خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت چهلو چهار

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت چهلو چهار

در و بست و برگشت سمتم، با یه شیطنت خاصی کشیده گفت:

_خببب، بلاخره تنها شدیم

سعی کردم خودمو بزنم به اون راه، نگاهی به خونه انداختم و با دستپاچگی گفتم:

_من برم یه دوش بگیرم که صورتم رو هیکلم داره سنگینی میکنه

کتشو دراورد و انداخت روی مبل، در حالی که به سمت آشپزخونه میرفت با همون لبخند مرموز چشمکی زد و گفت:

_برو فداتشم، منتظرت میمونم تا بیای

با اخرین سرعت به حمام که داخل اتاق خوابمون بود پناه بردم، به هر زور و ضربی بود زیپ لباسو باز کردم و همراه با تاجم از لای در پرتشون کردم بیرون

خداروشکر موهام انقدر ساده بود که زیاد گیره نداشت و راحت از شرشون خلاص شدم

تا جایی که تونستم حمومم و طولش دادم و بلاخره بعد از یکساعت اومدم بیرون، حوله تن پوش سرخ آبیمو پوشیدم و رفتم بیرون

با دیدن علیسان که لباساشو عوض کرده بود و روی تخت خواب بود نفس راحتی کشیدم، آخیش خوابیده، با ذوق رفتم سمت کمد و از توش ست خوابمو که روی لباسش یه باب اسفنجی گنده ای داشت و روی شلوارشم پر از باب اسفنجیای کوچولو بود و بیرون کشیدم

، نگاهی به علیسان انداختم… چشماش هنوز بسته بود و تغییری نکرده بود.. اول یکم نم موهامو با حوله گرفتم، دوباره نگاهی به علیسان انداختم، هنوز خواب بود

با احتیاط اول دستام و از حوله در اوردم و بعد گره کمربندشو باز کردم، اومدم درش بیارم و خیلی ناخداگاه دوباره به علی نگاه کردم که با چشمای کاملا بازِ وزغیش رو به رو شدم

دم و فقط تونستم لبه های حوله رو محکم بگیرم، آروم از روی تخت بلند شد و اومد سمتم

نگاهش کاملا طوری بود که کاملا التهابشو حس میکردم، خودمم توی شوک بودم و حس های دخترونم کم کم داشت خودشو با نگاه های علیسان نشون میداد

آروم دستشو دور کمرم حقله کرد و منو به خودش چسبوند، دستام چسبید به سینش، حرارت تنش با خنکای تن من یه تضاد لذت بخش ساخته بود

بوسه ای به پیشونیم زد و گفت:

_چقد خوردنی میشی با موهای خیس توله من
لبخندی زدم که انگار دیگه نتونست تحمل کنه و لبخندم و با لباش جواب داد
لباشو روی لبام گذاشت و فشار داد، تنم گر گرفته بود، کمکم دستام شل شد و هوله از دستم افتاد

دست داغش که به بدن سردم برخورد کرد لبمو از حس خوبش گاز گرفتم

هولم داد سمت تخت و روم خیمه زد، نگاهش روی سر تا سر بدنم به گردش دراومد، از نگاهش خجالت کشیدم و سعی کردم بدنمو با دستام بپوشونم

دستامو گرفت و خیلی نرم کنار زد، نگاهش مهربون بود و آرامش و به وجودم تزریق میکرد:

_از من خجالت نکش نفسم، از منی که نفسم به نفست وصله خجالت نکش

تمام اون شب پر بود از عشق، طوری که تا آخر عمرمم یادم نرفت که اولین یکی شدنمون تا چه حد پر بود از لذت و آرامش

 

سه سال بعد:

جیغی کشیدم و دست علیسان و روی دنده فشار دادم:

_توروخدا زود بروووو

علیسان با دلهره گفت:

_چشم خانومم، آروم باش نفس عمیق بکش یه ذره دیگه میرسیم

اشکام گوله گوله میومد و به در ماشین چنگ مینداختم، حس میکردم هر ان امکان اینکه از درد بیهوش بشم وجود داره

به محض رسیدن به بیمارستان ماشین و گوشه ای کشید و سریع پیاده شد، اومد سمت در منو کمک کرد پیاده شم

جیغ میزدم و به لباسش چنگ مینداختم، تا وارد بیمارستان شدیم داد زد:

_توروخدا یکی کمک کنه، دارن به دنیا میان

تو کسری از ثانیه دورمون پر شد از پرستار….

*
چشمامو باز کردم، انقدر جیغ زده بودم که به محض راحت شدن و شنیدن صدای گریه بچه ها بی حال شدم و دیگه چیزی نفهمیدم… گلوم میسوخت

نگاهی به تخت کوچولوی کنارم انداختم و سعی کردم خودمو بکشم بالا که پرستاری وارد شد، با دیدنم لبخندی زد و گفت:

_عه بیدار شدی، اومدم بیدارت کنم.. الان نی نیاتو میارن که بهشون شیر بدی

با ناباوری گفتم:

_بچه هام؟

_آره دیگه عزیزم.. دخترای نازت

لبخندم به پهنای صورتم زدم و همزمان زدم زیر گریه، با وارد شدن علیسان و پشت سرش مامان بابا، نن جون، سینا و دنیا نگاهم به اون سمت رفت

همشون با سیلی از تبریک بهم نزدیک شدن اما من چشمم فقط اون دو تا فرشته ای رو میدید که یکیشون تو بغل علیسان بود و اون یکی تو بغل بابا

علیسان با عشق پیشونیم و بوسید و من بی طاقت بچه رو از بغلش کشیدم بیرون

بعدم اون یکی رو بغل کردم، بوسیدم، بو کردم.

و این قشنگ ترین حسی بود که تو تمام عمرم تجربه کردم

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت چهلو شش

صورتشو جلو آورد که ناخوداگاه سرمو عقب کشیدم و خیلی جدی گفتم: _چیکار می کنی…! …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *