خانه / رمان آنلاین / رمان آخرین بلیت تهران / رمان آخرین بلیت تهران/پارت سه

رمان آخرین بلیت تهران/پارت سه

آخرین بلیت تهران

“راه آهن”

مرد با لحن نچندان محترمانه اي گفت:
-براي ما شر درست نكن خانم؛ بيار كارا رو تحويل بده.
گوشي رو از اين دست به اون دست دادم و گفتم:
-آخه من هنوز تمومشون نكردم!
بي حوصله گفت:
-چه تموم كردي و چه نه، مهم نيست. بيارشون قربونت. بيارشون تا اين شوورت برامون شر درست نكرده!
تعجب كردم:
-شوهرم؟
از كوره در رفت:
-شوهرت، نامزدت، داداشت، بابات، آقا بالاسرت! چه مي دونم كيته! اول صبحي اومده اينجا شر درست كرده كه حق نداريم كار بديم به خانم!
دهانم باز موند!كي مي تونست رفته باشه جز امير حسين؟
-بيار كارا رو پس بده قربونت. بيار تا قبل از موعدش بدم كسي آمادشون كنه شرمنده ي مشتري نشم.مي آريشون كه؟
حرفي نداشتم براي گفتن! داشتم به اتفاقي كه افتاده بود فكر مي كردم و تسليم شدم:
-مي آرم.
-مرسي قربونت. تا عصري برسون بهم كه بدمشون دست كس ديگه.
تلفن رو قطع كردم و به در بسته ي اتاق امير حسين نگاه كردم! واقعا همچين كاري كرده بود؟
-الهه…الهه مادر كجايي؟
با صداي مامان، از جام بلند شدم اما از فكر بيرون نيومدم. خودم رو به آشپزخونه رسوندم
-جانم مامان؟
با اشاره به بالاترين كابينت آشپزخونه گفت:
-اون آبكش رو از اون بالا بده مادر.
رو پنجه هاي پام بلند شدم و آبكشي كه مي خواست رو به دستش دادم.
آبكش رو تو سينك گذاشت و پرسيد:
-نمي دوني امير حسين كي مي آد؟
شونه اي بالا انداختم. واقعا اميرحسين همچين كاري كرده بود؟

انقدر شوكه بودم كه نمي تونستم به درستي فكر كنم!
مامان پري رو با آبكش و قابلمه و كفگيرش تنها گذاشتم و به اتاقم برگشتم.
كارت هايي كه ديشب پاشون نشسته بودم وسط اتاق ولو بودند. بعضي ها كامل شده و بعضي ها نيمه تموم. نشستم و شروع كردم به دسته بندي شون، كامل شده ها رو كه حدودا صد تا مي شدند، داخل يه نايلون جدا گذاشتم و ما بقي كارت ها رو هم جمع كردم.
قبل از كنار گذاشتن نايلون كارت ها، به اسم هاي روي آخرين كارت نگاه كردم؛ مژگان و فرهاد! از كارت عروسيشون مشخص بود كه خيلي خوش ذوقن! هميشه براي اسامي عروس و دوماد هاي درج شده روي كارت هايي كه منتاژشون به عهده ي من بود، تو ذهنم تصوير مي ساختم؛ كنار هم تجسمشون مي كردم و هزار جور داستان براي آيندشون در نظر مي گرفتم! آخر سر هم روياشون منتهي مي شد به روياي خودم، خودم تو لباس عروس، در كنار….
بلند شدن همزمان صداي در و پيامك گوشي، بدجور از فكر بيرون كشيدم.
-ببين كيه مادر!
به ساعت نگاه كردم؛ دوازده بود و اميد قبل از دو نمي رسيد! روسري رو روي سرم انداختم و به سمت حياط قدم تند كردم. در رو به آرومي باز كردم و با ديدن امير حسين پشت در، جا خوردم:
-تويي؟
كنارم زد و داخل شد. خيلي خسته به نظر مي رسيد. چند روزي بود كه صبح زودتر از هميشه بيرون مي زد و اين همه خستگي براي اولين ساعت ظهر ، واقعا منصفانه نبود!
لب باغچه ي كوچيك و خشك حياط نشست و گفت:
-يه ليوان آب مي آري؟

تند به سمت آشپزخونه رفتم، قالب هاي زمخت يخ رو داخل ليوان ريختم و روش آب بستم و به حياط برگشتم.
آب رو كه تا نيمه سركشيد، اشاره كرد به در و پرسيد:
-مگه آيفون خرابه؟
سري به معني بله تكون دادم.
-برو جعبه ابزار خونه رو بردار بيار.
به چشم هاي خوش حالتش خيره شدم، جمله ها راضي نمي شدن به پرسيده شدن. صدبار تا نوك زبونم اومد بپرسم كه واقعا رفتن به مغازه و اون برنامه ها كار خودش بوده يا نه. اما تفاوت فاحشي بود بين تصميم به پرسيدن و خودِ فعلِ پرسيدن!
-د برو ديگه…
با ترس تقريبا دويدم. جمله هام هم دويدن و فرار كردند.
جعبه ي ابزار رو از بالاي جا كفشي برداشتم و براش بردم. موتورش رو بيرون پارك كرده بود و اين به اين معني بود كه مي خواست زود بره!
هميشه موقع كار كردن با پيچ گوشتي ها و ابزارش، يه اخم عميق جا خوش مي كرد وسط ابرو هاش. بي حواس مي شد به محيط و بدون پلك زدن، خيره مي شد به چهارتا سيمِ تو هم پيچيده شده. امروز هم استثنا نبود؛ ايستادم و با حالي عجيب، به صورت جدي و پر جذبه اش نگاه كردم و انقدر به اين كار ادامه دادم كه سرش بالا اومد، ابرو هاش هم بالا اومدند و متعجب پرسيد:
-چيه؟!
با ترس عقب پريدم! چطور فكر كرده بودم كه متوجهم نمي شه؟ يه “هيچي” ناواضح تحويلش دادم و برگشتم داخل ساختمون و يه راست رفتم سمت اتاقم و با ديدن گوشي، تازه يادم افتاد كه پيام داشتم!
صفحه رو روشن كردم و ديدن پيام واريزي بانك، متعجبم كرد؛ پيام رو باز كردم و محتواش رو خوندم. دقيقا مبلغ شهريه به همون مقدار اصلي، به حسابم ريخته شده بود!
دهانم رو بي صدا باز و بسته كردم؛ مثل ماهي هاي توحوض كه مدام دهانشون باز و بسته مي شد اما معلوم نبود چي مي گن. منم معلوم نبود چي مي گم؛ براي خودم هم معلوم نبود!
-الهه!
با صداش از جا پريدم اما چشم هام هنوز خيره مونده بود به صفحه ي گوشي و پيام بانك!

صداي زنگ در بلند شد و بعدش دوباره صداي امير حسين:
-بردار آيفون رو!
دويدم سمت آيفون و گوشيش رو برداشتم. رفته بود تو كوچه.
-صدا مي آد؟
از پشت آيفون سوال كردن راحت تر نبود؟ مي شد از اينجا بپرسم كه چرا اين كار ها رو انجام داده؟
-صدا نمي آد؟
وقتي مي ديدمش كه نمي تونستم سوال و جوابش كنم!
-الهه؟
وقتي نمي ديدمش هم نمي تونستم سوال و جوابش كنم!
-بله؟ صدا مي آد!
صداي بسته شدن در اومد و بعدش صداي خودش:
-بزن دكمه رو!
زدم. اما كار نكرد.
بهش گفتم كه كار نمي كنه و گفت:
-باشه، بيا در رو باز كن. كليد ندارم.
گوشي رو سر جاش گذاشتم و دوباره به حياط رفتم. در رو براش باز كردم و نگاهش كردم كه به سمت ابزاراش رفت، جمعشون كرد و رفت داخل ساختمون و اينبار با آيفوني كه تو راهرو بود مشغول شد. ناخواسته ايستادم و دوباره نگاهش كردم. سرش رو كه بالا آورد، نگاهم رو دزديدم. متوجه نشد و گفت:
-خيلي كار داره. شب درستش مي كنم. مي توني ابزار ها رو جمع كني؟ ديرمه.
مطيعانه سر تكون دادم و مشغول شدم.
بالاخره مامان از آشپزخونه اش دل كند و بيرون اومد و با ديدن امير حسين گفت:
-مادر تويي؟ فكر كردم اميده.
امير حسين سلام داد و حالش رو پرسيد و داشت به سمت اتاق مي رفت كه مامان گفت:
-تا نيم ساعت ديگه غذا حاضره.
متوقف شد و گفت:
-نه مادر نمي مونم براي ناهار. خيلي ديرمه!
مامان پشت دستش زد. از صداي ضربه اش پريدم و نگاه امير حسين رو به سمت خودم برگردوندم.
-كشتي خودت رو مادر! صبح تا شب مشغولي. براي ناهار خوردن هم وقت نداري؟
اميرحسين نگاهش رو از روم برداشت و دادش به مامان پري:
-دورت بگردم. سعي مي كنم براي شام برسم، چند تا كار باهم گرفتم و درگيرم.
اين نوع از قربون صدقه رفتن و محبتش، فقط براي مامان بود. رفت تو اتاقش و مامان پريِ وا رفته رو تنها گذاشت و من رو صدا زد. به هواي اينكه چيزي مي خواد تند رفتم تا دم در اتاقش.
وقتي بهش رسيدم كه داشت دكمه هاي بلوزش رو مي بست. بدون اينكه نگاهم كنه، گفت:
-كاراي اين يارو رو بذار دم اتاقم،ببرم بدم بهش.
ماتم برد:
-چي؟
عميق نگاهم كرد؛ جوري كه حاليم شد چه كاري و كدوم يارو رو مي گه!
-بار آخرت هم باشه كه بهم دروغ مي گي! امروز خودم رفتم و شهريه ات رو پرسيدم. فهميدي الهه؟ اين آخرين باري بود كه دروغ گفتي!
قلبم تند زد! شايدم نزد. حس كردم رنگم داره كبود مي شه. حس كردم دارم مي ميرم.
من، فقط بخاطر خودش دروغ گفته بودم.
لحنش ملايم شد:
-برو فردا ثبت نام كن.
*****

“تجريش”
به تفاله ي قهوه ي ته فنجون نگاه كردم و با وسوسه فال گرفتن، جنگيدم. انقدر پيش ستاره رفته بودم براي فال گرفتن كه خودم تو اين كار نيمچه استاد شده بودم.
-بگم يكي ديگه برات بيارن؟
فنجون رو روي ميز برگردوندم و در جواب سهند گفتم:
-نه ممنون. فعلا نمي خوام.
فنجون خودش رو چرخوند و گفت:
-بعد از هر سه چهار ماهي كه برمي گردم، مي بينم كمِ كم سه چهارتا كافه و رستوران به اين خيابون اضافه شده. ديگه داره مي تركه اين خيابون؛ به ازاي هر يه رهگذر، يه كافه اينجا هست.
لبخندي زدم و گفتم:
-قراره كافه ي ما هم اضافه بشه. البته نه به اين خيابون. دو تا خيابون اونور تر.
با خوشحالي گفت:
-چقدر خوب!
-نيما دنبال كاراي دفتريشه. جاش رو مشخص كرديم و نهايي كه بشه، بايد بريم دنبال خريد وسايل و استخدام نيرو.
سرش رو به چپ خم كرد و موهاي نسبتا روشن و نسبتا لختش هم به چپ رفتند:
-عاليه.
بيست دقيقه اي بود كه وارد كافه شده بوديم و تو اين بيست دقيقه، انقدر سيگار كشيده شده بود كه دود، وضوح ديد رو پايين مي آورد.
حرصم مي گرفت از اين كه حرفي نداشتيم براي گفتن! اون از ديشب و اين از امروز. نمي دونستم مشكل از منه كه اين رابطه پيش نمي ره يا از سهند. البته كه اون هم ديروز و هم امروز، نشون داده بود كه بي اشتياق نيست!
داشتم متفكرانه نگاهش مي كردم كه يه تصميم آني تو سرم نشست و همون لحظه به زبون آوردمش؛ به فنجونش نگاه كردم و پرسيدم:
-با فال موافقي؟
تنه اش رو عقب كشيد و ابروهاش رو بالا فرستاد:
-بلدي؟
خوشحال از پيش رفتن موضوع، پرسيدم:
-اعتقاد داري؟
سري تكون داد و گفت:
-من يه سري بسته بندي هاي اعتقادي رو تو سرم نگه نمي دارم. اصولا سعي مي كنم با توجه به تجربياتي كه به دست مي آرم، اعتقاد رو پررنگ يا كمرنگ كنم. شايد اگه تجربه ي خوبي بشه، اعتقاد پيدا كنم!
و چشمكي تحويلم داد!

فنجونش رو كه هنوز گرم بود برداشتم و پرسيدم:
-شيرين كه نخورديش؟
-نه.
فنجون رو مقابلش گذاشتم و فنجون خودم رو برداشتم:
-نگاه كن؛ اينطوري! با دست راستت بگيرش، با دست چپت برش گردون. مي توني نيت هم كني!
فقط كاري كه خواسته بودم رو انجام داد و فنجون رو برگردوند. قطره هاي تيره رنگ قهوه، از اطراف فنجون بيرون زدند و روي نلبعكي ريختند. پرسيد:
-برش دارم؟
و دستش رو روي فنجون گذاشت. فورا دستم رو روي دستش گذاشتم و گفتم:
-نه نه! بايد بمونه.
به پايين و به دستم كه روي دستش بود خيره شد. با طمانيه و ناز دستم رو كشيدم كه بين راه گرفتش و انگشتش رو كشيد روي ناخن هام و گفت:
-چقدر جالبن! مثل آينه مي مونن!
اجازه دادم دستم همچنان تو دستش بمونه و توضيح دادم:
-بهش مي گن كروم!
-خوشگلن. البته نه فقط ناخن هات؛ كلا خوشگل و متفاوتي!
خروار خروار قند تو دلم آب شد. اينكه پسري مثل سهند، تو بيست و چهار ساعت گذشته دوبار ازم تعريف كرده بود، اتفاق نادري بود؛ چون اين پسر تا جايي كه مي دونستم از هيچ كس تعريف نمي كرد!
-هر بار كه مي بينمت، بيشتر شبيه به خواننده مورد علاقه ات شدي!
اشاره اش خوشحالم كرد، چون من حداقل شش عمل زيبايي و كلي تغيير ظاهري انجام داده بودم براي شبيه شدن به تيلور سوييفت! حتي موهام رو هم طبق آخرين استايل موهاش كوتاه و رنگ كرده بودم! من رسما ديوانه ي اين خواننده بودم.
دستم رو از دست سهند بيرون كشيدم و در حالي كه فنجون قهوه اش رو بر مي داشتم، گفتم:
-بيا ببينيم چي اينجا منتظرمونه!
و يه نگاه كلي به داخل فنجون انداختم تا اول متوجه علامت و شكل هاي بزرگ تر بشم. اولين چيزي كه به چشمم اومد، يه بالون بزرگ بود، اونم درست نزديك به دسته ي فنجون! ناخواسته اخم كردم و با سوال سهند مواجه شدم:
-چيزي هم هست اون تو؟
جوابش رو ندادم و فكر كردم، بالون تا جايي كه مي دونستم اشاره داشت به عشق نامناسب! نشونش دادم و گفتم:
-ببين اينجا رو. يه بالون هست!
سرش رو داخل فنجون برد و نامطمئن گفت:
-خب!

ادامه دادم:
-ممكنه به معني آزار و اذيت باشه. يا توطئه.
خنديد و گفت:
-جنايي شد كه!
تعبير اصلي بالون رو بهش نگفته بودم و ديدنش ذهن خودم رو هم درگير كرده بود! دور و اطراف فنجونش هم پر بود از خط منحني كه اين هم تعبير خوبي نداشت! خودم رو آماده كرده بودم كه كلي شكل هاي رمانتيك تو فنجونش پيدا كنم و كلي تعبير رمانتيك تر تحويلش بدم اما چهارتا شكل و خطي كه كاملا هم واضح بودند، گند زده بودند به خواسته هام!
پرسيد:
-ديگه چيزي نيست؟ قرار كه نيست به قتل برسم؟
حوصله ام از دست حس هام سر رفته بود! داشتند بازي در مي آوردند و كم كاري مي كردند!
فنجون رو سر جاش برگردوندم و گفتم:
-فقط جنبه ي فان داشت، من تعبير فال رو بلد نيستم!
به نظر مي رسيد كه بايد بيشتر از اين حرف ها هيجان زده باشم در صورتي كه نبودم! بايد احساسي تر و مشتاق تر برخورد مي كردم امانمي شد، نمي تونستم!
-نيكي چطوره؟
تا اومدم به سوالش فكر كنم تلفنم زنگ خورد و اسم “پناهي” رو صفحه ي موبايلم افتاد! به كل فراموش كرده بودم كه مي خواستم باهاش تماس بگيرم اما خيلي جالب بود كه همه ي تماس هاي اين اسم غريبه، درست وقتي بود كه نمي تونستم بهشون پاسخ بدم! خروس بي محلي بود در نوع خودش! گوشي رو سايلنت كردم و به كيفم برگردوندمش. سوال سهند رو فراموش كرده بودم! عذر خواهي كردم و موضوع سوالش رو پرسيدم و وقتي تكرارش كرد، در جواب گفتم:
-الان چند وقتيه كه پيشرفتي نمي كنه. كوتاهي پاهاش خيلي زياده و دكترش منتظره دوازده سال رو رد كنه تا پاهاش رو جراحي كنه.
در جوابم پرسيد:
-تاندون ريليز؟
سرم رو به معني” بله” تكون دادم! كه دوباره پرسيد:
-من نيكي رو يكي دوبار بيشتر نديدم اونم چند سال پيش! بچه ي شيرينيه! مامان مي گفت مادرزاد اين مشكل رو داشته!
مامانش از خودش گفته بود.
-نخير! نيكي سالم دنيا اومد اما از دست پرستار افتاد.
ناخواسته عصبي شده بودم و به نظر مي رسيد كه سهند هم متوجش شده! نسترن نيكي رو تو سن بالا و ناخواسته باردار شده بود و به اصرار بابا، به دنيا آورده بودش و خيلي ها به اشتباه فكر مي كردند كه سن نسترن مشكل ساز شده. مرنديانِ خانم هم حتما جز همين دسته ي شايعه پراكن بود!
كاش برمي گشتم به خونه، امروز هم روز من نبود!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *