خانه / رمان آنلاین / رمان آخرین بلیت تهران / رمان آخرین بلیت تهران/پارت پانزده

رمان آخرین بلیت تهران/پارت پانزده

پیام از طرف سهند بود؛ دیروز خداحافظی کرده بودیم و حالا خبر از رسیدنش می‌داد! براش یه اسمیلی بوسه فرستادم و فورا تایپ کردم “مراقب خودت باش عزیزم”
و رو به پناهی پرسیدم
: _می‌تونی شروع کنی؟
_باید بهم بگی که دقیقا چی می‌خوای.
خیره شدم به نیم رخش:
_بهت می‌گم.
برگشت سمتم و صورتش تمام توجهم رو جلب کرد؛ شبیه پسرای دور و اطرافم نبود؛ ته‌ریش داشت و موهایش ساده به بالا شونه شده بود و چشم‌هاش… زیاد خاص بودند؛ انگار هزارتا دوربین داشت تو چشم‌هاش و با هر پلک‌زدن ازت عکس می‌گرفت جوری که مدام این حس رو داشتی که هر لحظه باید حواست به خودت باشه!
جمله‌ای که تو سرم بود رو به زبون آوردم و یک کاره ازش پرسیدم:
-چرا آومدی؟
اخم کرد؛ حاضر بودم شرط ببندم به اینکه اخم چقدر به صورتش می‌آد کاملا واقفه
پرسید:
_یعنی چی؟
روراست بهش گفتم:
_من فکر نمی کردم قبول کنی و بیای!
اخم هاش باز شدند:
_کار من اینه! چرا نیام؟
_بخاطر کار نه! کارت این بوده که من بهت زنگ زدم؛ بخاطر خودم فکر نمی کردم که قبول کنی!
متعجب گفت:
-تو چه تهدیدی برای من محسوب می شی که بخاطرت یه کار خوب رو قبول نکنم!؟
دلم می خواست بیشتر باهاش صحبت کنم؛ افکارش از این جهت که طبق پیش بینی من جلو نمی رفتند، سوپرایزم می کردند. گفتم:
_فکر می کردم از اون دسته آدم هایی هستی که از من بدشون می آد!
اخم هاش کاملا از بین رفته بودند و من دلم می خواست دوباره چیزی بگم که اخم کنه! جوابش اما برام جالب بود؛
_من هم نگفتم از تو خوشم می آد!
خندیدم و پرسید:
_اما چرا یه دسته از آدما باید از تو بدشون بیاد؟
شونه هام رو بالا انداختم:
_یه دسته که نه؛ یه طیف زیاد!
دوباره اخم کرد و من با تفریح خیره شدم به صورتش!
_چرا یه طیف زیادی باید از تو بدشون بیاد؟
_چون از نظرشون من آدم خوبی نیستم!
چیزی نگفت و ادامه دادم:
_البته که من اصرار ندارم به اینکه خودم رو خوب جلوه بدم!

من می‌دونم که آدم خوبی نیستم ولی…
_ ولی چی؟!
بازم دلم می‌خواست براش حرف بزنم؛ از اون حرف‌ها که حتی به خودم هم نمی‌زدمشون؛ اما نتونستم…نگفتم…
به‌جاش گفتم:
_با یه طراح داخلی صحبت می‌کنم. طرحم رو می‌گم و می‌خوام ازش که یه شمای کلی ازش آماده کنه که تو کار راحت تر باشی!
انگار که هیچ بحث قبلی‌ای بینمون نبوده، گفت:
_من تنها از پس اینجا بر نمی‌آم.
_اشکال نداره! هر کسی رو‌که لازمه برای این کار استخدام کن.
کوتاه گفت:
-باشه!
و من عجیب دلم می‌خواست که باز به اخم کردن بندازمش.

“راه آهن”

-چته مادر؟ دیشبم گفتی شام نمی خوری؛ گفتم حتما بیرون چیزی خوردی و سیری. امشب چرا نمی آی سر سفره؟!
بی حوصله گفتم:
-اشتها ندارم مامان، شما بخورین!
-اشتها ندارم چیه مادر؟ تو چقدر مگه خورد و خوراک داری؟ ضعیف می شی و می افتی ها! همینجوریش هم زیادی لاغر مردنی هستی!
تنها چیزی که نبودم، لاغر مردنی بود!
تا خواستم جوابی بدم هیبت امیر حسین رو تو طاق در دیدم و ناخواسته از وضعیت نیمه دراز کش به وضعیت نشسته در اومدم!
مشخص بود که تازه رسیده.
-چی شده؟
مامان جواب داد:
-می گه غذا نمی خورم، دیشبم که نیومد سر سفره!
نمی اومدم که کمتر چشمم به چشم امیر حسین بیفته اما حالا وسط اتاقم بود و موضوع صحبتش من بودم! رو بهم پرسید:
-چیزی شده؟!
اگر مطمئن نبودم به احساسش، حالا دیگه اطمینان کامل داشتم؛ دوستم نداشت من گیج نبودم که متوجه نشم! دوستم نداشت؛ نداشت که با بی خیالی می پرسید “چیزی شده؟”
من دو روز تمام زندگی نداشتم؛ اگر عاشق بود، به خدا که مثل من نمی تونست این مدت رو زندگی کنه. سعی کردم لحنم مثل خودش بی خیال باشه ولی مگه لرزش صدام می ذاشت؟!
-چیزی نیست. چی شده باشه؟ گرسنه ام نیست فقط.
چند ثانیه نگاهم کرد، نهایتا رو به مامان گفت:
-شما بی زحمت غذا رو بکش. ما الان می آیم.
به رفتن لاک پشت وار مامان خیره شدم و برای تنها نموندن با امیر حسین فورا از جام کنده شدم که دنبال مامان برم اما صدا و لحن دستوریش متوقفم کرد:
-وایسا!
می شد نایستم؟ ایستادم!
صبر کرد تا مامان کاملا از اتاق خارج بشه و به محض رفتنش پرسید:
-چی شده الهه؟!
نفس عمیقی کشیدم؛ قلبم سنگین شده بود. نباید می فهمید رو به مرگم! گفتم:
-گفتم بهت که! چیزی نشده. چی شده باشه؟
دقیق به صورتم نگاه کرد و گفت:
-حالت خوب نیست انگار! چیزی شده که نمی‌گی؟ که نمی تونی بگی؟

با بغض گفتم:
-نه!
بغض لعنتی!
-ببینمت الهه؟
چی رو می‌خواست ببینه؟ الهه ی شکسته رو؟ دردی رو دوا می کرد دیدن؟
اگر که آره حاضر بودم ساعت ها بشینم و نگاهم کنه.
نگاهش کردم و گذاشتم نگاهم کنه! اما خودم نتونستم؛ نتونستم نگاهش کنم؛ اشک دیدم رو تار کرد!
سرش رو نزدیک آورد و ناباور پرسید:
-داری گریه می‌کنی؟
همین بس بود؛ بس بود که به هق هق بیافتم؛ بس بود که بره و در باز رو ببنده و برگرده سراغم و مبهوت بپرسه:
-چی شده آخه؟ چرا حرف نمی زنی؟
چی می‌گفتم؟ می‌گفتم ببین که دارم پر پر می‌زنم ؟ می‌گفتم ببین که دارم می سوزم؟
می‌گفتم امیر حسین من از وقتی چشم باز کردم عاشقت بودم؟!
آخه چی می‌گفتم؟
لب باز کردم و پر بغض، پر تمنا، اسمش رو صدا زدم؛ تنها کاری که تونستم اون لحظه انجام بدم!
-امیر حسین…
-جانم؟
نگاه تب دارم رو دادم بهش؛ بد شانس ترین عاشق قرن من بودم؛ من بودم که “جانم” رو برای اولین بار وقتی از زبونش شنیده بودم که از حسش به خودم مطمئن شده بودم!
و این “جانم” بهم جونی نمی داد وقتی از سر دلسوزی بود. بدتر جون می‌گرفت ازم!
-چرا حرف نمی‌زنی الهه؟ نگرانم کردی. چی شده آخه؟!
نمی‌دونم چه اتفاقی افتاد تو مغزم که گفتم:
-دایی حالش خیلی بده. مامان امروز می‌گفت دکترا گفتن که…
و زدم زیر گریه!
-دکترا چی گفتن؟
بافتم برای خودم:
-می‌ترسم… می‌ترسم مامان هم… خدایی نکرده.

لحنش ملایم شد:
_ای بابا…الهه…تو که اینطوری نبودی! این فکر ها بدتر آدم رو آسیب پذیر می کنن؛ فکر اتفاقی که معلوم نیست بیافته یا نه!
خوب تونسته بودم ذهنش رو منحرف کنم؛ گفتم:
_دست خودم نیست! چه کار کنم؟!
البته دروغ نگفته بودم بهش؛ چه در مورد دایی و چه در مورد افکاری که راجع به مامان داشتم! فقط اینکه الان …حال بدم به این افکار مربوط نبود….
_مگه میشه دست خود آدم نباشه؟
صاف به چشم هاش نگاه کردم؛ چرا نمی شد؟ مگه دست خودم بود که عاشقت شدم؟!
چشم باز کردم و دیدم مبتلا ام ! اگه دست به خودی بود که حالا می تونستم به خواست خودم دست بکشم از عشقت! ولی مگه شدنی بود؟ مگه می شد که عاشقت نباشم؟
_به چی داری فکر می کنی؟!
تا خواستم لب باز کنم ، تلفنش زنگ خورد. به پروسه ی در آوردن گوشی از جیب و نگاه کردن به اسم مخاطب و نهایتاً جواب دادنش خیره شدم و شنیدم که گفت:
-سلام؛ تا نیم ساعت دیگه خودم تماس می گیرم.
و گوشی رو پایین آورد و گذاشتش روی دراوری که تو اتاق بود و مجدداً به سمتم برگشت:
-فکر های بد رو از ذهنت دور کن. زندگی ما همیشه به سمتی می ره که ذهنمون آمادگیش رو داره؛ اگه ذهنت آماده ی اتفاقات منفی باشه، اگه تو همه اش افکار بد و منفی به ذهنت راه بدی؛ شک نکن که همون ها برات اتفاق می افتن.
ناخواسته پرسیدم:
_اگه خوب فکر کنم چی؟!
سوالی که نگاهم کرد به حرف اومدم:
_اگه خوب فکر کنم و ذهنم رو مثبت نگه دارم، ذهنم آماده ی اون اتفاقات خوب می شه و برام اتفاق می افتن؟!

کمی مکث کرد و نهایتا جوابم رو داد:
_برای من که اتفاق افتاده! من به هرچیزی تو زندگیم که عمیقا بخوامش می رسم.
پس من رو نمی خواست؛ نمی خواست که بهم نمی رسیدیم!
غصه دار گفتم:
_بیا بریم مامان منتظره!
حرفی نزد و آهسته از اتاق خارج شد و من هم با شونه های افتاده دنبالش حرکت کردم.
شام رو تو سکوت خوردیم و من، بلافاصله ظرف هاش رو شستم و به اتاقم برگشتم. چراغ رو خاموش کردم و زیر لحاف خزیدم.می خواستم تمام مدتی که قبل از خوابیدن داشتم رو صرف مثبت کردن ذهنم کنم؛ می خواستم خیال کنم که در آینده امیرحسین برای منه!کنارمه.می خواستم….
صدایی که انتظار شنیدنش رو تو اتاق نداشتم حواسم رو پرت کرد! سرم رو از زیر لحاف بیرون آوردم؛ صدا مثل زنگ پیامک گوشی بود اما نه گوشیِ من.
روشنایی ای که سمت دیگه ی اتاق بود.از جام بلندم کرد و کشوندم سمت دراور و تلفنی که امیرحسین تو اتاقم جاش گذاشته بود!
بدون اینکه تصمیمی برای خوندن پیام بلندی که رو صفحه بود داشته باشم، خواه ناخواه کلمه ها رو خوندم و حکشون کردم تو ذهنم! “کجا موندی پس آقای دوربین؟ نیم ساعت شد یک ساعت! نکنه بازم داری با بچه هات اسم و فامیل بازی می کنی؟!
دهانم باز موند و حروف اسم فرستنده ی پیام رو تو ذهنم کنار هم چیدم و رسیدم به “بهرامی”! صفحه ی گوشی خاموش موند و من موندم تو تاریکی اتاق و تاریکی ترِ ذهنم!
کی بود این بهرامی نام؟! خانم بود یا آقا؟! مشتری که نبود! مشتری ها که قاعدتا از اتفاقات خونه بی خبر بودند!

دوست هاش رو کم و بیش می‌شناختم! پس کی بود این بهرامی نامی که پیامش جفت پا پریده بود وسط مثبت سازی فضای ذهنم!؟
پاورچین به سمت کلید برق رفتم و چراغ رو روشن کردم.صفحه ی گوشی همچنان خاموش بود و ذهنم همچنان تاریک.گوشی رو برداشتم رفتم سراغ امیرحسین؛ چند ضربه به در اتاقش زدم و شنیدم:
_بیا داخل!
فورا درو باز کردم و گوشی رو بالا گرفتم:
_جا گذاشتیش تو اتاقم.
چهره اش ازهم باز شد و گفت:
_آها…ببخشید…حواسم نبود!
چیزی نگفتم و گوشی رو به دستش دادم. تا خواست روشنش کنه درو بستم و پشت در اتاقش با قلبی که منظم نمی زد به انتظار ایستادم! انتظارم طولانی نشد؛ چرا که چند ثانیه ی بعد، صداش رو واضح شنیدم:
_سلام. ببخشید که دیر شد.
تا اینجا عذرخواهی بود! عذرخواهی بابت دیر شدن و سر نیم ساعت تماس نگرفتن!
_نه امروز کلا دیر رسیدم خونه!
این جمله اش هم که ایرادی نداش؛ داشت توضیح می داد که دیر اومده.دروغ هم نگفته بود؛ دیر تر از اکثر شب ها اومده بود امشب!
_چه کار کردی طرح رو؟آماده شد؟
نفس حبس شده ام رو آزاد کردم؛ خب موضوع حتما کاری بوده.خصوصا با جمله ی بعدی که شنیدم، مطمئن تر شدم:
-کار آخر رو فردا شب تحویل می دم و می تونیم فعلا کارهای برق کشی رو از شنبه شروع کنیم.
اومدم که برم! برم و دوباره بخزم زیر لحاف و تمرکز رو بذارم روی مثبت کردن ذهنم اما جمله ای که شنیدم زنجیرم کرد به در اتاق امیر حسین:
-متاسفانه باید بگم خیر…خانم بهرامی!
خانم بهرامی رو کشیده بود؛ انگار از قصد! از قصد تا متوجهم کنه جنسیت بهرامی نامی که به امیر حسین گفته بود “آقای دوربین” خانمه!
یه خانم باید چقدر صمیمی می شد با امیر حسینِ نفوذ ناپذیری که می شناختم؟! چقدر صمیمی تا به جای “آقای پناهی” آقای دوربین صداش کنه! چقدر باید یه خانم به امیر حسین نزدیک می شد تا بفهمه تو خونه چه خبره تا ازش بپرسه “نکنه داری با بچه هات اسم فامیل بازی می کنی؟”
بغض کردم. این بهرامی هر کی می خواست می تونست باشه اما امیر حسین… نه!
امیر حسین نمیتونست هر کی باشه. امیر حسین فقط مال این خونه بود. مال ما بود. مال من بود!
-ترجیح می دم رابطمون فقط کاری بمونه!
به گوش هام اعتماد نداشتم؛ چی شنیده بودم؟ ترجیحش‌چی بود؟
دلم می خواست در بزنم، برم داخل و بگم:” لطفا دوباره بگو”

بغض، اشک شد و از چشمم پایین ریخت! رابطه ی کاری؟ رابطه ی غیر کاری؟!
-من ساعت ۱۰ صبح شنبه می آم. حتما طرح رو بیار.
با مشتری ها که انقدر راحت حرف نمی زد. اون هم مشتری های خانم! مشتری ها همیشه براش دوم شخص جمع بودند…!
با مشتری ها اصلا حرفی از رابطه ی غیر کاری نداشت!
-الهه مادر؟
برگشتم و با چشمهای اشک بار به مامان نگاه کردم. خدایی بود که عینک رو چشمهاش نبود. برای اینکه صدام واضح به امیر حسین نرسه، چند قدم عقب رفتم و در حالی که زمین رو نگاه می کردم، خم شدم و شی فرضی رو برداشتم و گفتم:
-ایناهاش پیداش کردم. دنبال دکمه ام می گشتم!
“آهان” ی گفت و دور شد. من هم همینطور؛ دور شدم تا بیشتر از این با جملات امیر حسین نمیرم !

“تجریش”

کیف لپ‌تاپ رو برداشتم و قصد خروج از هال رو داشتم که نسترن مقابلم ایستاد:
-کجا؟
یکی اژ ابرو هام رو‌بالا فرستادم و‌متعجب و پرسشی گفتم:
-بله؟!
به کوله ام اشاره مرد و گفت:
-بابات ساعت یازده می رسه، کجا داری می ری؟
برای این معطلم کرده بود؟ کیف رو از این دستم به اون یکی دادم و گفتم:
-خب برسه!
لحنش سرزنشگر شد:
-زشته وقتی می آد نباشی!
کلافه شدم و گفتم:
-اولا که من ساعت ده قرار کاری دارم؛ دوما که تعریفت رو از زشتی عوض کن! کار من زشت نیست؛ کار کس دیگه ای این سال ها زشت بوده!
نایستادم تا جملات بعدیش رو بشنوم! از خونه بیرون زدم و قبل از رسیدن به کافه دو تا ماگ قهوه گرفتم!
پناهی تو پیاده روی جلوی کافه منتظرم بود؛موتورش هم تو خیابون پارک کرده بود!
براش بوق زدم و سرش رو بالا آورد. کلید رو از پنجره بیرون بردم و‌گفتم:
-در رو باز کن تا من پارک کنم!
جلو اومد و سلام داد. جوابش رو دادم و برای پارک‌کردن دور زدم. کیف و ماگ ها رو برداشتم‌و رفتم‌سراغ خراب شده ی خاکی که قرار بود بشه بهترین کافه ی این منطقه!
ایستاده بود وسط سالن! یکی از ماگ های کاغذی رو مقابلش گرفتم و گفتم:
-تا بخوری طرح هارو می آرم. رو لپ تاپه!
دستش رو که بالا آورد، گفتم:
-نترس. چیزی توش نریختم؛ قرار نیست بیهوشت کنم!
و بعد خندیدم!
ابروهاش تا جای ممکن بالا رفتند. به لباس هاش نگاه کردم و برام عجیب بود

که یه نفر بدون لباس‌های مارک یا خاص، می‌تونه با لباس‌های ساده و معمولی هم خوشتیب باشه.
ماگ رو از دستم کشید و با خشونت خاصی گفت:
-طرح‌ها!
شال رو از سرم کشیدم و با اشاره بهش گفتم:
-نمی‌خوام اغفالت کنم! اینجا هواش خفه است.
بی‌توجه گفت:
-لطفا برام طرح‌ها رو بیار.
لپ‌تاپ رو روی قوطی های بی مصرف گوشه‌ی سالن گذاشتم؛ روشنش که کردم پناهی خودش نزدیک شد. پسورد رو زدم و قبل از اینکه صفحه‌ی اصلی باز‌ بشه گفتم:
-چشم‌هات رو ببند برادر. صحنه منکراتیه!
صفحه‌ی اصلی باز شد و عکس خودم که پس زمینه‌ی مانیتور بود بالا اومد. برنگشتم تا واکنشش رو ببینم وارد فایل کافه شدم طرح هایی که مرتضوی برای کافه زده بود رو نشونش دادم سرش رو نزدیک آورد و بویی خاصی زیر بینیم زد. بوی عطر نبود؛ شاید بوی شامپو شاید هم افترشیو.‌‌..
-دقیقا همچین نور پردازی می‌خوای؟!
از فکر بیرون اومدم و گفتم:
-آره.
-خیلی کار داره!
بو کشیدم عطری که زیر بینیم می‌زد رو و پرسیدم:
-مثلا چقدر؟!

جوابی نداد! عکس رو‌ تغییر دادم‌ و فکری که به ذهنم‌رسیده بود رو به زبون آوردم:
-می تونم کل کار رو بسپرم به خودت؟!
فکر کرد و گفت:
-در حال حاضر نمی تونم بهت جواب بدم. باید بین دوست ها پرس و جو کنم.
کوتاه گفتم:
-خوبه. خودمم هر کاری از دستم بر بیاد انجام می دم. مرتضوی هم هست. من اصلا سر در نمی آرم از این مدل کار ها. مرتضوی یه شرکت طراحی داخلی داره؛ فکر کنم همکاریتون بتونه من رو به نتیجه ی دلخواهم برسونه! برای هزینه ها هم اصلا هیچ محدودیتی نیست. می خوام بهترین کار و بهترین کیفیت ارائه بشه. جوابی نداد و من با بد جنسی تمام صفحه ی عکس هارو بستم و اون واکنشی رو ندیدم که دلم می خواست. به جاش شنیدم:
-داری مطمئنم می کنی که بیماری!
بلند خندیدم اما چهره اش ناامید تر از چیزی بود که بخواد به شوخیم بخنده!
ناخواسته به این فکر کردم که این آدم موقع دیدن فیلم چه کار می کرد؟ خنده ام رو کنترل کردم و پرسیدم:
-تو فیلم خارجی هم نگاه می کنی؟!
چند ثانیه بهم خیره شد و تا خواست جواب بده لب هاش رو بست و لب های من به خنده باز شد. اخم کرد و باز جدی شد!
نمی فهمیدم چرا انقدر کنارش خلقم بالاست. انقدری که می تونم به هر چیزی بخندم!
نمی خواستم انقدر اذیتش کنم که بذاره و بره، اما دست خودم نبود؛ اذیت کردنش شده بود تفریح و سرگرمی. خصوصا که سخت بود دست انداختنش و به عبارتی شدنی نبود!
داشتم فکر های بد می کردم و از تصورشون خنده ام می گرفت! بی توجه به حالت های سر خوشانه ام گفت:
-باید یه لیست تهیه کنم از وسایلی که لازم دارم.
جدی شدم:
-باشه.
-امروز خرید هارو انجام می دم و فردا با رضا می آییم و شروع می کنیم. فقط اینکه یه کلید به من بده تا هر بار ناچار نشی خودت بیای.
فکری کردم و گفتم:
-کلید اضافه ندارم. باید بدم کلید ساز بسازه.
پیشنهادش رو دوست داشتم:
-بده من کلید هارو. هم از روش می زنم هم اینکه دیگه فردا لازم نباشه صبح بیای!
لبخند زدم و قبل از اینکه چیزی بگم، تلفنم زنگ خورد؛ سها بود! تماس رو وصل کردم؛ بدون سلام و احوالپرسی، به رسم همیشگیش رفت سر اصل مطلب:
-تولد کیارشه! هستی؟
از برادرِ کیارش، دلِ خوشی نداشتم؛ صدام رو پایین آوردم و‌پرسیدم:
-کیو هم هست؟
-فک( فکر) کن نباشه!
مردد شدم؛ نگاهی به دوربین انداختم! از آخرین مهمونی ای که رفته بودم خیلی می گذشت و بعد از سهند رنگ هیچ جنس مذکری رو ندیده بودم! البته جز جناب آقای دوربینِ پناهی که بیشتر شبیه به ماده های احساس خطر کرده رفتار می کرد!
تو گوشی گفتم:
-هستم. لوکیشن و بفرست!
و تماس رو قطع کردم و با سر کردن شالم گفتم:
bontà رو به تو سپردم-
سرش رو بالا آورد:
-چی رو به من سپردی؟
لپتاپ رو توکیف سر دادم:
-قراره اسم اینجا رو بذارم bontà
-معنیش چیه؟
گفتم:
-به ایتالیایی یعنی”نیکی”
و به سمت خروجی رفتم!

“راه آهن”

ساعت ۴:۳۰ بود که حاضر شده بودم و قصد خروج از خونه رو داشتم که امیرحسین صدام زد:
_کجا می ری الهه؟
بندکیفِ روی دوشم رو محکم کردم.اصولا اگه برای ناهار می اومد، قبل از ساعت۴ می رفت اما از شانس من امروز خونه بود ! با لحن محکمی گفتم:
_کار پیدا کردم.
اخم کرد:
_کار؟!
سرتکون دادم:
_اوهوم!
_چه کاری؟!
این پا و اون پا کردم و گفتم:
_قراره…تو یه مطب به عنوان منشی شیفت عصر کار کنم.
لحنش طلب کار شد:
_چرا به من نگفتی پس؟!
نگاهم رو ازش گرفتم و پرسیدم:
_چی رو بگم؟
_اینکه دنبال کاری! اینکه کار پیدا کردی.
_یهو شد!
بلند شد و مقابلم ایستاد:
_مامان می دونه؟
لب زدم:
_آره!
شاکی شد:
_پس فقط من غریبه ام؟
آره ! تو غریبه بودی!یه هفته بود که هرشب با غریبه ها حرف می زدی!
تو غریبه هارو دوست داشتی.با غریبه ها راحت بودی.
_با توام الهه! چرا جواب نمی دی؟!
از کوره در رفتم:
_چی رو بگم؟نشد بگم.پیش نیومد.
اخم هاش باز شدند و ابروهاش بالا پریدند:
-چته تو الهه؟! چرا یه مدته این شکلی شدی؟چرا…
میون حرفش نشستم:
-بسه دیگه امیر حسین! همه اش دستور، همه اش امر و نهی! عاشق نشو! سر کار نرو! این کارو کن… اون کارو نکن!
با ناباوری نگاهم کرد؛ خودم هم باور نمی کردم که همچین حرفی بهش زده باشم! مردد اسمم رو صدا زد:
-الهه…
به غلط کردن افتادم اما کنترل رفتارم دیگه دست خودم نبود. این مدت زیادی بهم فشار اومده بود.
-من کی گفتم عاشق نشو و کار نکن! گفتم الان تمرکزت روی درست باشه. گفتم هرچی که لازم داری رو به من بگو!
“تو رو لازم داشتم؛ می شد بهت بگم؟”
سکوتم باعث شد ادامه بده:
-یه مدته نمی فهممت الهه! اصلا متوجه رفتارهات هستی؟ قصدا داری این رفتارها رو نشون می دی؟!
منفجر شدم:
-اونی که داره گیر الکی می ده تویی! تویی که روز و شب برای من نذاشتی.
خندید و گفت:
-لا اله الا الله! چت شده تو؟ این مزخرفات چیه؟ روز و شب چیه؟!
کنترل حرفام دیگه دست خودم نبود، صدام تبدیل شده بود به جیغ:
-تو که بابام نیستی! تو که داداشم نیستی!
لب هاش تکون خوردند اما کلمه ای تولید نکردند! داشتم گند می زدم!
چند ثانیه نگاهم کرد و دست آخر گفت:
-آره خب! من هیچی نیستم!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *