خانه / رمان آنلاین / رمان آخرین بلیت تهران / رمان آخرین بلیت تهران/پارت هفت

رمان آخرین بلیت تهران/پارت هفت

مامان، نيما و غزل احمق رو تو طبقه ي بالا جا گذاشتم و برگشتم پيش نيكي كه ديگه گريه نمي كرد. مخاطب هام رو زير كردم و انگشتم رو فشردم روي اسم پناهي تا تماس برقرار شه. سه بوق انتظار كشيدم و نهايتا تماسم رد داده شد.
عصبانيتم كم كم از بين رفت و جاش رو يه ناراحتي عميق گرفت. مي خواستم دوباره شماره ي پناهي رو بگيرم كه پيامش روي صفحه ي گوشي ظاهر شد:
“سلام؛ نمي تونم صحبت كنم”
سرخورده كنار نيكي نشستم و با ديدن وضعيت پاهاش، عمق ناراحتيم بيشتر شد. جاي چند فرورفتگي وحشيانه، روي ساق هر دو پاش بود.
از پاهاش عكس گرفتم و فرستادمش به تلگرام پناهي و يه پيام بلند بالا براش نوشتم:
” اين عكس پاهاي خواهر منه. خواهر من فلج مغزيه، اونم از نوع شديد ! نمي تونه حرف بزنه. نمي تونه حركت كنه و از پس خيلي از كار هاي ديگه هم بر نمي آد. طي روز پرستار و درمانگر هاي مختلف باهاش در ارتباطن و من وقت اين رو ندارم كه تمام روز كنارش باشم تا كسي بلايي سرش نياره. براي همين هم اصرار دارم تو اتاق هاش دوربين نصب شه كه بتونم تمام مدت كنترلش كنم كه مثل امروز، كسي بهش آسيب نزنه. حالا اگه شما سر اينكه من تماس هاتون رو جواب ندادم داريد لجبازي مي كنيد و نمي خواين بياين، ديگه بحثي نيست”
پيام رو براش فرستادم و گوشي رو كنار گذاشتم.
برگشتم سراغ نيكي و هر تمريني رو كه بلد بودم، با قربون صدقه رفتن باهاش كار كردم. دست هاش رو بوسيدم و وقتي قصد داشتم از اتاق بيرون ببرمش، صداي پيامك تلفن بلند شد. رفتم سراغش و با ديدن پيامي كه از جانب پناهي داشتم، شگفت زده شدم:
“از شنبه كار رو شروع مي كنم”
با خوشحالي نيكي رو بوسيدم؛ از دو جهت خوشحال بودم، يك اينكه كار دوربين ها انجام مي شد، دو اينكه به خواسته ام رسيده بودم و باز هم كسي نتونسته بود به من “نه” بگه!
-خانم…آقاي مرنديان تشريف آوردند.
از خدمه اي كه ورود سهند رو بهم اطلاع داده بود خواستم نيكي رو به اتاقش ببره و براي مواجه شدن با سهند، به اتاقم برگشتم تا لباس بهتري بپوشم.

راه آهن

سه روز آخر هفته، امیر حسین تماما خونه بود اما بیشتر وقتش رو تو اتاق و به استراحت می گذروند.
شنبه بود و باید ساعت ده صبح تو دانشگاه حاضر می شدم؛ در حال خوردن صبحانه بودم که امیر حسین به آشپزخونه اومد. لقمه تو گلوم گير كرد و به سرفه افتادم. امير اما بي خيال جلو اومد و گفت:
-صبح بخیر. چی می خوري؟
استكان چايي رو سر كشيدم و به چسب روی پیشونیش خیره شدم :
-صبح توام بخیر . چقدر زود بیدار شدی!
سر سفره اومد و گفت:
-باید برم سرکار .
آخرین لقمه رو قورت دادم و پرسیدم:
-بهتری؟
تکه ای نون به سمت دهانش برد:
– آره. یه چایی واسم بریز هر وقت صبحانه ات تموم شد.
بلند شدم و سراغ سماور رفتم. تو لیوان مخصوصش چایی ریختم، نه پررنگ، نه کمرنگ كه اگه غیر از این بود نمی خورد.
چای و شکر رو مقابلش گذاشتم و پرسید:
-کلاس داری؟
سرم رو به علامت بله تکون دادم که گفت:
-پس صبر کن که با هم بریم، منم مسیرم تجریشه اول تورو می رسونم.
انقدر یکهو خوشحال شدم که نتونستم واکنشی نشون بدم، مات ایستادم و نگاهش کردم!
جرعه ای از چایش رو نوشید و با اشاره به لباسهای خونگیم پرسید:
-تو با اینا می ري دانشگاه؟
ابروهام بالا رفتند:
-یعنی چی؟
کلافه گفت:
-پس چرا نمی ري حاضر شی؟

تجريش

چند تقه به در خورد. خطاب به سهند که پشت گوشی بود گفتم:
-چند لحظه صبر کن!
و بعد بلند پرسيدم:
-بله؟
در باز نشد و از پشت همون در بسته شنیدم:
– خانم یه آقا امدن می گن امروز ساعت ده صبح با شما قرار ملاقات داشتند فکر کنم درمانگر باشن.
درمانگر نبود ، پناهی بود که قرار بود امروز بیاد.
باشه اي گفتم و خطاب به سهند ادامه دادم:
-من بايد برم؛ بعد تماس مي گيرم باهات.
و خداحافظي كردم و از اتاق خارج شدم. ملاقات ها هميشه تو پذيرايي طبقه ي اول صورت مي گرفت. رفتم سراغ پذيرايي و پسري كه پشت به من، رو يكي از صندلي هاي ميزبان نشسته بود.
جلو رفتم و مقابلش قرار گرفتم و گفتم:
-سلام. خوش آمدين. بهرامي هستم.
رفتارش شوكه ام كرد؛ سرش رو بالا آورد و تا نگاهش متوجهم شد، سريعا سرش رو پايين انداخت و گفت:
-سلام!
تعجب كردم. چش بود؟ گفتم:
-بفرماييد بنشينيد.
و خودم رو به روش نشستم.
فنجون چاييش رو روي ميز برگردوند و تو همون حالي كه نگاهش روي زمين بود، پرسيد:
-تو چند محل دوربين بايد نصب بشه؟
برام سوال بود كه چرا نگاهم نمي كنه. گفتم:
-اتاق خواب و اتاق درمانيش.
پرسيد:
-مي تونم اتاق ها رو ببينم؟
كلافه شدم. چه مرگش بود اين پسر؟ عصبي پرسيدم:
-مي بخشيد، چيزي اينجا گم كردين؟
كوتاه گفت:
-خير!
ميمردم اگر نمي گفتم حرفم رو:
-پس چرا دارين مدام زمين رو نگاه مي كنين؟
جوابي نداد، حتي تعجب هم نكرد از جمله ام. فقط با خونسردي تكرار كرد:
-مي تونم اتاق ها رو ببينم؟
يا خود خدا! اين ديگه كي بود؟

از جام بلند شدم و با لحني سرد گفتم:
-از اينطرف لطفا!
بلند شد و همراهيم كرد. از پذيرايي خارج شدم و اول رفتم سراغ اتاق درمانيِ نيكي. در رو باز كردم و گفتم:
-بفرماييد!
وارد كه شد، فرصت كردم براندازش كنم؛ يه سر و گردن از من بلند تر بود، چهارشونه، با تيپ امروزي و صد البته بهش نمي خورد كه يه نصاب ساده باشه!
داخل رفتم و متوجه شدم يكي از خدمه در حال تميز كردن اتاقه. با ديدن ما، صاف ايستاد و سلام كرد و چيزي كه برام خيلي عجيب بود اين بود كه پناهي نگاهش كرد و سلام و خسته نباشيد گفت!
مرخصش كردم و رفتم و مقابل پناهي ايستادم؛ داشت در و ديوار رو نگاه مي كرد. صداش زدم، جواب داد، اما همچنان نگاهم نكرد.
نگاهم رو دادم به لباس هام، تاپ سفيد و شلوار اسپرتي تنم بود. خيره شدم به يقه ي باز تاپم! واسه اين نگاهم نمي كرد؟!
-اتاق بزرگي نيست. يه دوربين پوشش مي ده فضا رو! مي خواين از تخت فيلم بگيره؟
رفتارش برام عادي نمي شد. گفتم:
-از تخت و وساير وسيله هايي كه براي درمان استفاده مي شن.
نگاهش رو دوباره به زمين داد و پرسيد:
-اتاق رو هم مي شه ديد؟
-بله!
به طبقه ي دوم هدايتش كردم و وقتي در اتاق نيكي رو باز كردم، با ديدن غزل سرم سوت كشيد؛ اينجا چه غلطي مي كرد؟
پناهي با همون سر چسبيده به سينه اش وارد اتاق شد. رو به غزل با لحن كنترل شده اي گفتم:
-بيرون بايست لطفا!
نيكي با ديدنم ذوق كرد و جمع شد. سر و صدايي كه راه انداخت باعث شد كه پناهي بهش توجه كنه. چشم از سقف و ديوار ها گرفت و نگاهش رو داد به نيكي. نيكي كه حالا متوجه حضور غريبه شده بود، ساكت موند.
-سلام.
ناخواسته برگشتم تا ببينم پناهي به كي با اين جديت سلام داده اما وقتي متوجه شدم كه مخاطبش نيكي بوده، جا خورد

نيكي صدايي از گلوش خارج كرد كه براي من هم كه ده دوازده سال كنارش بودم مفهومي نداشت.
پناهي اما بدون اينكه نگاه عجيب و غريبي به نيكي داشته باشه، گفت:
-اينجا هم يه دوربين كفايت مي كنه.
و بعد يه سري توضيحات داد كه زيادي تخصصي بودند و سر در نمي آوردم ازشون. تاييدشون كردم و منتظر موندم هر كاري كه لازم داره رو انجام بده! نهايتا گفت:
-از فردا شروعش مي كنم.
بعد خيلي جدي از نيكي خداحافظي كرد و رو به من، با چشم هايي كه فرش اتاق نيكي رو نگاه مي كردند، گفت:
-فردا صبح ساعت ده اينجا هستم. فقط بايد يك سري وسايل بيارم داخل اتاق، اگر ممكنه وسايل اون گوشه رو فعلا جمع كنيد.
گفتم:
-مسئله اي نيست.
و به بيرون مشايعتش كردم و وقتي از پله ها در حال پايين رفتن بوديم، پرسيدم:
-رشتتون چي بوده؟
كوتاه گفت:
-برق.
پرسيدم:
-تو اطرافيانتون كسي هست كه مثل خواهر من فلج مغزي باشه؟
پايين پله ها متوقف شد و گفت:
-خير.
هموني كه تو سرم بود رو به زبون آوردم:
-با ديدنش واكنشي نشون ندادين و اين متعجبم كرد! نود و نه درصد آدم ها با ديدن نيكي، رفتار هاي عجيب و غريب نشون مي دن! ترحم مي كنن، سوال مي پرسن، كناره مي گيرن و بعض ها هم با صداي بلند خدا رو شكر مي كنن! شما اولين نفري هستين كه مثل يه آدم عادي با نيكي سلام و خداحافظي كردين.
جوابش شگفت زده ام كرد:
-مگه عادي نيست؟
بيشتر تعجب كردم و گفتم:
-متوجه نمي شم!
شمرده گفت:
-مگه مثل هر بچه ي ديگه اي متوجه سلام و خداحافظي نمي شه؟
گيج شدم:
-مي شه!
يه لحظه سرش رو بالا آورد و به چشم هام نگاه كرد و پرسيد:
-خب؟
چشم هاش طوسي بودند، طوسيِ تيره!
جوابي ندادم؛ ديگه حرفي نمي موند!
-با اجازه!
تا به خودم بيام رفته بود.

با رفتن پناهي، قصد رفتن سراغ غزل رو داشتم كه صدام زدند:
-خانم؟ آقاي مرنديان تشريف آوردند.
پنج پله اي كه بالا رفته بودم رو برگشتم و دوباره به سمت پذيرايي حركت كردم و با ديدنش، طوري گفتم:
-ببين كي اينجاست!
كه انگار همين ديروز اينجا نبود! يه تيپ اسپورت و شديدا شيك داشت كه وسوسه ام مي كرد دقيقه ها بنشينم و تماشاش كنم!
-چطوري؟ مهمونت رفت؟
رو به روش نشستم:
-مهمون نبود. قراره بياد و براي اتاق هاي نيكي دوربين نصب كنه.
عميق نگاهم كرد؛ مستقيما به چشم هام و در آخر گفت:
-دلم برات تنگ شده بود.
هر بار كه اين حرف ها رو مي شنيدم، خودم رو به رفتن نزديك تر مي ديدم. ازدواج كردن با تك پسر مرنديان، مصادف بود با اقامت تو كشوري كه آرزوم بود. با حفظ لبخندم گفتم:
-همين ديروز اينجا بودي!
چشم هاش رو ريز كرد و گفت:
-دارم از امروز حرف مي زنم.
خنديدم:
-اوه…بله!
تنه اش رو عقب كشيد و ساعد هاش رو روي دسته هاي كنده كاري شده ي مبل گذاشت:
-بريم؟
جدي شدم:
-كجا؟
-هر جايي! فقط بريم!
بدجنس شدم:
-متاسفانه كلاس زبان دارم.
بي خيال گفت:
-نرو!
-نمي شه. ماه گذشته تقريبا همه ي روز ها رو نرفتم.
-ساعت چند تا چند؟
با مكث گفتم:
-يازده و نيم تا يك!
به ساعتش نگاه كرد و گفت:
-خب پس! پاشو كه برسونمت!

تنها پسري بود كه سماجتش شگفت زده ام مي كرد. بلند شدم و گفتم:
-از دست تو!
حاضر شدنم خيلي طول نكشيد. فقط از اين قضيه ناراحت بودم كه نتونسته بودم برم سراغ غزل.
به طبقه ي پايين كه برگشتم، سهند تو همون وضعيت قبلي نشسته بود. رو به روش ايستادم و گفتم:
-بريم.
به كتاب هايي كه تو دستم بود، اشاره كرد و گفت:
-بده شون يه لحظه.
كتاب هام رو به سمتش گرفتم.
سرسري برگشون زد و با شيطنت پرسيد:
-چرا معلم خصوصي براي خونه نمي گيري؟
كتاب ها رو پس گرفتم و تا خواستم جوابش رو بدم، به انگليسي و با لهجه ي خيلي قشنگي گفت:
Im looking for a job,do u know someone who needs teaching?
بلند خنديدم. بلند شد و كتاب ها رو دوباره از دستم كشيد.
وسط خنده با تعجب نگاهش كردم؛ كتاب ها رو روي ميز گذاشت و گفت:
-گولت زدم! نمي برمت كلاس!مگر اين كه تو انتخاب معلمت تجديد نظر كني!

ظاهرا چاره اي نداشتم جز اينكه امروز هم قيد كلاس زبان رو بزنم! با حالت تسليم دست هام رو بالا بردم و گفتم:
-بفرماييد كه چي كار كنيم!
لبخند پيروزمندانه اي رو لب هاش نشست. چشمكي زد و گفت:
-شماره مي اندازيم! به هر كي افتاد، تا شب به حرفش گوش مي ديم!
دستم رو پشت سرم بردم كه گفت:
-از من به تو!
هر پنج انگشتم رو باز كردم و با شماره ي سه، دستم رو جلو آوردم! سهند دو انگشتش رو باز كرده بود! مجموع مي شد هفت و با احتساب شروع از سهند، عدد هفت روي خودش مي افتاد!
پام رو روي زمين كوبيدم:
-اين منصفانه نيست!
خنديد و گفت:
-مثل اينكه امروز روز منه! بزن كه بريم!
در حالي كه قدم هام رو روي زمين مي كشيدم، دنبالش راه افتادم و با خروج از ساختمون و ديدن ماشينِ مرنديان بزرگ، متعجب پرسيدم:
-با پدرت اومدي؟
به سمت ماشين حركت كرد و پرسيد:
-با پدرم؟نه… چطور؟
ابروهام بالا رفتند:
-تا جايي كه يادمه پدرت اين ماشين رو به هيچ كسي نمي داد!
خنديد:
-از وقتي بهش گفتم كه قراره برگردم ايران، زيادي مهربون و دست و دلباز شده!
ناخواسته ايستادم! چي گفته بود؟ از وقتي قرار بود برگرده كجا؟ بلند پرسيدم:
-برگردي ايران؟
در رو برام باز كرد و دعوتم كرد به سوار شدن. سوار شدم اما كوتاه نيومدم:
-يعني چي كه برگردي ايران؟
خونسرد گفت:
-بعد از اتمام درسم.
مغز خر خورده بود؟ برمي گشت اينجا كه چي بشه؟ نمي تونستم آروم بنشينم:
-چرا؟
-چون داره اميدوارم مي كنه به برگشتن! اين ور داره برام جذاب تر مي شه!
عصبي پرسيدم:
-اينجا چي برات جذابيت داره؟
چشمكي زد و گفت:
-بهتره بگي كي!
عذاب مي كشيدم از اين كه نمي تونستم مستقيم حرف بزنم.

گفتم:
-تو از بچگي اونجا بزرگ شدي. همه اش ده دوازده سالت بوده وقتي رفتي! تمام زندگيت اونطرفه!
جدي گفت:
-جا كه مهم نيست نيكاي عزيز. در ضمن، اونطرف بعد از فوت عمو خيلي تنهام. يك سال بيشتر نمونده به گرفتن مدركم. طرحم رو هم مي تونم بخرم و بعد…
برزخي شدم. خريت محض بود افكارش. -مي خواي بياي اينجا چه كار كني؟ راه پدرت رو بري؟
وارد اتوبان شد و سرعتش رو بيشتر كرد.
-نه؛ من شغل خودم رو دارم. اينجا كلينيك مي زنم و مثل هميشه راه خودم رو مي رم!
با احتياط گفتم:
-اما تا قبل از اين، عقيده ي ديگه اي داشتي! به برگشتن به ايران فكر نمي كردي!
منظورم تمام اين مدتي بود كه قبل از اين باهاش حرف زده بودم.
روراست و قاطع گفت:
-اون موقع به ازدواج فكر نمي كردم.
قلبم تند زد و ناخواسته و ناباور پرسيدم:
-ازدواج؟
جوابم رو نداد! تلفنش زنگ خورد و من تونستم نفس بكشم. گوشي رو روي اسپيكر گذاشت و صداي پخته اي كه به احتمال زياد متعلق به مادرش بود، پرسيد:
-كجايي سهند جان؟
اميدوار بودم سهند چند جمله اي باهاش مكالمه داشته باشه تا من بتونم به افكارم نظم بدم اما تنها گفت:
-پشت فرمونم مامان.اولين جايي كه بايستم تماس مي گيرم!
تلفن رو قطع كرد و گفت:
-بابا دوست داره كه زودتر ازدواج كنم.
اخم كردم:
-خودت چي؟
نيم رخش خنديد:
-تو اين يه مورد با بابا كاملا موافقم!
حرص زده گفتم:
-خيلي هم عالي!
دوباره خنديد:
-تلخ نباش عزيزم.
صورتم رو به سمت پنجره دادم و گفتم:
-به من ربطي نداره! براي اين تلخ نيستم.
ماشين رو متوقف كرد و به سمتم چرخيد:
-پس براي چي تلخي؟
زور زوركي لبخند نشوندم رو لبم و گفتم:
-خوبم سهند!
و تو دلم فحش رو كشيدم به تمام اين سه ماهي كه خودم رو علاف كرده بودم!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *