خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو چهار

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو چهار

 

مامان نگاهی بهم انداخت و گفت:

_غلط کردی الپر خانوم نمیذارم بری، معلوم نیس میری با اون دنیا چه خراب بازیایی در میارید

بابا با صدای بلند گفت:

_درست صحبت کن خانوم خیلی ام درست بازی در میاره دخترم

_به من ربطی نداره پاشو ازین خونه بذاره بیرون خودت میدونی
و با ابرو به اتاق خواب اشاره کرد که خندم گرفت، بابا با بیچارگی نگاهش کرد و بعد گفت:

_نمیشه نری دخترم؟

_نه بابایی باید با دنیا درس بخونم حتما وگرنه میوفته این ترمو

دروغ که حناق نیس گیر کنه تو گلو:/ هر چند انچنانم دروغ نبود احتمالا این ترمو دنیا می افتاد، بابا نگاهی ملتمسانه به مامان انداخت و گفت:

_بذار بره دیگه، قول میدم پول بوتاکستو بدم

نیش مامان باز شد اما سریع بستش و جیغ زد:

_مگه من چروکیدم که میخوای پول به بوتاکسم بدی هان؟

بابام بیچاره مونده بود دیگه چی بگه با درموندگی گفت:

_خب نمیدم

_نه دیگه حالا که گفتی باید بدی

بابام دستاشو رو به اسمون بلند کرد و با حالت گریه داری گفت:

_خدایا یا صبر بده یا مرگ بده

با خنده گفتم:

_خدا نکنه بابا جون، فعلا خدافظ

مامان تهدید وارانه گفت:

_زود میای خونه وگرنه شق شقت میکنم

چشمی گفتم و از خونه بیرون رفتم، هوا رو به تاریکی میزد این دفعه دیر راه افتادم، یا بهتره بگم معطلم کردن

***

یک ساعت بعد در خونه علیشون بودم، آیفن و زدم و مش رجب برداشت:

_بله؟

_منم

_بفرمایید

و در و زد، با تعجب به در نگاه کردم و زیر لب گفتم:

_چه با ادب شده بود

بعد از این که از شوک رفتار مش رجب دراومدم رفتم داخل، اوه اوه اینجا تو شب چقدترسناکه، البته دیشبم که برمیگشتبم تاریک بود ولی خب من با وجود دنیا از قولم نمیترسم، والا رفیقم سپری در برابر مشکلاته

همونطور کع سرم پایین بود و داشتم با خودم فکر میکردم یهو بازوم کشیدع شد و محکم پرت شدم تو بغل یکی، جیغ بنفشی کشیدم که تو بغلش خفه شد

کار سختی نبود تشخیص عطر تنش و اینکه علیسانه، تو شوک بودم که از خودش جدام کرد و با داد گفت:

_گوشیت کدوم گوزیه که جواب نمیدی؟

ترسیده گفتم:

_منظورت گوره؟

_میدونی از ساعت چنده دارم زنگ میزنم بهت؟ چرا جواب نمیدی هان؟

تند تند پلک زدم و گفتم:

_بابا شاید دستم خورده رفته رو سایلنت

_دیگه داشتم میومدم در خونتون

به لباسای تنش نگاه کردم، لباس بیرون تنش بود، یه چیزی داشت تهه دلمو قلقلک میداد بابت نگرانیش، لبخندی زدم و دستمو رو بازوش کشیدم:

_خب ببخشید، حالا که اومدم عزیزم

عزیزمو از کجات دراوردی اسکلِ چسمغز؟ پوفی کرد و دستمو گرفت راهنمایی کرد داخل خونه، دروغ گفتم:| عین سگی که قلادشو دادن دستش کشیدم تو خونه

خودشو پرت کرد رو مبل و رو به من گفت:

_برو یه چی بیار بخورم قندم افتاده

نوچ نوچی کردم:

_بدبخت، به همین زودی قندت برام میوفته؟

_نه بابا همین الان یکی از دوست دخترام پیام داد گفت تصادف کرده پاش از سه ناحیه شکسته، ناراحت شدم بلاخره باهاش خاطره زیاد داشتم دیگه

نگا نگا فقط بلده حرص منو دربیاره:

_مطمعنم با بالا ترین ناحیه پاش بیشتر از همه خاطره داری

خندید و سر تکون داد، با جیغ گفتم:

_پس بگو همون که براش ناراحت شدی و باهاش خاطره داری بیاد یه کوفتی بهت بده

رفتم با حالت قهر نشستم رو مبل جلوشو گوشیمو از تو کیفم دراوردم، نگاهی به تماسای بی پاسخ انداختم که کفم برید، شونصد تا تماس بی پاسخ از علیسان!!! حق داره بدبخت عصبی باشه

من بودم کلشو میکندم، هر چند به درک که نگران شده، اینطور که معلومه برا همه نگران میشه تنها من نیستم با این فرکر لبمو با حرص گاز گرفتم، با خنده گفت:

_مثلا الان قهری؟

به درک که عصبی شده عاشغال عوضی، نه به نگرانیش نه به حرفاش والا
داشتم پشیمون میشدم از کاری که میخواستم فردا شب باهاش بکنم ولی با این کارش دهنشو سرویس میکنم

همونجوری ایستاده بود و با خنده نگاهم میکرد:

_وقتی حسودیت میشه بامزه تر میشی

ابروهامو انداختم بالا:

_اره آدمم قحطه به تو حسودیم میشه، چه دل خوشی داری تو بابا!!!

پوزخند زد که تا ناکجام سوخت:

_ینی میخوای بگی ناراحت نشدی؟

با حرص گفتم:

_اصلا، براچی وقت تلف میکنی؟ بیار شماره مهمونایی که موندن و زنگ بزنیم من باید زودی برم خونه

_ای بابا ینی یه شبم نمیخوای پیش من بمونی؟

چشمامو درشت کردم و گفتم:

_میزنم تو دهنتا

خندید و اومد:

_خب فقط مونده شماره های تو گوشیم

_بده خودم میخوام زنگ بزنم

جدی نگاهم کرد:

_ینی به من اعتماد نداری؟

چشماش داشت وادارم میکرد که بگم اره ولی سعی کردم خودمو جمع و جور کنم:

_نه

چنان بادش خالی شد که کاملا تغییر حالت صورتشو حس کردم، خندم گرفت..چقد خوبه ادم بتونه علیسان و ضایع کنه

گوشیشو از جیبش دراورد و داد دستم:

_بیا

لبخند مرموزی زدم و گرفتمش…فک کنم اولین دختری ام که تونسته گوشیه علیسان و ازش بگیره..چه افتخاری نسیبت شده ماریا! لبخندمو که دید خندش گرفت و ادامه داد:

_اشکال نداره یکی طلبت

ایشی گفتم و مشغول کار شدم، البته گوشیش رمز داشت کثافت ضایع شدم جلوش

به چند تا از شماره ها زنگ زدم، تا رسید به شماره تی که به اسم جوجو سیو بود، با حرصی که سعی در مخفی کردنش داشتم گفتم:

_جوجو کیه؟

_نمیدونم

_نمیدونی و جوجو سیو کردی؟

_خودش سیو کرده لابد

منو بگو فک کردم من اولین دختری ام که دستم به موبایل نجستش خورده نگو گوشیش دس به دست میچرخه

ارامش خودتو حفظ کن ماریا اینا همش تلافی داره، نفس عمیفی کشیدم و زدم رو جوجو

با برقرار شدن تماس صدای نازکی گفت:

_سلام عشقمممم

با تمام حرصی که از علی داشتم مثل خودش کشیده گفتم:

_سلام پشمَممم

علیسان پقی زد زیر خنده، ولی جلو دهنشو گرفت که صداش نره اون طرف دختره که حسابی شوکه شده بود عصبی گفت:

_تو دیگه کدوم خری هستی؟

_همون خری که..

به علیسان نگاه کردم که مشتاق منتظر شنیدن جواب من بود، اما شئونات اسلامی نمیذاشت ادامه اش رو بگم، بنابر این ساکت شدم و ادامه دادم:

_حرف دهنتو بفهم خانوم، میخواستم به مهمونیه اقای شایان دعوتت کنم ولی ازون جایی که جای خرابا نیس دعوتت نمیکنم بای

تا شنید حرفمو با عجله گفت:

_چیییی؟ ببخشید عزیزم شما منشیشونی؟

پشت چشمی نازک کردم انگار اون منو از پشت گوشی میبینه:

_بعله

_اها ببخشید گلم فک کردم گوشیشون دست غریبه افتاده، اوم فردا ساعت چند بیام؟؟

_ببخشید عزیزم همین الان به اطلاعم رسوندن لیست مهمونا تکمیل شده اضافیا رو دعوت نکنیم، خوشحال شدم صداتو شنیدم بای

محل به جیغ جیغ کردنش ندادم و گوشی رو قط کردم، خوب عقده گشایی کردم

_خوب عقده گشایی کردی

با چشمای درشت شده به علیسان نگاه کردم، ذهنمو خوند؟ یا من بلند فکر کردم؟!! با اخم گفتم:

_عقده ای تویی که هر شب یه دختر تو بغلته

اخماش رفت تو هم، اخ جون بلاخره حرصیش کردم، لبخند پر ذوق و مسروری زدم که با حرفش رو لبم خشک شد:

_اره امشبم میخوام تورو امتحان کنم

اول با شوک بهش نگاه کردم، بعد اروم به دورو برم نگاه کردم، نه راه فراری نیست

بعدم با ترس دوباره به علی نگاه کردم که دیدم یه لبخند پهنی زده که چشماش اندازه یه خط شده تو صورتش، کثافت فقط میخواست منو بترسونه، لبامو جمع کردم با حرص نگاهش کردم که زد زیر خنده:

_چیه تو که دوس داری

این چرا انقد بیشعوره، دیگه ترکیدم، شروع کردم دستامو تو هوا تکون دادن و جیغ بنفش کشیدن، علیسان که شوک شده بود وسط خنده یهو چشماش از حدقه زد بیرونو دهنش عین سکته ایا کج شد

دیگه دهنم داشت جر میخورد ولی هنوز دست بردار نبودم، علیسان به خودش اومد و سریع گوشاشو گرفت و داد زد:

_بس کن

اما من پا فشاری میکردم که جر بدم خودم، یه دو سه بار دیگه ام داد زد، ولی جوابش فقط جیغ بود

_میگم بس کن خل و چل الان حنجرت جر میخوره

و هم زمان خودشو بهم نزدیک کرد خودمم دیگه داشت نفسم بند میومد، مطمعن بودم الان صدام شبیه خروس لاری شده، یه لحظه ساکت شدم و شروع کردم نفس عمیق و از تهه دل کشیدن، اخیش داشتم خفه میشدما!!!

یکی نیس بگه دختره اسکول از کسی حرصت میگیره چرا خودتو پاره میکنی طرف و پاره کن 😐

علیسان که دید جیغ نمیکشم اروم دستاشو از روی گوشیش اورد پایین و با با پوزخند و تمسخر گفت:

_تموم شد؟

از لحنش حرصم گرفت، من حاظرم خود را پاره کرده تورا ضایع کنم، لبخند زدم و قاطعانه گفتم:

_نه

دهنم و باز کردم که دوباره جیغ بزنم، چشمتون روز بد نبینه..صدام تو گلوم خفه شد..چشمام از حدقه زد بیرون و زل زدم به چشمای علیسان که باهام دو سانتم فاصله نداشت

لباشو رو لبام فشار داد و با یه صدای نامفهومی گفت:

_بس میکنی یا نه؟

نفهمیدم چی گفت، عین خودش گفتم:

_چی میگی؟

خب اسکل دو ثانیه اون دو مثقال گوشتو بردار از رو لبام عین ادم حرف بزن..دوباره حرفش و تکرار کرد، لبام قلقلک میومد، این دفعه فهمیدم..فقط تونستم سرمو اروم بالا پایین کنم

گازی از لب پایینم گرفت که چشمام درشت شد و بعد لبمو ول کرد، مرتیکه چسخل این چه کاری بود؟

دهنشو مزه مزه کرد و گفت:

_ماکارونی خورده بودی؟

گیج گفتم:

_وا، نه

_پس این روغنا چی بود رفت تو دهنم؟

روغن؟ کدوم روغن؟ نکنه…
با دست یدونه محکم کوبوندم تو پیشونیم!! خدایا این با شونصد تا دوست دختری که عوض کرده هنوز نمیدونه برق لب چیه؟ با چه امیدی من اینو دوست…

حرفمو تو ذهنم نیمه تموم گذاشتم و گفتم:

_برق لبه این نه روغن

دستشو رو لبش کشید و قیافشو جمع کرد:

_اه اه، همه جام چرب شد

نیشمو باز کردم، یادم باشه ازین به بعد همیشه برق لب بزنم یه موقع تو عمل انجام شده قرار گرفتم خود به خود تلافی بشه، انقد بدش اومده بود که پا شد رفت تو سرویس دهنشو بشوره

منم که همچنان نیشم تا فرق سرم باز بود..پس تو این رمانا چی مینویسن پسره از دختره لب میگیره میگه چه رژ خوش مزه ای داری بعد دوباره بیشتر بوسش میکنه!! ینی همش دروغ بود؟

داشتم با دقت به در سرویس نگاه میکردم و تو فکر بودم که در باز شد و علی با صورت و دستای خیس اومد بیرون

با حرص گفت:

_دفعه بعد ازون روغنا به لبت نزنی ها

چشمام زد بیرون و نگاهش کردم، ماشالله مردم چه رویی دارن دفعه بعد؟!!!

با حرص گفتم:

_ اولا روغن نه و برق لب، بعدم ایشالله دفعه بعد و با مامور مرگت تجربه کنی

ابروهاشو انداخت بالا و گفت:

_دلت میاد
پشت چیمی نازک کردم و گفتم:

_زیادم میاد

اخماش رفت تو هم، بی تربیت برا عمت اخم کن..

تقریبا به هر کس صلاح دونستم زنگ زدم دعوتش کردم بینشون با دو سه تا زنیکه پاره ام دعوا کردم و بلاخره کارم تموم شد، دهنم دیگه کف کرده بود بس حرفای تکراری زده بودم

نگاهی به ساعت کردم که چشمام زد بیرون، ساعت ۱۰ و نیم بود!! اوه اوه مگه چقد سرم چرم بود که نفهمیدم انقد گذشته، حالا چجوری برم خونه؟؟

این عفریت چرا چیزی نمیگه؟ یه جیغ کشیدم که بنده خدا علیسان که داشت رو مبل چرت میزد از جاش پرید و چشماش و زبونش هم زمان زد بیرون

حالا مونده بودم بزنم شتکش کنم یا بخندم

صورتشو به حالت عادی برگردوند و با اخم گفت:

_چته خل شدی چرا داد میزنی؟؟

خنده فراموشم شد و حرصم دوباره برگشت، موبایلم و کردم تو چشمش و با جیغ گفتم:

_ساعت ده و نیمه
با همون اخم عادی گفت:

_خب؟

خب و درد بی درمون، لبامو رو هم فشار دادم و در حالی که پلکم از حرص میپرید به زور گفتم:

_چرا بهم نگفتی انقد دیر شده؟

_مگه قرار بود من بهت بگم دیرت شده؟ خودت باید حواست میبود که دیرت نشه اینم من باید بهت یاد بدم؟

بی توجه به حرفش لب برچیدم، میترسیدم حتی با تاکسی برم، ماشینم که نداشتم، خاک بر سر بدبخت بیچارم کنن
با مظلومیت به علیسان نگاه کردم و گفتم:

_منو میبری خونمون؟

یطوری نگام کرد انگار داره به بچه ای که به مامانش میگه مامانی بیا سرپام کن نگاه میکنه، یه لبخند مهربونی ام زد

سوییچشو برداشت و رفت سمت در و گفت:

_بیا ببرمت

با خوشحالی دنبالش رفتم

***
هر چقدر سعی کردم که خوابم نبره اما نمیدونم از خستگی حرف زدن زیاد بود یا از ارامشی که اهنگ بی کلامو ارومی که علیسان پلی کرده بود، بلاخره خوابم برد

داشتم خواب میدیدم که دارم تف میکنم تو صورت علیسان و خوشحالم که حس کردم دستی نوازش گونه رو صورتم کشیده شد

کم کم از عالم خواب اومدم بیرون، وا مامان چه مهربون شده هیچوقت نازم نمیکرد…شاید بیکار شده اومده بعد چند سال به دخترش ابراز علاقه کنه، شایدم باباست، اره از دستای بزرگش معلومه باباس

دستشو گرفتم و به لبم نزدیک کردم و با همون چشمای بسته با لبخند بوسش کردم و اروم گفتم:

_باباییم

کم کم دوباره چشمام گرم شد و خوابیدم

اروم لای چشمام باز کردم و دورو برمو نگاه کردم

با دیدن علیسان که سرشو تکیه داده بود به فرمون و فرمونو طوری بغل کرده بود انگاز معشوقشه شوک زده سیخ تو جام نشستم و با ترس پلک زدم، مخم رد داده بود شروع کردم ب جیغ زدن:

_من کجام؟ تو اینجا چیکار میکنی؟ شلوارم کووو چرا لباسامو دراوردی ب چه جرعتی دخترانگی هامو ازم گرفتی

علیسان از ترس چسبید به در و با دهن باز نگام کرد، دهنش عین ماهی باز و بسته میشد و سعی میکرد یه چیزی بگه که کولی بازیای من نمیذاشت.. تو یه ان دست انداخت دهنمو گرفت که باعث شد چشمام دشت تر از حد ممکن بشه

با صدایی که سعی میکرد اروم باشه ولی حرص کاملا توش مشهود بود گفت:

_چرا جیغ میزنی دیوونه ساعت ۱۲ نصف شب همسایه هاتون فک میکنن چه خبره

کپ کردم، چی گفتتت؟ ساعت ۱۲ بودددد؟ به زور دستشو از دهنم جدا کردم و با حرص گفتم:

_الان مامانم منو جر میده مگه چقد تو راه بودیم که ۲ ساعت طول بکشه؟ ماشینت خرابه یا خودت کثافت بازی دراوردی مورچه ای اومدی؟

تمام مدت با حرص نگاهم میکرد
یهو داد زد:

_نه خانوم مشکل از ماشین نیست منم مورچه ای نیومدم ولی تو دو ساعت تمام خواب بودی و مشکل از منه که دلم نیومد بیدارت کنم و دو ساعت بس نشستم تو ماشین تا خانوم بد خواب نشین

یه چیزی تو دلم تکون خورد… دو ساعت منتظر مونده بود تا من از خواب بیدار بشم؟ الهی من به فدای مهربونیت، چنان با عشق زل زدم بهش که چهره عصبیش تبدیل شد به متعجب

بع خودم اومدم و اخمام و کشیدم تو هم، الان با خودش میگه دخترع چسخله

با یه خدافظیه سرد در و باز کردم و تندی پیاده شدم، خاک تو سر بی فرهنگم کنن که یه تشکر نکردم، ولی خب الان موضوع مهم تری از تشکر نکردنم وجود داشت، اونم این بود که چطور توجیح کنم که چرا تا الان خونه نیومدم

اروم در و باز کردم و رفتم داخل همه چراغای خونه خاموش بود.. خب خداروشکر مثل اینکه خوابیدن

تا اتاقمو به زور طی کردم و به محض بستن در اتاقم سر مست و خوشحال لبخندی زدم، خب بلاخره فردا میشد قانعشون کرد

****

دنیا نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

_تو میخوای لباس بخری برای امشب؟

_نمیدونم هنو برنامه ای ندارم

پشت چشمی نازک کرد و گفت:

_به هر حال هر چی بپوشی زشتی

بیا اینم دوسته ما داریم؟ خدایا چرا من تو هیچی شانس نیاوردم؟ پوفی کردم و زیر لب گفتم:

_خدایا وقتی داشتی شانس و تقسیم میکردی من کجا بودم؟

دنیا با بی خیالی دستشو تو هوا تکون داد و گفت:

_معلوم نیس زیر کی بودی!!!

با چشمای گشاد شده جیغ زدم:

_دنیااااااا

نیششو باز کرد و عین خودم گفت:

_جووون؟

_اب میخوای یا نون؟

به پایین تنم اشاره کرد:

_اونو میخوام لنتی اون

چشمام دیگه داشت میزد بیرون، مجردی برجور بهش فشار اورده بود داشت خراب میشد باید زود تر به یکی بندش میکردم، دستمو گرفتم جلو خودم انگار که دیده میشه و اروم از اتاق رفتم بیرون

تا نفس راحتی کشیدم گوشیم زنگ خورد
از تو جیب شلوار راحتی گشادم درش اوردم و به اسم علیسان که روی گوشی هک شده بود خیره شدم
وا براچی بهم زنگ زده این وقت صبح!! حالا همچینم صبح نبودا ساعت ۹ بود

دکمه وصل تماس و زدم:

_سلام چطوری؟

انگار نه انگار دیشب چجوری زده بودم با خاک یکسانش کرده بودم، بازم سر حال و خندون بود..ایششش عین سیب زمینی بی رگ میمونه، طلبکارانه گفتم:

_خوبم براچی زنگ زدی؟

_بد نیست اگر توام حال منو بپرسی!

لحنش واقعا دلخور بود چنان که یه لحظه قلبم لرزید و پشیمون شدم از برخورده سردم

من منی کردم و در اخر اروم حالشو پرسیدم، چنان سرد گفت خوبم که تمام وجودم یخ بست!!! تا حالا ندیده بودم علیسان انقدر سرد برخورد کنه
بی قرار شدم!!! نکنه بخواد تا اخر همین طور بمونه

اومدم حرفی بزنم که با همون لحن گفت:

_تنها نیاید، رامین و میفرستم بیاد دنبالتون ساعت ۷ اماده باشید بیاد ببردتون دنیا رو هم بگو بیاد پیش تو که علاف نشین

خبر نداری دنیا از صب ور دل من پلاسه، براچی انقد سرد حرف میزنه؟
حالا انگار دفعه اولمه باهاش اینطوری برخورد کردم!! چی شدع یهو بهش برخورده؟
داشتم خود خوری میکردم که با یه خدافظ سرد گوشی رو روم قط کرد

دنیا جیغ زد:

_من با تون گوریل جایی نمیام

با عصبانیت و جدی گفتم:

_دنیا زر نزن بنده خدا منتظرمونه پایین

_غلط کرده که منتظره اصلا من لباس ندارم نمیام

نگاهی به لباس مامانم که خیلی خوشگل تو انش نشسته بود انداختم، دقت که میکردم میدیدم دنیا خیلی لاغر تر از قبل شده، ینی اینو امروز که لباس مامان اندازش شده بهش پی بردم

ینی الان شده بود یه هیکل ایده عال با سه چار کیلو اضافه وزن

اونم که اشکال نداره از خداشونم باشه دو پره گوشت داره تو این گرونی:/ مثل من خوبه؟ پوستم به استخون چسبیده

به لباسش اشاره کردم و گفتم:

_پ این چیه تو تنت؟ گونی؟

نتونست جواب بده ایشی کردو روشو اونطرف کرد، به هزار ضرب و زور کشیدمش بیرون و بعد از خدافظی با مامان بابا از خونه زدیم بیرون

رامین با یه تیپ اسپرت بسیاررر جذاب تکیه داده بود به ماشینش، تا مارو دیدی تکیشو گرفت و با ابروهای گره خورده رو به دنیا گفت:

_چه عجب

دنیا تا صداشو شنید داد زد:

_من با این گوریل جایی نمیام بگو بره

هیس بلندی گفتم.. رامین چپ چپ نگاهش کرد و گفت:

_خیلی ناراحتی برم؟

قبل از اینکه من حرف بزنم دنیا با لبخند گفت:

_لطف بزرگی میکنی

با چشمای درشت شده گفتم:

_واااا نه کجاااا؟

نگاهی بینشون رد و بدل کردم، رامین با قیافه تخس زل زده بود به دنیا و دنیا دست یه سینه در کمال خباثت و خودشیفتگی به یه سمت دیگه نگاه میکرد

چند لحظه ای این عکس العمل ادامه داشت تا اینکه دنیا بلاخره به رامینِ پوکر فیس نگاه کرد، با حرص گفت:

_پس چرا وایسادی برو دیگه

رامین پشت چشمی نازک کرد و گفت:

_خواستم برم جلومو گرفتن، گفتن تو بری شمعدونیا دق میکنن

دنیا سریع گفت:

_شمعدونیا گوه خوردن

دست دنیا رو کشیدم و به زور سوار ماشینش کردم، رامین با حرص بهش نگاه میکرد، خودم جلو نشستم که یه موقع حس راننده تاکسی بودن بهش دست نده…فکرم مشغول بود، نکنه علی امشب محلم نده، نکنه حتی حلو بقیه بهم پیشنهادم نده؟

اینطوری که همه نقشه هام به فنا میره، با حرص لبمو جوییدم و سعی کردم به این فکر کنم که فوقش اگر کاری که گفتم و نکنه از دست این شرط و بدتر خوده علیسان راحت میشم

اما من واقعا میخواستم از شرش راحت شم؟

حسابی داشتم با خودم کلنجار میرفتم که با صدای رسیدیم رامین به دورو بر نگاه کردم، وا جلوی در بودیم!!
ینی انقد تو فکر بودم کع نفهمیدم کی رسیدیم و کی اون مسیر نیم ساعته طی شد.

پیاده شدم و درو برای دنیا باز کردم، رامینم پیاده شد
صدای اهنگ بلندی از توی خونه به گوش میرسید، دنیا از همین دم در شروع کرده بود به قر دادن، رفت کنار رامین و با باسنش ضربه محکمی به رامین زد
رامینم با اون هیبت پرت شد اون طرف

لبخند کنترل شده ای زدم و راه افتادم سمت درب خونه

….

با دیدن جمعیت توی خونه فکم افتاد کف زمین، باورم نمیشد این همه مهمون من دعوت کرده باشم!!

با چشم دنبال علیسان گشتم با دیدنش که تو جمع چن تا دختر ایستاده بودو حرف میزد، و گاهی خنده های بلند سر میداد مشتمو فشار دادم..کثافتو نگاه، حقته هر بلایی سرت بیارم مرتیکه قهوه ای

فکر کنم سنگینی نگاهمو حس کرد چون برگشت و زل زد بهم، سریع قیافمو از حالت مدافعانه در اوردم و حالت بی خیالی به خودم گرفتم، نیششو برام باز کرد و در حالی که لیوان شامپاینشو بالا میاورد سرشو برام تکون داد

قیافمو عین میمون کردم و رومو ازش گرفتم که چشمم خورد به دنیا، با دو تا مرد وسط بود و میرقصید، رفیق مارو باش نخورده مسته!

رامینم همون نزدیکی ایستاده بودو با قیافه ای سراسر تاسف و حرص نگاهش میکرد، حالا چرا حرص؟ نمیدونم

_سلام

با صدای علیسان به سمتش برگشتم:

_چرا اینجا ایستادی؟

تازه فهمیدم عین مونگلا نیم ساعتِ جلو در ایستادم و اینارو انالیز میکنم، پوزخندی به علیسان زدم، اصلا انگار نه انگار تا الان میترسیدم باهام سرد برخورد کنه، خب البته خیالم راحت شده بود که نمیکنه:

_چه عجب دل کندی

نیششو برام باز کرد و گفت:

_ بلاخره بعد چن وقت دوست دخترای سابقمو دیدم انتظار نداری که باهاشون حرف نزنم؟

شونه ای بالا انداختم و گفتم:

_نه والا از تو همچین انتظاراتی نمیشه داشت

قبل از اینکه چیزی بگه ادامه دادم:

_خب کی به بقیه شرطت عمل میکنی؟

_هر موقع صلاح بدونم

با سرامیکای کف زمین یکی شدم، دیگه حرفی نزدم تا بیشتر از این ضایعم نکنه، به قول نن جون همه این کارا و حرفاشو میذارم براش لای نون داغ..

دنیا اومد سمتم و به زور دستمو کشید برد تو جمعیتی که داشتن تو هم میلولیدن، حالا من مانتوعو شال تنم بود هنوز.. دو طرف شالمو گرفت و شروع کرد این ور اون ور کردن… کله منم عین بز این ور اون ور میرفت

به زور خودمو از دستش نجات دادم

یه نیم ساعتی گذشته بود و من بی سر و صدا یه گوشه نشسته بودم و هر چی ب دستم میومد میخوردم

یهو رقص نورا خاموش شد و چراغا روشن شد، صدای اهنگم قطع شد و باعث شد همه سکوت کنن و توجهشون جلب علیسان بشه

علیسان نگاهشو به روی همه افراد حاظر توی سالن انداخت و در اخر نگاهش روی صورت من که عین علامت تعجب بود متوقف کرد

بلند گفت:

_مناسبت این مهمونی رو هنوز هیچکس نمیدونه، میخوام ملتفتتون کنم که به چه مناسبت دور هم جمعتون کردم

مکثی کرد که باعث همهمه شد، انگار داشت دنبال جمله میگشت تا حرفشو ادامه بده، یکی از دخترا با خنده بلند گفت:

_چی شده علی خجالت کشیدی؟

علیسان که تا الان نگاهش روی من بود بدون توجه ادامه داد:

_امشب میخوام جلوی همه شما، به یه خانوم، کسی که با همه برام فرق داره، زیباست، سادست، خاصه..و جذاب..

تو تمام لحظاتی که حرف میزد زل زده بود توی چشمام، اصلا انگار نه انگار
داره نقش بازی میکنه..یه طوری جدی و واقعی حرف میزد که تمام تنم داغ شده بود و نمیتونستم نگاهمو از نگاهش بگیرم

ادامه داد:

_تنها زنی که قلبمو تمام و کمال تسخیر کرده

تیر اخر و زد، قلبم رو هزار میزد:

_و…

بی صبرانه منتظر ادامه حرفش بودم، زیاد منتظرم نذاشت:

_دیوونه وار عاشقشم

و یه لبخند عاشقونه بهم زد که نزدیک بود قش کنم، دست دنیارو که کنارم بود محکم گرفتم و فشار دادم

_میخوام جلوی همتون به عشقش اعتراف کنم بهش پیشنهاد بدم

همه سکوت کرده بودن… فکایی که رو زمین بود و چشمایی که از تعجب باز مونده بودن و کاملا حس میکردم، ولی من نمیتونستم نگاهمو از نگاهش بگیرم، هنوز از لحنه عاشقونه و لبخند اخرش تو شوک بودم

یهو زد زیر خندع و گفت:

_منتهی فعلا تو کف باشید تا اخر مهمونی

انگار از یه ساختمون ۵ طبقه سقوط کردم.. همه اون حسای خوب پرید و جمع مسکوتم شروع به سر صدا و اعتراض کردن

اخم کردم و رومو برگردوندم سمت دنیا که دیدم با چشمای ریز شده داره نگاهم میکنه..با شک کشیده گفت:

_پااااااره خانوم

_بیشعور 😐

_مخ پسررو زدی رو نمیکنی؟

چشمامو درشت کردم و گفتم:

_نه بابا شرطمونه که بهم پیشنهاد بده جلو جمع

نوچ نوچی کرد و گفت:

_بدبخت، خودتو میخوای بند پسر مردم کنی؟ واقعا واست متاسفم ماریا تو خیلی فرق کردی.. خراب شدی

زد به سینش و گفت:

_خرررراااااب شدی

قیافمو جمع کردم و گفتم:

_خفه شو بابا

نگاه مردم که داشتن رد نگاه علیسان و میگرفتن میومد سمتم، نفهمیدم چجوری جام و عوض کنم

بدنم گر گرفته بود، رفتم سمت میری که روش مشروب و انواع نوشیدنی ها بود، یه لیوان بی رنگ برداشتم و بعد از چک کردن بوش سر کشیدم

آخیش، حس میکردم یه ذره از دمای بدنم کم شد… اما هنوز تو حس و حال حرفای علیسان بودم، چجورب انقدر خوب نقش بازی میکرد… درسته خنگ بودم ولی میفهمیدم تو چشماش هیچ ردی از دروغ نبود

سرمو تکون دادم و زیر لب نهیب زدم:

_باز توهم زدی! اصلنم اونطور که تو فکر میکنی نیست

_تو چه فکری میکنی؟

با شنیدن صدای علیسان دقیقا بغل گوشم هین بلندی کشیدم و بدون اراده دستم و گذاشتم رو سینم

ضربان قلبم هم از شوک حرف زدنش هم از اینکه انقدر نزدیک بهم ایستاده بود بالا رفت

برگشتم سمتشو سعی کردم عادی جلوه کنم

با حرص گفتم:

-مرض داری تو؟ نمیگی ادم میترسه صدا نکرتو یهو میبری بالا

با نیش باز نگاهم کرد:

_والا انقدر تو فکر بودی که چند بار صدات کردم نشنیدی، منم مجبور شدم دیگه

چقدر من ضایع بودم دیگه، کاش دنیا اینجا بود میگفتم انگشتم کنه بلکم از فکر و خیال در بیام انقد سوتی ندم
صدای خندون علیسان خورد به گوشم:

_باز که رفتی تو فکر، راستشو بگو به چی فکر میکنی

سریع سرمو بالا اوردم و نگاهش کردم:

_داشتم به این فکر میکردم که چقدر یه آدم میتونه بیکار باشه که ول بچرخه ببینه بقیه به چی فکر میکنن

کاملا با سرامیکا یکی شد، چند بار دهنشو باز کرد حرفی بزنه اما جوابی پیدا نکرد..
خوشنود از جوابی که به فضولیاش دادم نیشمو تا خشتکم باز کردم

علیسان یکم با حرص نگاهم کرد و در اخر دستمو کشید سمت جایی که میرقصیدن

با تعجب سعی کردم دستمو از توی دستش در بیارم و گفتم:

_کجا داری میبری منو وایسا ببینم

دستمو محکم تر گرفت و جدی گفت:

_میخوام باهات برقصم

خب از اول بگو میخوام باهات برقصم دیگه چرا وحشی بازی در میاری..:

_چون تو عین ادم راضی نمیشی یه کاری رو انجام بدی حتما باید زور بالای سرت باشه

با دهن باز نگاهش کردم، از کجا فهمید چه فکری میکنم..نکنه فکرمو بلند گفتم..تو همین هیر و ویر به مقصد رسیدیم

با یه حرکت منو تو بغلش کشید، بوی خوش عطرش پیچید توی بینیم..نامحسوس نفس عمیقی کشیدم، کثافت چه بوی خوبی میده، ادم دوست داره سرشو بکنه تو گردنش فقط بو بکشه

اروم شروع کرد به تکون خوردم، با یه دستش کمرمو گرفته بود و منو به خودش چسبونده بود، با دست دیگشم دستمو گرفته بود

اما من بی حواس با اون یکی دستم که ول بود داشتم دماغمو میخاروندم، با حرص با ابروهلش اشاره کرد دستتو بذار روی شونم

منم پامو گذاشتم رو پاش.

والا، حتما که نباید کاری که اون میگه رو بکنم، صورتش سرخ شد، منم سعی کردم تمام وزنمو بندازم رو پاشنه های کفشم

با حرص گفت:

_بیا پایین

ابروهامو انداختم بالا، ادامه داد:

_بیا پایین بهت میگم

_نوچ نمیام

و لبخند خبیثی زدم

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *