خانه / رمان آنلاین / رمان آخرین بلیت تهران / رمان آخرین بلیت تهران/پارت هفده

رمان آخرین بلیت تهران/پارت هفده

گفتم:
-پس فقط می مونه حساب کتاب ها!
تایید کرد و ا‌دامه دادم:
-اگه حوصله‌ش رو داری همین امشب انجامش بدیم!
به منتصری نگاه کرد و گفت:
-پس تو برو؛ چون احتمالا یکی دو‌ساعتی درگیر باشم!
منتصری اما با سماجت گفت:
-پس چطوری برگردی؟ بارون هم هست؛ می مونم با هم بریم؛ منم جایی کاری ندارم!
پناهی سر تکون داد اما من گفتم:
-کارمون زیاد طول می کشه؛ شما تشریف ببرین! الان هم تو عهد شتر سواری نیستیم که تو بارون شتر گیر نیاد! هزار تا آژانس و اپلیکیشن هستن که تو کولاک هم حاضرن راننده بفرستن و مسافر جا به جا کنن!
خندید! پسره ی احمق! منتظر بودم هرچه زودتر شرش رو کم کنه اما با خنده گفت:
-چرا لقمه رو می پیچونی خانم بهرامی؟!
متوجه منظورش نشدم اما پناهی مداخله کرد:
-رضا!!
و پسرک با لودگی دست هاش رو بالا برد و گفت:
-خیلی خب بابا! من تسلیمم!
و رو به من ادامه داد:
-شب خوبی رو براتون آرزومندم مادام!
دلم می خواست بهش دهن کجی کنم! رو به پناهی پرسیدم:
-این دیگه چه همکار های چیپیه که تو داری؟
به جای جواب، دو تا صندلی پلاستیکی رو جلو کشید و پرسید:
-فاکتور ها رو جمع زدی؟
صندلی ها رو از کجا آورده بود؟ با اکراه رو یکیشون نشستم!

فاکتورها رو گرفتم و گفتم:
_نه متاسفانه فرصت نکردم!
بدون اینکه نگاهم کنه، گفت:
_من جمع زدم؛ مجموعش رو کم کردم از اون بودجه‌ی اولیه؛ پرینت حساب هم هست! فقط باید حقوق کارگرها رو حساب کنیم!
تا خواستم جوابش رو بدم، تلفنم زنگ خورد؛ تماس تصویری بود؛ از سهند!
فورا جواب دادم که تماس قطع نشه اما انگار از اون طرف ارتباط برقرار نمی‌شد، چند بار صداش زدم اما جوابی جز نویز نگرفتم.
تماس رو قطع کردم و منتظر موندم دوباره زنگ بزنه. پناهی سرش رو برده بود تو لپ‌تاپش و مشغول بود!
دوباره تصویر سهند افتاد رو صفحه‌ی تلفنم! جواب دادم و اینبار صداش رو شنیدم.
_صدام رو داری نیکا؟
لبخند زدم:
_سلام.
پر انرژی گفت:
_سلام نفس!
لبخندم عمیق تر شد؛ دلم خیلی بیشتر از چیزی‌که فکر می‌کردم براش تنگ شده بود!
پشت فرمون بود اما به نظر می‌رسید ماشین حرکت نمی‌کنه و تو پارکه. بلند شدم و رفتم سراغ یکی از اتاق‌ها. در رو بستم و شنیدم که سهند پرسید:
_کجایی فرشته؟!
وسط اتاق ایستادم و گفتم:
_همون کافه‌ای که درباره‌اش باهات حرف زده بودم. تو کجایی؟
تصویرش ناواضح شد اما صداش نه:
_می‌خوام برم آزمایشگاه اما گفتم قبلش با تو حرف بزنم.
تصویرش برگشت، پرسیدم:
_ساعت چنده اونجا؟!
_هشت صبح!
بدجنس شدم:
-هشت صبح برای کی این همه خوشتیپ کردی؟
بلند خندید:
_برای متصدی خوشگل آزمایشگاه!
_پس تفریحاتت به‌راهن!
بلندتر خندید:
_باید ببینیش؛مطمئنم توام عاشقش می شی!
فقط خندیدم و پرسید:
_تو برای کی اینقدر خوشگل کردی؟!
از روزی که رفته بود، به جز اون مهمونی رنگ هیچ جنس مذکری رو ندیده بودم! می شد گفت این روزها برای پناهی و گروهش، خوشگل می کردم!
_من باید برم هانی؛ موقع رانندگی نمی تونم صحبت کنم! فاصله زمانی خیلی زیاده. هر وقت که می تونم تماس بگیرم تو خوابی. برای همین صبح تماس گرفتم.
راست می گفت؛ فاصله زمانی مون خیلی اذیت کننده بود؛ اکثر اوقات پیام های همدیگه رو چند ساعت بعد جواب می دادیم و کم پیش می‌اومد که هر دو بیدار باشیم و آزاد.
بوسی براش فرستادم و ازش خداحافظی کردم.
از اتاق بیرون رفتم ، پناهی همچنان با لپ تاپش سرگرم بود. گفتم:
_نمی شد جواب ندم!
چیزی نگفت، سرم رو بردم تو لپ تاپش و پرسیدم:
_تا کجا پیش رفتی!؟

دوباره اون بوی مخصوصِ خوشایند، زیر بینیم زد!
_ساعت های کاریشون رو جمع زدم؛ حقوقشون رو ساعتی حساب می کنم.
سری تکون دادم؛ هیچ وقت حوصله ی ریاضیات و حساب و کتاب رو نداشتم! پرسیدم:
_فکر می کنی چقدر طول بکشه؟!
سرش رو بلند کرد:
_خسته شدی؟
لحنش یه طوری بود! مثل وقت هایی که می گفت “صبر کن تا کارگرها برن!”
چرا چشم‌هاش انقدر خوشرنگ بودند؟
به‌جای جواب دادن به سوالش ناخواسته پرسیدم:
_چند سالته؟
ابروهاش بالا رفتند. ادامه دادم:
_البته اگه بخاطر یه سوال ساده بازم ترجیح ندی رابطه‌مون همچنان کاری بمونه!
لبخند نصفه و نیمه‌ای روی لب‌‌هاش نشست، کلا جذاب بود اما خیلی بچه سال به‌نظر می‌رسید!
اسم کوچکش چی بود؟ فراموش کرده بودم!
جوابم رو نداد. در نوع خودش بدجوری بدجنس بود!
دستم رو جلو بردم تا برنامه‌ای که داشت باهاش کار می‌کرد رو ببندم اما لپ‌تاپ رو کشید و ناکام موندم.
متعجب گفت:
_این دیگه چه کاریه!
عصبی گفتم:
_حقته!
تا جایی که کار کرده بود رو سیو کرد و گفت:
-اینجا نمی تونم کار کنم! تو خونه حساب کتاب می کنم و نتیجه رو می فرستم! فقط می خواستی امشب زا به رامون کنی!
لب هام‌رو‌کج کردم‌و برنامه رو بست! عکسی که رو‌ی صفحه اش بود توجهم رو جلب کرد! پرسیدم:
-خانوادت هستن؟
و یه خاطره ی مبهم تو ذهنم‌نشست از شبی که گفته بود پدر و مادرش رو از دست داده!
عکس چهار نفره بود و به نظر می رسید که چند سال پیش گرفته شده!
سری تکون داد که معنی تایید می داد! از جا بلند شدم و‌صفحه ی لپ تاپش رو بست و با دست بردن داخل کیفش، دسته کلید رو مقابلم گرفت و گفت:
-کلید ها!
گفتم:
-لطفا اینجا رو ببند تا من برم و ماشین رو بیارم؛ می رسونمت!
دستش رو پایین آورد و گفت:
-لازم نیست!
قاطعانه گفتم:
-کاری ندارم. مگه به قول خودت زابرات نکردم؟ پس می رسونمت.
و با برداشتن کیفم رفتم سمت در خروجی

مقابل کافه که ماشین رو متوقف کردم، پناهی از پیاده رو بیرون اومد و زمانی که منتظر بودم سوار بشه، چند تقه با انگشت به شیشه‌ی ماشین زد و وادارم کرد تا شیشه رو پایین بکشم و بپرسم:
_پس چرا نمی‌نشینی؟
کلیدها رو از فضای باز پنجره به سمتم گرفت و گفت:
_خودم می‌رم؛ اینطوری مسیرت دور می‌شه!
دستگیره رو کشیدم و در رو باز کردم:
_تعارف ندارم؛ کاری هم ندارم؛ می‌رسونمت. بشین!
بالاخره نشست!
در رو که بست، گفتم:
_چقدر ناز داری تو پناهی!
واکنشی نشون نداد؛ پرسیدم:
_آدرست کجاست؟!
و نیم‌نگاهی بهش انداختم! موهاش نم‌دار شده و کلیدها هنوز بین انگشت‌هاش بودند.
کوتاه گفت:
_فقط تا میدون برسونیم کافیه!
کم کم داشتم عصبی می شدم:
_من نپرسیدم تا کجا برسونمت کافیه!آدرست رو پرسیدم!
بی خیال گفت:
_می رم راه آهن ,بلدی؟
نمی دونم چرا حس کردم یه حالت تمسخری تو جمله اش هست!
سعی کردم اهمیتی ندم و بی خیال گفتم:
_چرا بلد نباشم؟!
و وقتی جوابی نداد، دستم رو بردم سمت سیستم صوتی اما منصرف شدم و به جاش گفتم:
_اگه یه کار ثابت تو کافه برات داشته باشم حاضری باهام همکاری کنی؟
بدون اینکه فکر کنه، قاطعانه گفت:
_نه!
چرخیدم و نگاهش کردم!
من خواسته ای رو عنوان کرده بودم که دو سه روزی تو ذهنم بود و امروز با علم به اینکه می دونستم دیگه به کافه نمی‌آد مطرحش کرده بودم!
در واقع دلم نمی‌خواست کسی رو که انقدر توی کار صاف و صادق و درست بود رو از دست بدم. اما اینکه چرا انقدر سریع و صریح مخالفت کرده بود، برام جای سوال داشت. گفتم:
_دفعه‌ی اولی که ازت کمک خواستم برای کار کافه فکر نمی‌کردم قبول کنی و این دفعه فکر نمی‌کردم رد کنی!
به‌سمتم چرخید و نگاهش رو روی نیمرخم حس کردم.
_دفعه‌ی اول پیشنهادِ کاریت مرتبط بود با حرفه‌ام؛ این دفعه نیست!
خودم هم حتی نمی‌دونستم دلم می‌خواد این آدم چه کاری تو کافه انجام بده؛ فقط می‌خواستم باشه؛ تو این مدت بهش خیلی اطمینان پیدا کرده بودم!
اما حالا که نمی‌خواست…من هم اصراری نداشتم!
ساکت نشستم و جی پی اس ماشین رو روشن کردم تا بدونم از چه مسیری برم.
بیشتر از یک ساعت راه داشتیم برای رسیدن به‌جایی که گفته بود! ترجیح می‌دادم حرفی نزنم.

ترافیک سنگین بود و جو ماشین سنگین تر.
چند دقیقه ی بعد ، بالاخره ترافیک باز شد و تونستم با گذاشتن پام روی پدال گاز کمی از انرژیم رو تخلیه کنم اما، دوباره به ترافیک خوردیم و به شدت کلافه شدم و درست زمانی که می خواستم اقرار کنم ماست ترین پسری که به عمرم دیدم، دوربینِ پناهیه؛ به حرف اومد و گفت:
_اون سری…!
سکوت کردم که جمله اش رو کامل کنه.
_اون سری که شعر خوندی… شعر مولانا رو…شعر مولانا بود دیگه؟
کوتاه گفتم:
_بله!
_چرا خوندیش؟!
پرسیدم:
_بهم نمی آد اهل شعر باشم؟
بی رودربایستی گفت:
_نه
خنده ام رو کنترل کردم و گفتم:
_یه کلمه بگو!
فوراً پرسید:
_یعنی چی؟
توضیح دادم:
_یه کلمه بگو! فرقی نداره چی!هر چی که می خوای.
بالاخره گفت:
_ساعت.
کم تر از چند ثانیه گفتم:
_«دنگ دنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ!»
سنگینی نگاهش رو کاملاًحس می کردم. انتظار هر واکنشی رو داشتم جز این یکی:
_مداد!
خنده ام گرفت؛ انصافا کلمه های سختی ام می گفت.
-“محو تسلیمیم اما سجده لغزش مایه بود
سرخط پیشانی مارا مداد از سایه بود”
متعجب پرسید:
_یعنی تو این همه شعر تو سرت داری و تا این حد روشون تسلط داری؟!
خندیدم و گفتم:
_اگه باز نگی بهم نمی آد؛ باید بگم بله!
با بدجنسی گفت:
_هنوز هم می گم بهت نمی آد.
خندیدم:
_نظر لطفته!
در کمال ناباوری پرسید:
-یه کلمه دیگه بگم؟
عجب آدمی بود! گفتم:
-آخریشه ها!
کلی فکر کرد و نهایتا گفت:
-دوربین!

پر صدا خندیدم؛ دلم می خواست خفه اش کنم! گشته بود و یه کلمه ی مدرن پیدا کرده بود و من از شاعرای معاصر جز دو سه مورد، اثری رو حفظ نبودم!
حدودا یک دقیقه که طولش دادم، با بدجنسیِ گفت:
-اونقدر هام تو شعر خوب نیستی!
ماشین رو به لاین کندرو کشوندم تا بهتر تمرکز کنم و بعد از چند ثانیه، بداهه گفتم:
-«خدایا بگو مرا چه بود گناهی
که اسیر کردی ام به دوربینِ پناهی»
و برگشتم تا واکنشش رو ببینم!
با چشم هایی گشاد شده داشت نگاهم می کرد، بلند گفتم:
-من کم نمی آرم جناب آقای دوربینِ پناهی!
با جدیت گفت:
-تو نابغه ای!
خندیدم:
-از این خبر ها نیست! فقط بر خلاف باور اطرافیانم، من از سر رفع تکلیف نرفتم دانشگاه و ادبیات نخوندم؛ من عاشق شعرم!
جدی شد:
-ادبیات خوندی؟
برگشتم به لاین سرعت و گفتم:
-بله! کارشناسی ارشد ادبیات دارم!
چیزی نگفت؛ حس می کردم همچنان شوکه است. کمی بعد پرسید:
-چرا تو مسابقه ها شرکت نمی کنی؟
-چه مسابقه ای؟
لحنش هیجان داشت:
-چه می دونم؛ از همینا که شعر و شاعریه!
گفتم:
-مشاعره!
تایید کرد:
-آره؛مشاعره!

گفتم:
-خوشم نمی‌آد! اگر طرف شعر می رم فقط بحث علاقه ی شخصی خودم مطرحه؛ وگرنه اعضای خونه با خودشون فکر می کنن من یک بیت شعر هم بلد نیستم!
سوالش هیچ ربطی به سوال قبلی نداشت:
-چند تا جراحی زیبایی داشتی؟
از بی ربط بودن سوالش به موضوع صحبتمون تعجب کردم! این دیگه چه سوالی بود؟ البته که من مثل خیلی از دور و بری ها گارد نبودم در برابر جراحی هایی که رو صورتم انجام داده بودم و با یه لحن کشیده و دلخور نمی گفتم “عزیزم من فقط بینیم رو عمل کردم” فقط تعجبم از سوالی بود که فکر نمی کردم این شخص، تو این موقعیت مطرحش کنه. با این حال جواب دادم:
-شش!
-صورت خودت رو دوست نداشتی؟
ابرو هام بالا رفتند:
-چرا دوست نداشته باشم؟
-چون تغییرش دادی!
قبل از اینکه جوابش رو بدم، گفتم:
-می خوام سیگار بکشم!
گفت:
-راحت باش!
بهش سیگار تعارف کردم اما رد کرد:
-من اصلا سیگار نمی کشم!
سیگاری آتیش زدم و گفتم:
-می دونی چیه؟ تو زندگی هیچی نیست که من بخوام و بهش نرسم!
کاملا به سمتم چرخیده بود وقتی پرسید:
-منظورت چیه؟
شیشه رو کمی پایین کشیدم و گفتم:
-من عاشق یه سلبریتی ام؛ دلم می خواست شبیهش باشم! دلم خواست و انجامش دادم.
جوابی نداد! منم توضیح دیگه ای ندادم با سیگارم‌ سرگرم‌ بودم و درست زمانی که نزدیک بودیم به محلی که گفته بود، چیزی گفت که به طرز عجیبی ذهنم رو درگیر کرد!
حرفی که روز ها و ساعت ها بعد از اون شب، خواسته و ناخواسته؛ خودآگاه و ناخوآگاه، بهش فکر کردم!
-«من همیشه از دختر هایی که مثل تو بودند، بدم می اومد؛ همیشه از دخترهایی که شبیه تو هستند دوری می کردم؛ اما تو… بهم ثابت کردی که ظاهر آدم ها فقط یه پوسته است؛ این پوسته می تونه هر شکلی داشته باشه! مهم تفکر آدمه! تو آدم خوبی هستی خانم نیکا بهرامی! و من بعد از بیست و چهار سال زندگی و‌تلاش برای قضاوت نکردن، به طرز عجیبی قوه ی قضاوتم زیر سوال رفته!… من فکر می کردم‌ تو مثل همه ی اون های دیگه ای که به نحوی باهاشون آشنا شدم؛ یه مرفهی که با معنی درد آشنا نیست، اما وقتی متوجه شدم از نوجونی خواهر ناتوانت رو به چنگ و دندون گرفتی و پا به پاش با زندگی جنگیدی،خورد تو ذوق قضاوتم! من فکر می کردم تو فقط یه پوسته ی پلاستیکی هستی که هیچ عمق و فلسفه ای پشتش نیست اما امروز حقیقتا شوکه ام کردی با رو نماییت از مهارتت تو رشته ات!
شاید من بخاطر نحوه ی بزرگ شدنم و عقایدی که بهشون پایبندم، آدمی تو تیپِ تو رو نپسندم اما تو، به من ثابت کردی آدمی که من نمی پسندم، قطعا آدم بدی نیست؛ ببخشید پر حرفی کردم اما این اعتراف رو به قضاوتم بدهکار بودم!»
هاج و واج نگاهش کردم که گفت:
-من همینجا پیاده می شم؛ مرسی که حاضر شدی مسیرت رو انقدر دور کنی!
*******

“راه آهن”

دست هام رو روی گوش‌هام گذاشتم تا بیشتر از این نشنوم!
صدای امید کل خونه رو پر کرده بود و قلب من هرلحظه تندتر از قبل می زد.صدای مامان هم حالا به اندازه ی امید بلند بود؛ داشت نفرینش می کرد:
_الهی بمیری بچه!الهی سیاهتو بپوشم که هربار نیای تو این خونه و یه بازی جدید سرِ ما در نیاری.
صدای شکستن چیزی باعث شد که ناخواسته جیغ بکشم و دست هام رو محکم تر به گوش هام فشار بدم.
بلافاصله امید فریاد زد:
-یا پولو می دی یا می رم از اینجا!
حالا مامان داشت گریه می کرد:
_الهی خبر مرگت رو برام بیارن.ذلیل بمونی بچه.نگاه کن چه کار کردی! زندگی نذاشتی برای ما!
و بعد بلندتر از قبل گریه کرد.
نمی دونستم چرا هرچی گوش هام رو فشار می دم بازهم می تونم بشنوم.
نفس هام منقطع شده بودند و هوا به درستی به راه های هواییم نمی رسید؛ داشتم دیوانه می شدم…صدای گریه ها و آه و نفرین های مامان…صدای فریاد های امید…صدای شکستن وسیله ها…به خدا که این…اسمش زندگی نبود!
از جام بلند شدم و با عصبانیت دست بردم بین رخت خواب های مهمون که تو اتاق من نگه داری می شدند؛ از بین تشک سفید و آبی شالم رو بیرون کشیدم و از بین شال، صد هزار تومن پول برداشتم. این ها پول هایی بودند که چند ماه تمام جمعشون کرده بودم برای تولد امیرحسین و حالا داشتم نصفش رو…
سعی کردم فکر نکنم و درحالی که پاهام رو محکم به زمین می کوبیدم از اتاق بیرون رفتم!
صحنه همونی بود که فکرش رو می کردم؛ اشک های مامان..گلدون تکه تکه شده ی روی فرش…و دهانِ باز امید!!
جلو رفتم و دسته ی پول هارو تخت سینه ی امید کوبیدم و بلند گفتم:
_گمشو برو!
مات و مبهوت نگاهم کرد. جیغ کشیدم:
_گفتم گمشو برو بیرون!
خم شد و پول هارو از روی زمین جمع کرد و بدون هیچ حرفی محو شد!
رفتم و از آشپزخونه جارو خاک انداز رو آوردم؛ تیکه های درشت گلدون رو با دست جمع کردم و شروع کردم به جارو کردن بقیه.
مامان همچنان گریه می کرد و حرف می زد:
_به خدا ندارم.به پیر و به پیغمبر ندارم! همین خرج خونه رو هم به زور می رسونم.

با این پاهای علیلم که نمی تونم بیرون از خونه کار کنم؛ کل خرج این خونه هم رو دوش امیرحسینه.مگه حقوق بابات چقدر کفاف این زندگی رو می ده؟! اون موقع ها که چشم داشتم از ملیله دوزی چندرغاز در می آوردم! حالا همون هم نمی تونم!
چیزی نگفتم… اگر قرار بود حرفی بزنم بغضم می شکست! فقط کل فرش رو جارو و خرده های گلدون رو جمع کردم و بردم ریختمشون تو سطل زباله و بعد برگشتم به اتاقم و شماره ی ناهید رو گرفتم.به محض اینکه جواب داد، پرسیدم:
_اون کاری که برای منشی گری معرفی کردی هنوز سرجاشه؟
وقتی جواب مثبتش رو شنیدم، لباس پوشیدم و از خونه بیرون زدم و رفتم به مطبی که قرار بود خیلی قبل تر برم اما بخاطر امیرحسین منصرف شده بودم!
یک ساعت ِبعد تو ساختمونِ مطب بودم. قرار شده بود خود ناهید هماهنگ کنه و نمی دونستم که تو این یک ساعت
هماهنگ کرده یا نه. تماسم رو که جواب نداد، براش پیام فرستادم و از برد اعلانات، طبقه ای که مطب داخلش قرار داشت رو پیدا کردم؛ منتظر آسانسور ایستادم و نهایتاً تو مدت زمانی که منتظر بودم برای رسیدن به طبقه ی ششم نگاهی به ظاهرم انداختم و قبل از خارج شدن از اتاقک، شالِ آجری رنگم رو به دقت مرتب کردم!
بُردِ دکتر معدل با تخصص آسم و آلرژی کودکان رو پیدا کردم و چند تقه به در نیمه باز زدم اما وقتی جوابی نگرفتم، خودم وارد شدم! مطب نه شلوغ بود و نه خلوت!
پسر جوونی پشت میز پذیرش نشسته بود! نگاهی به جمعیتی انداختم که همه بچه به بغل بودند و کسی توجهی به من نداشت!
کیفم رو محکم بین انگشت هام فشردم و جلو رفتم
اما قبل از اینکه صحبت کنم، پسر گفت:
_سلام. اینترنتی نوبت گرفته بودید؟
حالا دقیقاً چسبیده بودم به میز پذیرش:
_نه، من نوبت نگرفتم؛ یعنی در واقع برای مورد دیگه ای اومدم؛ از طرف خانم پور مسلم.
سکوت کردم تا اگر آشنایتی داده شده باشه خودش حرفی بزنه اما وقتی اظهار بی اطلاعی کرد، ادامه دادم:
_برای کار منشی!
چند ثانیه نگاهم کرد و نهایتاً گفت:
_بله! اجازه بدین به دکتر اطلاع بدم!
و بعد از جاش بلند شد و سمت یکی از اتاق ها رفت و کمتر از یک دقیقه ی بعد، برگشت و گفت:
_دکتر ۴ مریض دیگه دارند، اگر ممکنه تشریف داشته باشین تا ویزیت هاشون تموم بشه؛ اگرنه فردا اول وقت تشریف بیارین.
به سالن انتظار نگاهی انداختم و گفتم:
_منتظر می مونم.
با دست به سالن اشاره کرد و گفت:
_پس تشریف داشته باشین.
روی نزدیک ترین صندلی نشستم و چیزی حدود چهل دقیقه منتظر موندم تا زمانی که آخرین مریض از اتاق دکتر بیرون اومد. حالا سالن کاملاً خلوت بود. پسر که اصلاً به تیپ و چهره اش سمت منشی نمی اومد، بلند شد و به سمت اتاق رفت؛ لحظه ی آخر صداش رو شنیدم:
_خسته نباشید استاد!
بعد صدای بسته شدن در و بلافاصله باز شدنش و شنیدن جمله ی :
_بفرمایید خانم!دکتر منتظرتونن.
از جام بلند شدم و با خارج شدن پسر از اتاق، به داخل رفتم.

دکتر معدل مردی بود جا افتاده، عینکی و ریز نقش! تعارفم کرد بنشینم و با محبت گفت:
-خوش اومدی دخترم!
هر کاری کردم که بتونم لبخند بزنم، موفق نشدم؛ اضطراب بی سابقه ای داشتم که نمی دونستم دقیقا باید به چی ربطش بدم!
با صدای ناواضحی سلام‌ داددم و مچاله شدم رو یکی از صندلی ها.
-اگر اشتباه نکنم تو همکلاسی ناهید مایی!
کوتاه گفتم:
-بله!
رو صندلیش جا به جا شد:
-زودتر از این ها منتظرت بودیم؛ البته که منم تو این مدت کسی که باب دلم باشه رو پیدا نکردم و این پسرک یه ماهه که داره جور کار های منشی رو هم می کشه!
سرم رو پایین انداختم:
-قرار بود زودتر بیام اما بخاطر یه سری مشکلات…
ادامه ندادم؛ کلمه ها رو گم کرده بودم. پرسید:
-الان که مشکلی نداری ان شإالله؟ می تونی بیای؟
به وسایل روی میز خیره شدم:
-بله!
-خب ببین دختر جان؛ من تو مطب فقط از ساعت پنج بعد از ظهر تا هشت می آم. روز های شنبه تا چهارشنبه. با ساعات کاری و روز هاش مشکلی نداری؟
لب زدم:
-نه.
عینکش رو از رو چشم هاش برداشت و با انگشت شست و اشاره، تیغه ی بینیش رو ماساژ داد. خیلی خسته به نظر می رسید! عینکش رو دوباره به چشم هاش زد و گفت:
-خیلی هم خوب! اینجا روال نوبت دهی اینترنتیه؛ هر کسی بدون نوبت اومد، باید صبر کنه تا ویزیت هایی که نوبت دادیم تموم بشه!
تایید کردم:
-بله!
-کار سختی اینجا نداری؛ حساب کتاب ها کاملا مشخصه، فراز هم اینجا هست که کار های دفتری رو‌بهت توضیح می ده. خودش هم اینجا به من کمک می کنه و‌نوار ریه می گیره.
سکوت کردم.
-حقوقت هم طبق وزارت کار حساب می شه.
-بله!
-اگر از من سوالی نداری، بگم تا فراز بیاد و روال کار رو بهت توضیح بده.
سوالی نداشتم! در واقع هیچی تو سرم‌نبود؛ فقط می خواستم این کار رو داشته باشم؛ به دو دلیل؛ یک اینکه کمتر تو خونه می موندم و فکر و خیال می کردم‌و دوم اینکه باید کمک خرج خانواده می شدم؛ چون برادرم تو این سن بخاطر برآورده نشدن خواسته هاش، می دونست که رفتن از خونه دقیقا چه چیزیه و کی باید ازش به عنوان وسیله ی تهدید استفاده کنه!

جوابی که ندادم از جاش بلند شد. من هم همینطور! گفت:
-من از منشی های سابقم سفته ی ضمانت جهت حسن انجام کار می گرفتم ولی از شما بخاطر اینکه معرفت ناهیده، نمی گیرم. فقط انتظار دارم سر وقت سر پستت حاضر باشی و هر برنامه ای داشتی برای سرکار نیومدن، از یک ماه قبل به من خبر بدی!
گفتم:
-بله؛ حتما!
در حالی که به سمت در می رفت گفت:
-من خداحافظی می کنم و‌ به فراز می گم که روال کار رو برات بگه اما اگر دیرته بذارش برای فردا اول وقت! مسئولیت باز و بستن مطب هم به عهده ی فرازه.
دیرم بود اما حرفی نزدم؛ دکتر هم‌از سکوتم این برداشت رو کرد که مشکلی ندارم؛ چون پسر رو صدا کرد و خودش رفت!
با اومدن پسر تو اتاق، اضطراب گرفتم.
اومد و رو به روم نشست و در حالی که فایلی تو دستش بود، محترمانه پرسید:
-کار رو گرفتین؟
بله ی کج‌ و معوجی از بین لب هام درز کرد. گفت:
-خب پس من توضیحات لازم رو خدمتتون عرض می کنم خانم…
زانو هام رو به هم فشردم:
-شادمان هستم!
-بله؛ خانم شادمان… عرضم یه حضورتون که…
تا خواست جمله اش رو ادامه بده، تلفنم زنگ خورد و شماره ی خونه رو صفحه افتاد. اضطرابم بیشتر شد و نمی دونم پسر چی دید تو صورتم که پرسید:
-می خواین بیرون باشم جواب بدین؟
سری بالا بردم به معنای نه و گوشی رو سایلنت کردم و بین انگشت هام فشردمش! نگاه پسر رنگ غلیظ تعجب داشت اما اینطور به نظر می رسید که در صدد کنترلشه! ظاهرا خودم رو منتظر نشون دادم که شروع کنه به توضیح دادن اما فایل رو بست و در حالی که بلند می شد، گفت:
-فردا نیم ساعت زودتر تشریف بیارین من هرچی که لازم باشه رو همون موقع بهتون می گم!
چی از این بهتر؟ دو پا داشتم و دو تا هم قرض گرفتم و به سرعت نور از مطب بیرون زدم و خودم رو به زور چپوندم تو بی آرتی شلوغ و غرغر مردم رو به جون خریدم!

*****

تجریش

BONT’A
یکم اسفند ماه افتتاح شد! انقدری برای افتتاحیه اش تبلیغ کرده بودم که حالا حتی یک صندلی خالی هم تو سالن نبود!
دلگرمیم هم گوشه ی سالن رو صندلی مخصوص خودش نشسته بود و با ذوق به آدم ها نگاه می کرد و لبخند می زد.
به سمتش رفتم و برای چندمین بار تو اون شب صورتش رو بوسیدم! غزل کنارش ایستاده بود و‌تماشامون می کرد؛ از نیکی که فاصله گرفتم، گفت:
-فکرش رو هم‌نمی کردم انقدر عالی بشه اینجا!
لبخندی از سر غرور و رضایت رو لب هام جا خوش کرد. کنار غزل ایستادم و درگیر همهمه ی دوست داشتنیِ سالن شدم! گارسون ها مدام در رفت و آمد بودند؛ به لباس هاشون که طراحی غزل بود نگاه کردم و برای اولین بار از نتیجه ی کاری که به عهده ی غزل گذاشته بودم، عمیقا راضی بودم!
با شنیدن اسمم از طرف میزی که بچه های دانشگاه پرش کرده بودند، از غزل و نیکی فاصله گرفتم و‌ به سمتشون رفتم! هفت هشت تایی از بچه های دانشگاه بودند که به زورِ اضافه کردن صندلی دور یه میز شش نفره نشسته بودند و بیشتر از همه سر و صدا می کردند!
خم شدم روی میزشون و با خنده پرسیدم:
-شما دیگه از کجا خبر دار شدین؟
ایمان که مثل خودم فارغ التحصیل ارشد بود، گفت:
-خانم تبلیغاتتون اینستاگرام رو پر کرده؛ می خواستی خبر دار نشیم؟ اصلا می شه تو کاری کنی و تموم شهر خبر دار نشن؟
خندیدم. به زور و ضرب، یه صندلی دیگه جا دادن دور میز تا من هم بنشینم.
با نشستنم، ایمان ادامه داد:
-دیگه جاتو پیدا کردم؛ هر روز اینجا پلاسم!
خندیدم:
-البته اگر نگهبان راهت بده؛ چون من قطعا اسم و عکست رو بهش می دم!
صدای خنده بالا گرفت! چند دقیقه ای مشغول صحبت بودم اما با دیدن ورودی های جدید کافه که نیما و پرستوی کادو به دست بودند، از جام بلند شدم! من شخصا خانواده ام رو دعوت نکرده بودم! فقط در مورد افتتاحیه و اتمام کار ها بهشون توضیح داده بودم و می دونستم انقدری براشون اهمیت نداره که یک‌شبشون رو اختصاص بدن به افتتاحیه ی کافه ی من!
به سمتشون رفتم و مطمئن بودم حضور نیما بخاط فشار پرستو هست! پرستو مبادیِ آدابی بود که شش سال، روز دانشجو رو به من تبریک‌گفته بود؛ حالا انتظار داشتم که برای تبریک افتتاحیه نیاد؟
باهاش روبوسی کردم و هدیه اش رو گرفتم! شکمش به بزرگی وقتی بود که ماه های آخر بارداریِ فرهنگ‌رو می گذروند و برای یک بچه ی شش ماهه، قطعا خیلی بزرگ بود!!
ناخواسته ازش پرسیدم:
-اسم هم انتخاب کردی؟
با لبخند گفت:
-شکیبا!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

یک دیدگاه

  1. ای بابا قراره نصف شب پارت بعدی رو بذارید؟
    هعی چک میکنیم خبری نیست یه ذره ان تایم باشین این چه وضعشه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *