خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو سه

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو سه

 

شونه هاشو انداخت بالا و دست به سینه تکیه داد به صندلی

با خنده ای که ازش شرارت میبارید گفت:

_حتما بیا منتظرتم

تموم کن اون فکرای کثیفتو لعنتی:/
قاشق بستنی رو گرفتم سمتشو با تهدید گفتم:

_فکرای کثیفتو بریز بیرون نزدیکم بشی میزنم سر و تهتو یکی میکنم

_حالا فردا شب راجبش حرف میزنیم

_من دیر تز از ۸ نمیتونم خونه برم

_خب خونه نرو

پوکر فیس نگاهش کردم..خم شد روی میز و سرشو نزدیکم کرد:

_دلم برای بغل کردنت و خوابیدن تنگ شده
بدنم گر گرفت، هم زمان چند تا حس و تجربه کردم…ذوق، خجالت، حرص، تنفر

ذوق و که مثل همیشه نمیدونستم دلیلش چیه و حرصمم بابت همین بود، تنفر بابته این که حس میکردم داره ازم سوء استفاده میکنه و کاری نمیکنم، ولی باید اعتراف کنم تا حالا انقدر خجالت نکشیده بودم

سرم پایین بود که حس کردم داره گونمو نوازش میکنه، نگاهش کردم
عه باز مهربون شده، لپمو کشید و بعد عادی نشست:

_وقتی لپات گل میندازه خوردنی تر میشی

 

نیشم و با گرفتن لبام بین دندونام بستم.. گلومو صاف کردم و گفتم:

_باز پررو شدی؟

_میدونی که با همه عین خودشون برخورد میکنم

_اره تو ثبات شخصیتی نداری، چصخلی دیگه

_بستنیتو بخور آب شد

آخ حرصم میگرفت، آخ حرصم میگرفت تو این جور مواقعی محل سگ به حرفام نمیداد، از هزار تا فحش ناموسی برام گرون تر تموم میشدا

با حرص شروع کردم بستنی نیمه آب شدمو به خوردن، از طرفی برای فردا استرس داشتم، کرم درونیم نمیذاشت نرم..میخواستم یه بلاهایی ام سرش بیارم ولی میترسیدم بعدش اون یه بلاهایی سرم در بیاره:/

***

یه مانتوعه صورتی چرک پوشیدم با شلوار لی یخی یه شال صورتی جیغم سرم کردم، از همون بچگی بلد نبودم عین ادم لباس ست کنم
البته عین اسکولام تیپ نمیزدم ولی لاکچری هم نبودم

یه رژ صورتی زدم و ریمل.. نیاز به کیف نبود پس با برداشتن موبایلم و یه مقدار پول راه افتادم
پایین پله ها که رسیدم صدای بابا خورد به گوشم:

_کجا میری بد ترکیبِ بابا؟

_میرم پیش دنیا و شقایق اگر دیر اومدم نگران نشید

تو دلم یه زنیکه دروغ گو تحویل خودم دادم، بابا سری تکون داد و گفت:

-باشه برو فقط سعی کن تا وقتی مادرت برمیگرده برگردی

 

سری تکون دادم و از خونه خارج شدم، ساعت حدودای ۵ بود تا میرسیدم ۶ میشد

داشتم با خودم فکر میکردم برم دنیارم ور دارم با هم بریم
گوشیمو دراوردم و شمارع دنیارو گرفتم..بعد از چند تا بوق جواب داد:

_چه عجب

_تو دست به آبم دست از سرم بر نمیداری؟ شاش بند شدم

ایشی کردم و گفتم:

_بعد از عمری من بهت زنگ زدما

_خاک تو سر بی معرفتت چرا سال تا سال به من زنگ نمیزنی؟

_اسکل شدیا، بیا بریم خونه علیسان

صداشو نازک کرد و گفت:

_مزاحم هزره بازیات نمیشم امشب خاستگار دارم وقتم پره انشالله دفعه بعدی

صداشو به حالت عادی برگردوند و گفت:

_برو فقط مراقب باش حامله نشی

_برو بابا اسکلِ بز، مراقب باش این خاستگارتم مثل اون یکی نپرونی

و گوشی رو قط کردم، واقعا ینی باید تنها برم؟
چند بار خواستم برگردم ولی نتونستم کرم درونم نمیذاشت
چون راه طولانی بود و حال اتوبوس و مترو رو نداشتم تاکسی گرفتم

 

از تاکسی پیاده شدم و راه افتادم سمت در خونه که چه عرض کنم عمارت علیسان
این همه خونه برای یه نفر؟

من اگه همچین خونه ای داشتم شونصد تا بچه از پرورشگاه میاوردم که از همه جاش استفاده بشه! اشکال نداره مخ علیسان و میزنم همین کارو بکنه

حالا نمیدونستم ایفون بزنم یا زنگ بزنم
زنگ میزنم! گوشیمو از تو کیفم درآوردم و زنگ زدم بهش، بعد از دو تا بوق جواب داد:

_بله

_بیا در و باز کن

_من هزار متر از اینجا تا دم در بیام در و برات باز کنم؟ زنگ بزنی سرایدار در و برات باز میکنع جانم..منتظرم فعلا

نه سلامی نه علیکی، خدایا چقدر یه نفر میتونه بی فرهنگ باشه، حالا درسته که من سلام نکردم ولی دلیل نمیشه اونم مقابله به مثل کنه
حالا اینارو ولش کن، من چرا انقدر سوتی میدم؟؟ دستام و به سمت اسمون گرفتم و گفتم:

_خدایا خودمو به خودت میسپارم، مارا از هر سوتی، شوخی، به کار بردن الفاظ رکیک سسکی مستهجن، رابطه های نامشروع، خراب بازی و غیره و غیره دور بفرما…آمین

_دخترم

برگشتم دیدم یه پیرمردی سرشو از لای در اورده بیرون داره طوری بهم نگاه میکنه انگار چسخل دیده

یه لبخند ملیح زدم و گفتم:

_سلام پدر جان؟

تکونی خورد و به خودش اومد:

_سلام خانوم، اقا زنگ زدن گفتن مهمونشون پشت دره؟ شمایید؟

_بله

با تعجب گفت:

_دروغ که نمیگی

پوکر فیس گفتم:

_براچی دروغ بگم

 

_اخه مهمونای اقا معمولا آدمای درستی ان

با حرص گفتم:

_ببخشید که من آدم خرابیم قول میدم دفعه بعد تا ادم درستی نشدم پامو اینجا نذارم

سرشو با سوء ظن تکون داد و خودشو از جلوی در کنار کشید تا بتونم وارد شم، باهاش خدافظی کردم و راهمو گرفتم سمت عمارت

دیگه داشت پاهام درد میگرفت که بلاخره رسبدم، دم در منتظر بود با حرص نفسمو دادم بیرون و با صدای بلند گفتم:

_وقتی راه افتادم هوا روشن بود الان هوا تاریک شده

خندید و گفت:

_خوش اومدی بیا داخل

با دستش به داخل اشاره کرد از جلوش رد شدم و با نیش باز گفتم:

_با ادب شدی

_بودم منتهی تو نمیذاشتی نشون بدم

_من به این خوبی

وارد پذیراییش شدم، نمیدونم چرا انقدر راحت بودم!! انگار نه انگار میتونه همین الان بیاد پارم کنه هیچکسم نمیفهمه، با این فکر لبخند ترسیده ای زدم
به مبلا اشاره کرد:

_بشین برات نوشیدنی بیارم

نشستم و سرمو تکون دادم…ینی خدمتکاری چیزی نداره؟ با تعجب گفتم:

_علی؟

_جانم؟

یع چیزی تهه دلم غنج رفت..باز کنترلمو از دست دادم، ای بابا..گلومو صاف کردم و گفتم:

_تو خدمتکار نداری؟

_دارم هفته ای دو بار میان اینجارو تمیز میکنن میرن

با نگرانی گفتم :

_پس غذا چی میخوری

از توی اشپز خونه اومد بیرون، دو تا نسکافه دستش بود..کو سینیت؟ چرا از من نپرسید چی میخورم؟!!! نوچ نوچ نوچ، هنوز آداب خانه داری رو یاد نداره

با شیطنت و نیش باز گفت:

_نگران نباش زن مش رجب میاد درست میکنه گاهی اوقاتم از بیرون سفارش میدم

قیافمو جمع کردم و گفتم:

_من؟ نگران؟ باز توهم زدی

لیوان و از دستش گرفتم و رو به روم نشست، یکم به هم زل زدیم..وقتی دیدم قصد حرف زدن نداره گفتم:

_خب کی کارمونو شروع کنیم؟

_هر وقت شب شد

_شب من باید برم خونمو…

یهو فهمیدم چی گفت و چی شد!! یه نگاه بهش کردم که شاید اشتباه فهمیده باشم منظورشو اما با دیدن نیش بازش فهمیدو درست گرفتم..جیغ زدم و کوسن و پرت کردم سمتش:

_چرا تو ادم نمیشی مرتیکه پشمی

_چون من آدم بشم تو تنها میمونی زنیکه پشمی

با من بود؟:| به من گفت پشمی؟
با حرص از جام پا شدم و پامو کوبیدم رو زمین:

_تو رو سینتو و پایین نافت پر از پشمه من که ندارم غلط میکنی ازین حرفا میزنی بهم

کنجکاو گفت:

_کو ببینم؟

با حرص دکمه های مانتومو باز کردم، زیرش فقط سوتین داشتم..اولی، دومی..سومی…

یکی تو ذهنم نهیب زد داری چه شکری میخوری ماریا، استپ زدم اما دیگه دیر شده بود سوتین گل گلی سرخ آبیم مشخص بود

سرمو اروم آروم اوردم بالا و به صورت قرمز شده علیسان نگاه کردم، سرمو کج کردم و همزمان شد با ترکیدن و ولو شدن علیسان روی مبل

 

لب چیدم بابت سوتی ای که ناخواسته داده بودم، یکی نیست بگه اخه دختره احمق آبت کم بود؟ نونت کم بود؟ ثابت کردنت دیگه چی بود شل مغز!

سریع دکمه هامو بستم و نشستم رو مبل.. سرمو انداختم پایین، دیگه مغزم فرمان نمیداد چیکار کنم! حتی جرعت حرف زدنم نداشتم..بین خنده هاش با صدای ضعیفی گفت:

_راس..راست میگی..مو نداشت

از خجالت گر گرفته بودم، با این حرفش بدترم شدم تو همون حال و هوا بودیم و من دنبال یه راه فرار از دست نگاه شوم علیسان که گوشیم زنگ خورد..همینجا هزار تا صلوات نذر امواتش میکنم که منو ازین جو سنگین نجات داد

سریع از جیب مانتوی کزاییم درش اوردم، دنیا بود..جواب دادم:

_کدوم گوری هستی؟

گوشی رو از گوشم دور کردمو بعد ازین که جیغش تموم شد دوباره به گوشم چسبوندم

_چرا جیغ میزنی خب؟

سعی کردم اصلا چشمم به علی نیوفته، اونم ساکت بود و هر از گاهی یه ریز خندی میکرد دنیا دو تا نفس عمیق کشید و گفت:

_بگو کجایی بیام پیشت

_خونه علیسان! مگه امشب خاستگاری نبود چی شد پس؟

جیغ زد:

_سرتو از باسن خاستگار من بکش بیرون، آدرس و اس کن اومدم

بعدم قط کرد

 

داشتم براش ادرسو اسمس میکردم که گوشی علیسان زنگ خورد، یه طوری وانمود کردم مثلا حواسم تو گوشیمه!

علیسان_الو بله؟

_..

_چی شده داداش کجایی؟

_..
سرمو اوردم بالا و نگاهش کردم، بعد از تموم شدن حرف پشت خطیش به من نگاه کرد که سریع نگاهمو دزدیدم..:

علیسان_ نه من که نمیتونم بیام! ولی تو بیا اینجا

_…

_اوکی پس منتظرم، فعلا
ابروشو انداخت بالا و به گوشیش نگاه کرد

جرعت نکردم ازش بپرسم کی بود!! گلومو صاف کردم، ماریا تو باید موضعه خودت رو حفظ کنی، به زور بهش نگاه کردم و گفتم:

_نمیخوای شروع کنیم دیر شد

سرشو تکون داد و لبخند شیطونی زد..رفت یه دفترچه کوچیک آورد و نشست کنارم

_نصف شماره هام تو گوشیه نصفشم تو این دفتر

_خب اول از دوست دخترات شروع میکنیم

با خنده سرشو تکون داد و گفت:

_باشه
..
یه ربعی گذشت، با هر کدومشون ۱۰ دقیقه دل و قلوه و جیگر و دنبه رد و بدل میکرد که من نمیدونستم چرا حرص میخورم! بعد دعوتشون میکرد به مهمونی

 

تقریبا به ۳۰ تا دختر زنگ زدیم، دیگه دهن علیسان کف کرده بود ولی همچنان به کارش ادامه میداد و به من نگاه میکرد، منم با قیافه ای که سعی میکردم عادی باشه نگاهش میکردم، ولی خدا میدونه چقد حرص و جوش خوردم دوس داشتم موبایلشو از پهنا بکنم تو تحتش

عاقل اندر سفیه نگاهش کردم:

_خداییش این همه دحترا میخوای کجات بکنی؟

نیششو تا گوشش باز کرد و گفت:

_تازه هنو نصفش مونده

پوفی کردم که گوشیم دوباره زنگ خورد..برش داشتم جواب دادم..دوباره صدای جیغ دنیا پیچید تو گوشم:

_ماریا بیا این پیرمرده رو جمعش کن میزنم دک و دهنشو خورد میکنما

با تعجب گفتم:

_کدوم پیرمرده؟

_همین سرایداره، با جارو وایساده دم در نمیذاره بیام داخل، پشت سر همم میگه تو بری تو اقا رو میخوری من این اجازه رو بهت نمیدم

سعی کردم جلوی خندم و بگیرم:

_باشه عزیزم الان میگم علی زنگ بزنه بهش

_زود تر

گوشی رو قط کردم و پقی زدم زیر خنده، علیسان با تعجب نگاهم کردو گفت:

_چی شده؟

_زنگ بزن مش رجب بگو بذاره دنیا بیاد داخل

***

یه آب قند برای دنیا اوردم، صورتش از حرص قرمز شده بود:

_خب بگو چی شده؟

آب قند و از دستم گرفت و هورت کشید، همچین کوبوندش رو میز که شیشه روش ترک برداشت، علیسان بنده خدا با چشمای گشاد شده به میز نگاه کرد اما چیزی نگفت:

دنیا_دیگه میخواستی چی بشه؟ چطور جرعت کردددد؟ چطور تونست؟ اخه چراااا؟

شروع کرد خودشو زدن..سعی کردم دستاشو بگیرم
گوشی علی زنگ خورد:

_بله؟

_بذار بیاد مش رجب

دستای دنیارو به زور گرفتم و گفتم:

_خب بگو چی شدهههه؟براچی خود زنی میکنی؟

بع نفس نفس افتادع بود، دستاشو اورد پایین و نفس عمیقی کشید:

_خاستگارم

_خب

_رامین بود

فک منو علیسان هم زمان خورد رو زمین..با تعجب گفتم:

_چییییی؟

همون موقع در باز شد، سر هر سه مون به سمت در چرخید…هیکل گوریل ماننده رامین دیده شد

 

دنیا بلند شد و به رامین که با تعجب میخ صورتش شده بود نگاه کرد، هم زمان با هم جیغ زدن:

_تو اینجا چه غلطی میکنی؟

و بعد نگاه توبیخ گرانه شونو به ما دو تا بخت برگشته ها دوختن، علیسان خندش گرفته بود، مبگم چسخله باور نمیکنید! من دارم میشاشم به خودم این میخنده

شونه هاشو بالا انداخت و گفت:

_وقتی پشت تلفن نمیگید قضیه چیه انتظار نداشتع باشید من و ماریا علم غیب داشته باشیم

دنیا با حرص رو به رامین گفت:

_گمشو برو بیرون

رامین پوکر فیس گفت:

_من چرا برم خودت گمشو برو بیرون:/

با ترسی که از دیدن قیافه دنیا به دلم افتاده بود گفتم:

_حالا خاستگاریت اومده چی شده مگه؟

رامین عین بمب ترکید و گفت:

_بابا منم نمیدونستم داریم میریم خاستگاری این عتیقه

فک منو علیسان افتاد:

_تا منو دیده پا شده جیغ و داد که گوریل تو اینجا چیکار میکنی؟

دنیا جیغ زد:

_نکه تو هیچی نگفتی

برگشت سمت ماعو ادامه داد:

_تا منو دیده میگه آدم قحط بود اومدیم خاستگاری این بشکه

دهنم اومد کش بیاد که با جمله بخندی دهنتو جر میدمه دنیا دوباره به حالت اولش برگشت، رامین سرشو خاروند و گفت:

_خب مگه دروغ گفتم بشکه ای دیگه

دنیا_بیا بخورش

ارمین_از مایه هات حرف بزن

_مایه هامو ریختم تو دهنت تموم شد

من?
رامین?
دنیا?
علیسان?

علیسان در حالی که سرشو میخاروند با ته خنده ای گفت:

-از مایه هات حرف بزن ینی چی رامین؟

دنیا_میخواست بگه از داشته هات مایه بذار رید

رامین نگاهش کرد و با حرص گفت:

_دیدم گشنته دلم نیومد خودمو نگه دارم

دنیا چندش نگاهش کرد:

_چقد تو بی ادبی

منو علیسان و رامین چشمامون زد بیرون
رامین به خودش اشاره کرد و با داد گفت:
_منننن؟ من بی ادبم؟ تو دهنت پارست هر چیزی رو میگی من بی ادبم؟

دنیا پشت چشمی نازک کرد و با دستش اشاره کرد دهنتو ببند:

_ساکت شو بی ادب

علیسان با خنده گفت:

_اگه شماها زن و شوهر باشید دو روزه دو تاتون لاغر میشین بس همو حرص میدین

دنیا پشت چشم نازک کرد و گفت:

_عمرا
رامین قیافشو جمع کرد و گفت:

_حالا انگار من از خدامه، بعدم بدبخت من نیام بگیرمت کی میگیرت؟
من گفتم:

_هیچکس

دنیا بد نگاهم کرد:

_بیا وقتی تو طرف منو نمیگیری این گاومیش باید بگیرع؟

مظلومانه نگاهش کردم، علیسان گفت:

_خیل خب حالا بس کنید بیاید بشینید براتون شربت بیارم

دنیا خودشو انداخت رو مبل و با ناز گفت:

_اوا خواهر جان کجا میری دو دیقع اومدیم خودتو ببینیم همش تو اشپز خونه ای

 

یاد وقتی افتادم که دقیقا همین حرف و به رسولی زده بودم و حسابی حرصیش کرده بودم، زدم زیر خنده که دیدم علیسانم داره با خنده نگاهم میکنه، فک کنم فهمیده یاد چی افتادم

چشمکی زد و اومد نشست کنارم، دنیا پوکر فیس گفت:

_حالا من یه تارف زدم تو چه سریع گرفتیش

علی ام پشمش حسابش نکرد و رامین با پوزخند به ضایع شدنش نگاه میکرد

علی_خب بیا به بقیشون زنگ بزنیم

باشه ای گفتم و شماره بعدی رو گرفتم
دنیا دویید اومد گوششو چسبوند به گوشی
هنوز بوق نخورده صدای نازک دختری توش پیچید:

_جونم علی جون؟

دنیا کشیده گفت:

_جووووون

دختره با تعجب گفت:

_بله؟

بی صدا اشاره کردم خفه شه، علیسان سریع گوشی رو ازم گرفت و شروع به صحبت کرد، دنیا ادای این شهوتیا رو در میاورد زبونشو رو لباش میکشید جون جون میکرد
رامین بنده خدام چشماش چار تا شده بود داشت نگاه میکرد، نیشگونی از بازوی دنیا گرفتم و گفتم:

_خفه شو خجالت بکش

_چه صدای خوبی داشت لنتی

خندیدم:

_دلقک

_شمارشو بر من بردار

علیسان گوشی رو قط کرد و گفت:

_چقد سر و صدا میکنید

دنیا رو به من گفت:

_پاشو بریم بدم میاد اینجاییم

و با چندش به رامین نگاه کرد، رامینم با همون حالت نگاهش کرد:

_منم خوشم نمیاد اینجایی

دنیا جیغ زد:

_چیه جای تورو تنگ کردم؟

_صد در صد تو با اون حجمت جای منو تنگ میکنی

_حالا نکه حجم تو کمه فقط پشمات با من برابری میکنه

رامین با پوزخند گفت:

_پشمای منو کِی دیدی شیطون؟

دنیا عم پشت چشمی نازک کرد و گفت:

_وقتی شلوارت از پات افتاد میمون

رامین از گوشاش دود میزد بیرون
منو علیسانم به هم نگاه میکردیم، حس میکردم امروز در برابر رامین و دنیا ما خیلی اروم تر بودیم
دیگه کارشون داشت به گیس و گیس کشی میرسید، به علیسان نگاه کردم و گفتم:

_به نظرم ما زود تر بریم تا اینا خشتک هم و ندریدن

با خنده سر تکون داد:

_اره برو فردا باز بیا

پوکر فیس نگاهش کردم:

_بیام چیکار؟

لبخند زد:

_نترس گفتم کع بیای بقیه مهمونارو دعوت کنیم

اهانی گفتم و چپ چپ نگاهش کردم:

_منحرف بدبخت

علیسان گوشی رو قط کرد و گفت:

_چقد سر و صدا میکنید

دنیا رو به من گفت:

_پاشو بریم بدم میاد اینجاییم

و با چندش به رامین نگاه کرد، رامینم با همون حالت نگاهش کرد:

_منم خوشم نمیاد اینجایی

دنیا جیغ زد:

_چیه جای تورو تنگ کردم؟

_صد در صد تو با اون حجمت جای منو تنگ میکنی

_حالا نکه حجم تو کمه فقط پشمات با من برابری میکنه

رامین با پوزخند گفت:

_پشمای منو کِی دیدی شیطون؟

دنیا عم پشت چشمی نازک کرد و گفت:

_وقتی شلوارت از پات افتاد میمون

رامین از گوشاش دود میزد بیرون
منو علیسانم به هم نگاه میکردیم، حس میکردم امروز در برابر رامین و دنیا ما خیلی اروم تر بودیم
دیگه کارشون داشت به گیس و گیس کشی میرسید، به علیسان نگاه کردم و گفتم:

_به نظرم ما زود تر بریم تا اینا خشتک هم و ندریدن

با خنده سر تکون داد:

_اره برو فردا باز بیا

پوکر فیس نگاهش کردم:

_بیام چیکار؟

لبخند زد:

_نترس گفتم کع بیای بقیه مهمونارو دعوت کنیم

اهانی گفتم و چپ چپ نگاهش کردم:

_منحرف بدبخت

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *