خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو هشت

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو هشت

 

همه چیز مثن برق و باد گذشت، مامان و بابا برعکس تصورم چیز خاصی راجب پدر و مادر علیسان نگفتن بعد از اینکه فهمیدن هر دو فوت شدن

مامانم که تو پوست خودش نمیگنجید که همونی که میخواسته قراره دامادش بشه

بابا هم یه شب قبل از خاستگاری اومد و برای اولین بار باهام جدی حرف زد، کاملا جدی

و از انتخابم مطمعن شد

و خودم… هنوزم باورم نمیشد، امشب خاستگاریم بود و مردی که با تمام وجود و با بند بند وجودم میخواستمش خاستگارم

حس میکردم کل داستانم یه رویاست و فقط در حد یه داستان

اشنایی که با یه زلزله شروع شد، زلزله ای که نه تنها زمین بلکه دل مارو هم لرزوند

به خودم تو اینه نگاه کردم، شقایق و دنیا هم با یه لبخند مشتاق و تایید کننده نگاهم میکردن

کت شلوار شیری رنگ پوشیده بودم و یه ارایش ساده کرده بودم، موهامم بافته بودم و کج انداخته بودم

با اون کفشای پاشنه ۱۰ سانتی احتمالا تا گوش علیسان میرسیدم و همین باعث شدع بود اعتماد به نفسم بالا بره

دنیا نیشگونی از باسنم گرفت که جیغم هوا رفت

با جیغ گفتم:
_چته بی ناموس؟

زبونشو رو لبش کشید و چشماشو خمار کرد، با لحنی که ادمو یاد مردای دائم الخمر مینداخت گفت:
_جووون تو فقط جیغ بزن

این دفعه هم من هم شقایق جیغ زدیم و هر چی دم دستمون بود بهش پرت کردیم

پشت تخت پناه گرفت و بعد دوباره با همون حالت گفت:
_اوف، دوس دارم

لبمو گاز گرفتم که خندم و مخفی کنم، جدی شد و گفت:
_هوی پتِ پاره خانوم مراقب خودت باش برگردی از اتاق و ببینم رژت پاک شده جرت میدم

 

برو بابایی با حرکت صورت و دست براش اومدم و بعد اروم رژی که زده بودم و از رو میز ارایش کش رفتم و پشتم قایم کردم

با صدای زنگ ایفون جیغی زدم و گفتم:
_اومد

دنیا سرشو با تاسف تکون داد و گفت:
_بدبخت بی جنبه

شالمو منظم کردم و اومدم برم سمت در که دنیا با لحن خبیثی گفت:
_رژ و با خودت کجا میبری؟

با حرص نگاش کردم و رژ و پرت کردم تو صورتش ک دوتاشون زدن زیر خنده و دنیا در اخرین لحظه که در و میبستم گفت:
_حواست به رژت باشه

مامان که منو بالای پله ها دید یدونه زد تو صورتش و با اشاره لب و دهنش گفت پتیاره خانوم بیا پایین

دوییدم و قبل از اینکه بابا در رو روی علیسان باز کنه رسیدم بهشون و کنارشون ایستادم

مامان تو اخرین لحظه چشم غره ای بهم رفت

بابا در و باز کرد و من کل تن چشم شدم که علیسان و ببینم، یه کت اسپرت زرشکی پوشیده بود با شلوار لی سرمه ای، پیرهن زیر کتشم زمینش سفید بود با چهار خونه های زرشکی

دلم قش رفت برای موهای اصلاح شده و ته ریش مرتب شدش

انقدر محوش بودم که نفهمیدم کی با مامان بابا حال و احوال کرد و وقتی به خودم اومدم که با خنده ریزی گل و به سمتم گرفته بود و من داشتم با خنگی تمام نگاهش میکردم

دست پاچه گل و ازش گرفتم و سرمو انداختم پایین:
_سلام عرض شد خانوم

سعی کردم بهش چشم غره نرم، کثافت از مات موندن من سواستفاده میکنه

 

حرصم و از توی چشمام فهمید و خندش بیشتر شد

اروم گفتم:

_سلام، مرسی لطف کردی

مامان با مهربونی سمت علیسان گفت:

_بفرما تو پسر جان

بعد رو به من با لحن ترسناکی ادامه داد:

_برو اون گل و بذار تو گلدون دخترم

سرمو با مظلومیت تکون دادم و رفتم سمت آشپزخونه

بابا و مامان و علیسان تو پذیرایی نشستن، اشپز خونه اپن بود و من میدیدم که دو تاشون جفت در چفت علیسان نشسته بودن و ریز ریز باهاش حرف میزدن، بیچاره علیسان مضطرب شده بود

برای اولین بار میدیدم تو یه موقعیتی یه ذره دست و پاش و گم کرده، البته موقعیتش احتمالا با همه خاستگارای دیگه فرق داشت

کدوم مادر و پدر دختری میرن میشینن تو حلق خاستگار و باهاش حرف میزنن

سریع چند تا چایی ریختم و رفتم پیششون، علیسان با دیدنم انگار دنیارو بهش دادن صورتش پر خنده شد و نفس راحتی کشید

سرفه ای کردم و جلوی بابا خم شدم، بابا چاییشو برداشت و با لبخند گفت:

_دستت درد نکنه بابا

سینی رو جلدی علیسان گرفتم، لبخندی بهم زد و چاییشو برداشت

مامان با اخم برداشت و عجیب بود که ابرو داری کرد و جلوی علیسان لیچار بارم نکرد، رفتم روی مبل رو به روشون نشستم بلکم یه کم خجالت بکشن و از علیسان فاصله بگیرن ولی انگار نه انگار

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان خانزاده

رمان خان زاده

  یکی از بهترین و پر طرفدارترین رمان های آنلاین سال   برای خواندن رمان …

2 دیدگاه

  1. پارت جدیدش کی میذآرین؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *