خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو نه

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو نه

 

یکم راجب کار و بار علیسان صحبت شد که کاملا قابل قبول بود، یکم سکوت برقرار شد و تو این فاصله داشتیم چاییای سرد شدمونو میخوردیم که یهو بابا گفت:
_پسرم شما هیچ فامیلی نداری؟

علیسان لبخند تلخی زدکه جیگرم اتیش گرفت، بمیرم برات الهی
_نه، تو ایران هیچ فامیلی ندارم، مادری کع فقط یه دایی دارم که سوییس زندگی میکنه، کل خانواده پدریمم کانادان

نگاهم افتاد بع دنیا که از پله ها اویزون شده بود و داشت جمع و دید میزد، خداروشکر بقیه تقریبا پشتشون به پله ها بود وگرنه ابرو حیثیتمون میرفت، با چشم و ابرو اشاره کردم اونجا چه غلطی میکنی؟

لب زد:
_بپرس فامیلای پدریش پسر جوون دم بخت ندارن؟

با خنده اشاره کردم گمشع، تو همین گیر و دار یهو زنگ در یکسره شد، دنیا هول شد و نزدیک بود بیوفته ولی به موقع خودشو کشید عقب ولی گوشیش کع دستش بود از دستش ول شد و دقیقا پشت مبلی که مامان اینا نشسته بودن خورد زمین و پودر شد…همه اینا باعث شد مامان از جا بپره و شروع کنه جیغ زدن، بابا با خونسردی گوشاشو گرفت، منم با نفهمیدم چجوری پریدم در و زدم، دنیا غیب شده بود

علیسان بنده خدا با دهن باز نگاه میکرد، این دیگه اصلا براش قابل هضم نبود

پا شد شونه های مامان گرفت و با ارامش گفت:
_زهرا خانوم اروم باشید چیزی نشده که

مامانم از خدا خواسته چسبید به علیسان، دو به بابا که حالا داشت سرشو میخاروند با حرص گفت:
_از دامادت یاد بگیر، ببین چجوری یاد داره یه خانوم و اروم کنه

بابا چپ چپ نگا کرد و گفت:
_اونم براش عادی میشه

یهو در سالن با ضرب باز شد و اول یه عصا وارد شد و بعد هیکل کوچیک نن جون

یه نگاه به من که با فک افتاده نگاهش میکردم انداخت و بعد به بقیه جمع

بعد با خونسردی منو هل داد اونور و رد شد رفت نشست رو مبل تک نفره

و در حالی که سعی میکرد یکی از پاهاشو بندازه رو اون پاش گفت:
_ارامه بدید

بابا پوکر فیس گفت:
_سلام مامان خوبی؟

نن جون اشاره ای به عصاش کرد و گفت:
_دهنتو ببند که همین عصارو میکنم تو حلقت

بابا تو همون حال چشمی گفت و بعد سمت منو و علیسان گفت:
_پاشین برین بالا اگه صحبتی مونده که نکرده باشید بکنید بعد بیاید قرار جلسه بعد خاستگاری که راجب موارد اصلی مثل مهریه و اینا صحبت میشه رو بذاریم

بعد به نن جون که خیالش راحت شده بود لبخند زد، غیر مستقیم گفت که شما که همه غلطاتونو کردید برید برا فرمالیته یه ذره حرف بزنین

خیلی خانومانه جلو تر از علیسان راه افتادم سمت پله ها و خیلی خانومانه تر از پله ها بالا رفتم، اتاق من که پر بود مجبور شدم ببرمش تو اتاق مهمون

تا رفتم داخل اومد داخل و سریع در و بست، تا در و بست زد زیر خنده

دلشو گرفته بود و قه قهه میزد، با دهن باز داشتم نگاهش میکردم… با دست پاچگی گفتم:
_هیشششش، صدا میره پایین

نشست رو تخت و اشکاشو پاک کرد، از خنده به نفس نفس افتاده بود:
_واااای ماریا من با توعو خانوادت پیر نمیشم، چه فیلمی هستین شما باباااا

 

با خجالت سرمو انداختم پایین:
_بخدا نمیدونم چی بگم!! اخلاقشونه دیگه کاریش نمیشه کرد

دستمو گرفت و با اون یکی دستشم چونمو کشید بالا، با لبخند مهربونی گفت:
_دیوونه من عاشق خانوادت شدم، مهربونو سادن… مامانت با اینکه تو رفتارش میخواد ادمو جر بده ولی یه مهربونیه خاصیتو چشماشه یا بابات همینطور.. من یه عمر ارزوی یه همچین خانواده شادی رو داشتم

دلم براش سوخت، چشمام پر اشک شد، دستمو کشیدم رو صورتشو با گریه گفتم:
_خیلی گناه داری علیسان، تو خیلی بدبختی

پوکر فیس نگام کرد و بعد زد زیر خنده:
_مرسی دستت درد نکنه

دستمو کشید و نشوندم روی تخت، خودشم نشست کنارم، یکم نگام کرد و گفت:
_خب بذار اول رفع دلتنگی کنم

بعدم تا به خودم بیام منو کشید توی بغلش و محکم فشارم داد، استخونام داشت له میشد ولی مگه میشد از این ارامش بگذرم و به درد بدنم فکر کنم؟؟

با تمام وجود عطر تنشو بلعیدم، دلم برای بغلش حسابی تنگ شده بود، یکم منو از خودش دور کرد و نگاهشو به چشمام بعد به لبام سوق داد، سرخ شده بودم… ولی مخالفتم نمیتونستم بکنم

حتی اون روزی ام که بهم اعتراف کرد و ازم خاستگاری کرد منو نبوسید، صورتشو اورد نزدیک، نزدیک تر

درست چند میلیمتری صورتم یهو در باز شد و اول دنیا بعدم شقایق ولو شدن وسط اتاق

سریع از هم جدا شدیم، کپ کرده بودم طوری که نمیتونستم عصبانیتمو بروز بدم

خداروشکر همچین افتادن که اصلا متوجه من و علیسان نشدن

علیسان داد زد:
_شما دو تا اون پشت چه غلطی میکردید دقیقا؟

شقایق و دنیا که تازه به خودشون اومده بودن سریع سیخ شدن تو جاشون و به من و علیسان نگاه کردن، حالا شقایق یه ذره حیا کرد سرشو انداخت پایین اما دنیا با پررویی و سرتقی زل زد تو چشمامونو گفت:
_از بعد از رفع دلتنگی چیکار کردید که ساکت شدید؟

با حرص و خجالت بالیشت و سمتش پرت کردم و جیغ زدم:
_گمشو برو بیرون کثافت

بالیش خورد دقیقا تو صورتش، با قیافه جمع شده نگام کرد و دست شقایق و گرفت و با یه ایش کش دار از اتاق زدن بیرون درم بستن

هم زمان هوفی کشیدیم که باعث شد به خنده بیوفتیم، علیسان اروم با شَک پرسید:
_مطمعنی رفتن؟

عین خودش اروم جواب دادم:
_نه واقعا، از دنیا هیچ کاری بعید نیس

بلند شدم و به علیسان بلند گفتم:
_خب میگفتی؟

و بعد اشاره ای به در زدم و لب زدم حرف بزن، سریع گرفت و جوابم و یه چیز چرت و پرت داد و شروع کرد حرف زدن راجب مراسم ازدواج و تعداد مهمونا و اینا

گوشمو به در چسبوندم:
دنیا_اه اینا چیه میگه…برو سر اصل مطلب دیگه

شقایق_بیا بریم دنیا

_وایسا وایسا یکم دیگه دوباره میرن تو هم من مطمعنم
یهو در و باز کردم که دو تاییشون جیغ

زدن و پریدن عقب، با حرص گفتم:
_عه مطمعنی؟ منم مطمعنم اگه تا دو دقیقه دیگه گم نشید پایین دو تاتونو جر میدم
عین برق و باد دوییدن رفتن پایین، فک کنم خیلی ترسناک شده بودم

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو هفت

داخل اتاق شدم خواستم برم سمت حموم که صدای خش دار ارباب زاده بلند شد …

4 دیدگاه

  1. سلام ممنون عالی بود
    پارت بعد کی گزاشته میشه ؟؟

  2. Salam kheyli khob romanet

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *