خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو هفت

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو هفت

یاشار بنده خدا نگاهی با ترس از پایین به رامین که سینه سپر کرده اماده به حمله بود انداخت و لبخند مکش مرگ مایی زد و گفت:

_عه دنیا نگفت دوست پسر داره…

نگاهی به دور و بر انداختن و بعد به نقطه ای نا معلوم اشاره کرد و با همون لبخند مضحک گفت:

_ببخشید فک کنم صدام میکنن من برم

بعدم کله ای برای من تکون داد و رفت

من که تا اون موقع کوپ کرده بودم تازه با محو شدنش فهمیدم چی شد..نگاهی به زمین انداختم..پشمام رو زمین ریخته بود

بعد نگاهی به رامین انداختم که لبخند پیروزمندانه ای زد و شروع کرد اروم اروم تکون خوردن… انقد حواسم پرت شده بود که نفهمیدم کی اهنگ عوض شدو کی زوج ها دونه دونه اومدن وسط و مشغول رقصیدن شدن

سرمو به نشانه تاسف تکون دادم و در حالی که عاقل اندر سفیه نگاش میکردم گفتم:

_فک کردی حالا که گفتی دوست دخترتم پسرا دست از سر من بر میدارن؟ نخیر اقا من راه میرم پشتم پشم ریزونه.. دونه دونه قش میکنن برام

خندید و گفت:

_اره میدونم، بنده خداها تا حالا گولاخ ندیدن میبینن قش میکنن

_والا تو گولاخی با ابن هیکلت..اصلا من با تو قهرم چرا اومدی منو بغل کردی!!

سرشو به گوشم نزدیک کرد..نفسم بند اومد..اروم گفت:

_میتونی فکر کنی اومدم منت کشی

محکم سرمو از بغل کوبیدم به سرش و جیغ زدم:

_گمشو اونطرف مرتیکه مو به تنم سیخ شد

اول که کپ کرد… ولی بعد با تاسف نگاهم کرد و گفت:

_هیچیت به ادمیزاد نرفته الان هر دختره دیگه ای بود قش و ضعف رفته بود برا این حرکتم

بد بد نگاهش کردم..:

_بلاخره رو صد نفر که امتحان میکنی و جواب میده باید احتمال بدی نفر صد و یکمی ممکنه بزنه تو پرت

_عا راست میگی بقبشون عین تو وحشی نبودن همشون روحیه لطیفی داشتن

کثافت انکارم نمیکرد که با صد نفر ازین کارا کرده…بزنم تو دهنش عاشقالو

سعی کردم خودمو از تو بغلش بکشم بیرون ولی سفت چسبیده بود نمیذاشت جم بخورم

چنان با نیش باز به تقلاهام نگاخ میگرد که خودمم نزدیک بود بخندم، با خنده کنترل شده ای گفتم:

_مرگ به گوریل بودن خودت میخندی؟

_این خنده کنترل شدتو بذارم به پای اینکه اشتی کردیم؟

پشت چشمی نازک کردم و گفتم:

_باید راجبش فکر کنم

محکم ماچم کرد و گفت:

_عا قربون تو

با چشمای از کاسه دراومده زل زدم بهش…این چه کاری بود؟؟ خود به خود نیشم باز شد

***
ماریا:

عبن این بدبختا یک گوشه ایستاده بودم و به عروس دوماد که وسط میرقصیدن نگاه میکردم..هعیییی روزگار

صدای علیسان باعث شد با تعجب بهش نگاه کنم، صدای اهنگ بلند بود و باعث میشد نفهمم چی میگه!!

اول میخواستم جبهه بگیرم دوباره بپرم بهش، ولی خب نمیخواستم فک کنه با یه وحشی طرفه، پس باید اول میفهمیدم چی میگه بعد میپریدم بهش:/

پس به یه بله خشک و خالی و عاری از هر احساسی بسنده کردم، واسه اینکه صداشو بشنوم سرشو اورد نزدیک گوشم و داد زد:

_بریم برقصیم؟

خب الان دو تا گزینه داشتم، اول اینکه برم باهاش برقصم و خوش بگذرونم، دوم اینکه عدای تنگارو در بیارم و بگم برو با دوست دخترای هر جاییت برقص

ولی خب گزینه اول و انتخاب کردم.. با اخم دستشو گرفتم… هر چقد قبول کردن درخواستش با اخمم مغایرت نداشت

شروع کردیم جلوی هم تکون تکون خوردن و دستام و تکون دادن، علی ام خیلی مردونه جلوم میرقصید…هی میومدم قربون صدقش برم تو دلم… هی خودمو نفرین میکردم که دهنمو ببندم دوباره عین اون موقع وحشی بازی در نیارم

یهو اهنگ عوض شد، همه دو نفر دو نفر شدن.. نگاهی به بقیه که میرفتن تو هم انداختم و اومدم برم که دستم توسط علیسان کشیده شد و تو بغلش فرو رفتم

اومدم خودمو بکشم کنار که محکم نگرم داشت و سرشو تو موهام فرو کرد، ضربان قلبم تو صدمی از ثانیه رفت بالا
به زحمت گفتم:

_چیکار میکنی؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

_هیسسس بذار یه ذره ارامش بگیرم

تو کف جملش بودم و فکر میکردم ینی چی… ینی میخواد از من ارامش بگیره؟ یا منظورش چیز دیگه بوذد و من چنین برداشت چرتی کردم

هر چی که بود و هر منظوری که داشت…لحن و التماسی که تو صداش بود باعث شد دیگه تقلا نکنم تا از بغلش بیام بیرون

تو خلسه فوق العاده ای رفته بودم و داشتم حال میکردم که مثل همیشه یکی گند زد به حال خوبم، از بالاشونه علیسان نگاهم افتاد به نن جون که داشت پر پر میشد تا ببینمش

وقتی فهمید متوجهش شدم بهم اشاره کرد نگاهت به من باشه

با تعجب داشتم نگاهش میکردم که رفت سمت دیوار، قسمتی ک تقریبا مهمون زیادی ننشته بود

رفت سمت دیوار و چسبید بهش.. چشمام از حدقه زد بیرون بهم نگاه کرد و در برابر چشمای در اومدم انگشت وسطشو نشونم داد که خود به خود به حالت عادی برگشتم

اشاره کرد هر کار میکنم توام انجام بده

بعد شروع کرد خودشو به دیوار مالیدن…اون لحظه چنان شوکی بهم وارد شد که پای علیسان و لگد کردم

نن جون لباشو غنچه کرد..بعد تو همون حالت بهم نگاه کرد و به لباش اشاره کرد ینی توام این طور کن

خیلی خودم و کنترل کردم نترکم از خنده
بعد با احساس برگشت سمت دیوار و اروم اروم جلو رفت، لباشو چسبوند به دیوار… دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم و پقی زدم زیر خنده

علیسان با تعجب از گوشه چشم نگاهم کرد و بعد با نیش باز سرشو نزدیک گوشم اورد و گفت:

_اگر میدونستم انقدر تو بغلم روحیت عوض میشه زود تر میومدم بغلت میکردم
نن جون دیگه حرکاتش خیلی زننده شده بود داشت توجه چند نفر و به خودش جلب میکرد.. ترسیدم کسی فیلم بگیره ازش

بدون توجه به حرف علیسان خودم و ازش جدا کردم و دوییدم سمت نن جون که دیگه داشت از کنترل خارج میشد

علیسان بنده خدا تو همون حالت رقص مونده بود داشت پوکر فیس نگاهم میکرد.. نن جون که منو دید خودشو از دیوار جدا کرد و با ذوق گفت:

_تا کجاشو انجام دادی روش

یه لحظه خودمو درحالی که داشتم لبامو غنچه میکردم و به علیسان نزدیک میشدم تصور کردم و سرخ شدم

برای اینکه قائله ختم شه گفتم:

_اره اره تا همینجاشو روش انجام دادم

نن جون با چشمای درشت شده نگاهم کرد و بعد با عصاش یدونه زد تو کمرم، جیغ زد:

_دختره پتی پاره، تو اب نمیبینی وگرنه شناگر ماهری هستی

با قیافه جمع شده کمرم و مالیدم و گفتم:

_نن جون خودت گفتی بکن عاشقت میشه

_من گ… خوردم

:/

با تعجب گفتم

_وا

_مرگ، الان با خودش میگه چقد دختره عفریتست

رامین و دنیا با نیش باز و دست تو دست اومدن سمتمون، این دو تا عجییییب مشکوک میزدن تازگیا

نن جون هنوز داشت برزخی نگام میکرد، نگاهمو به سقف تالار دوختم و سعی کردم به روی خودم نیارم
دنیا نگاهی به دوتامون انداخت و گفت:

_چی شده نن جون؟

نن جون بدون اینکه نگاهشو از من برداره گفت:

_از این کله کدو بپرس

کله کدو ام شدم… دنیا سوالی به من نگاه کرد.. منم شونه ای بالا انداختم

بقیه مراسم و شام و با نگاه های گاه و بی گاه علیسان گذروندم… برام عجیب بود رفتارش و نگاه هاش، مگه ولم نکرده بود؟؟؟ پس معنی این کاراش چی بود!!؟

نوبت به عروس کشون رسید… اصلا حوصله این کارارو نداشتم، ولی کی میتونه در برابر نن جون مقاومت کنه

علیسان راننده بود ..منه بدبخت و انداخته بودن وسط.. نن جون و دنیا ام تو گوشم جیغ میزدن

علیسان با مهربونی و ترحم نگاهم میکرد، نن جون کل هیکلشو از پنجره کرد بیرون و با عصاش بادکنکای تزئینی روی ماشین عروسو میترکوند

سعی کردم بکشمش داخل که دنیاعم ازون طرف اویزون پنجره شد

علیسان با خنده گفت:

_ولشون کن بذار راحت باشن

_اخه نن جون میوفته

نگاهم از تو اینه بهش بود، لبخند عمیقی زد و لب زد:

_مهربون

تو دلم کیلو کیلو قند شروع کردن سابیدن، میخواستم بپرم ماچش کنم

انقد تو عمق تعریفش فرو رفته بودو که دستام شل شده بود، تو یک صحنه صدای جیغ نن جون بلند شد… تا اومد پرت شه بیرون سریع پاچه های شلوارشو گرفتم و هم زمان جیغ زدم:

_علی نگر دار

علیسان بدبخت نفهمید چجوری پاشو بذاره رو ترمز

و همزمان چند تا اتفاق افتاد، نن جون و به داخل کشیدم اما شلوارش در اومد.. ماشین پشت سریمون محکم به ما برخورد کرد، من و دنیا که خداروشکر داخل نشسته بود به جلو پرت شدیم

هممون از اتفاقی که افتاد کپ کرده بودیم، اولین نفر نن جون به خودش اومد… جیغی زد و گفت:

_عصااام، عصام افتاد تو خیابون

در و باز کرد و قبل از اینکه ما بتونیم به خودمون بجنبیم رفت پایین.. به زور تونستم تکونی به خودم بدم و پشت سرش سریع پیاده شم، صدای هم همه و بوق ماشینا هولم کرده بود

نن جون نگاه دقیقی به خیابون انداخت و بعد انگار عصاشو دید که با ذوق گفت:

_اوناهاش

و من فقط مات شلوارش بودم که به یکی از پاهاش گیر کرده بود و کم مونده بود از همونم در بیاد

پشت بنده من دنیا و بقیه ام پیاده شدن

همچنین راننده ماشین پشت سرمون.. چه عروسی ای شد امشب

چند نفرم که کمم نبودن دورمون جمع شده بودن و بیشتر حواسا عوض اینکه به تصادف باشه به نن جون بود.. زبونم قفل شده بود

دنیا زد به بازوم و گفت:

_چته؟ خوبی؟

وقتی دید من بدون عکس العمل به جایی زل زدم مسیر نگاهمو دنبال کرد و وقتی رسید به نن جون اول کپ کرد بعد چنان زد زیر خنده که من تو جام پریدم، ملتم که انگار منتظر همین استارت بودن زدن زیر خنده

نن جون خوشحال با عصاش برگشت، نگاهی به همه که میخندیدن انداخت و سری از تاسف تکون داد:

_خاک تو سرتون که به تصادفم میخندید

بعد ادامه داد:

_ ماریا فک کنم پاهامو از دست دادم، حس میکنم داره خنک میشه

دنیا اشکاشو پاک کرد و گفت:

_خب چون هوا سرده نن جون

نن جون برو بابایی تحویلش داد و به پاهاش نگاه کرد.. با مکث بعد به من نگاه کرد.. بعد به دنیا.. بعد دوباره به پاهاش نگاه کرد.

یهو چنان جیغی زد که از یه پیرزن ۷۰ ساله بعید بود

لبمو گاز گرفتم که نخندم. علیسان و اون مرده سریع ماشیناشونو کشیدن کنار تا ترافیک بخوابه.. بیچاره ماشین عروسم وایساده بود و امیر و شقایق با نگرانی داشتن نگاهمون میکردن

به جز اون کلی ماشین دیگه ام بود

علیسان و رامین همه شونو راهنمایی کردن که برن، من و دنیاعم نن جون و که بی حال شده بود

بردیم داخل ماشین

همش به من نگاه میکرد و زیر فحشای ناجور میداد، با اینکه خوب نبود اما خداروشکر کردم که بیحاله وگرنه عصاشو تا دسته تو حلقم فرو میکرد

علیسان کارتشو داد به مردی که باهاش تصادف کرده بودیم و اومد سمتمون، فقط منو رامین بیرون ماشین بودیم، من از ترس نن جون و رامینم که مونده بود ببینه چی میشه

تازه نگاهم افتاد به پیشونی علیسان، پیشونیش خونی بود و ورم کرده

قلبم شروع کرد محکم زدن… ترس و اضطرابم تبدیل شد به نگرانی و نفهمیدم چجوری خودم و رسوندم بهش.. چشماش هله پله شده بود و معلوم بود تعادل زیادی رو راه رفتنش نداره

نفهمیدم دارم چیکار میکنم… تا بهش رسیدم سریع رو پاشنه پا بلند شدم و با دستام صورتش و قاب گرفتم

چشماش خمار بود..با نگرانی و بغض گفتم:

_علیسان خوبی؟ چرا انقدر به خودت فشار اوردی وقتی سرت اینطور شده؟؟

رامینم اومد کنارمون و بازوی علیسان و گرفت..علی لبخند ارام کننده ای زد و گفت:

_چیزی نیست فقط یکم سرم گیج میره

به رامین گفت:

_داداش تو برون من نمیتونم

گفتم:

_باید بریم بیمارستان

رامینم به تایید حرف من گفت:

_اره باید بریم بیمارستان شاید جدی باشه

علیسان در حالی که خودشو از دست ما جدا میکرد گفت:

_لازم نیست من خوبم فقط باید یکم بخوابم

رامین نگاهی به من کرد و دوباره اصرار کرد اما علیسان گوشش بدهکار نبود

سوار ماشین شدیم و این دفعه رامین پشت فرمون نشست، هنو از زخم سرش خون میومد، سریع مارو رسوندن، حتی دنیارم خونه ما گذاشتن
دنیا ام که وضعیت و دید غز نزد.

رامین گفت میبرتش خونه و خودش زخمشو پانسمان میکنه اما دل من اروم نمیشد که، تمام مدتی که تو راه بودیم علیسان بی حال بود و هر از گاهی از درد اخماش میرفت تو هم

بگذریم که تا صبح به زور خوابیدم

و فرداش کلاس و دانشگاه و به زور گذروندم..

با خسته نباشید استاد سریع وسایلمو جمع کردم و ریختم تو کولم..دلم طاقت نمیاورد باید حتما میرفتم ببینمش

دنیا با تعجب گفت:

_مگه سگ دنبالت کردع چته؟

_میخوام برم به علی یه سر بزنم

یکم نگام کرد و لبخند خبیثی زد:

_بسوووزه پدر عاشقی

نگاهش کردم و با لحن خودش گفتم:

_بسووووزه پدر فضولی

نیششو باز کرد و چیزی نگفت…باید زود تر گواهی ناممو میگرفتم این با اتوبوس و تاکسی جایی رفتنا دیگه داشت خسته کننده میشد

جلوی در خونشون از تاکسی پیاده شدم و پول و حساب کردم

در زدم سرایدار اول به خودش خبر داد بعد اجازه داد من برم داخل، هنوزم با همون نگاهای مشکوکش بهم نگاه میکرد.. یاد برخورد اولمون افتادم

دم در ایستاده بود، وا این دیوونه با این حال بدش براچی بیرون ایستاده..دوییدم سمتش و تا اومد دهن باز کنه چیزی بگه بهش توپیدم:

_تو اینجا چیکار میکنی نمیگی یهو سرت گیج میخوره میوفتی؟

یکم با تعجب نگاهم کرد و بعد نیششو برابر با عرض صورتش باز کرد و گفت:

_نگاش کن چه نگران شده

خاک تو سرم باز به این رو دادم، هر چی روی کثیفشو نشونم میده من ادم نمیشم بازم بند و اب میدم

سریع حالتم و عوض کردم و پوکر فیس گفتم:

_نگرانیه چی!! چقد زود توهم میزنی

_سعی نکن خرم کنی فهمیدم که نگرانم شدی

جیغ زدم:

_نشدم

با دستش گوشش و ماساژ داد و خونسرد گفت:

_شدی

میخواستم باهاش کل کل کنم تا صب دم در معطل میشدیم، رفتم سمتش و هلش دادم کنار:

_چخه اونور، نسناس

رفت اونطرف و با طعنه گفت:

_بفرمایید داخل خونه خودتونه

فعلا این دو پارت و داشته باشید فردا شب ۴ تا پارت باحال میذارم براتون?قراره اتفاقای باحالی بیوفته

بد بد نگاش کردم ینی زر نزن، رفتم بدون اینکه تعارفم کنه پررو پررو نشستم رو مبل، در و بست و تا برگشت اخ بلندی گفت و دستشو گذاشت رو سرش، خشک شده با چشمای درشت گفتم:

_چی شدددد؟

همونطور که یه دستش رو سرش بود دست دیگش و به دیوار زد و سرش و خم کرد…به خودم اومدم، بلند شدم و دوییدم سمتش:

_چی شدی علیییی؟

با درد گفت:

_اخ، اخ سرم ماریا…

یهو داد زد:

_ااااااااای

_پشمااااام، چرا یهویی درد گرفت؟

_نمیدونم، آییییی ای سرم

دستاشو حلقه کرد دور شونه هام و مقداری وزنش و انداخت روم، نفسم از وزنش بند اومد..به زور رو پاهام خودمو نگر داشتم وگرنه هر لحظه امکان افتادنم بود..بی جون گفت:

_ماریا با عشقت خدافظی کن دارم میمیرم

به زور نگهش داشتم و گفتم:

_عشقم و کوفت، حقته بمیری

یه جیغ دیگه زد خودشو انداخت رو زمین…به قیافه بی حرکتش نگاه کردم، چشماش بسته بود…نکنه واقعا مرد؟؟؟ جیغ بنفشی کشیدم و پریدم سمتش

_علیسااااان، علیییی…وای خدا چی شدی؟؟

با وجود تکونای محکمی که به بدنش میدادم هنوزم بی حرکت بود، لب چیدم و گفتم:

_نکنه واقعا مردی؟

با بغض ادامه دادم:

_نمیر…نمیخوام بمیری

هنوزم بی حرکت بود…چسخل شده بودم حتی به ذهنم نرسید ضربانش و چک کنم..نفهمیدم چجوری گوشیم و پیدا کردم دیگه واقعا گریم گرفته بود …شماره اورژانس چند بود؟؟؟

اهان… گرفتم…گذاشتم دم گوشم و همونطور که منتظر بودم بع علیسان نگاه میکردم، بلند شدن صدای اپراتور همزمان شد با خندیدن علیسان.

مسخ شده گوشی رو از کنار گوشم پایین اوردم، همش بازی بود؟؟؟ اون همه منو نگران کرد همش الکی بود؟

ناخداگاه جیغ بنفشی کشیدم و پریدم رو شیکمش:

_عاشغااااال مگه من مضحکه ی دسته تواممممم

با مشت میکوبیدم به سینش و اون تنها عکس العملش به حرص خوردنای من خنده بود، به نفس نفس افتاده بودیم هر دومون، اون از خنده من از حرص

اینطوری نمیشد!! باید یه طوری حرصم و سرش خالی میکردم، نگاهی به دورو بر انداختم.. پارچ اب رو عسلی بود..با نگاه خبیثانه ای از روش بلند شدم

حواسش به خندیدن بود و سرشو به سرامیکا تکیه داده بود.. از فرصت استفاده کردم و پارچ به دست اروم اروم بهش نزدیک شدم و بالای سرش ایستادم، وقتی دید دیگه ساکت شدم و از روش بلند شدم..چشماش و باز کرد و همزمان گفت:

_چی شد وروجک؟ کم اور….

اب و خالی کردم تو صورتش

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو …

3 دیدگاه

  1. کو پس چهارتا پارت؟☹

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *