خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو شش

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو شش

 

با خنده خودش و کشید عقب، داشتم دماغمو میمالیدم که یهو دستشو جلوم دراز کرد و جدی گفت:

_بیا این لج و لجبازی و کل کل الکی رو بذاریم کنار و با هم دوست باشیم

دهنم باز موند، با من بود؟ پلک زدم و بهش نگاه کردم

نگاهشو به چشمام دوخت و جملشو دوباره سوالی تکرار کرد:

_دوست باشیم؟

نگاهی به دستشو بعد خودش انداختم، نیشم کم کم گشاد شد:

_دیدی بلاخره کم اوردی

اخماش رفت تو هم:

_ببین کاری نکن از کردم پشیمون بشم

یکم فکر کردم، فکر بدی هم نیستا میتونیم با هم ماریا و علیسان و اذیت کنیم

با همون نیش جر خورده گفتم:

_خوبه من و تو گروه خوبی میشیم میتونیم همه رو اذیت کنیم دهنشونو سرویس کنیم شلوارشونو بکشیم پایین…

داشتم ادامه میدادم که پرید وسط حرفمو با خنده گفت:

_خیله خب باشه دستم خشک شد بگیرش دیگه

سریع دستمو گذاشتم تو دستش، یه احساس عجیبی بهم دست داد، تا حالا دستم و انقد دوستانه تو دست یه مرد نذاشته بودم
معمولا میخواستم بهش کرم بریزم

گونشو اورد جلو و گفت:

_حالا یه بوس به مناسبت دوستیمون

عه، نگا پرروعه سو استفاده گرو..انگشت وسطمو بوس کردم و بهش نشون دادم

_بیا اینم بوس

خندش به اسمون رفت و ماشین و راه انداخت

دو هفته بعد
از زبان ماریا:

دو هفته از مهمونی خونه علیسان گذشته بود، دو هفته بود که ازش بی خبر بودم

داشتم عکسای تو شیرازمونو نگاه میکردم، یه لحظه برگشتم عقب، به دو هفته پیش جلوی در دانشگاه…

علیسان ماشین و نگه داشت و با لبخند نگام کرد:

_مراقب خودت باش

_مرسی خدافظ

کمربندنو باز کردم و سریع اومدم پیاده شم که دستمو اسیر دستاش کرد و گفت:

_وایسا کارت دارم

نشستم سر جام و دستمو اروم از بین دستاش بیرون کشیدم و سوالی نگاهش کردم:

_من باید برم دیر شده
نگاهش و بین خودمو دستم گردوند و گفت:

_دیگه نمیخوام اذیتت کنم

با تعجب نگاهش کردم، معنی حرفشو نفهمیدم، با لبخند دستی بع صورتم کشید و گفت:

_شرطمون از همینجا تمومه، دیگه میتونی راحت باشی…دیگه منو نمیبینی

دیگه منو نمیبینی… جمله اخرش عین تیر شد و چند بار قلبم و سوراخ کرد، دهنم عین ماعی باز و بسته میشد ولی هیچ صدایی ازش در نمیومد

دستشو گرفت سمتم و گفت:

_خیلی خوشحال شدم از آشناییت، تو خیلی دختر مهربون و خوب هستی..قدر خودتو بدون

دست خشک شدم و بالا اوردم و گذاشتم تو دستش، بغضم تا بین دندونام اومده بود.. با آب دهنم قورتش دادم و تنها به یه خدافظی خشک بسنده کردم

و پیاده شدم و دوییدم سمت ورودی دانشگاه، باورم نمیشد تموم شده.. اگر یک ماهه پیش بود از اینکع این اتفاق افتاده بال در میاوردم ولی الان چرا قلبم تو دهنم میزنه؟

رو عکسش زوم کردم و نفس عمیقی کشیدم:

_دلم برات تنگ شده بی معرفت

بغضمو با یه اه خفه کردم و دوربین و انداختم اونور
چه عجیب وابسته شدم و خودم نفهمیدم، تو فکر بودم که گوشیم زنگ خورد، شقایق بود..بی حوصله جواب دادم:

_جانم شقی

_مرگع شقی، توام ازون دنیای بی تربیت یاد گرفتی

_نه بابا حوصله نداشتم کامل بگم

_حالا بی خیال، شب میخوایم با امیر بریم بیرون میخوام یه خبر خوب بهتون بدم حتما باید بیای

_حوصله ندارم، بابا تو چه انرژی ای داری همین یک ساعت پیش کلاس تموم شد

ناراحت گفت:

_خیلی بی شعور و بی ذوق شدی، اصن به درک

وسط حرفش پریدم و سعی کردم لحنم مهربون باشه:

_خیله خب، میام فقط ساعت چند؟

_۸ میایم دنبالت با امیر

باشه ای گفتم و خدافظی کردم، اصلا کنجکاو نبودم بدونم خبر خوبشون چیه!!
عجیب بود که منه فضول کنجکاو نبودم
ترجیح دادم تا ساعت ۸ بخوابم، کاری واسه انجام دادن نداشتم، پاشدم یه دوش گرفتم و بعد رفتم زیر پتو، فکرم همش پیش علی بود
ینی اونم الان تو فکر من بود؟ با فکر به همین چرت و پرتا خوابم برد

با صدای جیغ گوشیم بیدار شدم، خواب الود از کنار بالشت برش داشتم و بدون نگاه کردن به اسم تماس گیرنده جواب دادم:

_بله؟

صدای جیغ شقایق بلند شد:

_پاشو گمشو بیا پایین نیم ساعت منتظریم

تو جام سیخ شدم:

_اه گمشو ترسیدم، الان میام پایین خب، وایسا حاظر شم

_زوووود

قط کردم و تندی پریدم تو دستشویی، بعدم سریع هر چی به دستم اومد و پوشیدم و گوشیمو برداشتم…

به پایین پله ها که رسیدم مامان و دیدم، اونم تو این دو هفته زیاد گیر نمیداد، انگار فهمیده بود حوصله ندارم

سوالی نگاهم کرد و گفت:

_کجا میری؟

بوسش کردم و همونطور که سمت در میرفتم گفتم:

_شقایق اومده دنبالم میگه میخواد یه خبر خوب بده مجبوری میرم، فعلا مامان جون

***

شقایق دستاشو زد به هم و با ذوق گفت:

_اخر همین هفته عروسیمونه

منو دنیا دوتایی جیغ زدیم:

_چیییییی؟

امیر نیششو باز کرد:

_انشالله میخوایم بریم سر خونه زندگیمون

شقایق گفت:

_تازه میخوام علیسان و رامینم دعوت کنم

با اخم گفتم:

_تو چه صنمی با اونا داری که میخوای دعوت کنی؟

دنیا با ارنج زد به بازوم:

_هیس شو بابا
بعد با ذوق سمت اونا گفت:

_اره خیلی خوب میشه من به رامین میگم اونم به علی بگه

با عصبانیت گفتم:

_اصلا تو کی انقد با رامین خوب شدی؟ قبلا که تا همو میدیدین مثل سگ و گربه میپریدین به هم حالا چی شده انقد مشتاقی ببینیش ها؟

دنیا عصبی جوابم و داد:

_تو چته دو هفتش همش عین سگ پاچه میگیری؟

شقایق با خواهش گفت:

_ساکت شید بچه ها بخدا همه دارن نگامون میکنن

نگاهی به دورو برم کردم.. راست میگفت توجه همع بهمون جلب شده بود، چیزی نگفتم و خودمو با غذام مشغول کردم.. دنیا بلند شد و همونطور گفت:

_ماریا بیا کارت دارم

نگاهش کردم و بعد از چند لحظه بلند شدم، گوشه ای نشستیم صندلی رو کشید و نزدیکم شد.. دستامو تو دستاش گرفت و با لحن مهربونی که ازش بعید بود گفت:

_ماریا من میدونم مشکل تو چیه!! میدونم چرا دوست نداری علیسان و ببینی ولی بخدا با فرار کردن بیشتر عذاب میکشی باید باهاش کنار بیای من دو هفتس دارم میبینم چقدر تغییر کردی، گوشه گیر و عصبی شدی..میبینم عاشق شدی..باید باهاش رو به رو بشی

سرشو نزدیک اورد و نیششو کمی باز کرد:

_تازه من زیر زبون رامین و کشیدم، میگه اونم انچنان مثل قبل نیست..دیگه اونقدرا خندون نیست، مثل قبل همه چیز و به پشمش نمیگیره..من مطمعنم اونم یه حسایی به تو داره

نگاش کردم، شاید یه ذره ذوق زده شدم، دنیا بد نمیگفت..هر چی که بود باید باهاش رو به رو میشدم

لبخندی زدم و سرمو به نشونه موافقت تکون دادم

***

نگاهی به خودم توی اینه انداختم و نیشمو تا بناگوش باز کردم، چه علی کش شدم، دنیا نگاهی بهم کرد و سوتی زد:

_جووون چه خوشگل شدی شاشووو

پشت چشمی نازک کردم و موهای جلوی صورتمو با عشوه به سمتی پرت کردم:

_خودتی چاقالو

نگاهی به خودش انداخت، منم نگاهی انداختم.. کثافت لاغر کرده بود دیگه نمیشد مسخرش کرد، از ۷۵ کیلو وزن حدودا ۶۲ ۳ کیلو مونده بود

به چشمای خوش رنگش که با ارایش بیشتر به چشم میومد نگاه کردم و گفتم:

_توام خوشگل شدی

نیششو باز کرد و گفت:

_میخوام امشب ۷ تا تور کنم

سوالی نگاش کردم و پوکر فیس گفتم:

_براچی ۷ تا؟؟

با تاسف نگاهم کرد:

_فکر اقتصادی نداری که، حالیت نیست..

بعد نیششو باز کرد و ادامه داد:

_ هفته ای ۷ روزه، هر روز با یکیشون برم بیرون با دوتاشون برم خرید برام خیلی میصرفه

با دهن باز نگاش کردم، دختره پتیاره رو نگا کنا

به ساعت نگاه کردم و پوفی کشیدم:

_دنیا سه ساعت زود تر اماده شدیم، همش تقصیر توعه عجله میکنی…

هنوز حرفم تموم نشده بود که در اتاق چار تاق باز شد و محکم خورد به دیوار.. منو دنیا پشمامون ریخت پریدیم تو بغل هم و با هول برگشتیم سمت در
دنیا با ترس گفت:

_ماریا زامبیان، بلاخره حمله کردن

با ترس گفتم:

_نگو دنیا میترسم

منتظر بودیم ببینیم زامبیا میان داخل یا نه!!

صدای چوبی که به زمین میخورد توجهمونو جلب کرد با هر با برخوردش با زمین منو دنیا چشمامون گشاد تر میشد و بیشتر همو فشار میدادیم، مثل صحنه اهسته فیلما شده بود

کم کم عصا مشخص شد و بعد کمر خمیده نن جون با روسری گل گلی و چادر رنگی ای که دور کمرش گرفته بود

برگشت سمت ماعو عینک دودیشو داد بالا، نیششو باز کرد :

_سلام پتی ها(مخفف پتیاره ها?)، بگید ببینم نبودم چه غلطی کردید؟

با ذوق پریدم سمتشو بوسش کردمدنیاعم از من بدتر رفیق شفیقشو دیده بود

یه ساعت با نن جون خوش و بش میکردیم، با تمام خستگی ای که داشت خودشو انداخت وسط که میخواد بیاد عروسی

نگاهی به من انداخت و گفت:

_عاشق علیسان شدی یا نه؟

همچین بی مقدمه این حرف و زد که موندم چی بگم، نگاهش کردم و حرفی نزدم… یکم تو چشمام نگاه کرد و گفت:

_پس شدی

نیششو باز کرد و گفت:

_پس داماد دار شدم اره؟

لبخند تلخی زدم و جواب دادم:

_دو هفتس همو ندیدیم

بعد از کلی اصرار و اخر تهدید با عصا راضی شدم بگم قضیه هارو، چونه چروکیدشو خاروند و گفت:

_پس امشب میبینیش

سرمو تکون دادم، دنیا که عجیب ساکت بود و سرش تو گوشیش بود بلاخره دهن باز کرد و گفت:

_پاشید بریم رامین منتظره پایین

بعد از برداشتن کادو برا عروس دوماد و یه سری وسایل از اتاق و بعد هم از خونه زدیم بیرون، مامان و باباعم دعوت بودن ولی خودشون میخواستن برن جای دیگه.. منم خداروشکر میکردم که نیومدن چون نمیدونستم چه ابرو ریزیایی در انتظارمه.

رامین تکیه داده بود به ماشین و منتظر بود، مارو که دید سلام کرد و با نن جون رو بوسی کرد، داشتم بهشون نگاه میکردم که در سمت راننده ماشین باز شد و هیکل گوریل ماننده علیسان نمایان شد، سعی کردم زیاد بهش نگاه نکنم، سریع نگاهمو ازش گرفتم
مثل همیشه مرتب بود اما نمیدونم درست دیدم یا نه!! یه جوری نگاهم کرد، دستمو مشت کردم و سعی کردم حواسمو پرت کنم، چشمم خورد به نیش باز دنیا

همه چی زیر سر همین عنتر خانومه

خودمو جمع و جور کردم و سلام کردم، جواب منو دنیا رو داد و با نن جون احوال پرسی کرد، نن جون بی جنبه ام ازش اویزون شد که تا ماشین ببرتش

اروم و خانومانه رفتم سوار شدم، منو وسط انداختن کثافتا که دقیقا تو دید علیسان باشم، با اخم سرمو کردم تو گوشیم و الکی باهاش ور میرفتم تا زود تر برسیم، اصلنم به ضربان بالا رفته قلبم توجه نمیکردم

به زور خودمو نگع میداشتم که نگاهش نکنم، بوی عطرش تو ماشین پیچیده بود و داشت هوش و از سرم میبرد

نن جون از همون بدو نشستنمون تو ماشین شروع کرد به حرف زدن:

_خب نن جون بگو تو این مدتی که نبودم چیکارا کردی؟

علیسان لبخندی زد و گفت:

_هیچی نن جون خونه شرکت، شرکت خونه

نن جون نوچ نوچی کرد و گفت:

_چیه این زندگی برا خودت ساختی؟ نه هیجانی نه تغییر تحولی

علیسان خندید:

_خب به نظر شما چیکار کنم؟

نن جون با سرخوشی گفت:

_بیا همین ماریای مارو بگیر هم تو یه رنگی به زندگیت میدی هم ما از دست این دختره راحت میشیم

اب دهنم پرید تو گلومو چنان به سرفه افتادم که گوشی از دستم افتاد

نن جون سعی کرد با عصاش بزنه تو کمرم اما من سریع خودمو جمع و جور کردم و به زور صاف شدم تا کمرمو نصف نکرده از سر مهربونی

همه ساکت شدن، حتی دنبا ام دیگه در گوشه رامین پچ پچ نمیکرد

از تو اینه به علی نگاه کردم، اخم کرده بود و به رو به روش خیره…خب معلومه ناراحت شده!! اونکه منو دوست نداره

لبمو گاز گرفتم تا بغض نکنم

بلاخره رسیدیم، بدون حرف پیاده شدمو منتظر موندم تا نن جون و دنیا ام پیاده شن، داخل شدیم، اول از همه منو دنیا رفتیم لباسامونو عوض کردیم.

شقایق انقد ناز شده بود دلت نمیومد ازش چش برداری، امیرم نیشش باز بود

دنیا هم هی به شقایق تیکه مینداخت:

_شقایق پرده هات چه رنگین؟ چه مدلین؟ امشب میزنید یا قبلا زدید؟

اون بدبختم هی جیغ جیغ میکرد..منم میخندیدم تا یادم بره علیسانم تو این جمعه

داشتیم با شقایق حرف میزدیم که رامین و علی نزدیک شدن، علیسان با امیر دست داد و گفت:

_تبریک میگم، خوشبخت شید..

رو به شقایقم سری به نشونه احترام تکون داد، دنیا رو به رامین که ساکت بود گفت:

_چرا تو تبریک نمیگی عاشغال؟

رامین چشم غره ای بهش رفت و جلو اومد تبریک گفت، ازشون دور شدم

هنوز زیاد کسی نیومده بود، یه اب البالو از روی میز برداشتم و شروع کردم اروم اروم خوردن:

_خوبی؟

اب میوه پرید تو گلومو به سرفه افتادم، علیسان با نگرانی نزدیک شد و در حالی که با دست اروم میزد پشت کمرم گفت:

_ماریا؟ پرید گلوت

بین سرفه هام سرش جیغ زدم:

_چته عین جن میای بغل گوشم ظاهر میشی نمیگی ادم میترسه؟!!

اخم کرد:

_اومدم حالتو بپرسم، لیاقت محبتم نداری

_محبتت بخوره تو سر دوست دخترات

تو ذهنم ادامه دادم: لابد بخاطر همونا منو ول کردی دیگه..انقدر دخترای رنگا رنگ دورو برت ریخته منو نمیبینی

با عصبانیت گفت:

_فکر میکردم بعد از این مدت یه ذره ادم شده باشی ولی هنوز همون وحشیه قبلی!! هیچ فرقی نکردی

بعدم بدون توجه به دهن باز مونده من از کنارم رد شد، با حرص پامو به زمین کوبیدم و با جیغ گفتم:

_توام هنوز همون آدم نچسب و بیشعور و هوس باز قبلی

بلند تر جیغ زدم:

_چـخـه

برگشتم دیدم نن جون با دستای به کمر زده پوکر فیس زل زده بهم، قیافم از حالت عصبی در اومد و سوالی نگاهش کردم، با چشماش به عصاش اشاره کرد… گیج نگاش کردم که گفت:

_الان همین عصا رو میکوبم تو دهنت

یهو جیغ زد:

_خاک تو گورت، اینطوری میخوای پسره رو عاشق خودت کنی؟

اب دهنمو قورت دادم، میترسیدم چیزی بگم با عصاش بزنه چپ و راستم کنه، این دنیا کجا بود منو نجات بده

نگاهی به نن جون انداختم که طلب کارانه نگاهم میکرد، پوفی کشیدم و مظلومانه گفتم:

_خب چیکار کنم؟

لبخند مرموزانه ای زد و گفت:

_ملایم برخورد کن، عشوه بریز.. لبخند بزن

بعد جیغ زد:

_یکم دختر باش

یک قد پریدم، نن جون تیک داشت یا من برام غیر عادی بود؟ ادای عق زدن در اوردم و گفتم:

_اه اه اه، دیگه چی؟ همین مونده بگی برو بپر بغلش

بشکنی زد و با نیش باز گفت:

_افرین دختر، همینه سعی کن همش خودتو بندازی تو بغلش..اصن خودتو بزن به غش بیاد بغلت کنه

با چشمای گشاد شده گفتم:

_نن جون اینطوری میخوای راه و چاه نشون بدی؟ نکنه تهش میخوای بگی بهش پیشنهاد اتاق خواب بدم

با چشمایی که ازش تاسف میبارید و قیافه جمع شده گفت:

_تو اگر ازین عرضه ها داشتی که تو همون شیراز کارشو تموم میکردی

دود از همه خروجیای بدنم زده بود بیرون، اگر دو ثانیه دیگه اونجا میموندم نن جون و با سرامیکای کف یکی میکردم، اوف جیغ مانندی گفتم و از کنارش رد شدم… اسیر شدیم ها

***

دنیا:

با حسرت داشتم به جمعیت رقصنده ها نگاه میکردم، چرا هیچکس نمیاد منو ببره وسط..صدای رامین از فکر و حسرت بیرون اوردم:

_خب دیگه چه خبر؟

نگاش کردم و با ذوق گفتم:

_امشب میخوام ۷ نفر تور کنم

حس کردم قیافش تو هم رفت ولی سریع به حالت عادی برگشت و خندید:

_چه خبره ۷ نفر؟ چجوری میخوای ساپورت کنی ۷ نفرو؟!!

لبای قلوه ایه گنده بی ریختم و غنچه کردم و گفتم:

_نگران نباش این لبا همه رو جواب میده، نفری یه بوس

یهو چنان اخم کرد که پشمام ریخت..با عصبانیت سرشو نزدیک اورد و اروم گفت:

_تو واسه خودت هیچ ارزشی قائل نیستی؟ این حرف چیه تو میزنی!! یکم رو چرت و پرتایی که میگی فکر کن دنیا

به تو چه من به چی فکر میکنم به چی نه؟؟ اصن تو خره کی ای که فکر میکنی من برای خودم ارزش قائل نیستم

با عصبانیت سرمو که تو حلق رامین بود و عقب کشیدم و گفتم:

_تورو سننه؟ به تو چه من چی میگم چی نمیگم!! درسته دوستیم ولی من به ماریا که چند ساله دوستمه اجازه دخالت تو این چیزارو ندادم تو که پشم کوچیکه ی ماریا ام نیستی

با عصبانیت نگاهم کرد و گفت:

_تو لیاقت نصیحت و نگرانی نداری بدبخت، همیشه بابد باهات عین سگ برخورد کنن.. در همون حد حقته

حالت صورتم کاملا عوض شد و مات موندم… دستام یخ زد.. باورم نمیشد با دو تا جمله با خاک یکسان شده باشم ..بغضم گرفت، حتی تو دعواهای قبل از اتش بسمونم انقدر حرفای شکننده ای بهم نمیزد، سعی کردم بغضمو مهار کنم اما اشک تو چشمام جمع شده بود

بدون عوض کردن حالت چهرم با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم:

_من همینیم که هستم، بخاطر حرص و نظر ادم بی اهمیتی مثل توام خودم و عوض نمیکنم، از اولم نباید باهات خوب میشدم تو حتی لیاقت نگاه کردنم نداری

با تمام تلاشی که برای گریه نکردن کردم، تهه حرفام یه قطره اشک تلپی افتاد رو گونم که سریع با پشت دست پاکش کردم

نگاه رامین اشکمو دنبال کرد و مات موند رو گونم..
تو نگاهش پشیمونی موج زد..اما دیگه فایده نداشت، ازس بدم اومده بود..همیشه ازین حرفا زیتد میشنیدم ولی اهمیت نداشت که شخصیتم چطور جلوی بقیه جلوه کنه
اما اینبار نمیدونم چرا انقدر عصبی شدم…شایدم از رامین انتظار نداشتم

نگاهش و به سمت چشمام سوق داد..دهن باز کرد حرف بزنه که با خفه شویی از کنارش رفتم
پسره کثافت فک کرده میتونه هر حرفی بزنه بعد با یه ببخشید همه چیز و حل کنه

رفتم سمت ماریا که وایساده بود و با مامان شقایق اینا حرف میزد، یکم نزدیک بهش ایستادم و وایسادم تا تبریک گفتن و تعارفاتشون تموم بشه

تو همون هیری ویری بند کفشمم باز شده بود..اگر یه قدم دیگه راه میرفتم باهاش از پام درمیومد

خم شدم بستمش که صدایی باعث شد با تعجب سرمو بالا بیارم:

_افتخار اشنایی میدین دنیا خانوم؟

وا این اسم منو از کجا میدونه؟؟ اعصاب نداشتم، با حرص گفتم:

_ شما؟

لبخندش رفت.. بنده خدا کپ کرد..یه چند لحظه تو همون حالت نگام کرد بعد صداشو صاف کرد و سعی کرد دوباره لبخند بزنه:

_من پسر خاله امیرم، تعریفتو زیاد از امیر و شقایق شنیدم..

از گوشه چشم نگاهم افتاد به رامین که داشت مارو نگاه میکرد..نا خداگاه لبخندی به پسره زدم و گفتم:

_اهان، چه خبر؟

یکم خوش و بش کردیم… عروس داماد اومدن وسط رقصیدن و اینا منم تمام مدت کنار یاشار یا همون پسر خاله رامین بودم، پسر خوبی بود:))) بعد از ۲۱ سال بلاخره مخ یکی رو زده بودم تو پوستم نمیگنچیدم

دستشو دراز کرد سمتم و گفت:

_بریم برقصیم دنیا؟

با ذوق دستشو گرفتم و خودم عین این بدبختای هول پسر ندیده کشیدمش وسط و شروع کردیم رقصیدن

از حرکاتم بنده خدا نمدونست بخنده یا به رقصیدنش ادامه بده..تو حال و هوای خودمون بودیم که دستم کشیده شد و پرت شدم تو یه جای گرم، چند لحظه هنگ کردم… اصلا نفهمیدم چی شد!!!

سرمو اوردم بالا، چونه ی رامین تو حلقم بود..نگاهی به یاشار که وا رفته بود و از پایین به رامین نگاه میکرد هم انداختم، بنده خدا یه سر و گردن کوتاه تر بود، رامین با لبخند مکش مرگمایی گفت:

_میشه دوست دخترمو ازت قرض بگیرم داداش؟

فکم افتاد تو یقش…من؟ منو میگههههه؟

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت شانزده

  _چه کمکی میخوای بکنی؟چیکار میخوای بکنی که بتونم بشم مانلی قبل؟! +هرکاری بخوای انجام …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *