خانه / رمان آنلاین / رمان آخرین بلیت تهران / رمان آخرین بلیت تهران/پارت چهارده

رمان آخرین بلیت تهران/پارت چهارده

 

چند دقیقه منتظر موندم اما پیامی از جانبش روی صفحه گوشی ظاهر نشد!
بی حال روی تخت دراز کشیدم و صفحه های اجتماعیم رو چک کردم و پستی که سهند تو اینستاگرام گذاشته بود توجهم رو جلب کرد.
خود پست که نه، کامنت هایی که زیرش بودند!
انگشتم رو فشردم روی قسمت مربوط به کامنت ها و یک صفحه پر از اسمیلی های بوس و قلب و گل برام باز شد . همگی دختر و اکثراً آشنا! یک لحظه از تصور اینکه وقتی تک به تکشون بدونند سهند به کی علاقمنده و منتظر جواب کیه چه واکنشی نشون می دند دلم ضعف رفت.
سهند مرندیان کم کسی نبود؛ پسر ثروتمند و خوشتیپ کم نداشتیم تو دور و اطرافمون اما پسر ثروتمند و خوشتیپی که به اندازه ی کافی با شخصیت و جنتلمن باشه نه! بهتر بود بگم اصلاً نداشتیم.
عکس پایینی متعلق به نیما بود که اتمام یکی از بازی هاش رو به اشتراک گذاشته بود!
مثلا نیما؛ برادر خودم! هم ثروتمند بود و هم خوشتیپ اما احمق بود! یه احمق به تمام معنا که فکر می کرد محوریت زندگی لذت شخصیشه!
به اجبار بابا درس خونده بود؛ به اجبار بابا ازدواج کرده بود و تو سن سی سالگی تو هیچ کاری غیر از بازی کردن مهارتی نداشت! عکس رو رد کردم و قبل از اینکه متوجه عکس بعدی بشم پیامی روی بالای صفحه ظاهر شد. از طرف پناهی بود؛ صفحه رو پایین کشیدم و پیامش رو با لبخندی که ناخواسته رو لب هام نشسته بود خوندم.
«کار خوبی نبود!»
بلند خندیدم و نوشتم «من هیچ وقت ادعای خوب بودن نداشتم!»
جوابم اینبار به سرعت داده شد « خوبه که با خودت روراستی»
پسره ی عوضی! دوباره خندیدم اینبار بلندتر! و نوشتم«وقتی می گفتی کار دارم فکرشم نمی کردم کارت بازی کردن با بچه ها باشه».
جوابش شگفت زده ام کرد«ببخشید که ناچار نیستم جواب پس بدم.»
نوشتم «نبخشم چی؟»
و باورم نمی شد که همچین جوابی رو بگیرم
« قطعاً شب از ناراحتی خوابم نمی‌بره»
نوع جواب دادنش برام جالب بود!
چند لحظه فکر کردم و نهایتاً نوشتم:
«امیدوارم افسردگی نگیری!»
و منتظر موندم برای جوابی که با شدت زیاد به خنده ام انداخت«و من هم امیدوارم تو از خوددرگیری نمیری».
شک داشتم به این که خودش داره این جواب ها رو می نویسه!
در بی هوا باز شد و باعث شد چشم از صفحه گوشی بردارم و به توله جنی که تو اتاق ظاهر شده بود نگاه کنم!
داشت با تعجب نگاهم می کرد، انقدری که ناچارم کرد بپرسم:
-چیه؟

جوری تعجب کرده بود که انگار من وسط اتاق اون ظاهر شدم ! پرسیدم:
-چرا اینطوری نگاه می کنی؟!
جلو اومد و خودش رو از تخت بالا کشید و سرش رو برد تو صفحه ی موبایلم و چند ثانیه نگاه کرد و بعد پرسید:
-چی می دیدی؟ کارتون؟
ابروهام بالا رفتند:
-نه!
-چرا خندیدی؟!
صدای خنده ام به این جا کشونده بودش؟ نگاهم کرد و کامل به سمتم چرخید. بلند شد و تو بغلم نشست. دست هاش رو گذاشت رو گونه هام؛ چند لحظه خیره نگاهم کرد و بعد، خندید!
به چشم هاش خیره شدم؛ تا به حال به رنگشون دقت نکرده بودم!
لپ راستش کمی تو می رفت و چال می افتاد؛ مثل پرستو! انگشتم رو کشیدم رو چال لپش که گفت:
-لاک آبی می زنی؟!
خندیدم:
-نه!
و‌ شوتش کردم بیرون!

“راه آهن”

در اتاق امیر حسین رو زدم و شنیدم:
-“بیا داخل”
وارد شدم و با لبخند گفتم:
-می شه چند لحظه مزاحمت شم؟!
پشت میزش نشسته بود و معلوم بود که سخت در حال مطالعه ست. با لحنی که از جدیت زیاد به ترسناکی می زد پرسید:
-چی شده؟
لبخندم رو جمع کردم و مضطرب کتاب رو بالا آوردم گفتم:
-سوال داشتم.
به عنوان کتاب نگاه کرد و گفت:
-من از درس های شما سر در نمی آرم که.
زود توضیح دادم:
-نه. سوال از مفهوم کتاب ندارم. باید بیست صفحه از این کتاب رو ترجمه کنم. استادمون گفته.
اخم هاش باز شدند:
-آها
بلاتکلیف نگاهش کردم و پرسید:
-خب کجاش رو مشکل داری؟
فورا کتاب رو مقابلش گذاشتم و پاراگرافی رو که علامت زده بودم نشونش دادم:
-این رو.البته بقیه ای هم که ترجمه کردم اصلا به دلم نمی شینن!
چند ثانیه پاراگراف رو نگاه کرد و نهایتا گفت:
-ببینم ترجمه ی خودت رو!
به اتاقم برگشتم و صفحه هایی رو که ترجمه کردم براش بردم.
صفحه ی مربوطه رو مقابلش گرفتم و گفتم:
-خوب نیست زبانم.
بدون توجه به حرفم متنی که نوشته بودم رو خوند و گفت:
-اصلا خوب نیست. فقط لغت لغت ترجمه کردی و کنار هم چیدی. معنی خیلی از لغات هم اشتباه نوشتنی!
با ناراحتی گفتم:
-می دونم.
جدی گفت:
-مثلا اینجا رو نگاه کن…

جایی که می گفت رو نگاه کردم اما “مثلاً “! چرا که هوش و حواسم درگیر خودش بود.
_ببین اینجاextention به معنی باز کردنه. باز کردن انگشت و flexionبه معنی خم کردن. این رو باید تو کل متنت درست کنی. تو همه جاextention رو ترجمه کردی ‘ادامه دادن’! متن اینجوری جور در نمی آد که؛ ادامه دادن انگشت معنی نداره!هر جا می بینی ترجمه ی یه کلمه به متن نمی خوره باید یه معنی دیگه ای براش پیدا کنی!
گیج گفتم:
-آها…
صفحه های ترجمه شده ام رو ورق زد و گفت:
_باید یه کلاس بری.اینطوری نمی شه.زبانت خیلی ضعیفه.
بی حواس سر تکون دادم:
_آها!باشه!
_وقت ندارم وگرنه خودم باهات کار می کردم.
می دونستم که یه مدت زبان و ریاضی و فیزیک تدریس می کرد؛ اما وقتی فارغ التحصیل شد، کنار گذاشتشون.
صفحه رو ورق زد و دلم ورق خورد! یه ورق خوردن از جنس وحشت؛ دعا دعا کردم به گوشه ی برگه توجه نکنه اما “A” انگلیسی که با بزرگترین اندازه ممکن گوشه ی صفحه کشیده و قلب کاریش کرده بودم چیزی نبود که از چشم مخفی بمونه;خصوصا از چشم کسی مثل امیرحسین!
با دلهره به نیم رخش نگاه کردم؛ از همین زاویه هم اخم عمیقش پیدا بود . بدون پلک زدن خیره شده بود به شاهکار من و من، حال کسی رو داشتم که درست وسط ارتکاب جرم، پلیس رسیده بالای سرش.
خدا خدا کردم که صدای قلبم رو نشنوه و حرارت گونه هام رو حس نکنه!
چرا چشم برنمی داشت ازش؟! چرا تموم نمی شد این لحظه ی نفس گیر؟ چرا من احمق انقدر حواس پرت شده بودم؟!
بالاخره چشم گرفت از بی آبرویی من و با صدای خش دار و لحنی خشک گفت:
_از فردا شروع می کنیم!
مردم تا پرسیدم:
_چی رو شروع می کنیم؟!

برگه هارو با خشونت خاصی به دستم
داد و گفت:
_زبان رو! خودم باهات کار می کنم. هرشب نیم ساعت تا یه ساعت بسته به وقتمون!
دست بردم برای گرفتن برگه اما رهاشون نکرد و انقدر کش داد اون لحظه رو که ناچار شم نگاه تب دارم روتا چشم هاش بالا بکشم. تا نگاهش کردم برگه هارو رها کرد و گفت:
_بیشتر حواس بده به درس هات!
شرم داشت دیوانه ام می کرد.می خواستم فرار کنم اما دوباره برگه هارو کشید؛ لعنت به تمام برگه های دنیا!
پرسشی نگاهش کردم؛ طول داد حرفی که که می خواست بگه رو اما نهایتا گفتش:
_الان فقط وقتِ اینه که درس بخونی و پیشرفت کنی! وقت اینه که با تلاش، خودت رو بالا بکشی و جایگاه اجتماعی خوبی برای خودت درست کنی! وقتی جا پات رو تو اجتماع سفت کردی، اون موقع به چیز های دیگه فکر کن!
نمی شنیدم حرف هاش رو؛ فقط می خواستم برم! برم و‌نباشم! برم و بمیرم!

“تجریش”

تو محیط خالی و بزرگی که قرار بود بشه کافه، قدم زدم و به صحبت های اضافه ی ابراهیم زاده، گوش کردم:
-مگه شما قصدت رفتن نیست؟ پس چرا می خوای وقت و انرژیت رو بذاری پای این کافه؟ برو یه جا سرمایه گذاری کن پولت چند برابر شه!
امان از نیما که حرف های خونه رو پیش هر کس و ناکسی می زد.
با تمسخر گفتم:
_چقدر خوب. فقط نمی دونم چرا به ذهن خودم نرسیده بود!
متوجه کنایه ام شد؛ دستش رو نمادین، رو لبش گذاشت و گفت:
_بخاطر خودتون گفتم. اصلاً من هیچی نمی گم.
به سقف نگاه کردم و گفتم:
_ممنون می شم!
سقف نیاز به بازسازی داشت. به سمت یکی از اتاق ها رفتم. ابراهیم زاده هم دنبالم راه افتاد و ابدا قصد ساکت شدن نداشت:
_شما باید یه سال جون بکنی تا اینجا پا بگیره. اونوقت هم که پا گرفت بذاریش و بری؟
لعنت بهت نیما ! لعنت بهت.
دستم رو دراز کردم سمتش و گفتم :
_کلید؟
_چی خانم؟!
عصبی تکرار کردم:
_کلید ها لطفا!
من که خوب می دونستم این مزخرفات رو نیما سرهم کرده و تحویل این مردک داده! کلید هارو با اکراه به سمتم گرفت و گفت:
_صاحبش اینجا رو شش ماهه پس نمی گیره ها!
بی حوصله گفتم:
_خوب می کنه!
و کلید هارو تو مشتم فشار دادم. زیرلب گفت:
_خداحافظ.
و سرسنگین دور شد.نزدیک در که بود بلند گفتم:
_راستی!من جون نمی کنم؛ فکر می کنم!
جمله ای گفت که از بینش فقط متوجه ۲ کلمه ی “زن جماعت” شدم!
نصف درآمد سالانه اش از معامله ی آپارتمان های بابا بود! بیکار که می موند، می فهمید “زن جماعت” کیه و چه کارهایی ازش بر می آمد.
به سمت در رفتم و از داخل قفلش رو باز کردم.مدت ها بود که از نیما ناامید شده بودم و امروز تصمیم گرفتم خودم به تنهایی کاری رو که مدت ها قصد انجامش رو داشتم شروع کنم!
به داخل برگشتم و از کیفم موبایلم رو بیرون کشیدم و شماره ی پناهی رو گرفتم و جوابی که بهم داد به خنده ام انداخت:
_خانم بهرامی محترم! دوربین ها نصب شدند.حساب کتابمون رو هم انجام دادیم.پس رسما کار دیگه ای باهم نداریم.متاسفانه الان هم فرصت این رو ندارم که به حرف هاتون گوش بدم! البته بعدا هم ندارم.
گوشی رو تو دستم جابه جا کردم و وقتی ساکت شد پرسیدم:
_تموم شد آقای پناهی محترم!؟
سرد گفت:
_بله!
بی توجه به داستان هایی که سرهم کرده بود گفتم:
-یه کار خوب برات سراغ دارم.

کلافه گفت:
_یادم نمی آد ازتون خواسته باشم برام دنبال کار بگردید!
چش بود این پسر تخس؟! منِ احمق چم بود که اولین کسی که برای کار به ذهنم رسیده بود این پسر بود؟!عصبی شدم از دستش و از دست خودم:
_آهان یادم نبود شما خودت کار داری و کارت بازی کردن با بچه هاست!
خونسرد جوابم رو داد:
_بله؛ان شاءالله شماهم یه کاری پیدا کنید و دست از سر ما بردارید!
به تقلید از خودش گفتم:
_ان شاءالله کار پیداکردم.
_خب خداروشکر.
جدی گفتم:
_یه جایی رو اجاره کردم. قراره بشه کافه.می خوام کار های برق کشی و نصب دوربین و… رو برام انجام بدین!می خوام هرچه زودتر راه بیفته.

سکوت کرد و ادامه دادم:
-اگه خودت کار داری و نمی رسی عیبی نداره؛ با اینکه از دوستت خوشم نمی آد ولی کارش برای دوربین های خونه خوب بود؛ همون رو بفرست.
با جدیت پرسید:
_داری جدی می گی یا بازی جدیدته؟
نمی دونستم چرا هر جمله اش من رو به خنده می انداخت؛ منی که خنده جزو عادات ترک شده ام بود! خودم رو کنترل کردم که جدی باشم اما نتونستم و گفتم:
_بازی جدیدمه!
کلافگی صداش و لحن جدیش برام سرگرم کننده بود:
-لطف کن شماره ی من رو از گوشیت پاک کن؛ باور کن اون قدری که تو فکر می کنی من بیکار نیستم.
مثل خودش جدی شدم:
_من اگه بخوام بازی کنم با تو بازی نمی کنم؛ تجربه بهم ثابت کرده تو هم بازی خوبی نیستی.
_معلومه داری چی می گی؟!
_کاملا معلومه!تو فکر می کنی من دم به دقیقه به شماره ات زل می زنم و دنبال بهانه می گردم که بهت زنگ بزنم؟اگه همچین فکری رو می کنی باید بگم که سخت در اشتباهی جناب پناهی.یک بار حالم خوب نبود و بهت زنگ زدم و صحبت کردم و مطمئن باش اگه به اندازه ی کافی هوشیار بودم به تو زنگ نمی زدم حداقل! الان هم برای کار بهت زنگ زدم؛ اصراری هم ندارم به اومدن و نیومدنت!
انتظار جمله اش رو نداشتم:
_کافه ای که می گی کجاست؟!
مردد گفتم:
_خیابون آفریقا.
جدی گفت:
_این هفته وقت ندارم.باید تا آخر هفته یه کاری رو تحویل بدم.اول هفته ی بعدی می تونم بیام.اگر نه که رضا رو بفرستم.
ناخواسته گفتم:
_نه.همون موقع خوبه؛ خودت بیا!
با مکث گفت:
_قبلش برای هماهنگی تماس بگیر.
گفتم:
_باشه.
و تماس رو قطع کردم و به فکر فرو رفتم؛ فکر نمی کردم قبول کنه اما راحت تر از چیزی که منتظرش بودم قبول کرده بود.
بهش راست نگفته بودم؛ در مورد خودم و احساسم راست نگفته بودم. اینطور هم نبود که دنبال بهانه بگردم برای تماس گرفتن باهاش اما ناخواسته چند بار تو روز بهش فکر می کردم.
ازش خوشم نمی اومد؛ تو تیپ پسر هایی نبود که که جذبم کنه اما بی دلیل به یادش می افتادم. بی دلیل نه! با دلیل؛ ولی دلیلی که خودم هم هنوز بهش پی نبرده بودم.

“راه آهن”
برگه ی جواب هارو مقابل امیر حسین گرفتم. امروز اولین درس زبان رو با هم داشتیم و من انقدر حالم از دیشب گرفته بود که تمرکز لازم برای یادگیری ساده ترین چیزها رو هم نداشتم چه برسه به یه زبون دیگه!
داشت دقیق به برگه ام نگاه می کرد و هرچی جلوتر می رفت اخم هاش رو بیشتر تو هم می کشید. به آخر برگه که رسید، عصبی گفت:
-افتضاحه!
سرم رو پایین انداختم.
-مگه من همین حالا برات توضیح ندادمش؟ چرا وقتی پرسیدم متوجه شدی گفتی آره؟ اصلا تو حواست کجاست؟
واسه چی انقدر عصبانی بود؟ نه الان… از وقتی گفته بود بیام برای زبان…
از همون دیشب اصلا! چیزی نگفتم و دفتر و کتابم رو با عصبانیت بست. ناباور نگاهش کردم.
مقابلم گذاشتشون و طلبکار پرسید:
-تو از زندگی چی می خوای الهه؟! اصلا هدفی داری؟
بغض کردم و گفتم:
-چرا انقد بد اخلاق شدی؟
صدای لرزونم ذره ای از عصبانیتش کم نکرد و با همون لحن پرسید:
-تو چرا می خواستی بری دانشگاه؟ چه هدفی داشتی؟
این سوال هارو دیگه از کجا در می آورد؟ چی تو ذهنش می گذشت که همچین حرفی بهم می زد؟
دلم می خواست باز هم فرار کنم اما الان وقت دفاع کردن بود! باید از خودم و احساسم دفاع می کردم. سرم رو بالا آوردم و متوجه شدم که داره به صورتم نگاه می کنه. نگاهش جایی حدود ابروهام بود. ابروهایی که دیروز ظهر برای دومین بار اصلاحشون کرده بودم!
ندیده بودم اینطور اخم کنه؛ ندیده بودم انقدر بی انعطاف بشه! این رفتارها از کجا نشات می گرفت، از اون A انگلیسی؟ Aای که اول اسم خودش بود؟
غصه دار لب باز کردم برای حرف زدن اما با حرفاش دهانم رو بست:
-تو انقدر بزرگ و عاقلی که من خودم رو در حدی نمی بینم که نصیحتت کنم، اما حس می کنم هدف هایی که داری تو زندگیت یه سری اهداف کوتاه مدت و قابل دست رسن! ببین الهه ماها زندگی هامون طوریه که خودمون باید بسازیمش. ماها جوری بودیم که خودمون باید جا برای خودمون تو اجتماع باز کنیم. تو زندگیمون نه پشتوانه ای داریم و نه کسی که بخواد با پارتی بازی برامون کاری انجام بده! خودمونیم و اگر کاری نکنیم کلاهمون پس معرکست!
من به تو حق می دم که دلت بخواد جوونی کنی، دخترونگی کنی، حق می دم که دلت می خواد عاشق بشی…
قلبم ایستاد. واقعا ایستاد!
-حق می دم بهت برای تمام اینها اما الان تو سنی نیستی که بخوای تمام وقتت رو صرف این خواسته ها بکنی. تو الان همه اش هجده نوزده سالته!
زندگی رو طوری که هست نمی بینی . آدم ها رو اون طوری که واقعا هستن نمی شناسی. من دوستت دارم و دلم نمی خواد ببینم شدی یه دختر آسیب دیده. واقعا دلم نمی خواد اون روزهای بد رو برای تو ببینم. دلم می خواد الان تمام هوش و حواست پی درست باشه.

دلم می خواد این دختر عاقل چند سال دیگه بشه یه خانم پخته که می دونه جایگاهش کجاست و یه عالم، بهش احترام می ذارن.دانشگاه جای درس خوندن و پیشرفت کردنه!نگاه نکن که یه عده اشتباه گرفتنش با جاهای دیگه.تو به خواسته هات نگاه کن.به هدفات فکر کن.من نمی گم به چیزهای دیگه فکر نکنی اما آخه…از ترم یک..؟!
بغضم شکست اما فکم رو بهم فشردم که نبینه شکستنم رو. چی با خودش فکر می کرد؟فکر می می کرد عاشق شدم تو دانشگاه؟فکر می کرد بی حواسیم و رسیدن به خودم به خاطر عشق ترم اولیه؟من اصلا می دیدم پسرای دانشگاه رو؟من اصلا اسم هاشون رو هم نمی دونستم؟ کم حرف ترین و بی حاشیه ترین دختر اون کلاس که من بودم!نه بیرون می رفتم با کسی نه تو بحث های گروهیشون شرکت می کردم و نه هیچ کاری جز رفتن، درس خوندن، اومدن، درس خوندن!
با صدای لرزون گفتم:
_امیرحسین تو چی با خودت فکر می کنی؟فکر می کنی من تو دانشگاه عاشق شدم؟!فکر می کنی…
لرزش صدا امونم نداد که بیشتر بگم.
لحنش یه کم آروم تر شده بود وقتی گفت:
_نمی گم عاشق نشو.من کی ام که بگم عاشق نشو.فقط حس کردم تو…یکم…نمی دونم چطور بگم؟حس می کنم یه چیزی نمی ذاره تو اونطوری که باید زندگی کنی!
میون حرفش نشستم:
_من تو اون دانشگاه عاشق هیچ کسی نیستم که هیچ؛ از هیچ کسی هم حتی خوشم نمی آد.
بی حرف نگاهم کرد و محکم گفتم:
_بعدا هم همچین اتفاقی نمی افته؛ نه تو دانشگاه و نه جای دیگه.
با تاخیر نگاهش رو ازم گرفت.دفتر و کتابم رو برداشت و به دستم دادشون و با صدایی خش دار گفت:
_این مبحث رو تا فردا خوب دوره کن اگر ایراد داشتی بهم بگو.باید یکم فشرده تر کار کنیم.

“تجریش”

دست تکون دادم برای پناهی و تو گوشی گفتم:
-ایناهاش. همینجام.
متوجهم شد و تلفن رو از گوشش دور کرد و با موتور، مقابلم ایستاد. کلاه کاسکتش رو که برداشت، گفتم:
-اگه بخوای می تونی موتورت رو بیاری داخل.
یه نگاهی به اطراف کرد و گفت:
-نه. همین جا خوبه!
پیاده شد و کنارم ایستاد؛قدش زیادی بلند بود. یک دست سورمه ای پوشیده بود؛ شلوار کتان سورمه ای و کاپشنی به همون رنگ، شاید یه کم روشن تر.
-کجاست؟
لحنش بازخواستی بود! انگار که مطمئن نباشه واقعا پای کافه و کار درمیونه!
بازیم گرفت و پرسیدم:
-چی کجاست؟!
جدی گفت:
-کافه!
خنده ام رو کنترل کردم:
-کدوم کافه؟
مطمئن بودم اگه می تونست خر خره ام رو می جوید!
-جایی که می گفتی قراره کافه بشه!
خیلی عادی، مقابل چشم های که می رفتن تا وحشی شن، به پشت سرم اشاره کردم و گفتم:
-اینجاست.
و ناخواسته لبخند زدم! خیره شد به صورتم و بعد از چند ثانیه مکث، گفت:
-تو مریضی!
لبخندم رو جمع و جور کردم:
-احتمال داره!
و چرخیدم و برگشتم سمت سالن خالیِ کافه ی آیده ام
. دنبالم وارد شد و گفتم:
-اینجاست.
چشم چرخوند تو محیط و گفت:
-خیلی بزرگه.
سر تکون دادم:
-می خوام یه کافه رستوران بشه. معروف ترین و شلوغ ترین کافه رستوران این منطقه. یه کافه رستوران با غذاهای ایتالیایی!
ابروهاش رو فرستاد بالا و پرسید:
-طراحی خاصی هم مد نظرته؟!
قدم زدم و گفتم:
_آره نور پردازیش خیلی برام مهمه. دلم می‌خواد پر از نورهای رنگی و لایت باشه. نمی‌خوام دیزاینش رو از کافه های اون طرف کپی کنم! میخوام هر چی‌که تو سرخودم هست رو پیاده کنم.
به سقف و بعد به دیوارها نگاه کرد و نهایتا پرسید:
_اینجا قبلا چی‌بوده؟
صدای گوشی حواسم رو پرت کرد. با اینحال کوتاه گفتم:
-انباری!
و پیامی که از واتس‌آپ داشتم رو باز کردم:
_من رسیدم هانی؛ هواپیما نیم‌ساعت پیش نشست.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت شانزده

  _چه کمکی میخوای بکنی؟چیکار میخوای بکنی که بتونم بشم مانلی قبل؟! +هرکاری بخوای انجام …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *