهیم، حراست میاد دهنمونو سرویس میکنه ها

به پسره که میخندید توپیدم:

_توام بذار درتو دیگه هر چی هیچی نمیگم
اوضاع و جمع و جور کردیم و بچه ها رو متفرق، دنیا از فرت عصبانیت و حرص رو به کبودی میزد

رفتم سمتشو دستمو رو شونش گذاشتم:

_اشکال ندار…

دستمو پس زد و فریاد زد:

_دست نزن به من

تا حالا انقدر جدی ندیده بودمش، ادامه داد:

_اندازه عنه گوسفند معرفت ندارید، جای دفاع کردن از من به فکر اون حراست کوفتی هستین

برید گمشین پتیاره ها

با گریه دوید وسط خیابون، جیغ زدم:

_دنیا وایسا ماشیییین

پریدم سمتشو هلش دادم، ماشین بوق کش داری زد و تو اخرین لحظه سپرش به پام برخورد کرد، درد عمیقی تو زانوم احساس کردم

علیسان:

با عجله پامو گذاشتم رو ترمز و ماشین و کشیدم کنار.

خودمو از ماشین پرت کردم بیرون، دویدم سمته ماریا، کنارش نشستم و بالا کشیدمش..صورتش کبود شده بود

با نگرانی داد زدم:

_خوبی؟ چرا عین خر سرتو میندازی پایین میای تو خیابون

به زور گفت:

_علی، پام

دنیا با ترس خودشو کشید سمتمون و گفت:
_ماریا حالت خوبه؟ بـ..ببخشید

همه دورمون جمع شدع بودن، با حرص آروم بلندش کردمو بردمش سمت ماشین

شقایق پرید سمتم، گذاشتمش رو صندلی و در و بستم
با عجله گفت:

_علی اقا منم بیام باهاتون

سری تکون دادم و سوار شدم
***

دکتر پای خیک بادمو تو دستش گرفت، جیغ زدم :

_ول کن، ول کن درد داره

علیسان شونه هامو فشار داد و کناره گوشم گفت:

_ماریا، اروم باش

با گریه گفتم:

_نمتونم

سرمو بالا گرفت و به چشمام زل زد:

_بع چیزای خوب فکر کن

_مثلا؟

شیطون گفت:

_مثلا زیر زمین

گریم وایساد، با حرص گفتم:

_تو وضعیت بحرانی من تو چرا شعر میگی ها؟

با درده بدی که تو پام پیچید چنان جیغی زدم که حنجرم جر خورد

با صدای گرفته و چشمای خمار از درد رو به علیسان گفتم:

_ دکتره فک کنم دیشب با زنش به تفاهم نرسیده سره من خالی کرد

پقی زد زیر خنده:

_پات در رفته بود

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *