خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیست

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیست

 

***

داشتم با تعجب به پسرایی که داشتن ازین سمت خونه به اون سمت خونه میرفتن و هر کی هر کاری به دستش میومد انجام میداد نگاه میکردم

بدون اینکه نگاهمو ازشون بردارم با ارنج زدم به بازوی دنیا و گفتم:

_مشروبارو نگاه! تا حالا از نزدیک ندیده بودم

خودشو با چندش تکون داد و با قیافه جمع شده گفت:

_اه اه کاش با مخ میخوزدم زمین ولی دستم و به شلوارش نمیگرفتم

خندیدم و بهش نگاه کردم، از وقتی اون اتفاق افتاده بود دیگه به رامین نگاه نمیکرد…رامینم از اون بدتر به هیچکس نگاه نمیکرد.. خندم و قورت دادم و به علیسان که داشت با صاحب ویلا که پسری ۲۷..۸ ساله بود حرف میزد نگاه کردم

از امشب دیگه کنارش نمیخوابیدم، با این فکر لبی چیدم که برگشت و نگام کرد
قبل ازین که صورتمو به حالت عادی برگردونم حالتمو دید..

دست پاچه رومو برگردوندم ولی کار از کار گذشته بود

یکم بعد حضورش و کنارم حس کردم، و بعد گرمای دستش رو شونم:

_چت شده؟

سریع خودم و عقب کشیدم و با اخم نگاش کردم:

_هیچی

ابروهاش پرید بالا:

_چرا عین افتاب پرست رنگ عوض میکنی؟!!!!

یکم نگاهش کردم و وقتی چیزی به ذهنم نرسید یه ایش کشیده گفتم و سرمو انداختم پایین

پوفی کرد:

_خدا شفات بده

یکم بعد ادامه داد:

_لباس دارید برای امشب؟

دنیا سریع صاف نشست و گفت:

_من ندارم

علیسان نگام کرد:

_تو چی؟

سرمو به سمت بالا پرت کردم و مظلومانه نگاهش کردم

لبخندی زد و لپمو کشید..:

_پاشبن بریم بگیرم براتون

دنیا دستاشو به هم زد و با ذوق گفت :

_اخ جون بریم بریم

ولی من مبهوت دستم و روی لپم گذاشتع بودم و توانایی انجام کاری رو نداشتم.. خدایا من با این مرد چیکار کنم؟ حتی نمیدونستم حسم واقعا بهش چیه!! یع موقع هایی ازش نفرت پیدا میکردم، یه موقع هاییم…

با تکونی که علیسان به شونم داد سرمو اوردم بالا

مشکوکانه نگاهم میکرد:

_پاشو بریم دیگه، کجا سیر میکنی؟

پا شدم و خودمو جمع و جور کردم..دنیا نبود..میونه فکر و خیالای چرت و پرت من رفته بود:

_بریم

***

نگاهی به لباسای عروسکی و خوشگلی که پشت ویترین بود انداختم، همشون خوشگل بودن..لب چیدم:

_همشونو میخوام

صدای علیسان از کنارم بلند شد:

_همشونو برات میخرم

چپ چپ نگاهش کردم:

_نمیخوام، خودم میخرم

خندید و شونه ای بالا انداخت:

_میل خودته خواستم لطف کنم

عداشو دراوردم که صدای دنیا از پروف دراومد:

_بیاید منو ببینیییین

لباس ماکسی مشکی رنگ با اون استینای تورش قشنگ ب تنش نشسته بود..پوست سفیدشو به رخ میکشید

نیشمو باز کردم:

_جوووون چه خوشگل شدی؟

پشت چشمی نازک کرد و با همون لباس از اتاق پروف اومد بیرون که منو علیسان چشمامون درشت شد..بلند گفتم:

_برو تو دیوانه

اعتراض کرد:

_ععع میخوام تور کنم

علیسان با خنده گفت:

_امشب به اندازه کافی میتونی تور کنی ابرومونو نبر برو تو

ایشی کرد و رفت داخل

با خنده رومو برگردوندم که چشمم خورد به یه لباس سبز آبی، مدل ماهی بود و دکلته..جلوی سینش و پایین دامنش سنگ دوزیای خوشگلی داشت..همه دم و دستگاهم میریخت بیرون ولی اشکال نداشت:/

انقد اونجا لخت و پتیخ ریخته که کسی به من نگاه نمیکنه!

رفتم سمتش و دستمو روی سنگاش کشیدم..به اتیکت روش نگاه کردم..قیمتش هم عین خودش خوشگل بود:/

_قشنگه

با نیش باز گفتم:

_اره من هر چی انتخاب کنم قشنگه

_میدونم از وقتی منو انتخاب کردی فهمیدم خوش سلیقه ای

چپ چپ نگاهش کردم:

_من تورو انتخاب نکردم

شونه هاشو بالا انداخت و خندید..رو به فروشنده که پسر جوونی بود گفتم:

_ببخشید

….

چرخی زدم و خودم و تو آینه برانداز کردم..خوب بود بهم میومد، البته همه جام دیده میشد:/

از لای در دنیا رو صدا زدم..با ذوق اومد نزدیک
یکم که نگام کرد اخماش رفت تو هم:

_این چیه فقط مونده نوکش بزنه بیرون

یقه لباسو کشیدم بالا و چشم غره ای بهش رفتم

_خفه شو آشغال

نیششو باز کرد..صدای علیسان از کنار دنیا دراومد:

_برو کنار منم ببینم

قبل ازینکه فرصت کنم مخالفتم و اعلام کنم دنیا رو کنار زد و خودش لای در قرار گرفت..با نگاش سر تا پامو وارسی کرد و باعث شد تا بناگوش سرخ بشم

سرم پایین بود که صدای قاطعش تو گوشم زنگ خورد:

_خوب نیست، درش بیار

اخمامو کشیدم تو هم:

_به تو چه؟

وحشتناک نگاهم کرد:

_اگر با این بخوای بیای تو اون پارتی خودم تو تنت جرش میدم

داشت میومد که نیشم باز بشه ولی جلوی خودم و گرفتم تا اومدم دوباره اعتراض کنم بین حرفم پرید:

_بیرون منتظرم زود باش

با ناراحتی لباس و دراوردم و بیرون اومدم

گذاشتس روی میز فروشنده و ممنونی گفت:

فروشنده: پسند نشد؟

با ناراحتی گفتم:

_نه

علیسان نگام کرد:

_بریم

_اگه مشکل باز بودن لباسه که کت ستش و دارم بیارم براتون؟

با ذوق به سمتش برگشتم:

_واقعا؟

لبخند زد و سرشو به نشونه مثبت تکون داد..به علیسان نگاه کردم که نگاش به من بود..وقتی التماس و تو چشمام دید لبخندی زد و رو به فروشنده گفت:

_بیارید

موقع حساب کردن هر کار کردم نذاشت خودم پولشو بدم..البتع اگر میدادمم کل کارتم خالی میشد..یع طوری وانمود میکردم انگار ناراحتم مثلا که پولشو حساب کرده ولی شما که میدونین تو ماتحتم عروسی بود…

با نیش باز از مغازه اومدیم بیرون

علیسان با شیطنت گفت:

_دلم میخواد بدون کتشو فقط برا خودم بپوشی خانومم

دنیا ادای عق زدن در اورد، چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

_مثل اینکه تو هنوز از نقشت در نیومدی، زن و شوهر بازی تموم شد جناب

ابروهاشو داد بالا :

_منم شوخی کردم کی دوست داره یه دختر منگول زنش باشه

با حرص نگاهش کردم:

_خیلیا، میخوای نشونت بدم؟

پوزخندی زد:

_لازم نیست کاری کنی که کسی جلبت بشه، اینو که حتی دنیا هم بلده

دنیا که جلو تر از ما راه میرفت با این حرف علیسان برگشت و پوکر فیس بهش انگشت نشون داد

نگاهمونو ازش گرفتیم و به هم نکاه کردیم..با لبخند سوز داری گفتم:

_بهت قول میدم هیچ کار خاصی نکنم

با لبخند موزی گفت:

_یعنی داری شرط میبندی؟

شونه ای بالا انداختم و گفتم:

_نمیدونم

با دست به یه مغازه کفش فروشی اشاره کرد و گفت:

_سر چی؟

همونطور که باهاش به سمتی که اشاره کرده بود قدم بر میداشتم دوباره شونه بالا انداختم:

_نمیدونم

وارد مغازه شدیم ..دنیا تنه ای بهم زد و از کنارم رد شد:

_چخه، حیوان

_باید منو ببوسی

با چشمای گشاد نگاش کردم..نیششو عین اورانگوتان باز کرد و گفت:

_لبامو

_چیز دیگه ای رو نمیخوای بوس کنم؟

دیگه نیشش در راستای جر خوردن بود

_خجالت میکشم بگم

جیغ زدم:

_گ… میخوری بگی

یهو همه جا سکوت شد..برگشتم دیدم همه دارن بهم یه جوری نگام میکنن

با حرص ب علیسان که سعی میکرد جلوی خندشو بگیره نگاه کردم ..دنیا از موقعیت استفاده کرد و پاشنه کفشی که شکسته بود و یه طوری گذاشت که دیده نشه

از خجالت حتی نمیتونستم ب کارش بخندم

بدون اینکه به پشت سرم و ادمایی که داشتن پچ پچ میکردن نگاه کنم از مغازه زدم بیرون..علیسانم اومد با خنده گفت:

_صد بار بهت گفتم جلوی تون زبونتو بگیر

مطمعن بودم از سوراخای دماغم دود میزد بیرون..به زور گفتم:

_علی

خونسرد گفت:

_جانم خانومم

_خفه شو

***

کفشای پاشنه ۸ سانتی مشکیمو پوشیدم.وقت نبود بیشتر بگردم کفش هم رنگ لباسمو پیدا کنم..پسرا یه اتاق بهمون داده بودن که اماده بشیم..دنیا خیلی ناز شده بود یه ارایش دخترونه کرده بود که صوزتشو خواستنی تر میکرد

خودمم قشنگ شده بودم

یه رژ قرمز زده بودم با تناژ قهوه ای…موهامم باز دورم ریختم

دنیا قری برا خودش داد و رو به من با لبای جمع شده که سعی میکرد جذاب باشه گفت:

_سیکسی شدم

_خعلی خعلی

رژ گونه ای که دستش بود رو گذاشت روی میز و سمت من گفت:

_من میرم پایین هر چقدر زود تر شروع کنم بهتره توام کارت تموم شد بیا

همونطور که مینشستم روی تخت و خم میشدم تا کفشارو بپوشم باشه ای گفتم…صدای بسته شدن در اتاق اومد

هوفی کشیدم و غر زدم:

_مرده شور ببره منو یکی نیست بگه تو که نمیتونی با پاشنه دار راه برب مرض داری میخری

صدای باز شدن در اومد..به زور کفشو پام کردم و سرمو اوردم بالا:

_چرا برگشت…

با دیدن علیسان که تکیه به در داده بود و دست به سینه با یه لبخند مرموز نگام میکرد اخمامو تو هم کشیدم:

_مگه دم در نزدن ورود حیوانات ممنوع؟

تکیشو از در گرفت و اومد سمتم..با خونسردی گفت:

_از وقتی تو اومدی تو این خونه اون قانونو برداشتیم

یکم فکر کردم و وقتی چیزی ب ذهنم نرسید با حرص گفتم:

_بی تربیت

روم خم شد که خودمو عقب کشیدم..ضربان قلبم رفت بالا..دستاشو گذاشت دو طرفم و با شیطنت گفت:

_خوشگل شدی

داشتم میمردم…تنم گر گرفته بود

طبق معمول همیشه که تو این موقعیتا سوتی میدم بلند گفتم:

_اره بلاخره نمیخوام توی شرطی که گذاشتیم ببازم

سرشو تکون داد:

_قرار بود جلب توجه نکنی

چپ چپ نگاهش کردم:

_انتظار داری صورتمو پاک کنم الان؟

یکم فکر کرد بعد برگشت سمت میز و از روی دراور یه رژ برداشت:

_نمیخواد همشو پاک کنی فقط رژتو با این عوض کن

قیافشو جمع کرد و گفت:

_امر دیگه؟

_بود بهت میگم

از روی تخت پا شدم و همونطور که به سمت در میرفتم گفتم:

_به همین خیال باش

دستم از پشت کشیده شد و محکم به عقب چرخوندم..با لبخند ولی تهدید وارانه گفت:

_نذار امشب با بدخلقی شروع بشه دیگه عزیزم

رژ و گرفت سمتم و جدی گفت:

_یالا

با حرص رژ و ازش گرفتم و رفتم جلو اینه..دستمال مرطوب و کشیدم رو لبم و رژی که داده بود و محکم کشیدم رو لبم..یه رژ خوشرنگ بود ولی تابلو نبود…

به سمت خودش برم گردوند و با لبخند نگام کرد:

_اها حالا خوشگل تر شد

با تخصی نگاش کردم که محکم لپم و بوس کرد و در برابر نگاه شگفت زده من گفت:

_چشماتو اونجوری نکن دیگه

بیا بریم پایین

_لازم نکرده با تو بیام فکر میکنن جفت دارم نمیان سمتم

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *