خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو هشت

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو هشت

 

اه مرده شورتو ببرن علیسان که تو چند وقتی که باهات اشنا شدم یه روز عین ادم سر کلاسام نبودم

با صدای زنگ گوشیم دو متر تو جام پریدم، حدسم درست بود خوده علیسانه

صدامو صاف کردم و یکم صبر کردم تا خوب بوق بخوره، نمیخواستم بفهمه عین چی منتظر زنگش بودم، بلاخره جواب دادم، با دستای لرزون گوشی رو به گوشم چسبوندم:

_سلام

_سلام خوبی؟

خیلی عادی صحبت میکرد اصلا انگار نه انگار اتفاقی افتاده، خب خداروشکر همینم قوت قلبی بود:

_مرسی خوبم

با لحن شیطنت امیزی گفت:

_مگه میشه کسی از لب من ببوسع و خوب نباشه؟

ای مرده شورتو ببرم که همش تر میزنی بع تفکراتم، با حرص در حالی که مطمعنم صورتم قرمز شده بود گفتم:

_خاک بر سر بی ادبت

زد زیر خنده، همینجوری عین بز میخندید..با حرص گفتم:

_اگه زنگ زدی که بخندی قط کن وقت منم نگیر

سعی کرد خندشو نگه داره بین خنده هاش گفت:

_ نه نه، قط نکن

پوفی کردم و گفتم:

_وقتی میخندی خیلی حرص درار و عاشغال میشی

_باشه، کلاست کی تموم میشه

_ساعتای ۶

_باشه من میام دنبالت

_کجا میریم؟

_ میریم یه جایی صحبت میکنیم

صدای جیغ جیغ دنیا باعث شد سرمو برگردونم، اصلا نفهمیدم کی اومدن بیرون از کلاس:

_هی میگم سرتو از تو اون ماسماسک بکش بیرون، اخر از کلاس انداختت بیرون خوب شد؟ حالا منتظر زنگ کی بودی؟

و اصلا به بال بال زدنای من برای اینکه ساکت باشه توجه نکرد و تا ته حرفشو زد..صدای پر از شیطنت علی تو گوشی پیچید:

_ببخشید که خیلی منتظرت گذاشتم، و باعث شدم از کلاس بیرون بندازنت

اروم رو به دنیا گفتم:

_ریز ریزت میکنم، خاک عالم تو سرت

بعد بلند تر گفتم:

_نه بابا من منتظر زنگ کس دیگه بودم بیشتر

 

یکم مکث کرد:

_منتظر زنگ کی؟

لبخندی بابت حساسیتش زدم، فوضول بدبخت..پشت چشمی نازک کردم انگار که میبینه گفتم:

_حالا بماند کاری نداری؟

_اکی، میبینمت پس خدافظ

قط کردم، دنیا سوالی نگاهم کرد و گفت:

_کی بود؟

یدونه زدم تو سرش که سرش رفت پایین رسید به نوک انگشت پاش باز اومد بالا، با عصبانیت گفت:

_چته حیوان؟

_ببند دهنتو، همیشه باعث ابرو ریزی ای

شقایق که تازه از کلاس زده بود بیرون نگاهی بهمون که عین قاتلا به هم نگاه میکردیم انداخت و گفت:

_چتونه باز شماها؟

دنیا با عصبانیت به من اشاره کرد و گفت:

_به این مفسد اجتماعی بگو، یکی دیگه پارش کرده دیه شو از من میخواد

شقایق زد زیر خنده و من با حرص نگاهش کردم که یدونه زد به باسنم:

_چخهههه

اومد جواب بده که گوشیش زنگ خورد، نگاهی به گوشیش انداخت و نیشش باز شد..بدون توجه به ماها رفت به سمت دیوار و نگاهش و از گوشیش برنداشت، منو شقایقم با تعجب نگاهش کردیم که محکم خورد به دیوار و محکم با تحتش خورد زمین

منو شقایق پقی زدیم زیر خنده، مونده بود از درد بناله یا جواب گوشیش و بده، نگاهی به ما کرد و در حالی که دماغش و میمالید زیر لب کلمه زشتی زمزمه کرد که دهن هر دومون بسته شد، بعد با نیش باز جواب داد

***

دنیا:

عن کبوترا تو سرم که انقد دست و پا چلفتی ام، رامین داشت حرف میزد ولی من نمیفهمیدم چی میگفت..با ترس گفتم:

_رامین من نمیفهمم چی میگی نکنه ضربه مغزی شدم

با تعجب گفت:

_براچی مگه چی شده؟

_زنگ زدی حواسم پرت شد با مخ خوردم تو دیوار

شیطون گفت:

_تو که خوبی به یکی از دوست دخترام زنگ زدم از هول و ذوقش رفت زیر تریلی

ابروهامو انداختم بالا و گفتم:

_عه، نه بابا

با لحن از خود راضی ای گفت:

_اره جون تو من انقدر کشته دادم شمارش از دستم در رفته

_خاک بر سر بی سلیقشون که برا تو قش و ضعف رفتن

_عه زشته براچی به خودت فش میدی

_دیگه داری اون روی سگمو بالا میاری؟

با خنده گفت:

_الان ینی این روی ادمیزادیته؟ پس چرا من نفهمیدم؟!

با خونسردی گفتم:

_اره ولی چون تو ادم نیستی نمیفهمی، برای همین باید با زبون خودت باهات حرف بزنم

حرصش دراومد و سکوت کرد، معمولا حرصش در میومد سکوت میکرد، نیشمو باز کردم و گفتم:

_خب حالا چیکار داشتی؟

گیج گفت:

_ها؟

_دیدی گفتم زبون ادمیزاد حالیت نیست؟

با حرص گفت:

_ببینمت بت میگم

با ذوق گفتم:

_حرص نخور پشمات میریزه، من تورو با پشمات دوست دارم

بعد به یاد صحنه ای که شلوارشو دراوردم خنده ریزی کردم، با حرص گفت:

_منظورت چیه؟؟

با خنده گفتم:

_خوب میدونی منظورم چیه

نفس عمیقی کشید و با لحن ارومی گفت:

_امشب میای بریم شهربازی؟

با جیغ گفتم:

_اررره ارررره

با خنده گفت:

_البته میترسم با اون وزنت سوار هر کدوم از وسایلا بشی یه خسارتی بزنی

با حرص گفتم:

_غلط نکن نا سلامتی ۱۰ کیلو کم کردم، الان دیگه دافی ام برا خودم

_والا من که فقط یه تیکع گوشت که چسبیده به کوهی از چربی میبینم

میخواست منو حرص بده، وایسا وقتی پارت کردم میفهمی، وقتی دید چیزی نمیگم پرسید:

_ساعت چند کلاسات تموم میشع؟

با حرص گفتم:

_شیش

_میام دنبالت

_خب بیا به درک

نوچ نوچی کرد و ادم نمیشی ای زیر لب زمزمه کرد

شونه ای بالا انداختم

ماریا:

از استرس نمیدونستم چیکار کنم، ساعت حدودای ۵ و نیم بود، شانس خوبم استاد زود تر کلاس و تموم کرد منم مفهمیدم چجوری پریدم رفتم سرویس بهداشتی جالب اینه دنیاعم عین جوجه اردک زشت دنبالم اومد، هیچکدومم دستشویی نرفتیم، رفتیم جلو اینه و شروع کردیم به خودمون مالیدن، الان لابد دنیا میخواست فوضولی کنه ببینه من که کم پیش میاد به خودم برسم الان چی شده که دارم ارایش میکنم، حدسم درست از اب دراومد با لحنی که مثلا قهر بود و به زور حرف میزد گفت:

_با کی داری میری بیرون که انقدر به خودت میرسی عنتر خانوم؟

_به تو چه

ضایع شده نگام کرد، از قیافش خندم گرفته بود ولی نمیتونستم بخندم، جدیتم زیر سوال میرفت

ایشی گفت و از سرویس بیرون رفت، فک کنم دیگه واقعا قهر کرد!!!

یه خط چشم باریک که خیلی به چشمام میومد کشیدم و ریمل زدم، کرم نمیزدم معمولا، یه رژ صورتی ملایمم رو لبام کشیدم

خوب بود در همون حد که قیافم از بی روحی در بیاد، شال قرمزمو که از خونه برداشته بودمم با مقنعم عوض کردم

بعدم خوشحال و خندان رفتم بیرون، با تکی که به گوشیم خورد فهمیدم علی اومده و منتظره… با چند تا نفس عمیق و خوندن چند تا حمد و سوره از بقیه خدافظی کردم و رفتم

نگاهی به دورو بر انداختم که چشمم خورد به علیسان و رامین که کنار هم ایستاده بودن

اینا چرا با همن؟؟؟
جلو رفتم و سلام دادم که پشت سرم صدای سلام بلند دنیارو هم شنیدم، جوابمونو دادن، منو دنیا عین دشمنای خونی به هم نگاه میکردیم، پس بگو با رامین قرار داشته…من میگم اینا مشکوک میزنن کسی باور نمیکنه

با حرف رامین از فکر بیرون اومدم:

_کجا میرین داداش؟

علیسان نگاهی به من انداخت که شونه ای بالا انداختم، رو به رامین گفت:

_نمیدونم هنوز

_خب منو دنیا میخوایم بریم شهربازی اگع میاید که با هم بریم

دنیا با ذوق گفت:

_اره بریم خوش میگذره

و بازوی منو کشید گرفت بغلش، خوشم میاد قهراش زود یادش میره

علیسان نگاهی بع من انداخت و گفت:

_نظرت چیه؟ بریم؟

بدم نمیومد خیلی وقت بود نرفته بودم شهر بازی، با لبخند گفتم:

_اره بریم

دنیا با رامین رفت منم سوار ماشین علی شدم، غین این زن و شوهرا که با دوستاشون بیرون میرن شده بودیم

فضای ماشین سنگین شده بود، منم که جرعت حرف زدن نداشتم، میفهمیدم که علیسان هر از گاهی برمیگرده نگام میکنه ولی به روی خودم نمیاوردم…بلاخره خودش حرف زد، با لحن شیطونی گفت:

_فک کنم مهر سکوتی که به لبات زدم هنوز اثرش خنثی نشده

ینی از هر فرصتی برای به یاد اوریش استفاده میکرد عاشغال، با حرص گفتم:

_میمیری یادم نیاری چه غلطی کردم؟

ابروهاشو انداخت بالا و گفت:

_غلط؟ درست ترین و پر افتخار ترین کاری که تا حالا تو عمرت انجام دادی همین بوده

ادای عق زدن دراوردم که خبیثانه گفت:

_اگه میدونستم با یه لب حامله میشی هیچوقت نمیذاشتم بوسم کنی

اول منظورشو درک نکردم ولی وقتی فهمیدم چشمام از جاش دراومد و با جیغ گفتم:

_خفه شو دیگه بی تربیت

چنان زد زیر خنده که تو متر تو جام پریدم، زیر لب کوفتی زمزمه کردم که گفت:

_حرص نخور پس فردا بچمون عین خودت منگول میشه بعد مجبورم دو تاتونو بذارم سر کوچه

با حرص گفتم:

_منگول خودتی بی تربیت غلط میکنی به بچه من میگی منگول

_نترس یه کاری میکنیم به باباش بره

ابروهامو بالا دادم و با اشاره به سرتاپاش گفتم:

_حالا توام همچین تحفه ای نیستی

با خنده گفت:

_ینی قبول کردی من بابای بچتم؟

ای خدا تا کجا سوتی؟ تا کجا ضایع شدن؟ لب چیدم و درمونده گفتم:

_علیییی

لپمو کشید و با خنده و مهربونی گفت:

_جوووون، خوشگلم

بی حیا، سرخ شده سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم
اونم دیگه چیزی نگفت
یعنی امشب چی میشد؟؟ سنی و حرفایی میخواست بهم بزنه؟؟ از فکر به اینکه میخواد اعتراف کنه دوستم داره قند تو دلم آب شد و لبخندی روی لبم اومد

ولی من باید چه جوابی میدادم؟ تو ذهنم یه پس گردنی به خودم زدم، اسکول تو با کاری که دیشب کردی جوابشو دادی لازم نیست وقتی اعتراف کرد حرفی بزنی، زبون به دهن بگیر

سرمو تکون دادم… حقیقتا خود درگیری پیدا کرده بودم خدارو شکر که علیسان حواسش به من نبود وگرنه قطعا اگر قصد اعتراف کردنم داشت منصرف میشد

***

دنیا:

صدای سیستمو بالا بردم و شروع کردم بلند بلند خوندن، رامین با خنده نگاهم میکرد
با بی اعتنایی به همخوانی با آهنگ ادامه دادم هر از گاهی تکونی هم توی جام میخوردم که باعث بیشتر شدن خنده رامین می شد.. با چندش گفتم:

_نخند بدبخت تو که از این کارا بلد نیستی

با شیطنت گفت:

_میخوای بهت نشون بدم چه کارایی بلدم؟

الان این فکر کرده من از اون دخترام که با این حرفش بترسمو از خجالت سرخ و سفید بشم؟؟

هرچند حقیقتا رامینم از اون پسرایی نبود که با پررو بازی های من کم بیاره ولی خب منم دنیایی بودم واسه خودم پوزخندی زدم و گفتم:

_نه مرسی هر دفعه خواستی کاری انجام بدی یا شلوارت در اومد یا یه افتضاحی به بار آوردی

با حرص نگام کرد و زیر لب عفریته خانومی زمزمه کرد که نشنیده گرفتم، زنشه عفریته…خوشنود از اینکه بازم مثل همیشه تونستم حرصشو دربیارم نیشم رو باز کردم بعد از گفت و گو های بسیاری که بیشترش به دعوا ختم می‌شد به شهربازی رسیدیم

***
ماریا:

چشمم که به ترن افتاد عین لبخند پر ترسی زدم و رو به علیسان ذوق زده گفتم:

_علی منو تو که نیومدیم بازی کنیم اومدیم حرف بزنیم

از چهرم فهمید عین سگ ترسیدم، با لبخند مرموزی گفت:

_نکنه میترسی؟

سرتقانه گفتم:

_نخیر فقط الان زوده، آدم اول باید خودشو با وسایلی که دوز هیجانشون کمتره گرم کنه بعد سوار این چیزا بشه

سرشو تکون داد و با لحنی که میگفت«خر خودتی» گفت:

_بعله بعله، استدلال جالبی بود

بعد با خباثت گفت:

_پس بیا گرمت کنم

و دستمو عین کش تنبون کشید برد
خدایا ببین با من چیکار میکنه؟؟ خو عین آدم حرف بزن دیگه این کارات چیه!!!

دنیا و رامین که قبول نکردن بیان چرخ و فلک همون اول رفتن سمت وسیله های ترسناک
بعد از مدتی توی صف بلیط و صف سوار شدن به چرخ و فلک بلاخره سوار شدیم

خب خدارو شکر از این یکی نمیترسیدم، ولی خب من میدونم این آدم خبیث بالاخره زهرشو به من میریزه
به بالا رفتن آروم و آرامش بخش واگن چرخ و فلک از توی شیشه هاش نگاه میکردم، انگار کل شهر زیر پات بود از اون بالا
ناخداگاه سرمو به شونه علیسان تکیه دادم، به جز ما یه ذوج جوون دیگه ام داخل واگن بودن و داشتن سلفی میگرفتن، با لبخند گفتم:

_چه خوشگله

دست علیسان دوره شونم حلقه شد و سرشو به سرم تکیه داد، با صدای مردونه ای به خودمون اومدیم، من که تازه فهمیدم چه غلطی کردم سریع از علیسان جدا شدم، با لبخند گفت:

_ببخشید ولی دلم نیومد از این صحنه احساسی عکس نگیرم

و موبالشو به سمتمون گرفت، محو خودمو علیسان تو عکس بودم که صدای دختری که کنار پسره نشسته بود با ذوق اومد:

_خیلی به هم میآید خوشبخت شید

اومدم سریع بگم ما با هم نسبتی نداریم که دستم توسط علیسان فشرده شد… کی دستمو گرفت که خودم نفهمیدم؟؟!!!

علیسان_ممنون شماهم همینطور

عکسو برای علیسان فرستاد، منم خودمو زده بودم به حواس پرتی که مثلاً من خرم نمی‌فهمم دارید چیکار میکنید

دنیا:

به زور رامین اومدیم باغ وحش، گناهی ندارم طفلی دلش برای فامیلاش تنگ شده :/

چنان با عشق به آهوها نگاه میکرد انگار جفتشن

جلو قفس یه بوزینه وایستادیم، با خنده گفتم:

_عععع رامین داداشت

با حرص گفت:

_ داداشِ عمته

از شانس خوبم دویید اومد سمت رامین جلوش به قفس چسبید، با خنده گفتم:

_بیا، نگا شناختت

همچین زل زده بود تو چشمای رامین بنده خدا خودشم شک کرده بود شاید نسبتی با هم دارن، بعد شروع کرد رفع حاجت کردن:/

رامین بلند گفت:

_اَه

بلند زدم زیر خنده.. رامین با حرص راه افتاد منم پشت سرش، بین خنده هام گفتم:

_بابا نمیای بهش سر بزنی این زبون بسته ام که نمیتونه بگه اینطوری ابراز ناراحتی میکنه، چرا بهت برمیخوره؟

یهو برگشت سمتم و انگشت اشارشو گرفت جلو چشمم:

_یک کلمه دیگه بگی یه کاری میکنم بشی زن داداشم

چند ثانیه هنگ بودم بعد فهمیدم چی گفت، بی تربیت بی فرهنگ فک کرده من از اوناشم؟؟
با حرص دنبالش راه افتادم

ماریا:

علیسان نگام کرد:

_خب گرم شدی؟

ابروهامو بالا انداختم و کشیده گفتم:

_نههههه بابا، به این زودیا گرم نمیشم

با شیطنت گفت:

_فک کنم تو واسه گرم شدن به چیز دیگه ای احتیاج داری؟؟

با اخم گفتم:

_مثلا چی؟

اعتراف میکنم خودمم خارش دارم، وگرنه خرم می‌فهمه منظورش چیه

با لبخند گشاد گفت:

_ مثلا یه آغوش گرم مثل آغوش من

خواستم حرصشو درآرم، با لبخند گفتم:

_آغوش گرم زیاده براچی بیام بغل تو؟

معلوم بود حرصش گرفته، نیشم داشت باز میشد که با لحن بدی گفت:

_عین دخترای هرزه حرف میزنی

انگار آب یخ ریختن رو سرم، یعنی چی این حرفش… با دهن باز نگاهش میکردم و کلا قدرت تکلمم و از دست داده بودم، بلاخره بعد از کلی ردیف کردن جمله و مرور کلمات تو ذهنم دهن باز کردم چیزی بگم که زود تر از من گفت:

_از اینکه جوابمو با این جور جملات بدی اصلا خوشم نمیاد، تو نباید با گفتن این حرفا صرفا فقط برای اینکه من و حرصی کنی خودتو بی ارزش جلوه بدی تو فقط باید ماله یه نفر باشی، فقط یه نفر

با مکث زیر لب بدون اینکه نگاهشو ازم بگیره ادامه داد:

_اون یه نفرم فقط باید من باشم، فقط من

با دهن باز نگاهش کردم.. انقدررر جدی این حرفارو زد که کلا دهنم بسته شد

تو حرفاش چند تا جمله سنگین بود، تا حدی که کلا به بی حسی رسیدم، نمی‌دونستم از جمله آخرش ذوق زده بشم، از حرفای بینش خجالت بکشم یا از جمله اولش عصبی بشم، ولی بیشتر از همه دیوونه جمله آخرش شدم…

باورم نمیشه انقدر علنی اعتراف میکرد میخواد ماله اون باشم

هیچی دیگه، وقتی به خودم اومدم که چند قدم رفته بود جلو تر و وقتی دیده بوده من هنوز تو هپروت، سر جام ایستادم صدام کرده بود

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *