خانه / رمان آنلاین / رمان آخرین بلیت تهران / رمان آخرین بلیت تهران/پارت سیزده

رمان آخرین بلیت تهران/پارت سیزده

_برای بچتون می خواستید؟
چرخید و نگاهش موند روی موهام. پرسید:
_با من بودید؟
کلافه گفتم:
_بله
جواب داد:
_بله.
گوشی رو گذاشتم کنار و پرسیدم:
_مشکلش چیه؟!
اخم کرد؛ انگار که اسم بیماری بچه رو بخاطر نمی آورد و نهایتا ,دست و پا شکسته گفت:
_مانو… پاتی!
منشی اصلاح کرد:
_میوپاتی.
زن نسخه رو به سمتم گرفت و گفت:
_نمی دونیم خودمونم دردش رو. اینجا نوشته دکترش. دوسالشه ولی گردن هم نمی گیره هنوز!
همه اش دوسالش بود؟
دو سالش بود و مریضی درحد گردن
گرفتن هم بهش رحم نکرده بود؟.
نسخه ای که به سمتم گرفته بود رو
پس زدم و گفتم:
_شمارتون رو بذارید برای منشی.
گیج نگاهم کرد.ادامه دادم:
_اینجا یه روزهایی بعضی از درمانگر ها به صورت خیریه کار می کنند.
زن با ناباوری به منشی نگاه کرد
و پرسید:
_آره خانم؟!
منشی من و منی کرد و با نگاه به من،
با ترید گفت:
_نه… یعنی بله…گاهی!
به مابقی مکالمه شون توجهی نکردم و جواب سهند رو نوشتم:
“صبح برگشتم”
زن و منشی هنوز در حال صحبت بود که پیام سهند رو صفحه نشست:
“شب می آم دنبالت، باید حرف بزنیم”
پیامش حس عجیبی داشت. حس اینکه قراره حرف های مهم بزنه!
من از حرف های مهم بیزار بودم.
در جوابش نوشتم “ok” و به راه رفتن اردکی شکل زن خیره شدم و تا جایی که از در ورودی پذیرش بیرون رفت و از میدون دیدم حذف شد، دنبالش کردم!
سر که برگردوندم، نگاه پرسشیِ منشی منتظرم بود.
قبل از اینکه سوالش رو بپرسه،
خودم به حرف اومدم:
_هرچند جلسه ای که بچه لازم داره
تو هفته براشون هماهنگ کن.فاکتور هزینه هاش رو آخر هر هفته بفرست برای من!
با چشم هایی گشاد نگاهم کرد و گفت:
_آها…بله!
کلافه پرسیدم:
_پس چی شد کار من؟ برنامه هارو چک نکردین؟
دوباره سرش رو برد تو اون مانیتور
کذایی و گفت:
_چرا…الان می گم خدمتتون

“راه آهن”

چند روزی بود که ذهنم زیادی درگیر شده بود.
فکر، خواب و خوراک رو ازم گرفته بود و مدت ها بود که هیچ اتفاقی نتونسته بود به اندازه کافی انرژی به جونم بریزه تا من همون الهه ی سرزنده ی سابق باشم.
ظهرِ دلگیر جمعه بود و همه به کاری مشغول بودند.
من هم نشسته بودم تو راه رو؛ تو طاق دری که به حیاط باز می شد و زل زده بودم به شر شر بارون!
صدای نچسب امید که ترانه ای رو بلند می خوند، از زیبایی صدای بارون کم می کرد. به آسمون ابری و گرفته نگاه کردم و یه ناامیدی خاصی به دلم ریخته شد.
چند روز بود که داشتم به این فکر می کردم که اگه امیر حسین اون حسی رو که من بهش داشتم، بهم نداشت؛ باید چه کار می کردم؟!
باید تا کی صبر می کردم که بهم فهمونده بشه اونم دوستم داره؟
رفتارهاش محبت آمیز بود؟ درست!
مهربون بود؟ درست!
به فکر بود؟ درست!
اما مجموع همه ی اینها من رو قانع نمی کرد که برچسب دوست داشتن یا عشق بچسبونم بهشون! که اگه اینطور بود، باید می گفتم امیر حسین! عاشقِ امید هم هست!
چرا که به وقتش با امید مهربون بود، به فکرش بود و به اندازه کافی بهش محبت می کرد.
پس من چقدر باید صبر می کردم؟ تا چند ماه و چند سال دیگه؟
چقدر باید می گذشت، و چقدر باید عاشق تر می شدم؟
_چرا اینجا نشستی؟
با ترس از جا پریدم و امیر رو پشت سرم دیدم.
دست و پام رو جمع کردم و با نگاه به چشم های متعجبش گفتم:
_دارم بارون رو نگاه می کنم.
ابروهاش بالا پریدند! چشم هاش پف داشتند و می گفتند که تازه از خواب بیدار شده.
به لباس هام اشاره کرد
گفت:
_اینجوری سرما می خوری که!

شونه هام رو بالا انداختم:
-سرد که نیست!
از کنارم رد شد و در حالی که به حیاط می رفت، گفت:
-باشه، برو به چیزی بپوش!
بی حال از جام بلند شدم و به اتاقم برگشتم. زیر لحاف خزیدم و دوباره فکر کردم. اگه سال های سال می گذشت و من حرفی نمی زدم و اون هم حرفی نمی زد… اگه…
بغض کردم؛ مثل تمام این مدت! ولی حتما یه راهی بود برای فهمیدن حسش!
حتما یه راهی بود!
با تقه هایی که به در خورد فکرهام پخش و پلا شدند.
سرم رو از زیر لحاف بیرون کشیدم و پرسیدم:
-بله؟!
_بیام داخل؟
با شنیدن صداش تو جام نشستم و مبهوت گفتم:
_بیا!
در رو باز کرد . از پف چشم هاش دیگه خبری نبود!
کم پیش می اومد که به اتاقم بیاد. منتظر بودم حرفی بزنه و گفت:
_چت شده تو؟ می ری جلو در حیاط می شینی تو سرما می آی تو اتاق می ری زیر لحاف!
ناخواسته به لحنش خندیدم و تو دلم گفتم«عاشقم»
اومد داخل و رفت سمت کاکتوس های لب طاقچه و غرغر کرد:
_از چی این گیاه زشت خوشت می آد که هر روز دو تا جدید ردیف می کنی کنار قبلی ها؟!
اخم کردم:
_به این قشنگی ان بچه هام.
ابرو های پهنش رو دوباره بالا فرستاد
و گفت:
_بچه هاتن؟
بلند خندیدم.کی گفته بود سخته انتظار کشیدن؟
خیلی هم آسون بود؛ فقط اگه چند وقت یکبار در اتاقم رو می زد؛ پاش رو تو اتاقم می ذاشت و چند جمله باهام
حرف می زد؛ حتی راجع به کاکتوس ها!
از زیر لحاف بیرون اومدم وگفتم:
_من خیلی دوسشون دارم!
نگاهم کرد و گفت :

“مامان کاکتوس ها”…
چند بار پشت هم تکرارش کردم و نمی دونم چرا انقد به دلم نشست این جمله ای که احتمالا به قصد دست انداختن من گفته شده بود.
-هوس کیک کردم الهه!
قلبم تندِ تند زد. من حاضر بودم ده سال انتظار هم بکشم و بی خبر از حسش بمونم؛ فقط اگه چند وقت یکبار در اتاقم رو می زد، پاش رو تو اتاقم می ذاشت و به من می گفت که چی هوس کرده!
به زور چند کلمه ردیف کردم و پرسیدم:
-چه کیکی؟
لب هاش رو کج کرد:
-نمی دونم. دلم کیک خونگی می خواد.
مثل اون سری که درست کردی.
انتظار و بی خبری پیش پا افتاده بودند اگه فقط چند وقت یکبار
در اتاق من رو می زد؛ پاش رو تو اتاق من می ذاشت و دلش چیزی رو
می خواست که من درست کرده بودم.
دور خودم چرخیدم:
_الان برات درست می کنم.
با رضایت لبخند زدو…
گورِ پدر انتظار!
رفتم سمت آشپزخونه و دنبالم اومد:
_ببین چیزی کم و کسره امید رو بفرستم بگیره!
ما همین الانش هم خانواده بودیم؛
همین حالاش هم خوشبخت بودیم!
محتویات یخچال رو چک کردم و گفتم:
_شیر نداریم!
سرش رو کج کرد :
_دیگه؟!
در ظرف آرد رو باز کردم و گفتم :
_آرد که داریم . آها..بکینگ پودر هم نداریم
_پس بگم اینا رو بگیره!
گفتم : بله
و تو دلم هزار و هشتصد بار براش مردم!
فقط خودش بود که می تونست کاری کنه که من الهه ی سرزنده ی سابق باشم.

فصل سی و یکم
«تجریش»
مقابلش نشستم و گفتم:
_سلام . ببخشید دیر شد. دو سه روز خونه نبودم و کلی کار عقب افتاده داشتم.
لبخندی تحویلم داد و گفت:
_سلام مسئله ای نیست!
کیفم رو روی صندلی کناری گذاشتم:
_هوا خیلی سرد شد یکهو!
سرش رو تکون داد:
-اوهوم. بذار یه چیز گرم سفارش بدیم.
لبخند زدم و گفتم:
_خیلی هم عالی!
و به منویی که رو میز بود نگاه کردم.
سفارش که دادیم، بی هوا پرسید:
_چرا رفتی؟
اخم کردم:
_کجا رفتم؟
_سفر…تنهایی…بی خبر!
دسته ای از موهام رو به بازی گرفتم
و پرسیدم:
_با کدوم قسمتش مشکل داری؟با سفرش؟با تنهاییش؟یا با بی خبریش؟!
خندید:
_با کلمه ها بازی نکن توت فرنگی!جواب من رو بده!
“توت فرنگی؟” چی باعث شده بود
بهم بگه توت فرنگی؟
گفتم:
_توت فرنگی دلش گرفته بود و تنهایی می خواست.برای همین رفت. همیشه می ره!
دستش رو جلو آورد و دست آزادم رو گرفت و صادقانه گفت:
-من گیجم نیکا؟
ابروهام ناخواسته بهم نزدیک شدند:
-چرا؟
شونه بالا انداخت:
-نمی دونم. ذهنم به یه چیز دیگه فکر می کنه ولی تو واقعیت، یه چیز دیگه اتفاق می افته!
-یعنی چی؟
-چطور بگم؟! من فکر می کردم رابطمون یه طور دیگس اما یه طور دیگس!
داشت بد می گفت اما من کاملا می فهمیدم داره چی می گه!
کمی مکث کرد و گفت:
-قبل از اینکه بیام منتظر یه سری اتفاقات بودم و براشون برنامه ریختم حتی! اما حالا می بینم اونی نشده که من فکر می کردم و این… خب از جانب من نیست…
از جانب تو هست.
سعی کردم با تمام صداقتم بگم:
-متوجهم سهند!
ادامه داد:
-نمی دونم دارم منظورم رو درست بهت می رسونم یا نه! واضح بخوام بگم؛من حس می کردم تو برای شروع این رابطه مشتاقی اما دارم می بینم که نیستی.
فقط تونستم بگم:
-اینطوری که می گی نیست.
بی هوا گفت:
_من ازت خوشم می آد توت فرنگی. بهتراز تو هیچ جا ندیدم.تو همونی هستی که می خوام.بیش از اندازه ای هستی که می خوام.
اعترافش هیجان زده ام کرد.
خب خودش هم دقیقا کسی بود که
من می خواستم! و شاید گفته ی خودش در قبال خودش هم صدق
می کرد “بیش از چیزی بود که می خواستم”

گفتم:
_شوکه ام کردی!
بی خیال گفت:
_مطمئنم از حسم خبر داشتی و داری.
به خداوندی خدا که همه چیز مهیا
بود اما من می ترسیدم.
می ترسیدم از خودم و اخلاقیات عجیب و غریبم.
تک پسر خانواده ی مرندیان، شوخی بردار نبود!
نمی تونستم رو این یکی مثل قبلی ها با خیال راحت ریسک کنم!
نمی تونستم با دلم جلو برم و هر جا نخواستم و نتونستم و دلزده شدم، کات کنم و برم پی علایق جدیدم.
من از شروع رابطه با سهند می ترسیدم!
در واقع از خودم می ترسیدم!
برای همین هم بود که رابطمون رو صد درصدی نمی کردم. برای همین بود که با احتیاط پیش می رفتم و صد البته سهندِ مرندیان کسی نبود که بهت اجازه بده تو آب نمک بخوابونیش!
کلافه نگاهم رو تو محیط خلوت کافه
چرخوندم و گفتم:
_من…
و نتونستم ادامه ی جمله ام رو به
زبون بیارم و درحال جمله بندی بودم
که با حرفی که زد، شوکه ام کرد:
_من آخر هفته ی آینده بر می گردم!
صدایی از سر تعجب از گلوم خارج شد؛ چقدر زود گذشته بود.
با ناراحتی گفتم:
_نه…!
بدون اینکه حسی رو انتقال بده گفت:
_بیشتر از این مرخصی ندارم.
حقیقتا ناراحت شدم و ناخواسته
لب هام رو جمع کردم.
_این شکلی نکن خودت رو توت فرنگی.
به گل های طبیعی روی میز خیره
شدم و پرسیدم:
_کی بر می گردی؟!
با زدن رد نگاهم، یکی از گل هارو
برداشت و درحالی که به سمتم
می گرفتش، گفت:
_تا سه چهار ماه نمی تونم برگردمِ
گل رو از دستش گرفتم؛ هیچ هیچ علاقه ای به گل ها نداشتم!
برگردوندمش داخل گلدون و گفتم:
_کاری از دستم بر نمی آد. جز اینکه منتظر برگشتن دوباره ات بمونم.
چند ثانیه عمیق نگاهم کرد.انگار که
داشت حرفش رو مزه مزه می کرد
برای عنوان کردن؛ آخر سر هم همونی شد
که فکر می کردم؛ چرا که گفت:
_اگر بخوای، این آخرین باریه که منتظر می مونی!
مات چشم های روشنش شدم!
لازم داشتم یک بار دیگه جمله اش رو بگه.
اگر می خواستم، این آخرین باری بود
که منتظر می موندم….
این جمله همون معنی رو می داد
که آرزوش رو داشتم؟!
لب زیرینم رو به دندون گرفتم و نگاهش رو روی لب هام حس کردم.
_من عجله ای ندارم.این مدت خوب فکر کن ولی وقتی بر می گردم، مطمئن جوابم رو بده!
نفسم رو به بیرون فوت کردم:
_باشه!
لبخند زد:
_آفرین توت فرنگی!
با انزجار گفتم:
_حالا چرا توت فرنگی؟!
لب هاش رو جمع کرد و با شیطنت گفت:
_توت فرنگی دوست دارم.
حالا که می دونستم سه چهار ماه
دیگه وقت دارم معطف و ریلکس شده بودم! گفتم:
_قبول می کنم ازت.
و سعی کردم از بقیه ی شبمون
لذت ببرم!

“راه آهن”

کفری شدم و در جواب امید گفتم:
-فرمانیه شهر نیست؛ اسم یه محله تو تهرانه!
غر غر کرد:
-شهره! تو چی نوشتی؟
-فومن!
با پرویی گفت:
-ده بده.
تهدیدش کردم:
-دیگه بازی نمی کنما! همه اش داری بدجنسی می کنی!
کوتاه اومد:
-خیلی خب؛ بیست بده. شغل چی نوشتی؟
-فروشنده.
-منم فال فروش.
“چه کار می کنید؟”
چرخیدم سمت در و با دیدن امیرحسین گل از گلم شکفت:
-کی اومدی؟
نزدیک تر اومد و رو زمین کنارمون نشست:
-همین حالا.
پلیور جدیدی که پوشیده بود می تونست به تنهایی، ساعت ها با روح و روانم بازی کنه. مثل فنر از جام کنده شدم و گفتم:
-برم برات غذا گرم کنم.
صدای امید در اومد:
-داریم بازی می کنیما! بگو بقیشم بعد برو.
چشم غره ای بهش رفتم و امیرحسین
گفت:
_بیرون غذا خوردم.دستت درد نکنه.
برگشتم سرجام و پرسیدم:
_چیزی نمی خوای؟
با محبت گفت:
_نه مرسی.
ناخواسته لبخند زدم و امید جفت پا
پرید وسط سرخوشیم:
_اعضای بدن فک.
دیگه حوصله ی بازی کردن نداشتم.
چرا نمی رفت پی کارش؟!
بی حال گفتم:
_منم فک.
_ماشین فَراری.
امیرحسین اصلاح کرد:
_فِراری بچه!
دل به دریا زدم و گفتم:
-بازی می کنی؟
خندید:
-من از این لوس بازی ها خوشم نمی آد.
امید اصرار کرد:
-فقط یه دست. این الهه هیچی بلد نیست!
عجب آدم فروشی بود! جیغ جیغ کردم:
-من شهر رو نوشتم فرمانیه!
ادام رو درآورد و امیر حسینِ پر رو هم خندید و قبل از اینکه اعتراض کنم، گفت:
-شما دوتا با هم. من تک. ولی اینجوری بازی نمی کنما!

امید پرسید:
_چه جوری؟
صورتش رو جمع کرد:
_از آ و از ب نوشتن…اینا برای کلاس اولی هاست.
پرسیدم:
_پس چطوری؟
برگه ام رو گرفت و گفت:
_این برای من.برو پیش امید.
رفتم و ادامه داد:
_۵ نقطه!
امید پرسید:
_یعنی چی؟نقطه بازی کنیم؟
به جای امیرحسین من جواب دادم:
_نه منظورش اینه کلمه هایی که می نویسیم باید ۵ نقطه باشند.
_این که خیلی سخته!
امیر حسین برگه رو بالا آورد و گفت:
-شروع شد.
امید زود خودکار رو برداشت و در گوشم پچ پچ کرد:
-زود بگو بنویسم. اصلا ببین می تونیم چیزی بنویسم؟
لبخند از لب هام جدا نمی شد. گفتم:
-امیر حسین!
با گیجی پرسید:
-امیر حسین چی؟
خودکار رو از دستش گرفتم:
-اسم دیگه!
و اسم قشنگش رو نوشتم روی برگه و امید با ذوق گفت:
-فامیل هم امیر حسینی!
خندیدم و امید هم بلند خندید و امیر حسین به صدا اومد:
-مسخره بازی نداریم ها.
امید غرولند کرد:
-مسخره بازی چیه!
داشتم فکر می کردم که امید گفت:
_رنگ بنفش.
تو قسمت حیوان نوشتم شیر و گفتم:
_بنفش ۶ تا نقطه داره.
و تا خواستم بعدی رو بنویسم,
امیرحسین گفت:
_استپ!
هاج و واج نگاهش کردم! لبخند بدجنسانه ای رو لب هاش بود.
پرسیدم:
_همه رو نوشتی؟
_بله!
امید گفت:
_ببینم!
و امیر برگه اش رو به سمتون گرفت.
برگه رو از دست امید کشیدم و ستونی که نوشته بود رو چک کردم.
همه رو بدون کم و کاستی نوشته بود.
لب و لوچه ی امید آویزون شد:
-ما فقط ۳تا نوشتیم.
خندید و پرسید:
-چیا؟
خنده ام گرفت و گفتم:
-دوتاش خودتی! امیر حسین و امیر حسینی!
خودکار رو انداخت:
-برید تمرین کنید جوجه ها!
خیره شدم به خط قشنگش و گفتم:
-قبول نیست. تو از قبل فکر کردی!
با سر خوشی گفت:
-آره. تو راه که بر می گشتم خونه همه ی ۵ نقطه هارو دوره کردم با خودم.
امید گفت:
-این سری رو ما می گیم ببینیم باز می تونی!
بی خیال گفت:
-بگید.
داشتم فکر می کردم که امید گفت:
-شش نقطه. حرف دومش الف حرف آخرش ن.
غر زدم:
-آخه ما خودمون می تونیم اینو بنویسیم؟!
اومد سمتم و آروم گفت:
-آره اسم شایان. فامیل هم شایان.

“تجریش”
با دیدن صحنه ای که مقابلم بود فریاد کشیدم:
_فرهنگ!
حتی سرش رو هم بالا نیاورد که نگاهم کنه. با عصبانیت جلو رفتم و در حالی که شیشه لاک رو از دستش می کشیدم گفتم:
_گند زدی به فرش بچه.
انگشت هاش رو بالا آورد و گفت:
_صورتی زدم.
فرچه لاک رو به داخل شیشه برگردوندم و با حرص گفتم:
_آره خیر سرت! صورتی زدی.
پرو پرو نگاهم کرد وگفت:
_این یکی رو برام آبی بزن!
لاک ها رو جمع کردم و گفتم:
_چشم حتما!
و دستی که جلو چشم هام گرفته بود رو پس زدم و تهدیش کردم
_یه بار دیگه بیای تو اتاق من، من می‌دونم و تو .
زبونش رو بیرون آورد و بعد گفت :
_می آم!
یکی زدم در باسنش و شوتش کردم بیرون هیولا رو!
ایستاد تو چارچوب در و گفت:
_می گم به بابام که منو زدی.
کفری شدم:
_برو به هر ننه قمری که می خوای بگی بگو.فقط برو.
_ننه قمه کیه؟فحش دادی؟می رم می گم که فحش دادی.
از جام بلند شدم و فرار کرد.
بیشعور گند زده بود به فرش اتاق.
سعی کردم با لاک پاک کن جای لکه
های صورتی لاکی که روی فرش
ریخته بود رو پاک کنم اما بی فایده بود.
فراموش کردم که برای انجام چه کاری به اتاقم اومدم. پد رو داخل سطل زباله انداختم و بادیدن موبایلم
یادم افتاد که می خواستم با پناهی
تماس بگیرم.
لبه ی تخت نشستم، اسمش رو سرچ، و آیکون تماس رو لمس کردم.
صدای خنده ی همزمان چند نفر با صدای بله گفتنش ادغام شد.
بی حوصله گفتم:
-سلام. کار دوربین ها تموم شده دیروز.
بی حس گفت:
-بله!
چرا انقدر تلخ بود؟ فورا گفتم:
-برای حساب و کتاب تماس گرفتم. دیروز آقای منتصری گفتن با خودتون هماهنگ کنم.
زمینه ی صداش ساکت شد:
-باشه من تا شب براتون فاکتور رو می فرستم.
کوتاه گفتم:
-منتظرم
و شنیدم:
-خداحافظ
رفتارش برام عجیب بود. چیزی که ازش انتظار داشتم یه رفتار تو طیف رفتار های همکارش بود؛ چیپ و پیش پا افتاده اما اینطور نبود. حداقل تا به امروز ثابت کرده بود که اینطور نیست.
گوشی رو پایین آوردم و قصد قطع کردن تماس رو داشتم اما صدایی که شنیدم مانعم شد.
گوشی رو به گوشم نزدیک کردم و رو حساب اینکه فکر می کردم باهام کار داشته، پرسشی گفتم:
-بله؟

اما صدای ضعیفی که شنیدم متوجهم کرد که فراموش کرده تماس رو قطع کنه.
با کنجکاوی به صدایی که احتمالا متعلق به یه پسر نوجوون بود، گوش دادم!
جمله اش رو کامل شنیدم اما متوجه مفهومش نشدم!
” ما چهارتا نوشتیم شایان، شایان، شامی با نان، پاکستان”
صدای خنده ی جمعی نذاشت برای فهم جمله اش بیشتر تمرکز کنم.
چند لحظه بعد صدای خود آقای دوربین رو شنیدم:
_آفرین.دارم بهتون امیدوار می شم.
صدای ظریف دختری، ریز و ضعیف
بین صدای خنده به گوشم رسید:
_امیرحسین بیا یه دست دیگه بازی کنیم.من تازه فهمیدم چی به چیه.
به خودم که اومدم دقیقه ها بود که داشتم گوش می کردم و انقدر درگیر موضوع شده بودم که فراموشم شده بود در حال انجام چه کاری هستم!!
داشتند اسم فامیل بازی می کردند و انقد کلمه ها رو با هیجان جیغ می کشیدند که انگار همونجا نشسته بودم و گوش می دادم!
تمام دست ها رو تا اینجا خودش برده بود؛ هم بازی های ضعیفی داشت! دوری که شروع کرده بودند از هفت نقطه بود و من هم ناخواسته داشتم تو ذهنم بازی می کردم همپاشون!
چند دقیقه ی بعد صداش رو شنیدم:
-رنگ نداریم از هفت نقطه؛ بقیه رو نوشتم. استپ!
گوشی رو از گوشم دور کردم و تماس رو قطع کردم و به خودم تشر زدم!
این دیگه چه اوضاعی بود که برای خودم راه انداخته بودم؟
گوشی رو پرت کردم روی تخت و از جام بلند شدم؛ تا بیرون از اتاق هم رفتم؛ در رو هم بستم حتی! چند قدمم دور شدم ولی برگشتم!
در رو باز کردم؛ داخل شدم؛ گوشی رو برداشتم؛ وارد صفحه ی پیام هاش شدم و نوشتم
«رنگ هفت نقطه داریم؛ مغز پسته ای»

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *