خانه / رمان آنلاین / رمان آخرین بلیت تهران / رمان آخرین بلیت تهران/پارت یازده

رمان آخرین بلیت تهران/پارت یازده

در حالی که پایین رو نگاه می کردم از اتاقش گذشتم و به اتاق خودم برگشتم. جام رو انداختم و زیر لحافم خزیدم. پهلوهام نبض میزدند و ته دلم یه هیجان شیرین بود؛ یه هیجانی که وقتی یادش می افتادم می جوشید و ته دلم رو قلقلک می داد.
لحاف رو روی سرم کشیدم و همون زیر آلارم گوشی رو روی هفت تنظیم کردم و چشم هام رو بستم اما مگه خواب می اومد به چشم های تبدارم؟!
قلبم هنوز تند می زد و پلک هام می پریدند و فکر یه مته گرفته بود و دلش می خواست تا خود صبح مغز فلک زده ام رو سوراخ سوراخ کنه!
از این پهلو به اون پهلو شدم!
اگه…اگه امیر حسین…مغزم ارور داد….اگه امیر حسین چی؟!
اگه امیر حسین منو دوست داشت، چی می تونست مانع ابراز کردنش بشه؟! سعی کردم خودم رو جاش بذارم…اگر دختر خاله ای که باهاش تو یه خونه بزرگ شده بودم رو دوست داشتم، چه زمانی مناسب بود برای ابراز کردنش؟!
دختر خاله ام به اندازه کافی بزرگ شده بود؛ دانشگاه هم می رفت!
همینطوریش هم که خرج زندگی ما با خودش بود؛ پس نگرانی از خرج و مخارج زندگی هم نمی تونست داشته باشه و حتی اجازه نداده بود من نیمه وقت کار کنم! پس چه لزومی داشت که حرفی نزنه؟!
بعید می دونستم کسی رو دوست داشته باشه! به دخترهای فامیل زیادی بی توجه بود.حتی تو تمام مدتی که به دانشگاه می رفت هم از هیچ دختری حرف نزده بود. سنش هم خیلی کم نبود برای ازدواج. پس چرا حرفی نمی زد؟ نکنه هیچ عشقی تو دلش نسبت بهم نداشت؟ نکنه به چشم یه خواهر بهم نگاه می کرد…نکنه…
فکر دست از کار کشید و عقب نشست!همیشه به اینجا که می رسید مظلوم می شد و دیگه هیچ ایده ای نداشت. مته اش رو روی کولش می گذاشت و می رفت و تازه اون موقع بود که خواب به چشم هام می اومد.
بین خواب و بیداری دعا کردم؛ «خدایا…دوستم داشته باشه»

تجریش

خیره شدم به صورت کبود نیکی و خطاب به غزل گفتم:
_شب رو نخواب و چشم ازش برندار. نمی خوام بچرخه روی صورتش، حداقل تا یک هفته باید خیلی مراقب باشیم.
با آرامش نگاهم کرد و گفت :
_حتما؛ خیالت راحت.
بدی ماجرا همین بود؛ خیال من راحت نمی شد!
گفتم:
-هر وقت حس کردی خوابت می آد بیا من رو از خواب بیدار کن که خودم بیام بالا سرش ، یکی دو روزی تحمل کن تا من یکی رو پیدا کنم که بهت کمک کنه!
سری تکون داد و قبل از اینکه از اتاق خارج شم صدام زد:
-ببین نیکا….
به سمتش برگشتم. این مدت انقدر خسته بودم که صدام هم در نمی اومد. سه چهار روز پیگیری کار نیکی و الاف بیمارستان بودن، از من یه آدم دیگه ساخته بود.
آدمی که قصد داشت غزل رو اخراج کنه حالا رسماً داشت التماسش می کرد که مراقب خواهرش باشه!
با خستگی نگاهش کردم که توضیح داد:
_نمی دونم بهت چی گفتن اما…اون روز…
منتظر ایستادم تا حرفش رو بزنه!
_اون روز من به نسترن جون گفتم که باید برم حمام. قرار شد یک ساعت مراقب نیکی باشه تا برگردم.
میون حرفش نشستم:
_می دونم؛ خودش بهم گفت! غیر از این بود اینجا نبودی!
اخم کرد! بی خود اخم می کرد؛ مگه غیر از این بود؟
تنهاش گذاشتم و به اتاق خودم برگشتم. این مدت انقدر بد خواب شده بودم که تمام تنظیمات مغزیم بهم خورده بود.
مقابل میز آرایش نشستم و انگشت هام رو روی صورتم گذاشتم. چتری هام از هر وقتی نا مرتب تر بودند و پوست بی آرایشم زیادی بی روح به نظر می رسید.
تیوپ کرم شب رو از بین وسایل نامرتب روی میز برداشتم و در حالی که دست هام رو باهاش ماساژ می دادم با خاطره ای که به ذهنم چنگ زد، از جام بلند شدم و ناخواسته به سمت اتاق خواب نیکی رفتم!
در رو که باز کردم فضای خالی اتاق تو ذوقم زد! نگاهم تا چهارپایه ای که از چهار روز قبل هیچ تغییری نکرده بود بالا رفت و یه تصویر آنی از مقابل چشمم گذشت!

یه لحظه خودم رو دیدم که مقابلش ایستادم؛ با اون ظاهر و رفتاری که می خواستم دستش بندازم…
من می خواستم دستش بندازم و اون، دستم رو‌ گرفته بود و همین بود که تو تمام این چهار روز، ذهنم رو درگیر می کرد و باعث می شد بعد از سال ها، کمی احساس شرمندگی بهم دست بده!
چند بار پلکهام رو باز و بسته کردم و در نهایت از اتاق بیرون اومدم!
به اتاق خودم برگشتم و به تختم پناه بردم و ناخواسته چند دقیقه به سوپرمنی که چهار روز پیش همه ی کارها رو راست و ریس کرده بود فکر کردم.
بعد از کمکش انقد ناگهانی غیبش زده بود که انگار اصلا نبوده!
روی پهلوی راستم چرخیدم و اینبار به سهند فکر کردم؛ چرا تو این چهار روز هیچ خبری ازش نبود؟
بیشتر که فکر کردم به خاطر آوردم که اون صبح با دلخوری از خونه رفته بود.
مطمئنا از اتفاقی هم که برای نیکا افتاده بود بی خبر بود!
هر چقدر به ذهنم فشار می آوردم یادم نمی اومد که سر چی دلخور شده!
سعی کردم فکر نکنم؛ تو این مدت به اندازه ی کافی ذهنم رو با فکر و خیال مسموم کرده بودم!
فردا باید زنگ می زدم بهش و ازش می خواستم بیاد و بقیه ی کارهای این دوربین های لعنتی رو انجام بده.

* * * *
صبح که از خواب بیدار شدم، اولین کارم تماس با پناهی بود. شماره اش رو گرفتم.
به محض اینکه جواب داد، گفتم:
-پس چرا این چند روز نیومدین؟!
قصد نداشتم مکالمه رو با همچین جمله ای شروع کنم و اصلا درک نمی کردم که چرا قبل از هر چیزی این جمله رو گفتم.
-سلام!
با جواب دادنش از فکر خلاص شدم!به خودم اومدم و گفتم :
-سلام. خوب هستین؟!
سرد و سنگین گفت:
-خیلی ممنون!
جمله خاصی پیدا نمی کردم برای ادامه دادن مکالمه، پس پرسیدم:
-کی می آین برای ادامه کار؟
قبل از اینکه جواب بده یه صدای دخترونه به گوشم خورد. جمله اش واضح نبود و جوابی که پناهی داد انقدر ذهنم رو درگیر کرد که به همچین قضیه ای نخوام اهمیت بدم.
-یه شماره می فرستم؛،همکارمه. تماس بگیرید باهاشون؛ می آن و بقیه کار رو انجام می دن.
می خواستم مخالفت کنم اما منصرف شدم!
چه فرقی می کرد که دیگه کی بیاد و اون دوربین هارو نصب کنه؟!
لب هام رو از هم فاصله دادم که بگم “باشه” ، اما صدای دخترونه اینبار واضح به گوشم رسید:
-هر دو رو برات اتو زدم. هر کدوم رو خواستی بپوش!
تعجب کردم!
گفته بود خواهر نداره! بهش هم نمی ازدواج کرده باشه! پس کی بود که براش دوتا دوتا لباس اتو می کرد؟
-الو…هستین؟
کوتاه گفتم:
-شماره رو برام بفرستین!
و تماس رو قطع کردم!

“راه آهن”

به پوست دست هام که رگه های سبز و قهوه ای گرفته بودند با ناراحتی نگاه کردم و به جون مامان غر زدم:
_چه خبره آخه این همه سبزی؟ قحطی اومده مگه؟
در حالی که با آرامش دم تره ها رو می چید گفت:
_زمستون نزدیکه مادر!
کفری شدم:
_زمستون نزدیکه؛ خشک سالی که قرار نیست بیاد.
کلافه گفت:
_چقدر غر می زنی! حالا دو دیقه(دقیقه) اومدی کمک خسته شدی! پاشو خودم پاک می کنم، شکر خدا هنوز از کار نیفتادم!
ای بابا… چی داشت می گفت؟
دسته ای شوید برداشتم و تصمیم گرفتم دیگه حرفی نزنم .هجده کیلو سبزی مختلف گرفته بود و رسما از
۹صبح تاحالا که ساعت ۳بعدازظهر بود داشتم یک ریز سبزی پاک می کردم و حالا جوابم این بود.
_خیلی خب حالا…دستت درد نکنه؛ ناراحت نشو یه چی گفتم!
مثلا داشت از دلم در می آورد.
_قهرنکن تا یه خبر دست اول بهت بگم.
ریز نگاهش کردم:
_چه خبری؟!
سبزی های داخل دستش رو رها کرد و با هیجان گفت:
-دیروز که رفته بودم خونه داییت، خواهر زنداییت هم اونجا بود.
دست از سبزی ها کشیدم:
_خب؟
هیجان زده تر شد:
_یه زمزمه هایی می کرد.
اخم کردم:
_چه زمزمه ای؟
ریز و دقیق نگاهم کردو گفت:
_انگار تورو برای سعید پسرش در نظر گرفته!
خیلی فکرکردم تا خواهر زنداییم رو به خاطر بیارم. پسرش پیشکش!
چندبرگ شوید برداشتم و گفتم:
_برداشت خودت بوده! حتما از من تعریف کرده تو حس کردی همچین منظوری داره!
با حرص گفت:
_دارم می گم خودش گفت!
نا خواسته عصبی شدم:
_بی جا گفت!
متعجب چند ثانیه نگاهم کرد ودست آخر پرسید:
_خوبی الهه؟!
جواب ندادم و خندید.
_حالا نمی خواد شرم کنی مادر؛ من خودم گفتم دخترم دکتره و فعلا می خواد درس بخونه! کلاس گذاشتم براشون!
عصبانیتم رو می ذاشت پای شرم و حیا؟!
برای پرت کردن حواسش گفتم:
_مادر من، مردم که گیج نیستن ندونن پرستاری، پزشکی نیست! انقدر اینور اونور نگو دخترم دکتره.
ترش کرد:
_اصلا امروز از دنده ی چپ بلند شدی تو مادر! دیگه هیچی بهت نمی گم!
خنده ام گرفت از لحنش و به شوخی گفتم:
_مگه چیز دیگه ای هم مونده؟
با بدجنسی گفت:
_می خواستم یه خبر هم در مورد امیرحسین بدم.
در مورد امیر حسین؟ شاخک هام فعال شدند. چی می خواست بگه در مورد امیرحسین؟
قلبم تند زد و خیره شدم به لب های مامان.

با وحشت پرسیدم:
-امیر حسین چی ؟
خندید:
-چیزیش نشده که مادر! امر خیره.
نمی تونستم خودم رو کنترل کنم:
-چه امر خیری؟
گرو کشی کرد:
-کمک می کنی تا شب سبزی ها تموم شه؟
بی مکث گفتم:
-آره!
با آب و تاب تعریف کرد:
-خانم اسدی رو که می شناسی؟
چرا نمی رفت سر اصل مطلب؟! خانم اسدی دیگه کی بود؟ برای اینکه بیشتر از این کشش نده، گفتم:
-می شناسم؛ خب؟
با حوصله گفت:
-آره مادر، همون خانم جلسه ایه. ماه محرما می آد خونه ی منیر خانم روضه ی امام حسین می خونه.
خب شد که گفتم می شناسم! کلافه گفتم:
-خب!
با لذت گفت:
-یه دختر داره؛ قرص قمر! چند سری دیدمش که با خانم اسدی اومده. پیگیرش شدم فهمیدم دختر کوچیکه ی خانم اسدیه. دختره باب دندون امیر حسینه!
وا رفتم:
-یعنی چی که باب دندون امیرحسینه؟
انگار که دختره رو پیش روش مجسم کرده باشه، گفت:
-چادری، خانم، با کمالات، خوشگل! چشماش روشنه و لباش غنچه ای. سر به زیر و با حیا. خانم اسدی می گفت می ره دانشگاه و علوم قرآنی می خونه. می دونم امیرحسین هنوز جا داره اما می ترسم اگه پاپیش نذاریم دختره رو قر بزنن. همچین دخترایی که نمی مونن مادر!
حس می کردم چشم هام دارن سیاهی می رن! با صدایی دورگه پرسیدم:
-به امیرحسینم گفتی؟
ذوق زده گفت:
-همین دیشب گفتم بهش!
سبزی ها از دستم پایین ریختند. صدام می لرزید وقتی پرسیدم:
-چ…چی گفت؟
متوجه حالم نبود. متوجه نبود داره می کشتم.
-بدش نیومد!
حس کردم به یه تکیه گاه لازم دارم. حس کردم پشتم خالی شده. حس کردم زمین داره تکون می خوره…
-یکم من من کرد… ولی فکر کنم بیشتر منظورش این بود که باید خود دختره رو ببینه. می خوام اگه خدا بخواد یه سفره ی حضرت ابوالفضل بندازم و خانم اسدی و دخترش رو صدا کنم. می خوام سبزی پلو درست کنم و آش…
با وحشت به سبزی ها نگاه کردم!
من این سبزی ها رو پاک می کردم تا بشن قوت سفره ای که اسدی و دخترش دورش بشینن و امیرحسین مثلا اتفاقی بیاد و ببینتشون؟
با انزجار بلند شدم!
-کجا مادر؟
با بغض گفتم:
-خودت پاکشون کن… بیشتر ثواب داره!

دودیدم به سمت اتاق امیر حسین و درم بستم…
با یه دلتنگیِ وحشتناک به تک تک وسیله های اتاقش نگاه کردم و زدم زیر گریه!
بی ملاحظه خودم رو رو تختش انداختم و خیره شدم به سقف…
اینه عدالتت خدا؟
کجا عادلی تو؟
مگه چی دادی به من تو این زندگی که دلخوش باشم؟
دلخوشی زندگی من فقط همین پسره…عدالته ازم بگیریش؟
بلند شدم و رفتم سمت کامپیوترش. رفتم سراغ فولدر آهنگ ها. هدفون رو به اسپیکر وصل کردم و با صدای بلند، آهنگی که می خواستم رو پلی کردم و بی صدا اشک ریختم.
«باز… خوندم واسه تو!
همونجوری هنوز… موندم واسه تو!
می میرم بگی… به من احساستو!
می میرم
می میرم
می میرم

حواسم نیست شدی… همه کس من
حواسم نیست تویی…دلواپس من
حواسم نیست!
….
همه دیدن که می خندم… وقتی اینجایی
همه دیدن که می میرم… وقتی تنهایی
واقعی بود ته چشمام….هرچی می دیدی
هرچی خوندم؛ هرچی گفتم؛ هر چی می شنیدی!
حواسم نیست شدی… همه کس من
حواسم نیست تویی… دلواپس من
حواسم نیست!»
زدم رو دکمه ی ریپیت تا آهنگ تکرار شه و سرم رو گذاشتم روی دستام، روی میز!
کاش یکی می اومد و من رو می دید!
کاش مامان می دید…
کاش می فهمید!
کاش می فهمید چراغی که به منزل رواست به مسجد حرومه!
امیرحسین برای همین خونه بود!
برای منِ بی کمال بود؛ نه برای دختر با کمالاتِ اسدی…

“تجریش”

به پسر جوونی که رو به روم ایستاده بود نگاه کردم و در حالی که در اتاق نیکی رو نشون می دادم، گفتم:
-این اتاقه. آقای پناهی یک سری از کارهاش رو انجام دادن… دیگه خودتون ببینید… من سر در نمی آرم!
نگاهش رو به سختی از یقه ی لباسم بالا کشید و گفت:
-در جریانم. خیالتون راحت!
انقدر نگاهش آزار دهنده بود که ناچار شدم دست ببرم سمت پیراهنم و یقه ام رو کیپ کنم!
سرش رو پایین انداخت و تصمیم به رفتن داشت که پرسیدم:
-شما دوست آقای پناهی هستین؟
چرخید سمتم:
-کوچیک شما رضا هستم! بله دوست امیر حسینم!
ابرو هام بالا پریدند؛ چه زود پسر خاله می شد؛ چقدر هم فرق داشت با دوستش… پسره ی ندید پدید! اسم پناهی امیر حسین بود؟
کلافه پرسیدم:
-چقدر زود می تونید تمومش کنید؟
منظورم کار دوربین ها بود.
-هرچقدر زود که شما بخواین.
به لباس های اسپرتش نگاه کردم و ناخواسته پرسیدم:
-هم رشته ای بودین؟
برگشت سر جای اولش:
-نه. من فنی حرفه ای خوندم.
با انزجار نگاهش کردم و گفتم:
-زود تمومش کنید!
و نایستادم تا بیشتر از این با نگاهش اعصابم رو خرد کنه!
پایین که رفتم صدای صحبت کردن نیما توجهم رو‌ جلب کرد؛ با کی داشت انقدر محترمانه صحبت می کرد؟!
سرک کشیدم به سمت پذیرایی و سهند رو مقابل نیما دیدم! اینجا چه کار می کرد سهند؟
تا به خودم بیام سهند متوجهم شد و دیگه دیر بود برای مخفی شدن! زور زورکی لبخندی رو لب هام‌ نشوندم و گفتم:
-سلام عزیزم؛ خوش اومدی!
هر دو شون از جا بلند شدند. چند قدم جلوتر رفتم و دست دراز شده ی سهند رو فشردم.
نیما عجیب و غریب نگاهم می کرد و‌ وقتی مقابل سهند نشستم، محترمانه گفت:
-تنهاتون می ذارم؛ خیلی خوش حال شدم از هم صحبتیت سهند جان!
نه بابا! از این جملات هم بلد بود برادر الدنگِ من؟!
با رفتنش، سهند در حالی که هنوز دستم رو تو دستش داشت، گفت:
-از نیما شنیدم چه اتفاقی برای خواهرتون افتاده؛ واقعا متاثر شدم و ببخشید که تو این روز ها پیشت نبود! دلخور بودم و فکر می کردم داری ازم کناره می گیری اما امروز تا فهمیدم که تو دردسر افتادین، اومدم اینجا!
چند ثانیه به موهای لختش نگاه کردم و گفتم:
-مسئله ای نیست. خودت خوبی؟
-نه تا وقتی که هنوز ازم ناراحتی؟
دستم رو از بین دست هاش بیرون کشیدم:
-نیستم عزیزم. چه خبر؟

مظلومانه نگاهم کرد و پرسید:
-می شه بریم بیرون؟
بهانه آوردم:
-امروز خیلی کار دارم. هم باید حواسم به نصب دوربین ها باشه؛ همم اینکه یه چند نفری می آن برای مصاحبه ی پرستاری. باید خونه بمونم با این اوصاف!
-بریم تو اتاقت؟
ابرو هام رو بهم نزدیک کردم و توضیح داد:
-فقط چند لحظه تنها باشیم!
سری تکون دادم و از جام بلند شدم! نکنه حوصله اش رو نداشته باشم یا ازش دلخور باشم؛ نه! رسما حوصله ی هیچکسی رو نداشتم و از همه دلخور بودم! بی دلیل!
دلم می خواست همه رو خفه کنم! دلم می خواست سر به تن هیچ‌کسی نباشه!
راه افتادم به سمت طبقه ی بالا و سهند دنبالم اومد. اتاقم به شدت بوی سیگار می داد؛ صبح بعد از بیدار شدن، چند نخ سیگار کشیده بودم!
سهند در رو پشت سرش بست و‌من، پنجره رو باز کردم؛ هوا سر بود اما می ارزید به هوای خفه ی اتاق!
هنوز پرده رو کامل نکشیده بودم که یه جفت دست، از پشت سر دور کمرم قفل شدند!
سرم رو‌تا نیمه چرخوندم و بوی عطر سهند زیر بینیم‌ زد و صداش زمزمه وار تو گوشم پیچید:
-ببخشیدم فرشته.
کامل چرخیدم اما دست هاش رو از روی بدنم برنداشت و اینبار، رسما تو آغوشش بودم.
کمی تکون خورد و دستش رو حرکت داد اما بخاطر فاصله ی نزدیکی که داشتیم، نتونستم متوجه شم در حال چه کاریه و تا خواستم حرفی بزنم، همون دستی که حرکت می داد رو جلو آورد و گفت:
-برای توعه!
ناباور به جعبه ی کوچیکی که تو دستش بود نگاه کردم؛ یه جعبه ی خاص و صورتی! خودش جعبه رو باز کرد و مقابلم گرفتش و من، خیره شدم به پلاک و زنجیری که رو مخمل مشکی رنگِ جعبه، برق می زد!
دستم رو بالا آوردم و انگشت اشاره ام‌ رو روی پلاکی که به شکل فرشته بود کشیدم و گفتم:
-خیلی قشنگه!
بازوم رو با ملایمت کشید و هدایتم کرد سمت آینه. زنجیر رو از قاب مخملی بیرون کشید؛ موهام رو به یک طرف هدایت کرد و زنجیر رو دور گردنم بست و گفت:
-حالا قشنگه.
فرشته دقیقا روی قفسه ی سینه ام بود و همچنان برق می زد. لب هام رو حرکت دادم برای تشکر اما تو فاصله ی یک ثانیه با دست هاش صورتم رو به سمت خودش چرخوند و با نگاه تب دارش غافلگیرم کرد.
سرم رو کامل بالا کشید و با لب هاش، لب های نیمه بازم رو خلع سلاح کرد!
همه ی بدنم از اون انقباضی که از صبح گرفتارش بودم رها شد و پلک هام روی هم‌افتاد.
همینطور که لب هام رو محاصره کرده بود، تنم رو هم محاصره کرد و با قدم هایی که به جلو برداشت، ناچارم کرد به عقب رفتن!
عقب رفتم و بالاخره هر دو‌روی تخت افتادیم؛ حالا دقیقا بین تخت و بدن نبض دارش بودم؛ دستش بالا اومد و روی بازوم نشست.
همه چیز آماده بود برای یک معاشقه! همه چیز غیر از من! غیر از منی که ذهنم هنوز می خواست سر به تن هیچکسی نباشه!
لب هام رو با هر بدبختی ای که بود از لب هاش جدا کردم و گفتم:
– الان نه! لطفا!

“راه آهن”

با وحشت از جا پریدم و درحالی که هنوز هوشیاریم رو به طور کامل به دست نیاورده بودم صدای امیرحسین رو شنیدم:
_الهه ! خوبی؟چرا اینجا خوابیدی؟
با اضطراب دستی به چشم هام کشیدم و گفتم:
_نمی دونم.
نگاهش کشیده شد به سمت هدفون. خودم هم یادم نبود کی و چطور به خواب رفتم.
_داشتی درس می خوندی؟
بادلتنگی نگاهش کردم و گفتم:
_نه.
خیره شد بهم و غم عالم ریخت تو دلم.چشم رنگی دوست داشت؟دختر چادری دوست داشت؟! برای دخترِ خانم اسدی من من می کرد؟ می خواست ببینتش؟ گفتم:
_از صبح دارم سبزی پاک می کنم خسته شدم. اومدم اینجا یکم آهنگ گوش بدم ولی خوابم برد.
با گیجی گفت:
_آها!
ادامه دادم که منصرف نشم:
_مامان می خواد سفره حضرت ابوالفضل بندازه.
مبهوت گفت:
_که اینطور! خسته نباشین!
_می خواد خانم اسدی و دخترش رو هم دعوت کنه.
کیفش رو روی میز گذاشت و متعجب پرسید:
_خانم اسدی دیگه کیه؟
تمام تلاشم این بود که صدام خالی از بغض باشه:
_همین دختره که مامان درباره اش دیشب باهات حرف زده؛ دختر خانم اسدی.
ابروهاش تا جای ممکن بالا رفتند:
_خب؟
شونه ای بالا انداختم:
_خب نداره که! می خواد دعوتشون کنه بخاطر تو. می خواد دختره رو ببینی؛ البته مامان خیلی ازش تعریف می کرد.
تعجب چشم هاش و حالت ناباور صورتش تنها چیزهایی بودند که یه کم امید می ریختند به دل ناامیدم.
_وا !
همین! “وا” تنها صدایی بود که بعد از این همه توضیح از گلوش خارج شد!
منتظر نگاهش کردم؛ باید یه توضیحی به من می داد. یه توضیحی که این دل بی صاحاب یه ذره آروم بگیره!
_من که به مامان گفتم نه!
خدایا…کاش خواب نباشه…!
خودم رو زدم به اون راه و مثلا با شوخی پرسیدم:

_مخالفی و ما داریم سبزی پاک می کنیم!؟!
جوابم رو نداد. نتونستم بیشتر ازاین بمونم.
مرگ یک بار شیون یک بار…من حاضربودم همین حالا قضیه علنی بشه.حاضربودم همین حالا بدونم نظرش رو؛ حتی اگر نظرش رو خواستن اون دختر مساعد باشه.
به اتاقم برگشتم. حرف کی رو باور می کردم؟مامان یا خودش؟
درحال فکر کردن بودنم که صداش رو از آشپزخونه شنیدم و گوش هام تیز شدند.
بلند شدم و پاورچین به سمت آشپزخونه رفتم و همزمام صدای مامان رو شنیدم:
_اول بشین یه چایی بریزم برات پسرم.
جمله ی امیرحسین اما دست شد و کشیده شد به سر و گوشِ دلم:
_الهه چی می گه؟سفره و خانم اسدی و دخترش؟من که همون دیشب گفتم نه.
لحن مامان وسوسه گر بود:
_تو که ندیدیش مادر! بذار ببینیش اون موقع ست که نمی تونی چشم ازش برداری!
عجب مادری داشتم من! شده بود دشمن خونی!
رفتم تو آشپزخونه. نمی خواستم امیرحسین متوجه بشه که حس خاصی پشت حرفام بوده. همچنان بساط انبوه سبزی ها تو آشپزخونه پهن بود.
خدا به من چه قدرتی داده بود که می تونستم تو این لحظه انقدر طبیعی رفتار کنم؟
نشستم دور سبزی ها و یه بسته اسفناج بازکردم.
کسی به حضورم اهمیتی نداد. جمله ی امیرحسین اما میخکوبم کرد.با شوخ طبعی خطاب به مامان گفت:
_فکر می کنی من تا به حال دختر خوشگل ندیدم؟!
اسفناج هارو مچاله کردم. مامان درحالی که قوری تو دستش بود گفت:
_خب مادر لب ترکن تا ما آستین بالا بزنیم.
امیرحسین جدی شد:
_به وقتش چشم.
انقدر جواب هاش راضی و خوشحالم کرده بود که منم مثل خودش رو آوردم به شوخی:
_بالاخره پاک کنم یا نه؟
خندید و دلم ضعف رفت.به سبزی های پاک شده نگاه کرد و گفت:
_حالا اینبار چون زیاد زحمت کشیدی به نظرم بیان.
با همون دسته های اسفناجی که تو دست داشتم به پاش کوبیدم و گفتم:
_نامرد!
خندید و دنیام رنگی شد.
تودلم دعا کردم “خدایا…از من نگیرش”
*****

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *