خانه / رمان آنلاین / رمان آخرین بلیت تهران / رمان آخرین بلیت تهران/پارت پنج

رمان آخرین بلیت تهران/پارت پنج

 

گفتم:
-اين پسره كه شمارشو فرستادي واسه دوربينا؛ پناهي، بهش زنگ زدم مي گه نمي آم!
خميازه كشيد:
-پناهي كيه؟… آهان! پناهي! خب؟ كجا نمي آد؟
عصبي شدم:
-خوابي نيما؟
بي حوصله گفت:
-چرا نمي آد؟ قرار بود سرش كه خلوت شد خودش بهت زنگ بزنه كه! نزد؟
من من كردم:
-زد… ولي من كه زنگ زدم گفت كس ديگه اي رو پيدا كنيد!
-الان خوابم! بيدار شم پيگيري مي كنم بهت خبر مي دم!
گوشي رو سر جاش گذاشتم و كلافه دور خودم چرخيدم! روزاي مسخره اي داشتم!
رفتم سمت اتاق نيكي! صداي غزل از پشت در مي اومد كه داشت براش داستان مي خوند! دستگيره رو كشيدم و داخل رفتم. غزل به سمتم چرخيد. جلو رفتم و در حالي كه به كتاب اشاره مي كردم، گفتم:
-من بقيه اش رو مي خونم.
موجب خوشحالي بود كه هنوز قهره و سرسنگين! كتاب رو لبه ي تخت گذاشت و از اتاق بيرون رفت.
كتاب رو برداشتم و بستم. نيكي رو تخت دراز كشيده بود و از ذوق، بدنش سفت و جمع شده بود. كنارش زدم و پهلوش دراز كشيدم. سعي كرد به سمتم بچرخه اما جمع تر شد و صداي “هين” مانندي از گلوش درآورد. سرش رو تو بغلم گرفتم و بوسيدمش. بارها و بارها. دستش رو تكون داد و ناخنش رو ساعدم كشيده شد و رد بلند و قرمزي به جا گذاشت. از درد اخم كردم؛ ترس تو نگاهش نشست و فكر كرد قراره دعواش كنم. خدا مي دونست كي باهاش دعوا كرده كه اين بچه با يه اخم اينطور مي ترسيد!
صورت خيسش رو بوسيدم و تمام تنش رو تو بغلم گرفتم. آب دهنش روي بازوم ريخت. زمزمه كردم:
-هيچكي حق نداره دعوات كنه.
صدايي از خودش درآورد و خنديد. موهاش رو از صورتش كنار زدم:
-زندگي مني تو.

*****

 

در حال لاك زدن بودم كه تلفنم زنگ خورد. فرچه ي لاك رو به شيشه برگردوندم و با دست چپ، تلفن رو جواب دادم. نيما بود:
-بيا پايين.
متعجب پرسيدم:
-كجا بيام؟
-طبقه پايين. حوصله نداشتم بيام بالا. كارت دارم!
ديوانه بود برادر من! لاك رو بستم و به سمت طبقه ي پايين رفتم. صداشون رو دنبال كردم و طبق معمول، دراز كشيده جلوي تلوزيون ديدمش! به دكمه هاي دسته ي پلي استيشن انقدر محكم ضربه مي زد كه هر آن حس مي كردم الانه كه اجزاي دسته از هم بپاشه!
فرهنگ هم با سر و صدا مي پريد و مي گفت:
-همينه… بزنش! بزنش! فن بزن!
گوشه ي تيشرتش رو كشيدم و متوقفش كردم:
-آروم بگير بچه!
ساعد هام رو گرفت و گفت:
-بيا مبارزه كنيم! تو بشو اون خانمه كه خيلي خوشگه و كلاه مي ذاره!
نيما به حرف اومد و با يه لحن كوبنده گفت:
-سونيا بليد!
فرهنگ ادامه داد:
-منم مي شم اون آدمه كه دم داره و با دمش همه رو مي زنه!
نيما خان معرفيش كرد:
-ايلين!
ساعد هام رو از بين انگشت هاي فرهنگ بيرون كشيدم:
-چي مي گين شما دو تا؟
نيما توجهي نكرد! جلو رفتم، كنترل تلوزيون رو برداشتم و فورا خاموشش كردم و با فرياد نيما كر شدم:
-چته تو؟ چرا تلوزيون و خاموش مي كني؟ بده من كنترل رو !
ترجيحم بود به جاي دادن كنترل به دستش، رو سرش خردش كنم!عصبي پرسيدم:
-چكارم داشتي؟
خيز برداشت و كنترل رو از دستم كشيد.
تلوزيون رو روشن كرد و عصبي گفت:
-دختره ي زنجيري!
چپ چپ نگاهش كردم. فرهنگ تكرار كرد:
-زنجيري… عمه زنجيري يعني چي؟
نيما پيش دستي كرد:
-زنجيري يعني خودِ عمت!
كلافه جيغ كشيدم:
-بس كن بچه!
و رو به پدرش ادامه دادم:
-مي گي چكار داشتي يا نه؟

نيما چشمش رو صفحه ي تلوزيون بود و تو همين حال به فرهنگ گفت:
-برو عقب تا دندونت نگرفته!
رو نزديك ترين راحتي نشستم:
-بس كن توام! ديگه شورش رو درآوردي. مي گي چه كار داشتي يا برم؟
خونسرد گفت:
-زنگ زدم به پسره… مي گفت سه روز پشت سر هم بهت زنگ زده و تو جواب ندادي!
ناخواسته اخم كردم! ادامه داد:
-ملت كه معطل تو نيستن هر وقت دلت نخواست جواب ندي و هر وقت دلت خواست زنگ بزني!
عجب گيري افتاده بودم! گفتم:
-چي شده مگه حالا؟ طرف دكتر جراح نيست كه از يه ماه قبل ازش نوبت بگيريم! مي خواد بياد چار تا دوربين نصب كنه بره؛ حالا دو سه روز اينور و اونور!
حاضر نبود يه لحظه از صفحه ي تلوزيون چشم برداره:
-وقتي من بهش زنگ زدم، گفت تا آخر پاييز كار جديد نمي گيره. اصرار كردم و گفتم چون خودش دوربين هاي شركت رو نصب كرده و راضي بوديم، مي خوايم حتما اين بار هم خودش بياد… لعنتي بزن ديگه! مثل ماست داره نگا مي كنه! اين چرا دفاعش نمي گيره؟!
با انزجار به بازي مسخره اش نگاه كردم و گفتم:
-مي گي چي شد آخرش؟
-هيچي ديگه! بالاخره راضيش كردم منتها گفت هر وقت بين كار ها سرم خلوت شد مي آم و يكم از كار شما رو هم انجام مي دم…آهان… بزن فن قشنگه رو…. چيزه ديگه! قرار شد هر وقت خودش زنگ زد جواب بديم كه من شماره اش رو دادم به تو و شماره ي تو رو به اون، كه خودش باهات هماهنگ كنه…لعنتي… همه ي اين ها رو هم همون موقع بهت گفتم!
صورتم رو جمع كردم. نيما راندش رو تموم كرد و گفت:
-عيبي نداره. زنگ مي زنم به يكي ديگه!
-نه! همين!
از صفحه ي تلوزيون چشم برداشت و متعجب به من نگاه كرد. تكرار كردم:
-همين پسره! زنگ بزن بگو بياد!
خنديد:
-فكر كردي ملت مثل مان؟ كه هرچي شما بگي بگيم چشم؟!
كلافه شده بودم:
-حالا هرچي! بگو زود تر بياد!
پوزخندش اعصابم رو خرد مي كرد! آب پاكي رو ريخت روي دستم:
-شرمنده خانم بهرامي! اگه خيلي مايلي، خودت باهاش تماس بگير!

بلند شدم و پام رو عصبي روي زمين كوبيدم و فرياد زدم:
-نيكي خواهر توام هست! بايد تو كار هاي مربوط بهش كمك كني!
بي خيال گفت:
-هست! اما در افتادن با ملت بخاطر بي شعوريِ تو، كار من نيست! مي خواستي شعور داشته باشي و سه روز معطلش نكني. حالا هم برو كه داري مزاحم بازي كردنم مي شي!
جلو رفتم و سيم دم و دستگاهش رو از برق كشيدم. سيم رو پرت كردم مقابلش و گفتم:
-بيشعور تويي! جمع كن و برو خراب شده ي خودتون بازي كن!

*****

“راه آهن”
جمعه بود و من، پر از حس خوب! اميرحسين جمعه ها خونه بود و حتي اگه تمام روز رو تو اتاقش به رسيدگي كار هاي عقب افتاده اش مي گذروند، باز من خوشحال بودم و راضي!
ساعت چهار بعد از ظهر بود و من تو اتاقم نشسته بودم و يه ليست از لوازم ضروري كه براي دانشگاه لازمشون داشتم تهيه مي كردم. حقوق ماه آخرم هنوز تو حسابم بود و خوشحال بودم كه حداقل تو اين يه مورد، دستم مقابل اميرحسين يا مامان دراز نيست.
با شنيدن اسمم، دفتر مقابلم رو بستم و به سمت آشپزخونه رفتم:
-جانم مامان؟
داشت محتواي پارچ رو هم مي زد:
-شربت ليمو نعنا درست كردم؛ بيا بريز و براي بچه هاهم ببر.
ليوان هاي بلند رو از داخل كابينت برداشتم؛ پارچ رو از مامان گرفتم و ليوان ها رو پر كردم. يكي از ليوان ها رو براي مامان گذاشتم و به سمت اتاق اميد راه افتادم. چشم هاش رو بسته بود و با هندزفري آهنگ گوش مي داد. جرات تكون دادنش رو در خودم نمي ديدم؛ پس يكي از ليوان ها رو روي قفسه ي كتاب هاش گذاشتم و به سمت اتاق امير حسين رفتم.
درِ اتاقش نيمه باز بود. سيني رو به دست چپم دادم و چند تقه به در زدم و بلافاصله، صداي بم و مردونه اش رو شنيدم:
-بله؟
“منم” ضعيفي گفتم و با هول دادن در، داخل رفتم. پشت ميز نشسته بود و درس مي خوند. مي دونستم كه داره براي آزمون ارشد آماده مي شه.
اين حالت از نشستنش، تي شرت سرمه اي رنگِ تنش، جديتش و تمام وجودش، هر لحظه اين قابليت رو داشت كه دين و ايمونم رو به باد بده.
سيني رو مقابلش گرفتم. با رضايت يكي از ليوان ها رو برداشت و محتواش رو تا نيمه، يك نفس سر كشيد با لب هاي خيس شده اش گفت:
-دستت درد نكنه.
مردن براي من به مراتب آسون تر بود نا باز كردن سر صحبت با اين آدم؛ خصوصا وقتي انقدر جدي به كار و درس مشغول بود.

مي خواست چيزي بهم بگه و همون لحظه، زنگ خوردن تلفنش، بدشانسي رو به رخم كشيد.
رد صداي موبايلش رو دنبال كردم و قبل از اين كه بخواد براي برداشتنش بلند شه، گفتم:
-من برات مي آرمش.
وقتي گوشي رو به دستش دادم، اخم نشست ميون ابرو هاش. تماس رو جواب داد و من، براي برداشتن سيني دست بردم.
-بفرمائيد!
ليوان رو مجددا برداشت و اشاره كرد صبر كنم. در حال گوش دادن به مخاطبش مابقي شربت رو سركشيد و با گذاشتن ليوان داخل سيني، عصبي گفت:
-دو روز پيش به خودتون و ديروز به همسرتون گفتم كه من ديگه فرصت انجام اين كار رو ندارم. درك نمي كنم چه اصراري دارين!
سكوت كرد و با چهره اي جمع شده گوش داد. نمي دونم چي شنيد كه كلافه گفت:
-برادرتون! چه فرقي داره حالا؟
ايستاده بودم و نگاهش مي كردم! مخاطبش يه خانم بود. هم از صداي مبهم اسپيكر گوشي و هم محتواي صحبت امير حسين اين رو فهميدم! اصولا با خانم ها رابطه ي دوستانه اي نداشت و من به طرز ديوانه واري از اين قضيه لذت مي بردم!
شروع كردم به مورچه وار حركت كردن! امير پشتش به من بود و اين مصمم مي كرد براي كوتاه تر برداشتن قدم هام و بيشتر موندن توي اتاق!
-ببينيد خانم بهرامي! اين سومين باريه كه من دارم يه قضيه ي ساده رو توضيح مي دم… نه… صبر كنيد! به من مربوط نيست كه چرا جواب ندادين تماسم رو… توضيح ندين لطفا!
بالاخره سكوت كرد و زير لب با عصبانيت گفت:
-لا اله الا الله!
ايستادم!
-بعد خودم تماس مي گيرم. الان گرفتارم!
اين رو به مخاطبش گفت و در جا گوشي رو از گوشش فاصله داد!
تو يه حركت صندلي رو چرخوند و دقيقا مقابل من قرار گرفت! ترسيدم و يه قدم به عقب رفتم.
گوشي رو بين انگشت هاش فشرد و خيره به صورتم گفت:
-برو بگو حاضر شن بريم بهشت زهرا.
نفسم رو آزاد كردم و فيل وار، از اتاق بيرون رفتم.
****

“تجریش”

دستم رو دور گردن سهند حلقه کردم و سعی کردم بین نورهای رنگی اتاق، اجزای صورت و حالت لبهاش رو تشخیص بدم .سرش رو نزدیک آورد و گفت:
-ديشب وقتی زنگ زدی و گفتی تولد دعوتی و ازم میخوای که همراهیت کنم، خودم رو آماده کردم برای یه مهمونی لوس ولی حالا می تونم به جرئت بگم اینجا برابري می کنه با ديسكو هاي وگاس!
خندیدم. خندید:
-حالا تولد کی هست؟!
با ناز گفتم:
-تولد بهونه است عزیزم! اصل کاری اینه که من بتونم اینجا با تو برقصم و خوش بگذرونم.
دست هاش رو روی کمرم رقصوند. از عمد بازدمم رو روی گردنش فوت کردم .انقدری نخورده بود که مست باشه اما تو اون حالت رسمی همیشگی هم نبود!
بهش نزدیک تر شدم .امشب، شب من بود!
یه هفته بود که منتظر همچین شبی مونده بودم و بالاخره نصیبم شده بود. تصمیم به شیطنت داشتم؛ مگه چندتا از این شب ها برامون پیش می اومد؟پرسیدم:
-اونجا که هستی فقط درس میخونی یا…؟!
خندید:
-یا چی؟
سعی کردم کلمه های مناسبي پیدا کنم:
-یا به تفریحاتتم می رسی؟
دوباره خندید:
-شبیه به آدم های به نظر می رسم که بتونن بی خیال تفریحاتشون شن؟!
-نه خب اصلا!
سکوت کرد و پرسیدم :
-تفریحاتت خوشگلن؟!
لحنش شیطون شد :
-مم… خب نه به خوشگلی تو!
روبازوش کوبیدم! کاش می شد امشب این رابطه رو محکم تر کنم. تا امروز این تنها رابطه ای بود که انقدر ازم وقت و انرژی گرفته بود! سه ماه تمام این پسر رو آماده کرده بودم برای یه همچین روزی. نه تو مهمونی خودشون و نه با دعوتش به کافی شاپ نتونسته بودم کاری کنم و حاضر بودم قسم بخورم که امشب رو از دست نمی دادم!
موزیک عوض شد ؛ ملایم و اغوا کننده! عطرش رو عمیق بو کشیدم و گفتم:
-عالیه!
در حالی که با ریتم موسیقی تکون میخورد پرسید:
-چی؟
كنار گوشش گفتم :
-ترکیب بوی کلایوکريسشن و صدای انريكه!
سرم رو بردم سمت گردنش. دستش رو بالا آورد و زیر چونه ام نشوندش و سرم رو از خودش فاصله داد و لب زد :
-داری دیوونم می کنی!
همین رو می خواستم؛ دیوونه کردنش؛درگیر کردن ذهنش! باید به خال می زدم!
سرم رو دقیقا مقابلش گرفتم و با آرامش تو دلم شروع کردم به شمردن!
یک… دو … سه… چهار… پنج… ش… بوسید! بین شماره ی پنج و شش بود که مقاومتش شکست و لب هام رو بوسید! فکر نمی كردم بوسه اش بتونه حسی برام ایجاد کنه اما تونست !خوب هم تونست! متفاوت می بوسید و برای به حصار کشیدن لب هام عجله ای نداشت!

پسر مرندیانِ بزرگ، داشت تو مهموني اي كه با خودم برده بودمش، من رو می بوسید و تمام تلاش من این بود که متقابلا لب هاش رو نبوسم و آخر سر، بعد از چند ثانیه ي دوست داشتنی به زور خودم رو قانع کردم برای عقب کشیدن!
تو تاریکی، روشنی چشم هاش پیدا بود. نگاهم رو مثلا با شرم از چشم هاش گرفتم و البته واقف بودم به اين قضيه كه من، اون دختر خوبي كه وانمود مي كنم، نيستم.
طعم الكلي كه تو دهانم جا مونده بود رو با لذت مزه مزه كردم.
-اوه…من…!
سال ها بود که احساس شرم و خجالت کشیدن رو فراموش کرده بودم و وانمود کردن به این دو حس به طرز مسخره ای مصنوعی بود!
زبونش رو روی لب زیرین کشید و گفت:
– می خوام بگم متاسفم ولی … نیستم!
لعنتی!خنده ام گرفته بود! گفتم:
-وقتی تفریح های خوشگلت رو می بوسیدی هم همین حس رو داشتی؟
الكل بي پروا ترش كرده بود؛ با شیطنت پرسید:
-می خوای به چی برسی؟ به این که من دخترای زیادی رو بوسیدم یا نه ؟خب…شاید ناامیدت کنه ولی باید بگم بله!
مثل اینکه خودم، مقابل خودم بودم! یکی به بازوش زدم:
-تو دیگه زیادی پررو شدی!
با دست چپ سرم رو جلو کشید و گفت:
– می خوام دوباره امتحانش كنم!
تاثیر من بود یا الكل؟ سرم رو با زیرکی از حصار دستش بیرون کشیدم و گفتم :
-نمي خواي يكم بنشيني؟
و تو دلم به حالت چهره و لب هاش خندیدم! کجا بودن دخترای مرندیان که ببينن من مرد رویاهاشون رو تو خماری یه بوسه گذاشتم؟
جا گذاشتمش و رفتم سمت میز بار. دلم یه کوکتل خنک می خواست. داشتم بین نوشیدنی ها چشم می چرخوندم که دستي رو کمرم نشست. به هوای اینکه سهنده چرخیدم اما با شناختن فرزین اخم کردم و دستش رو پس زدم:
– چه غلطي داری می کنی؟
کمرم رو به سمت خودش کشید:
-دارم از اموالم استفاده می کنم!
وحشی شدم:
-چی زدی؟! بدجور متوهمت کرده!
عقب رفت و به صورت نمایشی دستش رو در حالی که به خودش اشاره می کرد بالا برد و پایین آورد:
-خوب نگاه کن ! چی می بینی؟
میون حرفش نشستم:
– یه بیشعور به تمام معنا!
دستش رو انداخت:
-مشکل از دیدته تیلور جان، چون هر دختری من رو به اون یارویی که داشتی احمقانه می بوسیدیش ترجیح میده!
گیلاسم رو از کوکتل سیب پر کردم:
– تا الان باید فهمیده باشی که من هر دختری نیستم!
لب هاش رو به طرز مسخره ای جمع کرد و جمله ی زشتی گفت.
با وحشت به دور و اطرافم نگاه کردم تا از نبود سهند مطمئن شم! اگر حضور سهند نبود خوب از خجالتش در می اومدم اما دست و پام بسته بود.
غریدم:
– گورت رو گم کن مرديكه ی دوزاری!
و از میز فاصله گرفتم.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو شش

ارباب سالار با چشمهای ریز شده به سوگل که داشت با خونسردی بهش نگاه میکرد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *