خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو پنج

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو پنج

 

دیگه صورتش کبود شده بود، همچنان لبخند به لب بودم، تهدید وارانه گفت:

_نمیای پایین نه؟

ابروهامو انداختم بالا:

_نوووو

سرشو تکونی داد و باشه ای گفت..تو فکر این بودم که نکنه فکر خببثانه ای به سرش زده باشه که یهو موهای بافته شدم و گرفت و چنان کشید که سرم به عقب کشیده شد، محکم دستمامو دور گردنش حلقه کردم وگرنه با مخ میومدم پایین

داد زدم:

_آی، موهامو ول کن مگه سگ گرفتی

_سگ از تو رام تره، بیا پایین تا موهاتو نکندم

سرم انگار داشت از تنم جدا میشد، بهتر دیدم تسلیم شم وگرنه واقعا عمل وحشیانه ای که گفت و انجام میداد

اروم از روی پاهاش پایین اومدم، اونم موهامو ول کرد، تو حالت عادی روی به روی هم ایستادیم، دهن باز کرد چیزی بگه که سریع تر گفتم:

_وحشی بازیا چیه از خودت در میاری؟ خجالت بکش سن بابای منو داری بی شخصیت

با دهن باز گیج نگاهم کرد، تو نگاهش یه تو دهن منو ساییدی خاصی بود…ایشی گفتم و پشت چشم نازک کردم

صدای داد و جیغ آشنایی باعث شد هر دومون توجهمون جلب شه سمت جایی که مشروب و نوشیدنی سرو میکردن

علیسان بدون اینکه نگاهم کنه با تاسف گفت:

_باز این دو تا شروع کردن ابرو ریزی

سرمو تکون دادم:

_بریم جمعشون کنیم تا بیشتر ازین ضایع نشده

رفتیم سمتشون، صدای داد دنیا اومد:

_ول کن دستمو هر کار دوست داشته باشم میکنم، برو اونور پشمات جلو دیدمو گرفته

رامین سعی کرد بکشتش اون طرف:

_بدبخت تو جنبه مشروب خوردن داری؟ بیا اینور، مست میشی خودتو به باد میدی

_به تو چه هااا؟ بابامی ننمی داداشمی دوس پسرمی؟به تو چه که نگرانی؟

چه جدی شده بود دنیا!!! اصلا من از دنیا اخم ندیده بودم

ولی الان عین یه اختاپوس عصبانی زل زده بود تو چشمای رامین و قاطعانه حرف میزد

رامینم معلوم بود از قیافه جدید دنیا تعجب کرده، اما حالتشو حفظ کرد و عصبی گفت:

_بدبخت نگران تو نیستم که، نگرانم بزنی ما و این خونه رو با هم ببری رو هوا

دنیا دهنشو براش کج کرد و گفت:

_برو اونور بابا بذار باد بیاد

علیسان دستشو گذلشت رو شونه رامین:

_بسه دیگه همه توجهشون به شما جلب شده

رامین و دنیا تازه متوجه اطرف شدن، دنیا هم که عصبی میشه چیزی حالیش نمیشه، دستاشو تو هوا پرتاب کرد و بلند گفت:

_نمایش تموم شد، سرتون تو ماله خودتون باشه

لبمو گاز گرفتم، نیششو باز کرد و گفت:

_اخ جون انقدر دوس داشتم این جمله رو یه بار بگم، خیلی لاکچریه

یک لحظه سکوت همه جارو فرا گرفت و یهو همه با هم زدن زیر خنده، اینام فهمیدن رفیق من چسخله

دیگه امشب انقد لبام باز مونده بود از تعجب حس میکردم دهنم گشاد شده

دنیا نیششو باز کرد و به همه لبخند زد، یه پشت چشمم برا رامین اومد که بع زور جلوی خودشو میگرفت نخنده

بعدم خودشو جمع و جور کرد و اومد سمتم دستمو گرفت برد وسط، شروع کرد حرکات مزون از خودش دراوردن

منم با خنده جلوش خودم و تکون میدادم، یه یک ساعتی گذشت، دیگه مهمونا حسابی بهشون خوش گذشته بود و عزم رفتن کرده بودم

هر چقدر به پایان مهمونی نزدیک میشدیم ضربان قلب من بالا تر میرفت..یه لحظه خواستم بی خیال شم کلا ولی جلوی خودمو گرفتم

علیسان دیگه زیاد دور و برم نپلکید، تا بلاخره لحظه موعود رسید

یهو اومد دستمو کشید و برد سمت جمعیت

با صدای بلند جمعیتی که میرقصیدن و پراکنده کرد و منو برد وسطشون
منم تمام مدت مات و مبهوت بودم اصلا متوجه نبودم چه اتفاقی داره میوفته

لحظه ای به خودم اومدم که علیسان جلوی پام زانو زد و شاخه گل رز قرمزی رو به سمتم گرفت

اومدم بگم پاشو این غلطا چیه میکنی یادم اومد بنده خدا داره به شرطمون عمل میکنه، با یه حالت عاشقانه ای زل زده بود تو چشمام که میخکویش شده بودم و نمیتونستم حتی دو میلی متر نگاهمو از چشماش به سمت دیگه ای سوق بدم

با همون لحن با احساس اون موقعش شروع کرد به حرف زدن:

_ماریا، میدونم خیلی یهوییه که بهت ابراز عشق کنم، میدونم ممکنه جوابت هر چیزی باشه، میدونم شاید نیاز داشته باشی فکر کنی ولی اینم میدونم که تو میفهمی احساس من بهت چقدر واقعیه و چقدر میخوامت

این لعنتی حروم شده، این باید بازیگر میشد، چنان رفته بود تو حس که دست و پای من شل شد..سعی کردم با نفس عمیق کشیدن خودم و اروم کنم، صورت متعجبم و خونسرد کردم

علیسا دستم و گرفت و منو دو قدم نزدیک تر اورد، و شاخه گل و سمتم گرفت
ادامه داد:

_بهم این افتخار و میدی که باهات باشم؟

دخترا هین و هون کردن، پسرام او کشیدن!

نیشم داشت باز میشد اما بع یه پوزخند اکتفا کردم..ثانیه ها پشت سر هم میرفتن، مردم صداشون درومده بود

یکی از پسرا مزه پروند:

_فک کنم سکته کرد

یکی از دخترا جواب داد:

_معلومه باید سکته کنه، علیسان از سرشم زیاده، الان از ذوق مونده چیکار کنه

صداشون اروم بود اما میشنیدم، لبخندمو بیشتر کردم و سرمو کج کردم گفتم:

_نه، افتخار نمیدم

یه لحظه همه خفه شدن بعد یهو صدای جیغ و داد همه بالا رفت، به علیسان نگاه کردم، انتظار داشتم الان جا خورده باشه و حسابی وا رفته باشه

اما با لبخند داشت نگاهم میکرد

اروم پا شد و خودشو صاف کرد، شونه ای بالا انداخت و با همون قیافه خونسردش گل و به سمتی پرت کرد و گفت:

_خب، هر جور مایلی

بدنم گر گرفت، ینی یه لحظه حس کردم الان سکته میکنم از حرص..

روشو برگردوند و انگار نه انگار با خاک یکسان شده با خنده گفت:

_خب دوستان عملیات با شکست مواجه شد میتونید برگردید خونه هاتون

خوب ظاهرشو حفظ میکرد، بقیه ام همراهی میکردن و انگار اتفاقی نیوفتاده میخندین
تو فکر بودم و با بهت بهشون نگاه میکردم که تنه محکمی بهم خورد و پشت بندش صدای یه دختری:

_بی لیاقت، فکر کردی علیسان مونده توعه که با جواب نعت خورد بشه، هه

و بعد از کنارم رد شد
سرم سوت کشید، همینطور قلبم..انگار..انگار یه تلنگر بهم وارد شد، یه سوال پیش اومد! اونم اینکه من واسه تلافی این کارو کردم یا خواسته قلبیم این بود که علیسان از جواب نعم ناراحت بشه، که ببینم حسی نسبت به من تو وجودش هست که با جواب منفیم به تلاتم بیوفته یا نه

بدون توجه به جمعیتی که داشتن عزم رفتن میکردن رفتم سمت جام ها، نیاز داشتم خنک شم.

بدجور گر گرفته بودم، سعی میکردم خودمو گول بزنم، یدون از لیوانایی که محتویات بی رنگی داشت و بی توجه به بوش سر کشیدم که تا نقاط ته تهانیم سوخت

هنوز کاملا پایین نرفته بود شروع کردم عق زدن، تو حال و هوای گندم حس کردم دستی محکم خورد پس کلم، چنان شدتش زیاد بود که با صورت رفتم تو جام و پشت بندش صدای دنیا:

_خاک تو سر عاشغالت بمیر، بمیر کثافت، پسره به این خوبی پولدار پشماشم که زده مگه مرض داری رد میکنی؟ تو لایق مرگی

با دیدن اینکه حالم واقعا بده وا رفت، به جام توی دستم نگاه کرد و با چشمای گشاد شده گفت:

_ماریا چی خوردی؟!!

سرم داشت گیج و ویج میرفت، دنیا رو پس زدم و رفتم سمت راحتیا و خودمو پرت کردم روشون، کم کم حال و هوام داشت عوض میشد..چشمامو محکم روی هم فشار دادم و سعی کردم بفهمم دورو برم چی میگذره

ولی همش چند تا تصویر از جلوی چشمام رد میشد، منو علیسان توی اون رستوران، زلزله، شکستن دوربینم، شرط..شیراز رفتنمون

بوسه هاش..خوابیدن تو بغلش، قرارمون، جواب نعم، عکس العمل علیسان… ناراحت شدنم

کم کم داشتم جواب میدادم به خودم
اینو که شاید اول برای تلافی بود ولی بعد میخواستم بفهمم دوستم داره یا نه؟

من یه حسی داشتم، حسی که دارم تو عالم مستی به خودم اعتراف میکنم

من دوستش دارم

سرمو محکم تکون دادم و کش داد گفتم:

_نه نه این امکان نداره

دنیا شونه هامو تکون داد و گفت:

_ماریا ازون نجستیا خوردی؟

رامین و صدا زد و بعد با نگرانی برگشت سمت من.. دیگه کارام دست خودم نبود خندیدم و دستم و به صورتش کشیدم..با صدای کش داری گفتم:

_دنیا توام خوشگلیا، جووون

چشمای دنیا زد بیرون..:

_جووون نکن اونطور

با دهن باز گفت:

_اِنا
رفتم جلو و سرمو رو شونش گذاشتم:

_بذار یکم تو بغلت اروم بگیرم

پرتم کرد اونور و با ترس گفت:

_ماریا میدونم مستی ولی یه ذره دیگه نزدیک شی سرتو تو تهت میکنم، بذار رابطمون خواهرانه بمونه

دوباره رفتم سمتش که جیغ زد و در رفت پشت رامین که تازه رسیده بود قایم شد، رامین با تعجب نگاهش کرد، دنیا ام با ترس هلش داد و گفت:

_رامین برو بخورش

رامین با تعجب گفت:

_کی؟

_ماریا، میخواد بهم تجاوز کنه

بلند زدم زیر خنده..رامینم با خنده نگاهم کرد..بهم اشاره کرد و رو به دنیا گفت:

_ببین درس عبرت بگیر، اگر من گذاشته بودم توام بخوری الان نصف دخترای مهمونی و حامله کرده بودی

باز زدم زیر خنده، دنیا با حرص نگاهمون کرد و رو به من گفت:

_نیشه سگتو ببند من مثل تو بد مست نیستم

علیسان اومد سمتونو با دیدن وضعیت من با تعجب گفت:

_مست کرده؟

رامین_بدجور داداش، تا حالا اینطورشو ندیده بودم

دنیا دست به سینه شد و گفت:

_من اینو نمیبرم خونشونا، ننش اینطوری ببینتش هم اینو جر میده هم منو

علیسان نگاهم کرد، بغض کرده بودم..حالمو درک نمیکردم..روشو برگردوندو در جواب دنیا گفت:

_نمیخواد ببریش امشب بذار بمونه، فقط به مادرش بگو خونه شماست

دنیا چشاش و ریز کرد و گفت:

_باشه ولی فردا چک میکنم یه جر خوردگی کوچیک ببینم تو رفیقم چند تا جر خوردگی بزرگ تو همه جات…

یکم نگاه به علیسان که جدی با یه اخم نگاهش میکرد انداخت و بعد که فهمید چی گفته سریع حرفشو عوض کرد:

_تو همه جای رامین ایجاد میکنم

رامین حق به جانب گفت:

_مادر نزاییده

دنیا پشت چشمی نازک کرد و گفت:

_۲۱ سال پیش زایید

علیسان اومد سمتمو از شونم گرفت تا بلندم کنه، سریع خودمو عقب کشیدم:

_عاشغال مگه خودت خوار مادر نداری؟ مرجع تقلیدت کیه ملعون؟

رامین نگاهی به سر تا پای دنیا انداخت و گفت:

_بنده خدا ۲۱ سال پشیمونی کشیده که کاش اون شب بابات میرفت داروخونه

صورت دنیا سرخ شد
همونطوری تو عالم مستی گفتم:

_داروخونه دوست دارم
دست علیسان و کشیدم و کشیده گفتم:
_علی بریم داروخونه

دنیا با کیف افتاد دنبال رامین و جیغ کشید، علیسان نمیدونست به من که پاک عقلم و از دست داده بودم بخنده یا به اون دو تا خل و چل… خونه کاملا خالی شده بود و فقط ما بودیم..و یه عالم کثیفی و بوهای مختلف، حالت تهوع گرفته بودم و سرم درد میکرد..خودمو به علیسان تکیه دادم

محکم دستامو دورش حلقه کردم و با لبخند مکش مرگ مایی گفتم:

_مامان امشب پیشم میخوابی؟

چشمای علیسان در اومد، به زور جلوی خودشو گرفت و فقط به لبخندی اکتفا کرد:

_اره دخترم میخوابم

چنگ زدم به سینش و لب چیدم:

_ممه ام بده بهم

علیسان دیگه نتونست خودشو نگه داره و زد زیر خنده
دنیا و رامین با فک چسبیده به زمین نگاهمون میکردن..دنیا با دهن باز گفت:

_خوب شد از من ازین چیزا نخواست

علیسان که دید چقد وضعیتم وخیمه رو به اون دو تا گفت:

_برید دیگه نمیبینید بچم و میخوام شیر بدم؟

دنیا مشکوک گفت:

_توام یه فکرایی تو سرته ها

رو به رامین گفت:

_هوی بوزینه بیوفت جلو دیرم شد

رامین چپ چپ نگاهش کرد و گفت:

_درست صحبت کن ببین میبرمت یه جایی میندازمت که دست هیچ بنی بشری بهت نرسه

بعد از چند دقیقه که قشنگ کل کل کردن راضی شدن برن

اگر حالتم عادی بود اصلا نمیذاشتم علیسان نگهم داره، البته اگه خوب یودم اون نگهم نمیداشت

در هر حال سعی میکردم خودمو جمع و جور کنم و دوباره چرت و پرت نگم، حالم عجیب بود
انگار دیوونه شده بودم، بغض کرده بودم..غمای توی دلم انگار بیشتر خودشونو داشتن نشون میدادن اما میخندیدم

رسما چسخل شده بودم، رفته بودم تو فکر و بغ کرده بودم که بازوم تو دست علیسان جای گرفت و کشیده شدم

جیغ بنفشی زدم و خودم و کشیدم کنار..علیسان بنده خدا که انتظار این برخورد و نداشت سریع دستشو عقب کشید و دو قدم رفت عقب

بازم جیغ زدم که اونم هم زمان با من داد زد
اومدم دوباره جیغ بزنم که پرید و جلو دهنم و گرفت:

_ببند دهنتو چرا جیغ میزنی

تو یه حرکت غیر منتظره پامو کوبوندم تو جایی که نباید

تو دو ثانیه قیافه علی سرخ و بعد کبود شد

بعد یهو چنان عربده ای زد که از رو مبل پرت شدم پایین، با دستش اونجاش و گرفته بود و با چشمای به خون نشسته بهم نگاه میکرد

بی تربیت، دستتو بردار

داد زد:

_ماریا خودت بگو چیکارت کنممممم؟

لب ورچیدم:

_بوس

خندش گرفت، اومد سمتم..خودمو رو زمین عقب کشیدم و با مظلومیت گفتم:

_ولش کن

با تعجب گفت:

_چیرو ؟!

_اونجاتو

با خنده پرید سمتم که جیغ زدم

دستاشو انداخت زیر بدنم و بلندم کرد، شروع کردم دست و پا زدن و ننه بابامو صدا زدن:

_ولم کننننن، به بابام میگمت جرت بددددده

_هیسسسس ساکت شو

مسیری رو در پیش گرفت
رفتیم تو حمام، تا فهمیدم قضیه از چه قراره شروع کردم جیغ زدن

_دست و پا نزن

دوشو باز کرد و منو گذاشت زمین، اومدم از زیر دستش در برم که گرفتم و تا بیام عکس العمل نشون بدم نفسم بند اومد

یخ کردم، اصلا انگار مخم تازه به کار افتاد

سریع خودم و بغل کردم، برخورد اب سرد با بازوهای لختم باعث شد لرز کنم

تنها جایی که داغه داغ بود شونه هام بود، که دستای علیسان روش بود

با لبخند مهربونی گفت:

_حالت بهتر شد؟؟

سرمو اروم تکون دادم و بعد لرزیدم..یکم تو همون حالت نگاهشو رو خودمو بدنم چرخوند و بعد جلو اومد و بغلم کرد

نمیدونم اثرات مستی بود یا چی؟؟؟ ولی بهترین حسی بود که اون لحظه میتونستم داشته باشم

دستاشو نوازش گونه به بازوهای لختم میکشید و سرمو میبوسید، از کاراش هیچی حالیم نمیشد

مستی از سرم پریده بود ولی به شدت کسل بودم، اگه علیسان ولم میکرد همونجا ولو میشدم

سر تا پامون خیس شده بود، منو همراه خودش از زیر دوش بیرون کشید و کشون کشوند از حموم برد بیرون، یا همون وضعیت رو مبل نشوندم و خودش رفت و بعد از چند دقیقه با حوله و یه پیرهن از پیراهنای خودش و شلوار برگشت

گذاشت کنارم و در حالی که سرشو با حوله خشک میکرد گفت:

_تا من لباسامو عوض میکنم توام عوض کن لباساتو

لب ورچیدم و خسته نگاهش کردم..با شیطنت گفت:

_چیه نکنه میخوای خودم لباساتو عوض کنم برات

اخمامو کشیدم تو همو بعد از نیم ساعت دهن باز کردم:

_نخیرم، برو دیگه

با خنده بالا رفت، لباسامو در اوردم و بعد ازین که یکم خیسی بدنمو با حوله گرفتم به زور و با کرختی پیراهن و تنم کردم، بلندیش تا یک وجب بالا تر از زانو هام بود، من بهش میگم گوریل الکی نمیگم که شواهد اینطور نشون میده.

شلوارشم پام کردم، چشمتون روز بد نبینه، اینکه هر دو ثانیه از پام میوفتاد به کنار، پاچه هاش هی میرفت زیر پام نزدیک بود بخورم زمین..از طرفی استینای بلند پیراهنش نمیذاشت درست بتونم کمر شلوار و بگیرم

با خودم درگیر بودم و داشتم فحش میدادم که صدای قه قهه بلند علیسان باعث شد از ترس کمر شلوار و ول کنم و همراه با هین بلندی که کشیدم دستامو بذارم رو چشمام

با این کارم صدای خندش بلند تر شد

با حرص دستامو برداشتم و در حالی که به زور شلوار و از پام در میاوردم گفتم:

_رو آب بخندی مرتیکه لنگ درازه گوریل

مهم نبود که پاهام لخت باشه، والا علیسان انقد دختر لخت دیده که دیگه پاهای از زانو به پایین لخته من تحریکش نکنه

همچنان میخندید، صورتش سرخ شده بودو از گوشه های چشماش اشک آویزون بود

حیف داشتم از خستگی میمردم..به زور روی پاهام بند شده بودم، بدون توجه به خندش گفتم:

_منو ببر یه جا کپه مرگمو بذارم

داشتم مثل بچه ها چشمامو میمالیدم و خمیازه میکشیدم که حس کردم رو هوام، با تعجب نگاهش کردم، حس جیغ کشیدن نداشتم..خماره خمار بودم

_چیکار میکنی؟

_دارم دختر کوچولومو میبرم بخوابونم

بوی بدنش خابالودگیمو بیشتر کرد، حس لجبازی کردن و کل کل کردن نداشتم..داشتم میمردم از خستگی.. سرمو تو سینش فرو کردم و بعد از چند ثانیه نفهمیدم چطور به خواب رفتم

***

علیسان:

از پله ها بالا رفتم، نفساش تو سینم منظم شده بود..رفتم سمت اتاق مهمون اما دقیقا جلوی در، یه حسی نذاشت برم داخل…یه حس شیطنت آمیز که باعث شد عقب گرد کنم سمت اتاق خودم

میدونستم صبح که بیدار بشه دهنمو سرویس میکنه

از فکر به جیغ جیغاش که معمولا تو این موقعیتا با سوتی همراه بود نیشمو باز کردم و وارد اتاق شدم، بلاخره بعد از یکم بحث و جدل با خودم روی تخت گذاشتمش و کنارش دراز کشیدم
پتو رو تا زیر گردنمون بالا اوردم

موهای خیسی که تو صورتش ریخته بود و کنار زدم و به چهره مظلومش توی خواب نگاه کردم…

هر چقدر با خودم کلنجار میرفتم نمیتونستم از حس شیرینه کنارش بودن بگذرم

الکی که نبود، من این خوش زبونِ کوچولو رو دوستش داشتم

ماریا:

سرم به شدت درد میکرد و حالت تهوع داشتم، جامم تنگ بود و این بیشتر حالم و بد میکرد

به زور لای چشمام و باز کردم و سعی کردم موقعیتم و بسنجم، با دیدن علیسان که با دهن باز و آب دهن آویزون کنارم خوابیده بود و منو تو بغلش سفت گرفته بود چشمام از تعجب گشاد شد

هر چی فکر کردم یادم نیومد دیشب چی شده و من الان چرا اینجام!!! در نتیجه دهنمو عین کروکدیل باز کردم و شروع کردم جیغ زدن

علیسان بنده خدا عین فنر پرید و پرت شد پایین تخت، خودمم سریع از تخت اومدم پاییت، نگاهی به خودم انداختم و با دیدن پیرهن علی که تو تنمه و پاهای برهنم جیغم همراه شد با خود زنی

علی پا شد و اومد طرفم هول شده بود، سعی میکرد با تکون دادن دستاش ارومم کنه

با داد گفتم:

_با من چه غلطی کرددددی؟ هااااا؟ بلاخره زهرتو ریختی بلاخره کارتو کردی ارهههه؟

وسط حرفام تا دهن باز میکرد من با جیغام خفش میکردم

یهو داد زد:

_خفه شو دیگه سرم رفت

خفه شدم، نگاهی بهم انداخت و دست پاچه سرشو خاروند، انگار داشت فکر میکرد چه جوابی بهم بده که قانعم کنه

حس میکردم محتویات معدم دارن حجوم میارن به سمت حلقم…علیسان بعد از چند لحظه که اعتماد به نفسشو به دست آورد گفت:

_دیشب مست کردی…

بین حرفش پریدم و گفتم:

_سرویس کجاست؟

با تعجب نگاهم کرد:

_هان؟

داد زدم:

_دسشویی کجاس؟

با دیدن حال بدم فهمید چه خبره و با دست به سمتی اشاره کرد، با تمام سرعتم دوییدم سمتش

چیزی که تو معدم نبود الکی عق میزدم فقط، حس میکردم چشمام داره سیاهی میره…صدای نگران علیسان از پشت در میومد که ازم میخواست در و باز کنم

آبی به صورتم زدم و در و باز کردم

علیسان با دیدن صورتم نگران نگاهم کرد..:

_رنگت پریده

سعی کردم کنارش بزنم…با صدایی که به زور در میومد گفتم:

_برو کنار

تو همون هین سرم گیج رفت و نزدیک بود بیوفتم که علیسان گرفتم، دستشو زیر بدنم انداخت و بلندم کرد…توانایی مخالفت نداشتم، منو روس تخت گذاشت و همون طور که با عجله سمت در میرفت گفت:

_تکون نخور تا برات یه چی بیارم حالت بیاد سرجاش

تحمل این حال و نداشتم، کلی سوال تو ذهنم بود و این حالت تهوعم شده بود قوزِ بالا قور

بعد از چند دقیقه علیسان اومد

دساش یع سینی بود، نشست کنارم روی تخت و سینی رو گذاشت روی پاش، با بغض نگاهش کردم…سینی رو گذاشت روی عسلی کنار تخت و برگشت سمتم تا کمک کنه پا شم:

_پاشو یه چیزی بخور رنگ و روت باز شه

با دیدن قیافم متوقف شد و با تعجب نگاهم کرد ….تو نگاهش یه چیزی بود که تشخیص نمیدادم چیه!! هر چی که بود بغضم و بیشتر کرد

بعد از چند ثانیه سرمو کشید تو بغلش و شقیقمو بوسید:

_چرا بغض کردی تو اخه خانوم کوچولوم؟

سرمو از تو سینش بیرون کشیدم و گفتم:

_دیشب چیکارم کردی؟

_کاریت نکردم، باور کن

 

یکم نگاش کردم تا از تو نگاهش مطمعن بشم راست میگه، البته چیزب نفهمیدم، مخم کار نمیکرد

سرمو انداختم پایین و گفتم:

_خب باشه

با خنده گفت:

_مظلوم شدی

با حرص نگاهش کردم که با خنده لیوان شربت و چپوند تو دهنم، چند قورت خوردم حالم بهتر شد

اصلا انگار بدن بیجونم جون گرفت

یکمم برام لقمه گرفت و گذاشت دهنم، منم تمام مدت با تعجب به کاراش و لبخند روی لبش نگاه میکردم، اگر یک ماه پیش بهم میگفتن که با علیسان یک ماه بعد تو یک همچین شرایطی قرار دارم صد در صد سر و تهش و یکی میکردم

_میدونم خوشگلم ولی نه تا اون حد که چشم ازم برنداری

نیششم تا بناگوش برام باز کرد، دهنمو کج کردم، اول میخواستم بگم اره خوشگلیت از اون دهن گشادت میباره که دیدم نه زشته بنده خدا داره برام لقمه میگیره، یه موقع آه میکشه لقمه سنگ میشه تو گلوم

فقط به همون کجی افاقه کردم و دهنمو عین اسب ابی باز کردم تا لقمه رو بذاره تو دهنم، یهو با چیزی که یادم اومد جیغ زدم:

_ اخ اخ من کلاس دارممممم

علیسان پرید هوا و بعد از یه نگاه عاقل اندر سفیه که بهم انداخت گفت:

_پاشو حاظر شو ببرمت، لباساتم اونجاست

به راحتی ای که لباسام به صورت شلخته ای روش ریخته بود نگاه کردم، گوشیمم بهم داد

پا شدم رفتم سمتشون، اومدم لباسشو از تنم درارم که دیدم عین بز وایساده نگاهم میکنه..گفتم:

_میخوای همونجا وایسی؟

سرشو خاروند و گفت:

_من که دیشب همه جاتو دیدم

با چشمای گشاد شده نگاهش کردم با خنده گفت:

_نکنه فک کردی خودت اون و تنت کردی

جیغ زدم:

_تو تنم کرددددی؟

یه لبخند مکش مرگ ما زد و گفت:

_اوهوم
تا بناگوش سرخ شدم و دیگه چیزی نگفتم، خاک بر سر من که چیزی یادم نیست از دیشب، این دفعه دوم بود ک این اتفاق میوفتاد

(و اینجا فقط من و شما از خباثت علیسان مطلعیم:)

 

بچه ها جون اینجا لازمه یکم از زبون دنیا صحبت بشه، یگم به رابطشون سر سامون بدیم نمیشه که همش تو سر و کله هم بزنن:)

****

شب قبل.
از زبان دنیا:

ماریا رو همونجا ول کردم دنبال سر رامین راه افتادم، اخ جون خر مجانی

ریموتو زد و سوار شد، منم پشمش حساب نکرد
لگدی به ماشینش زدم و گفتم:

_ چیزی از پشمات کم نمیشد در و برام باز میکردی

و در و باز کردم و نشستم، پوکر فیس نگاهم کرد و همونطور که ماشین و روشن میکرد گفت:

_میخوای نشونت بدم ببینی پشم دارم یا نه؟

الان مثلا میخواست منو بترسونه، کور خونده… عادی نگاش کردم و با تاسف گفتم:

_امشب با کدوم یکی از دوس پسرات قرار داری که تمیز کردی

سرخ شد، خوردی؟ بخور، هستشم بکن تو مقعدت، مشت شدن دستشو دیدم اما خونسردانه با یه لبخند مضحک به رو به رو زل زدم

یهو زد رو ترمز و برگشت سمتم که برگام ریخت، سعی کردم خونسرد باشم اما دهن کج شده از ترسم نمیذاشت

_چرا وایسادی؟

یهو خم شد سمتم و یقمو گرفت

منم ناخداگاه با کله زدم تو دماغش که دوباره برگشت عقب و همونطور که دماغش و گرفته بود و صورتش از درد جمع شده بود شروع کرد به عربده های دردناک کشیدن

نوچ نوچی کردم و گفتم:

_خب تو که جنبه دعوا نداری چرا حمله میکنی! نوچ نوچ نوچ نگا با این هیکل چجوری عر میزنه
دوباره اومد سمتم که ناخدا گاه صدایی از گلوم دراوردم و گارد گرفتم:

_قودااااااااا
حس بروسلی بودن گرفته بودم

فک کردم این دفعه هم میتونم بزنمش ولی تو یه حرکت دستام و گرفت و فیتیله پیچم کرد، تو شوک حرکتش بودم

دستام و برده بود پشتم که داشت میشکست، یع پاشم از روی دنده رد کرده بود و روی پاهام انداخته بود، فاصله صورتامون ۵ سانت بود

آب دهنمو با صدا قورت دادم و گفتم:

_چرا وحشی میشی؟

نفساش به صورتم میخورد و حالمو یه جوری میکرد

دماغمو جمع کردم و هی قیافمو کج و کوله میکردم..نفسی گرفت و با حرص گفت:

_تو چرا انقدر با من لجی لعنتی؟

بازم دماغمو جمع کردم و لبامو به سمت بالا دادم، با تعجب گفت:

_چرا اینجوری میکنی خل و چل؟!!!

با حرص گفتم:

_نفسای گوهت میخوره به دماغم قلقلکم می…

حرفم تو دهنم ماسید و تبدیل به جیغ شد، وحشی چنان گازی از دماغم گرفت که دو قد پریدم هوا

سرشو برد عقب و با لبخند پیروز مندانه ای گفت:

_خوب شد؟

جیغ زدم:

_گمشو اون طرف مرتیکه موجی پت و پاره

 

*دوستان عزیز اینم یه پارت بلند بخاطر جبران دیر کرد رمان *

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت شانزده

  _چه کمکی میخوای بکنی؟چیکار میخوای بکنی که بتونم بشم مانلی قبل؟! +هرکاری بخوای انجام …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *