خانه / رمان آنلاین / رمان آخرین بلیت تهران / رمان آخرین بلیت تهران/پارت شش

رمان آخرین بلیت تهران/پارت شش

“راه آهن”

فايل مربوط به اصول و فنون پرستاري رو بستم و بعد از خاموش كردنِ تنها كامپيوتر خونه كه متعلق به اميرحسين بود، با سر انگشت هام، شقيقه هاي دردناكم رو ماساژ دادم.
به خوندن از روي برگه عادت داشتم اما تهيه ي كتاب يا پرينت گرفتن از روي فايل، زيادي هزينه بر بود و همين باعث مي شد كه هر وقت اتاق اميرحسين رو خالي گير بيارم، هجوم ببرم به سمت كامپيوتر و با سختي از صفحات پي دي اف، جزوه ي دست نويس تهيه كنم!
برق اتاق رو خاموش كردم و با فلشي كه تو دستم بود، به سمت آشپزخونه رفتم. زير همه ي قابلمه هاي مامان خاموش بود و اين يه علامت بود از دير كردن اميرحسين.
-گشنته مادر؟ بكشم غذاي تو رو؟
سركي به قابلمه ها كشيدم و به مامان كه بي كار تو آشپزخونه ايستاده بود نگاه كردم و گفتم:
– نه… منتظر مي مونم. مي آد ديگه الانا.
ظرف هاي خشك شده رو برداشت و در حالي كه به سمت كابينت ها مي رفت، گفت:
-هر روز داره دير تر از قبل مي آد . ديگه ظهر ها خونه نيست؛ براي شام دير مي كنه و يكم كه بگذره مي خواد بگه” واسه صبونه خودمو مي رسونم”
از اين كه سعي مي كرد لحن صحبت كردن اميرحسين رو تقليد كنه، خنده ام مي گرفت. مي خواستم از امير دفاع كنم و بگم كه درگير كارهاشه اما قبل از اين كه حرفي بزنم، صداي باز و بسته شدن در حياط منصرفم كرد. پرده ي توري و دود گرفته ي آشپزخونه رو كنار زدم و با ديدن سر باندپيچي شده ي امير حسيني كه داشت لخ لخ كنان به سمت ساختمون مي اومد، جيغ كشيدم و فلش از دستم رها شد.
صداي جيغم، هيكل سنگين مامان رو تكون داد و “بسم ا…” گويان، پشت پنجره كشوندش. با دو از آشپزخونه بيرون اومدم و لحظه اي كه اميرحسين پاش رو داخل ساختمون گذاشت، بهش رسيدم.

يه اضطراب بي سايقه سراغم اومده بود. نگاهم قفل شده بود رو پيشونيِ زرد رنگي كه از زير باند سفيد، بيرون زده بود و لب هام، براي اداي هيچ كلمه اي تكون نمي خوردند.
-خدا مرگم بده. چي شده؟
برگشتم به سمت مامان كه پشت سرم ايستاده بود و به نظر مي رسيد كه داره شرايط لازم براي سكته رو در خودش ايجاد مي كنه! قفسه ي سينه اش به شدت بالا و پايين مي رفت و صداي نفس هاش، به وضوح شنيده مي شد. رنگش پريده بود و دست راستش بي هدف، تو هوا حركت مي كرد!
همه ي اين ها رو ديدم و حركتي ازم سر نزد.
-چي شد؟
اين سوالي بود كه امير حسين از من پرسيد اما جوابش رو مامان با سوالش داد:
-چي به سرت اومده مادر؟! از صبح دلم شور مي زد ها… نگو… براي…
گريه مجال صحبت كردن نداد بهش. دويد سمتش امير حسين با اخم و استيصال و ضعفي كه تو صورتش مشهود بود، به مامان نگاه مي كرد و نمي دونست چي بگه:
-چيزي نشده كه… اي بابا…
دست مامان رو گرفتم و به سمت نشيمن هاي زهواردرفته ي هال بردمش. نشوندمش و خودم زل زدم به امير حسين و با حساسيت نقطه به نقطه ي بدنش رو اسكن كردم؛ به جز سرش، ساعد دست چپش هم باندپيچي شده بود. سعي كردم با القا كردن جمله ي ” حالش خوبه، چيزيش نيست” به خودم، كمي سطح اضطرابم رو كم كنم. مامان يك ريز داشت حرف مي زد و امير حسين بينشون جاي خالي پيدا مي كرد و توضيح مي داد:
-صبح بالاي چهارپايه بودم، چهارپايه رو سراميك بود و پايه اش سر خورد و افتادم. همين بخدا!
مامان گله كرد:
-همين به خدا؟ سرت شكسته… دستت شكسته… تا حالاش بيمارستان بودي… تو دست من امانتي. …خواهرم تو رو به من سپرده!
كاش مي تونستم مثل مامان خودم رو خالي كنم. منم دوتا غر سرش بزنم كه چرا مراقب خودش نبوده و اون بخواد با حرف هاش توجيهم كنه كه حالش خوبه. كاش منم مثل مامان حق داشتم. كاش اميرحسين رو خاله به منم مي سپرد؛ كاش به من هم امانتش مي داد.
خنده ي كوتاه و عصبي امير حسين از افكارم، رهام كرد:
-يه جور حرف مي زني و گريه مي كني انگار مردم! بابا از چهارپايه افتادم. چند ساعت درمونگاه بودم و خودم با پاي خودم برگشتم خونه. اين گريه و زاري ها واسه چيه قربونت برم من… لا اله الا الله… بسه ديگه!

مامان گريه هاش رو كنترل كرد اما چشم هاش هنوزم با نگراني جاي جاي بدن اميرحسين رو مي كاويدند.
مي دونستم چي داره عذابش مي ده؛ خاطره اي بدي داشت از اين اتفاق، افتادن از بلندي، تداعي كننده ي فوت بابا بود براش اما اون افتادن كجا و اين يكي كجا! بابا از سه طبقه ساختمون افتاده بود و انقدر وضعيتش بد بود كه اجازه ي ديدنش رو هم بهمون ندادند! يادمه صبح قبل از رفتن به مدرسه ديدمش و اون آخرين تصوير زنده از بابا بود كه بخاطرم سپردم و بعد از اون، تا مدت ها هر صبح به جاي مدرسه رفتن، مي رفتيم سر خاكي كه هيچ وقت براي مامان سرد نمي شد!
با حركت مامان تصوير كمرنگ شده ي بابا تو ذهنم رو كنار زدم و چشم دوختم به بوسه هايي كه رو سر و صورت امير مي نشستند. مامان داشت قربون صدقه اش مي رفت و گاهي رفتار هاش مطمئنم مي كرد كه اميرحسين رو بيشتر از ماها دوست داره! حقم داشت؛ امير براش پسر به جا مونده از خواهرش نبود، اميرحسين بعد از بابا، از پونزده شونزده سالگي مرد خونه بود!
تنها ارثي كه بابا به جا گذاشت، چند دسته صد هزار تومني بود كه صاحب كارش بعد از مراسم ختم، گذاشتش جلوي مامان و گفت”حلال كن آبجي” و يه خونه ي كلنگي كه هربار، يه قسمتيش سرناسازگاري مي ذاشت و فرو مي ريخت!
از جا بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم. چند ليوان شربت درست كردم و به هال برگشتم. مامان هنوز قربون صدقه مي رفت و لابه لاش غر مي زد، اميرحسين هم همچنان كلافه و بي حال بود. ليوان رو به سمتش گرفتم و خطاب به مامان گفتم:
-بهتره استراحت كنه.
و با ناراحتي به چهره ي بي حال امير نگاه كردم كه با سركشيدن محتواي ليوان، از جا بلند شد و به سمت اتاقش رفت. سيني رو رها كردم و مثل جوجه اي كه دنبال مادرش مي دويد، دنبالش كردم و وقتي به خودم اومدم كه همراه باهاش، تو اتاقش ايستاده بودم.
نايلوني كه از موقع ورود همراهش بود رو تو دست هام گذاشت و گفت:
-دارم از حال مي رم الهه!
و همزمان با ضرب روي تختش نشست.

سريعا روبه روش روي زمين نشستم و پرسيدم:
-چرا بهمون زنگ نزدي پس؟
روي تخت چرخيد و درحالي كه سرش رو با احتياط روي بالش مي گذاشت، گفت:
-نمي دونستم چي شده، نمي خواستم نگرانتون كنم. اين باند رو باز كن از سرم.
بلند شدم و لبه ي تخت نشستم، دستم رو بردم سمت باندش و با ناراحتي گفتم:
-چي شد آخه يهو؟
پلك هاش رو بست و شروع كردم به باز كردن باندش. با ملايمت باند پيچيده شده ي دور سرش رو باز كردم و به گاز استريل قرمز شده خيره شدم.
-مي توني عوضش كني؟
در حالي كه بلند مي شدم گفتم:
-بذار دست هام رو بشورم.
و به سرعت پيشش برگشتم. بغض گلوم رو گرفته بود، كاش بلاها به جاي اميرحسين سر من مي اومدند. گاز رو با احتياط بلند كردم و دلم رفت. گوشه ي چپ پيشونيش چند بخيه خورده بود.

از داخل نايلون گاز استريل و باند جديد برداشتم كه گفت:
-اون پماده هم هست؛ بايد يه لايه روي زخم بزني.
سرانگشتم رو به پمادي كه نشون داده بود آغشته كردم و با احتياط روي زخم كشيدم و پرسيدم:
-چطور تا خونه اومدي؟
اخم كرد؛ احتمالا از درد:
-رضا رسوندم تا دم در.
گاز استريل رو روي زخمش گذاشتم و باند رو دور سرش پيچيدم. پلك هاش سنگين و خسته به نظر مي رسيدند. پرسيدم:
-چيزي لازم نداري؟
با بي حالي گفت:
-يه ليوان آب برام بيار. از تو نايلون هم مسكن رو بده بهم.
ناخواسته خيره شدم به لباس هاش. شلوار جينش ساييده و پاره شده بود.
-به چي نگاه مي كني؟
با شنيدن صداي عصبيش از جا پريدم و با سرعت به سمت آشپزخونه رفتم. يه ليوان آب پر كردم و وقتي برگشتم كه پلك هاش كاملا بسته بودند. كنارش ايستادم و آروم صداش زدم:
-اميرحسين؟ آب آوردم برات.
پلك هاش تكون خوردند:
-نمي تونم بنشينم الهه!
قرص رو از جلد خارج كردم و كمك كردم تا سر و گردنش رو بالا بياره. قرص رو داخل دهانش گذاشتم و آب رو به خوردش دادم. سرش كه به بالش رسيد، بيهوش شد.
*****
با وحشت چشم باز كردم؛ صداي باز و بسته شدن در حياط بيدارم كرده بود. به خاطر نمي آوردم كه كي به خواب رفتم! تمام شب رو بيدار مونده بودم و هر نيم ساعت يك بار به امير حسين سر زده بودم. ترس بيچاره ام كرده بود. مي رفتم تو اتاقش و به قفسه ي سينه اش خيره مي شدم و تا وقتي كه از منظم بودن نفس هاش مطمئن نمي شدم، بيرون نمي اومدم. تا خود صبح گريه كرده بودم و به خدا گفته بودم كه اگر اين يكي رو از من بگيره بي شك مي ميرم!
بلند شدم و از اتاق بيرون رفتم، ساعت هفت و نيم صبح بود. در نيمه باز اتاق اميرحسين رو باز كردم و به چهره ي جمع شده اش خيره شدم. جلو رفتم و بالاي سرش ايستادم. اشك ناخواسته تو چشم هام حلقه زد. دلم مي خواستم خم بشم و پيشونيش رو ببوسم. صداي نفس هاش كمي آرومم كرد. اين پسر، تنها داشته ي من از اين دنيا بود. من تو تمام زندگيم از هر چيزي كه حق طبيعي يك انسان بود محروم بودم الا عشق و راضي بودم به نداشته هام تا وقتي اين يكي رو داشتم!

لبه ي تخت نشستم و با اضطراب، انگشت هام رو گذاشتم روي ساعد باندپيچي شده اش. نگاه كردم به انگشت هاش و دلم از تصور لمس كردنشون ضعف كرد. نگاهم رو بالا كشيدم و براي اولين بار، از فاصله ي نزديك، بي دردسر قربون صدقه ي جز جز صورتش رفتم. ابرو هاي كشيده و بلندش، موهاي مشكي و رام نشدنيش، لب هاي خوش حالت و بيني خوش تراشش، همگي نشون از اين داشتند كه خدا براي خلق كردن اين چهره، از هيچ مهارتي دريغ نكرده.
نبضش رو زير انگشت هام حس كردم و عشق، دست هاش رو دور تنم پيچيد و درآغوشم گرفت.
خدا اين پسر رو با همه ي حكمتش به خونه ي ما كشونده بود؛ ده دوازده سال، جلوي چشم هاي من زندگي كرده بود. انقدر خوب و كامل بود كه محال بود عاشقش نشم!
سرطان خاله و اعتياد شوهرش، اومدنش به خونه ي ما، مرد خونه ي ما شدن… اينا همه نقشه هاي خدا نبود؟! خدا نمي خواست كه من عاشق اين پسر بشم؟
با صداي مامان از جا پريدم؛ انقدر شديد كه اميرحسين تكون خورد و جا به جا شد. با وحشت دستم رو مشت كردم و بريده بريده گفتم:
-اومدم ببينم حالش چطوره… داشتم…داشتم نبضش رو مي گرفتم!!!
به نظر مي رسيد كه مامان متوجه نشده اما اين هم چيزي از وحشتي كه به جونم ريخته بود كم نكرد.
-چطوره بچم؟ ديشب تو خواب ناله مي كرد.
لب زدم:
-خو…خوبه!
جلو اومد و با گرفتگي به صورت اميرحسين خيره شد و به آذري گفت:
-آلله بالامي سنه تاپيشيرديم!
و در حالي كه زير لب با خودش حرف مي زد از اتاق خارج شد. به محض اينكه پاش رو بيرون از اتاق گذاشت، نفسم رو آزاد كردم و قصد خروج از اتاق رو داشتم كه صداي زنگ موبايل اميرحسين بلند شد!

جهت صدا رو دنبال كردم و رسيدم به جيب جلوييِ جيني كه تنش بود! با فهميدن اينكه تو اين وضعيت به خواب رفته و كاري از دستم براش بر نيومده دلم به درد اومد. تا خواستم حركتي كنم، از خواب بيدار شد.
باز شدن چشم هاش، سرجام قفلم كرد! دستي كشيد به پيشونيش و اخم هاش تو هم رفت و پلك هاش دوباره روي هم افتاد. تلفنش بي وقفه زنگ مي خورد و امير حسين گيح تر از اين حرف ها بود كه بخواد به تلفنش جواب بده! جلو رفتم و پرسيدم:
-مي توني گوشيت رو به من بدي؟
با لحني كه وضوح درست و حسابي اي نداشت پرسيد:
-ساعت چند؟
تلفنش قطع شد و گفتم:
-هفت… هشت!
ناليد:
-همه جام درد مي كنه!
تا خواستم چيزي بگم، تلفنش دوباره زنگ خورد و اينبار هيچ واكنشي نشون نداد و معلوم بود كه دوباره به خواب رفته!
سرم رو رو به سقف گرفتم و دستم رو بردم به سمت جيبش! انگشت هام رو داخل فرستادم و با لمس كردن كاور گوشيش، بي معطلي دستم رو همراه با تلفنش بيرون كشيدم. اسم رضا روي صفحه افتاده بود! با ترديد پرسيدم:
-جواب بدم اميرحسين؟
جواب ندادنش بهم جرات داد؛ انگشتم رو روي صفحه كشيدم و درحالي كه چند قدم دور مي شدم، تلفن رو به گوشم نزديك كردم:
-زنده اي؟
هول شدم و گفتم:
-بله!
-اي واي… ببخشيد! فكر كردم اميرحسينه! خوبيد شما الهه خانم؟ اميرچطوره؟
چرا امون نمي داد؟ از اتاق كاملا خارج شدم و شرمزده جواب دادم:
-سلام. خواهش مي كنم. امير خواب بود من ناچار شدم جواب بدم.
برعكس من كه موقع حرف زدن با غريبه ها اسم و رسمم رو هم فراموش مي كردم، اين پسر زيادي مسلط حرف مي زد:
-اين چه حرفيه؟ خوب كردين! امير بهتره؟
معذب گفتم:
-از وقتي اومده خوابه. به نظر مي رسه كه درد داره! شما باهاش درمانگاه بودين؟
-بله!
نگاهي بي هدف به داخل اتاق انداختم و پرسيدم:
-مورد نگران كننده اي نبود؟ خودش كه حرفي نزد به ما!
با سرخوشي گفت:
-نه بابا! خيالتون راحت؛ يه شكاف رو پيشونيش بود فقط!
اين پا و اون پا كردم:
-بله!
-آره بابا! خيالتون راحت… راستي الهه خانم حالا كه امير خوابه يه زحمتي داشتم براتون؛ لطف مي كنين از ليست مخاطب هاش شماره ي سماواتي رو برام بفرستين؟ امير بايد امروز كارشون رو تحويل مي داد كه ديگه با اين اوضاع نمي تونه و بايد به جاش برم. ديروز قرار شد شماره رو بفرسته ولي فراموش كرد!
كوتاه گفتم:
-باشه.
و بلافاصله خداحافظي و تلفن رو قطع كردم. فرستادن شماره ممكن نبود چرا كه تلفنش رمز داشت و اين رو بعد از قطع كردن تماس بود كه فهميدم!

ناچار شدم اميرحسين رو بيدار كنم و ازش بخوام كاري كه رضا خواسته رو انجام بده اما تنها كاري كه بين خواب و بيداري برام انجام داد اين بود كه قفل موبايلش رو باز كرد و گفت:
-تلگرام كن هرچي و خواسته.
وارد برنامه ي تلگرام شدم، صفحه ي چت رضا همون ابتدا بود، واردش شدم و بدون اينكه نگاهي به پيام هاي اخيرشون بندازم، گزينه ي كانتك رو زدم و اسمي كه رضا خواسته بود رو سرچ كردم و براش فرستادم. همون لحظه خوند و فرستاد” مرسي”.
از صفحه اش بيرون اومدم و خدا شاهده مي خواستم گوشي رو بگذارم بالاي سر امير حسين كه تصوير پروفايل چت قبلي كه مربوط به بهرامي نامي بود، توجهم رو جلب كرد؛ تصوير پروفايل عكس صورت يه دختر بود. با اضطراب كل صفحه ي چت ها رو نگاه كردم اما همه ي اسم هاي ذخيره شده يا عكس ها، مردونه بود!
با احساس گناه به صورت امير حسين كه تو خواب عميقي بود نگاه كردم؛ وسوسه باز كردن عكس پروفايل و ديدن صورت دختر و خوندن چت هاشون، بد جوري به جونم ريخته بود؛ يه احساس بدي داشتم كه نمي دونستم بايد به چي ربطش بدم! تلفنش تو دستم بود؛ مي تونسم با لمس كردن عكس كل حس كنجكاويم رو از بين ببرم؛ صفحه ي چت رو هم اگر باز مي كردم، قطعا اميرحسين متوجه نمي شد اما نفس عميقي كشيدم و از برنامه بيرون اومدم و صفحه رو قفل كردم؛ دلم راضي به انجام كار قايمكي از اميرحسين نبود! گوشي رو بالا سر امير گذاشتم و از اتاقش بيرون رفتم. كاش اين روزهاي بي هدف زودتر تموم مي شد؛ كاش زودتر يه اتفاقي مي افتاد! يه اتفاق خوب براي دلم!

تجريش!

پله ها رو پايين اومدم و در حال قرار دادن هندزفري ها تو گوشم بودم كه صدايي توجهم رو جلب كرد! صدا از اتاق درماني نيكي مي اومد. هندزفري رو از گوشم بيرون كشيدم و با قدم هاي بلند به سمت اتاق رفتم. نزديك تر كه شدم؛ صدا واضح تر شد! صداي گريه ي نيكي بود و درمانگري كه داشت دعواش مي كرد! چند ثانيه پشت در اتاق مكث كردم و وقتي مطمئن شدم از برداشتم، در رو با ضرب باز كردم!
درمانگرش يه دختر جوون بود كه تا به حال نديده بودمش. نيكي با ديدن من بلند تر از قبل زد زير گريه! دختر از حضور من ماتش برده بود و بدون پلك زدن نگاه مي كرد! رو به روش ايستادم كه گفت:
-به خانم بهرامي گفتم كه كسي در حين درمان وارد اتاق نشه!
سرتا پاش رو با يه نگاه برانداز كردم و گفتم:
-خانم بهرامي منم!
چشم هاش ريز شدند، ادامه دادم:
-سر كي داشتي داد مي زدي؟
كلافه گفت:
-نيكي همكاري نمي كنه؛ ناچارم به زور ازش فعاليت بگيرم!
عصبي گفتم:
-هنوز به سوالم جواب ندادي… عيبي نداره؛ سوالم رو عوض مي كنم؛ بهم بگو به چه حقي داشتي سرش داد مي زدي!
با اخم نگاهم كرد و گفت:
-درست صحبت كنيد خانم محترم!
در رو نشون دادم و گفتم:
-بيرون! ديگه بهتون نيازي نيست! دوربين ها رو هم مي دم چك كنند؛ اگر موردي بود تو دادگاه مي بينمتون!
با شنيدن جمله ي آخرم، با وحشت به بالا نگاه كرد؛ احتمالا براي پيدا كردن دوربين!
دوباره به در اشاره كردم و گفتم:
-مثل اينكه متوجه صحبتم نشدين…بيرون!
با عصبانيت هيكلش رو به سمت در خروجي كشيد. با صداي بسته شدن در، به سمت نيكي رفتم و با ديدن رد ناخن روي ساق پاهاش، قلبم فشرده شد و دعا كردم كه كاش واقعا دوربيني وجود داشت تا من مي تونستم با استناد به فيلم هاش، حال اين دخترك و هر كس ديگه اي كه به خودش جرات بدرفتاري با نيكي رو مي داد، بگيرم

خم شدم و ساق پاهاي نيكي رو بوسيدم و نوازششون كردم. از عصبانيت زياد، نمي تونستم صحبت كنم. گريه اش بند اومده بود اما تو چشم هاش هنوزم ترس وجود داشت. چند ثانيه نگاهش كردم و از زور عصبانيت دندون هام رو بهم فشردم و با ضرب به بيرون از اتاق رفتم و فرياد زدم:
-غزل!
پايين پله ها ايستادم و دوباره اسمش رو با فرياد صدا زدم. اولين كسي كه بيرون اومد، نسترن بود. با وحشت به صورتم نگاه كرد و پرسيد:
-چي شده؟ چرا داد و بيداد مي كني؟
تا اولين پاگرد پله ها بالا اومدم و پرسيدم:
-كدوم گوريه؟
نسترن بهم رسيد؛ شونه هام رو گرفت و ترسيده پرسيد:
-كي؟
با صداي باز و بسته شدن در تو طبقه ي دوم، خودم رو به بالا رسوندم. غزل كتاب به دست، تو چهارچوب در اتاق نيكي ايستاده بود. حالا نيما هم با دسته ي پلي استيشني كه تو دستش بود، داشت به سمتمون مي اومد.
مقابل غزل ايستادم و پرسيدم:
-نيكي كجاست؟
بي خيال گفت:
-پايين.
خون داشت خونم رو مي خورد:
-و اون وقت تو كجايي؟
جوابي نداد. داد كشيدم:
-رو به روي مني در حالي كه وظيفه ات اينه كه هرجايي كه نيكي هست، دقيقا همون جا باشي!
نسترن مداخله كرد:
-آروم باش نيكا جان؛ من در جريانم. خود درمانگر گفت بايد تنها باهاش كار كنه.
فرياد زدم:
-غلط كرد! بيجا كرد!
و دوباره رو به غزل ادامه دادم:
-اون بچه زبون نداره تا از خودش دفاع كنه. تا به ما بگه هركس و ناكسي رو كه براي كمك بهش تو اين خونه مي آريم داره باهاش چه كار مي كنه!
كتاب رو از دستش كشيدم و در حالي كه پرتش مي كردم، فرياد زدم:
-ما به تو پول نمي ديم كه بشيني اينجا و كتاب بخوني! برو ببين زنك چه بلايي سر خواهرم آورده!
نسترن دوباره مداخله كرد، نيما هم همينطور. رو به جفتشون گفتم:
-نمي خوام هيچي بشنوم! ما ديگه به پرستار نيكي نياز نداريم!از فردا نياد! كسي هم بدون هماهنگي با من براش درمانگر نمي گيره.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

یک دیدگاه

  1. سلام این رمان واقعا عالیه مرسیکه همچین رمان های زیبایی میزارید،ببخشید پارت بعدی کی گذاشته میشه؟؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *