خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت سیو پنج

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت سیو پنج

وقتی از پله ها پایین اومدم نگاه نن جون و مامان زوم من بود انگار مثلا توی صورتم دنبال چیزی بودن تا مچم بگیرن بگه عه دیدی فکرمون راست بود؟

اب دهنم و قورت دادم و راهم و سمت اشپزخونه کج کردم تا از زیر نگاهشون فرار کنم اما همون لب در مامان بلزومو کشید و درست
جلو روم ایستاد‌

نن جونم که قربونش برم کلا پایه حرف کشیدن بود کنار مامان وایساد و بهم زل زدن.‌‌
نه من چیزی میگفتم نه اونا که بالاخره بابا به حرف اومد و گفت:
_بگو دخترم چیکارت داشت علیسان تا اینا با چشاشون نخوردنت…

از حرف بابا خنده ام گرفت اما لبم و به دندون گرفتم‌تا نخندم…

رو به مامان گفتم:
_چیه خب چرا نگا نگا میکنین؟

_چیکارت داشت؟

چشام و ریز کردم و گفتم :
_عجبا خودت گفتی شاید کار خصوصی داره…
خصوصی یعنی بین منو علی…

_زر نزن تا نزدم تو دهنت بگو ببینم..

چشام گشاد از این همه مهر و محبت مادری و به نن جون که انگار اون ادم توی شیراز نبود خیره شدم

نن جون نگاه ازم گرفت گفت:
_اینطوری نگا نکن من بیشتر منتظرم ببینم پسره چیکارت داشت…

با صدای قدمایی که خبر از اومدن علی میداد هزار تا صلوات برای مرده هاش فرستادم که چه به موقع رسید.‌‌
نن جون نگاهش به سمت علی رقت و گفت :
_ماشالله پسرمون هرچی میپوشه بهش میاد ولی اصلا نمیشه از لباس سر شبش گذشت….
یادم باشه کنار بذارمش تا هر وقت میاد اینجا بدم بپوشه…

از این حرف نن جون همه زدیم زیر خنده و حتی خود علیسان خنده اش گرفته بود‌.‌‌
علی با بابا دست داد و خداحافظی کرد و من به زور بازومو از دست چنگالای مامان ازاد کردم و برای بدرقه اش دنبالش رفتم…
از کنار نن جون که میگذشتم نگهم داشت و نگاه دقیقی به صورتم انداخت و گفت:
_خب خب برو میخواستم ببینم موقع برگشتن چیزی از صورتت کم نشده باشه‌..
یعنی عاشق این نکته بینی هاش بودم

بالاخره از خونه بیرون رفتیم و علیسان گفت:
_یعنی خانواده ات بمب خنده ان ادم میاد اینجا دلش باز میشه…

ابروهام و بالا دادم و گفتم:
_فعلا که با اون عکس با اون لباس یه چند ماهی سوژه ی خنده شون خود تویی…

اخممش توی هم رفت و گفت:
_اون عکس و پاک میکنیا وگرنه بد میبینی!

چند بار با عشوه پلک زدم و گفتم:
_مثلا چه بدی؟

لبام و غنچه کرده بودم و منتظر جوابش بودم که توی یه حرکت انتهاری لبش و روی لبم گذاشت و عمیق بوسید

احساس میکردم تموم جونم اتیش گرفته سرش و پس زدم و گفتم:
_سووووختم‌..

متعجب بهم نگاه کرد که بی توجه به حرفم گفتم :
_بابا من بی جنبه ام‌ همه تنم داغ شد…

کم کم چشاش گشاد شد و حالا نخند کی بخند…
کمی با اخم نگاهش کردم و تازه فهمیدم چه سوتی دادم…

خاک برسری نثار خودم کردم و تا خواستم به سمت خونه در برم منو گرفت و با خنده ای که بند نمی اومد گفت:
_الهی بمیرم برا داغیت ولی عزیزم حیف که امشب نمیتونم خنکت کنم ولی قول میدم فردا خودم مثل یه کولر گازی خنکه خنکت کنم…

 

دلم میخواست ارنجم رو توی شکمش فرو کنم که نفسش از درد بند بیاد.

یا نه نه اصلاً پامو محکم بکوبم تو ترموستات و دم و دستگاهش که کلاً از ادامه نسل و پروژه مشترک نا امید بشه…

البته همه اینا توی فکرم بود و در واقع قدرت انجام هیچ کاریو نداشتم چون مثل چی منو دربرگرفته بود…

انگار خدا دلش به حالم سوخت که علیسان رهام کرد و با صدایی که خنده توش موج می‌زد گفت :
-برو خانومم. برو تا از این سوختن زیادی، ذوب نشدی و چیزی ازت واسم نموند.

با رها شدنم مثل تیر رها شده از چله، به سمت داخل خونه دویدم.

وقتی وارد شدم و نفس نفس زنان نگاهشون کردم متوجه نگاه خصمانه نن جون به خودم شدم و وا مگه چه غلطی کرده بودم؟

اشاره های مامان هم کارساز نبود و بابا که کلاً اگه جا داشت سقف رو نگاه می‌کرد و سوت می‌زد!

وقتی رفتار خیلی خیلی عادی خانوداه نامتعادلم رو دیدم با ارامش خاطر به سمت اتاقم رفتم و خدا شاهده اگه غیر از این رفتار میکردن نگران حالشون می‌شدم.

وارد اتاقم که شدم خواستم مانتوم رو دربیارم که صدای گوشیم بلند شد و با خوندن متن پیامی که دریافت شده بود مغزم هم ازش دود بلند شد.

-خانومم سوختنت تموم شد یا اتش نشانی خبر کنم؟

یعنی من از علیسان به درد نخور تر آدم ندیده بودما.
یه بار حالا یه چیزی از دهنم در رفته بود واقعا باید اینقدر به روم میورد؟

توی جوابش با حرص نوشتم :
-نه اتفاقا منتظر شلنگت بودم

توی جوابش با حرص نوشتم :
-نه اتفاقا منتظر شلنگت بودم.

تا بخواد جوابمو بده با حرص پوست لبم رو می‌کندم و حتی مانتوم رو از تنم هم درنیورده بودم!

در واقع جایی واسه دراوردنش نبود وقتی یکی مثل علیسان بهم تیکه مینداخت!

-شلنگ من عزیزم؟ خب زودتر میگفتی گلم این که انتظار نداره!
شما امر کن من همچین شلنگ و دوتا پمپ هاش رو میارم برات که فقط به عشق خودت کار کنن!

با ابروهای بالا رفته متن پیامش رو خوندم و چند دقیقه مکث کردم تا جواب خوبی توی ذهنم بیاد!
این یهو چیشد که مهربون شده بود؟
که واسم بخواد شلنگ بیاره اونم با دوتا پمپ!

-عه نه بابا؟ از کی تاحالا اتش نشانی پمپ میاره؟
مسخره کردی منو؟ اسکل گیر اوردی عنتر برقی؟

عوضیو ببینا؟ فکر کرده من نمیفهمم که اتش نشانی پمپ نداره اشغال!
حالا گیرم خر بودم راضی شدم زنت بشم دیگه در اون حدم داغون نیستم اونا رو ندونم!

-چرا عشقم اصلا بدون پمپ کار نمیکنه. یعنی اون پمپ بی صاحاب نباشه اصلا اون همه تلاش واسه نسوختن تاثیر نداره که.

یکم با دقت به پیامش زل زدم و حس ششمم میگفت این آدم داره یا با منظور حرف میزنه یا داره خیلی زیبا زر میزنه.
که خودم با گزینه دوم موافق بودم و عقلم با گزینه اول!

 

با خودم گفتم یه دستی بزنم شاید جواب داد :
-حالا شاید من نخوام تاثیر پمپ ها رو ببینم. اصلا شاید…

وسطای اس ام اس فهمیدم منظور اون ملعون کافر چی بوده و من چه پمپ پمپی کردم و تو فکر اون، پمپ چی بود!
ای….ایششششش.

عصبی دستمو رو شماره اش نگه داشتم و تماس برقرار کردم.
جواب که داد جیغ زدم :
-عوضی اشغال. کثافت منحرف، تف تو اون پمپ و شلنگت بره که حالمو بهم زدی!
من بمیرمم منتظر اون شلنگ دراز بدقواره ات نمیشم…

صدای قهقهه اش باعث شد صحبتم رو قطع کنم که بین اون خنده های آدم گریزش گفت :
-عزیزم! از کجا میگی بدقواره اس؟ خوش فرم تر از این…

-همون تو دهنت مرتیکه!

اینو گفتم و گوشی رو قطع کردم و روی تخت انداختم.
یهو صدای تقه به در و باز شدنش اومد که عصبی به سمت در برگشتم و گفتم :
-یا در نزنید یا صبر کنید.

نن جون تو چهارچوب ایستاد و گفت :
-چیه؟ آقا شلنگش رو نداد باهاش دوش بگیری ناراحتی؟ نترس تو زندگی مشترک تا هست از این شلنگا، وقت و بی…

جیغ بلندی زدم که چشمای نن جون چهارتا شد و در رو به روی صورت مبهوتش بستم!
تق

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت هفتادوهفت

  چسبیدم بهش و دست هام رو روی کمرش گذاشتم و همراهیش کردم.. سرم رو …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *