خانه / رمان / رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت اول

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت اول

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون

با چشمای خیس از اشکِ شوق به مرده ارزوهام پشت لامبورگینی سفید نگاه میکردم..همیشه آرزو میکردم که یه همچین آقایی داشته باشم، خدایا شکرت_
با سرعت داشت میومد طرفم…دماغمو کشیدم بالا که از صداش چند تا رهگذر با قیافه جمع شده بهم نگاه کردن…محل ندادم و نگاهمو دوباره دوختم به مرده ارزوهام…این چرا داره میاد تو حلقه من!!…گریه ام بند اومد و با قیافه ای که شبیه علامت تعجب شده بود نگاهش کردم:«حاجی اشتباه داری میای!!»

با ترس گفتم:«تورو خدا نیا، اصن به من نیومده مرده ارزوها داشته باشم»

نزدیک تر شد…نه مثع اینکه واقعا قصد داره جونمو بخوره، بگیره*

جلوتر اومد:« نیا دیگه..»

جلو تر…با قیافه سکته ای گفتم:«قول میدم دیگه دست تو دماغم نکنم»

جلو تر…با گریه ادامه دادم:«باشه…دیگه گیگیلی ام در نمیارم..نیا جونه ننت»

جلو تر:«دیگه نمیمالمش زیر مبل:(»

جلو تررر:«راه نداره؟!»

جلوتر:«مثه اینکه نداره!!»

ثانیه های اخر…

«انا لله و انا الیه راجعون:|»


با درده بدی که تو ستون فقراتم پیچید چشمامو باز کردم..یه نگاه به خودم انداختم ..طبق معمول، خوابامم مثل آدمیزاد نیست

به زور از جام بلند شدم و ملافه رو که دور گردنم پیچیده بود کندم، پیش به سوی یه روزِ میمونی دیگهههه

مواد زائد کنار چشمم رو پاکیدم و راه افتادم سمت دراور«یادش بخیر بچه که بودم نن جون میگفت شیطون شبا میاد کنار چشممون جیش میکنه:/ منم همیشع فکر میکردم مگه جا قحطه که شیطون میاد کنار چشم ما کارشو میکنه:/»
نوچ نوچ نوچ…دماغم چرا باد کرده؟؟
یکم اینور اونورش کردم و وقتی دیدم از هر زاویه ای نگاش می کنم شبیه خرتوم فیله ،بیخیال شدم و بعد از شونه زدن موهام رفتم پایین..

بین راه با حسرت به نرده ها نگاه کردم…همیشه دلم میخواست مثلِ این رمانا از روی نرده خر غلت بزنم بیام پایین ولی متاسفانه عین سگ میترسیدم، والا، همه که نباید نترس باشن.

راه افتادم سمت اشپز خونه..مامان و بابا پشت میز نشسته بودن صبحونه می خوردن ..گاهیم ریز ریز حرف می زدن..
اولین قانون برای شروع کردن یک روز خوب..با انرژی سلام کردن…من نمی گماااا ..علم میگه..با توجه کردن به اولین اصل شروع یک روزه خوب با تمام توان جیغ زدمِ:«سلام..صبحتون پر از شادی..به همراه یک اردار راحت بدونِ سر خر»
نشستم کنار بابا..
مامانم داشت چایی شیرین میخورد که با جیغ من چایی پرید تو گلوش..بین سرفه هاش گفت:«بهزاد این دخترِ رو جمع کن تا جمعش نکردم»
لبامو دادم بیرون:«همچین میگه دختره انگار بچه بقال سر کوچم..مامان چرا باور نمیکنی که من دخترتممم؟؟؟چرا این حقیقت تلخـ….منظورم شیرین و نمی پذیرییییی؟»
-خودت داری میگی تلخ دیگه..با منم بحث نکن صبحونتو کوفت کن
با مظلومیت گفتم :«اخر یه کاری میکنید که برم یه جایی تا چند وقت نبینیننم»
شونه هاشو بالا انداخت:«راه باز جاده دراز..هر جا می خوای بری برو ولی مطمعن باش اونام تحمل اخلاقتو ندارن»

داشتم برا خودم لقمه میگرفتم که بابا محکم کوبید پشت کمرم..طوری که لقمه از دستم افتاد تو بشقاب.. تو همون حالت٬با قیافه جمع شده٬ برگشتم بهش نگاه کردم و با بدبختی گفتم:«جانم؟»
بابا:«ولی چه دعای خوبی کردی بابا جان..این یبوست پدر مارو در اورده»
رو به مامان ادامه داد:خانوم پاشو یه چی بده بخوریم راش وا شه…دیرم شده باید برم دنبال یه لقمه نون حلال»

رو به من یه پشت چشم نازک کرد و گفت:«من و الگوت قرار بده دخترم..همیشه عین سگ کار کن و دنبال نون حلال باش»

سرمو تند تند تکون دادم و دستم به نشانه سوگند خوردن اوردم بالا..با لحن محکم گفتم:«عین سگ…نون حلال..اوکی اوکی»

لبخند پر افتخاری زد و رفت از اشپز خونه بیرون…مامان برگشت سمت من و با خباثت گفت:«هوی»

با دهن پر در حالی که لقمه بعدیم رو میگرفتم جواب دادم:

-جانم؟

-نمیدونی چه دارویی واسه رفع یبوست خوبه؟

با همون لپای باد کرده چشمامو درشت کردم براش و گفتم:«من کی یبوست داشتم که دفعه دومم باشه؟!»

بلند شد ظرف پنیر و کره رو از جلوم برداشت..همونطوری هم غر میزد:«تا موقعی که پوشکت میکردم ..هر روز یا یبوست بودی یا اسهال..از وقتی خودت یاد گرفتی..افتادی رو روال..»
به به، طبع شعر مامانمو…در یخچال و باز کرد و ظرفارو گذاشت داخلش..در همون حال هم ادامه داد:«والا من اگه شانس میداشتم دخترم دکتر میشد نه عکاس که هی چیلیک چیلیک از در و دیوار عکس بگیره»

لقمم و بزور قورت دادم و بدون توجه به غر غرای مامان با مظلومیت گفتم:«گشنمه»

با حرص برگشت در یخچال و کوبید که یخچال یه موج مکزیکی زد و پشت بندش درش دوباره باز شد…نیشم رو برا مامان باز کردم که جیغ به نگاه پر حرصش اضافه شد:«مرگ منو بخوری سیر شی الهی»

نیشمو بیشتر باز کردم و از پشت میز بلند شدم …همون طور که به سمت در خروج از اشپز خونه می رفتم با هیزی به سر تا پاش نگاه کردم و با لحن کش داری گفتم:«جوووون..تو فقط عصبی شو»
داشت دمپاییشو در میاورد که در رفتم

صداش و شنیدم که با داد گفت:«یه اب به صورتت بزن دختره پلشت»
….
از سرویس اتاقم اومدم بیرونو با استینم اب صورتمو گرفتمدکه صدای ضبط شدم از گوشیم بلند شد:
-هم اکنون موجودی ملعون..فاسد..منگل با کمی چربی اضافه به نام دنیا در حال درخواست برقراری تماس با شماست..اگر مایل به هم صحبتی با این موجود نا شناخته هستید بپاسخید
از روی عسلی کنار تخت تک نفرم برشداشتم..چپ چپ نگاش کردم:«با دوسته من درست صحبت کن فلان شده»
تماسو برقرار کردم که صداش پیچید تو گوشم:«میذاشتی دو قرن بعد جواب میدادی پتیاره خانوم!!»
-عفت کلام داشته باش بوزینههه..خوبی گلم؟
-گشنمهههه..مامان در یخچالو قفل کرده
-باز شروع کردی چپاول و غارت کردن یخچال ننت خشدکتو کشید رو سرت اره؟
مظلوم گفت:«اره»
_حالا چیکار داشتی وقت گران بهامو گرفتی؟
با ذوق گفت:«دیشب شقایق به طور کامل به دست من ساییده و مالیده شد»

با دست کوبیدم تو صورتم:«خدا مرگم بده»

_ایشالله، و بلاخره قبول کرد که بهمون شیرینی ازدواجشو بده..امروز بعد کلاس رستوران دعوتیم
نشستم رو تخت و با نیش باز گفتم:«من که رژیمم»

_………

پوکر فیس جواب دادم:«کاش قده چربیای تو بدنت ادب داشتی:|

دوربینمو به در خواست دنیا برداشتم تا از دو خفاش عاشق و همراهان عکس بگیرم تو رستوران.
اخه تو رستوران جای این کاراست!

بعد از گذروندن دو ساعت طاقت فرسا و تحمل کردن استاد راه افتادیم سمت رستوران

دور یه میز چهار ده نفره گنده نشستیم، خوبیش این بود که رستوران ماله دوست امیر شوهر شقایق بود وگرنه با این همه عر عری که ما میکردیم تا الان پرتمون کردن بودن بیرون.

داشتم با دوربینم ور میرفتم که گارسون اومد برا سفارش
با لبخند به ما که بز فیس نگاهش میکردیم گفت:

_چی میل دارین؟

بعد از نیم ساعت که همه تبادل نظر کردیم جوجه سفارش دادیم

امیر و شقایق فیس تو فیس حرف میزدن، هر کسی مشغول یه کاری بود..منم که کلا نقش بز و ایفا میکردم.
دنیا زد تو کمرم:

_پاشو تا وقتی چند تا عکس بگیر ازمون

پاشدم جیغ زدم:

_همگی دَرِتونو بذارین.. میخوام عکس بگیرم، امیر یکم فاصله بگیر از شقایق تو حلقش نباشی، دنیا چربیاتو پشت شقایق قایم کن، شما اقا..دستتو از تو شلوار دوستت درار خجالت بکش، خانوم مقنعت و بکش جلو عکسای ما اسلامیه

اول وایستادم خوب بخندن بعد یه عکس قشنگ گرفتم ازشون..:

_خب اقایون خانوما، بپرید رو میز صندلیا هر کی نقش حیوون مختص خودشو ایفا کنه عالیه..

بچه ها داشتن میرفتن رو میز که سنگینی نگاهی رو احساس کردم..سرم رو برگردوندم که متوجه یه گوریل شدم که چند میز اونور تر نشسته بود و با ژست خاصی داشت نگاهم میکرد، ماشالله چه گندست

بی اراده زل زدم تو چشماش که از این فاصله هم میدرخشید و تیله های مشکیه داخلش تو اونجات نفوذ میکرد(منظورم قلبه) از جاش بلند شد و بدونه اینکه نگاهشو از چشمام بگیره اومد سمتم..اخمی کردمو رومو برگردوندم

دنیا_بگیر دیگه

لنز دوربین و به چشمم چسبوندم….چیلیک

با نیش باز دوربین و پایین اوردمو گفتم:

_جون چه قشنـ…

با احساس لرزیدن زمین زیر پام حرفم قط شد و نیشم بسته..تو اخرین لحظه دیدم که بچه ها عین عن از روی میز ریختن پایین و بعد برخورد جسم سختی باهام که باعث شد پرت شم رو زمین، محل به دردی که تو باسنم پیچیده بود ندادم و شروع کردم:

_زلزلهههههههه…بسم الله الرحمن الرحیم.. من هنوز جووونم من نمیخوام بمیرم من هنوز ارزو دارممممم..زلزلههههههه

فکم درد گرفت دهنمو بستم، یه چیزی رو سینم سنگینی میکرد..خیلیم سنگینی میکرد، چشمامو با کنجکاوی باز کردم ..نگاهم به چشمای درشت شده ای خورد که زل زل نگام میکرد..:

_چیه؟:|

زلزله تموم شد صدای کلفتش باعث شد به خودم بیام نه حرفش، جیغ زدم: تو رو من چه غلطی میکنی؟

اخماش رفت تو هم:

_جیغ نزن در گوشه من

بعد با یه حرکت از روی من بلند شد..دستمو تکیه گا بدنم کردم و اومدم بلند شم که..نگاهم به دوربینم افتاد که دل و جیگرش هر کدوم یه طرف افتاده بود

یه نگاه به پسره که حالا ایستاده بود..یه نگاه به بچه ها که احتمالا در حال در رفتن بودن و حالا همشونو منو نگاه میکردن..و دوباره نگاهم و معطوف دوربینم کردم..

کم کم لبام از هم وا شد و یهو:

_دوربینمممممممم..

با سرعت سرمو به سمت اون گوریل کثیف چرخوندم..پاشدم با دو رفتم سمته پسره که بین راه توسط دنیا گرفته شدم..
دنیا_اروم باششش
جیغ زدم:

_دنیا ولم کن بذار برم خشدکشو پرچم کنم..ولم کنننن..همین گوریل مسبب این اتفاقات شومه، راه میره زلزله میشه، خاک تو سر وزن کم کن..از این دنیا یاد بگیر داره لاغر میکنه

پسره بدونه اینکه تغییری تو حالتش بده دست به سینه با یه لبخند موزی نگاهم میکرد، دلم میخواست پارش کنم که اینقد خونسرد نباشه

شونه ای بالا انداخت و با همون لبخند گفت:

_حالام که چیزی نشده یدونه بهترشو برات میخرم عزیزم

خودمو به زور از دنیا جدا کردم، جلوش ایستادم..باید سرمو بالا می گرفتم تا ببینمش، این احتمالا باباش تیرک برقه، ننش گوریل، والا، از ترکیب دو تا انسان که یه همچین موجودی به وجود نمیاد

سعی کردم فکرمو از اینکه گوریل و تیرک برق چجوری با هم رابطه زناشویی برقرار میکنن دور کنم
با تخسی گفتم:

_اولا که عزیزت عمته..بعدشم…

وسط حرفم پرید و با نیش باز که ردیف دندونای سفیدشو نشون میداد گفت:

_شباهت زیادی به عمم داری

من_ :/
ادامه دادم:
_همین الان میریم خسارتی که زدی رو جبران میکنی

لبخندش وسعت پیدا کرد:

_بله بانو، حتما

_نیشتم میبندی

صدای دوست امیر و از کنارمون شنیدیم:

_چی شده علی؟

به وز وزای دنیا و شقاشق گوش ندادم و گفتم:

_هیچی یه چیزی خورده الان داره پس میاره

نمیدونم چرا ولی پسره با دهن باز و چشمای درشت شده نگاهم کرد..علی هم که میخندید عین اسکلا، انگار نه انگار بهش توهین کردم.

“علی” بهش میاد..یکم بعد با تشر گفت:

_تو میدونی داری راجب کی حرف میزنی؟

رو به دنیا شقایق با جیغ گفتم:

_اه نمودید..ولم کنید گمشید بیرون پیش بقیه دیگه

بعد برگشتم سمتش:
_بله؟ چیزی گفتی؟

صدای خنده بلنده گوریله فصا رو پر کرد.
بین خنده هاش گفت:

_شهاب ولش کن
اومد سمت منو کارتی سمتم گرفت:

_این کارت منه، هر وقت، وقت داشتی بیا بریم برات بخرم خانوم کوچولو
و در مقابل چشمای مبهوت من لبخندی زد و رفت…به من گفت کوچولو؟

با صدای عصبی شهاب به خودم اومدم و کارت و تو جیب بغل کولم چبوندم:

_این گستاخیت ممکن بود سرتو به باد بده دختر خانوم

دنیا کلافه گفت:

_اووه بابا توام
بعد لحنش رنگ کنجکاوی گرفت و ادامه داد

_کیه این مگه؟

شهاب یه جمله گفت:

_پولش از پارو بالا میره، کله گندست

دنیا و شقایق تا فیها خالدون مرده رو کشیدن بیرون ازش، من از کله حرفاش فهمیدم که چند تا کارخونه داره که البته خودش اداره نمیکنه و خودش در حال حاظر مدیر یه شرکت تبلیغاتی نام داره

با چشمای گشاد گفتم:

_همین گوریله؟

با خنده گفت:

_درست صحبت کن، اره

شقایق گفت:

_ اینکه بیشتر از ۳۰..۳۱ بهش نمیخورد

_چیزی به اسم ارث به گوشت خورده؟

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *