خانه / رمان / رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت آخر

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت آخر

به علیسان نگاه کردم، اونم مثل من با گریه میخندید و ذوق داشت، یکی یکی بغلم کردن، دنیا محکم بوسم کرد و گفت:

_دو تاشون شبیه خودتن، دعا کن بچه ی منم به خودم بره، به سینا بره یه کله استفراغیه زشت میشه

سینا با حرص نگاهش کرد، دنیا که دید اوضاع خیطه نیششو باز کرد و چسبید به سینا:

_دلوغ گفتم دو تاش به من بره یکیش به تو، اصلا به تو نرن که دیگه لطفی نداره بچه دار شدن، اصلا من به عشق دو سه تا کله استفراغیه دیگه بچه میارم

سینا سعی میکرد جدی باشه ولی مثل همیشه که در برابر دنیا نمیتونست خودشو کنترل کنه زد زیر خنده و دستشو دور دنیا حلقه کرد، با لبخند بهشون نگاه کردم که بعد از دو سال و اندی کش مکش، با کلی دردسر و غمی که کشیده بودن به هم رسیدن
دنیا حالا دیگه اون دنیای سابق نبود، البته هنوز خل و چل بود ولی انگار با گذشته زمان هر دومون بزرگ شده بودیم یا به قول معروف تازه زندگی رو درک کرده بودیم

نن جون بغلم کرد و با گریه گفت:

_دیدی نمردم و بچه هاتو دیدم؟

گونشو بوسیدم:

_خدا نکنه قربونت برم، تو باید باشی برای بچه هام شوهر پیدا کنی

 

با مامان و بابام هم روبوسی کردم، مامان با لبخند مهربونی گفت:

_تو کی انقدر سریع بزرگ شدی که مادر بشی پدر سوخته؟

دوباره اشکم دراومد، به درخواست پرستار همشون از اتاق بیرون رفتن و من موندم و علیسان و بچه هامون، با کمک پرستار سعی میکردم بهشون شیر بدم و این دوباره یکی از همون حس های نابی بود که تا به حال تجربشون نکرده بودم

علیسان با عشق به این صحنه نگاه میکرد

بهش لبخند زدم لبه تخت نشست و در حالی که گونه بچه رو نوازش میکرد گفت:

_میدونی ماریا، من تو زندگیم خیلی سختی کشیدم، نداشتن پدر و مادر، نبود هیچ تکیه گاه محکمی که بتونم بهش تکیه کنم… اما با این حال به خدا ایمان داشتم و به اینکه بلاخره یه روزی این تنهاییا تموم میشه
و فکر میکنم خدا به جبران همه اون تنهاییا و سختیا تورو، و این میوه های عشقمونو بهم داد
خدارو شکر میکنم بابت این مهربونیش

لبخندی زدم و بعد با خنده گفتم:

_بلاهای طبیعی معمولا باعث بدبختیه، اما اون زلزله ای که توی زندگی من و تو اومد انگار آغاز خوشبیختیمون بود

♤ پایان ♤
۱۰/۷/۱۳۹۸

دوستان عزیز ممنون که تا پایان این رمان همراهمون بودین امیدوارم بازم همراهیمون بکنین

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو دوازده

امیرعباس به سمتش برگشت و با عصبانیت بهش توپید : _ بهتره حواست به کار …

3 دیدگاه

  1. میشه کانال تلگرام این نویسنده رو بدید ؟

  2. سلام

    خیلییییییییییییییی این رمان قشنگ بود یکی از بهترین رمان هایی بود که خوندم

    ولی حیف که تموم شد امیدوارم فصل دوم داشته باشه

    خیلی خیلی ممنون بابت رمان خوبتون

    و ممنون از نویسنده محترم
    🙂

  3. سلام و خسته نباشید این رمان بارها و بارها خنده رو لبم آورده دلم برای شخصیت‌‌های دوست‌داشتنیش تنگ میشه فقط میمونه یک سوال این رمان فصل دوم داره؟ یا همین‌جا به اتمام میرسه؟ چون در اواسط رمان بخشهایی مربوط به آینده نوشته شده بودن!! و در کانال تلگرام هم نویسنده به فصل دوم اشاره کرده بود!! خیلی ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *