خانه / رمان آنلاین / رمان آخرین بلیت تهران / رمان آخرین بلیت تهران/پارت دوم

رمان آخرین بلیت تهران/پارت دوم

تمام مدتي كه حرف مي زد، كارم اين بود كه لبخند بزنم و وانمود كنم اطلاعاتي كه داره بهم مي ده تكراري نيست!!
شيشه ي بي رنگي رو برداشت و با خساست چند قطره ازش رو به محفظه ي گيلاس نشون داد و در حالي كه به سمتم مي گرفتش، توضيح داد:
-لايت و مناسب!
چشمم روي بطري بامزه و كمياب Blantonخيره مونده بود وقتي گيلاس رو از دستش گرفتم و اون چند قطره ي مسخره رو تو حلقم ريختم و با بدبختي، به خاطر انتخابش، تشكر هم كردم!!
ليوان خودش رو دوباره تا نيمه پر كرد و در حالي كه با لمس خفيف ساعدش، به جلو هدايتم مي كرد، پرسيد:
-با دانشگاه چي كار كردي؟ كي فارغ التحصيل مي شي؟
دهانم به شدت تلخ و بد مزه شده بود؛ لب هام رو تر كردم و گفتم:
-فقط مونده كار هاي اداري! اواخر همين تابستون دفاع كردم! تو چي؟
بخاطر حركات دستش، مايع قهوه اي رنگ داخل ليوان، با سرخوشي تكون مي خورد و وسوسه ي من رو براي داشتنش، بيشتر مي كرد! چشم از ليوانش گرفتم و
به لب هاش دوختم.
-من كه حالا حالا ها درگيرم و نمي خوام تو تعطيلاتم به درس هام فكركنم!
شرمنده مي شدم از اين كه مدام رشته ي تحصيليش رو فراموش مي كردم!

چند نفري نزديك شدند و به معناي حقيقيِ كلمه، عصبيم كردند! نمي شد كاري از پيش ببرم؛ حداقل نه امشب! بدون اينكه متوجه بشه، از جمعيتي كه دورش رو گرفته بودند فاصله گرفتم و به سمت ميزي كه نيما و پرستو و چند تا ديگه از آشنا ها دورش رو گرفته بودند حركت كردم. وقتي رسيدم پرستو داشت با دخترِ خاله ياسمن صحبت مي كرد:
-فرهنگ پيش بابا ايناست!
هر وقت بين صحبت هاي خانواده، كلمه ي “فرهنگ” رو مي شنيدم، بايد ده دقيقه فكر مي كردم تا متوجه شم منظور، برادر زادمه! اسم برادر زاده ي چهارساله ام فرهنگ بود و اين بچه، خودش مي تونست يه تنه معني اسمش رو زير سوال ببره!
كنار نيما ايستادم و پرسيدم:
-كار كافه به كجا رسيد؟
داشت وسط مهموني با موبايلش Ballz بازي مي كرد. يكي به بازوش زدم و گفتم:
-با تو ام ها! دارم مي پرسم كار كافه به كجا رسيد؟
توپ رو مورب فرستاد بالا و خوشحال از ضربه هايي كه گرفته بود، بي حواس گفت:
-دنبالشم… دنبالشم!
فعلا نمي شد با اين آدم حرف زد؛ زير چشمي به سهند نگاه كردم كه با كوچيك ترين دختر خانواده ي سهرابي گرم صحبت بود! سعي كردم اهميتي ندم و با غصه، به موضوع بي خود صحبت هاي پرستو و فريماه فكر كردم!
-لعنتي!
با فرياد نيما، من و همه ي كساني كه پشت ميز بودند، به سمتش چرخيديم! با تعجب به صورت هامون نگاه كرد و زير لب گفت:
-باختم!
بايد گند مي زدند امشب رو! بايد!

*****

“راه آهن”
تو همين ده دقيقه اي كه از خواب بيدار شده بودم، شايد بيشتر از ده بار خميازه كشيده بودم. با دهاني باز تخم مرغ ها رو داخل ماهي تابه شكستم و بعد، انگشت هام رو به صورت دايره اي رو شقيقه هام حركت دادم تا شايد با اين كار، از سردرد بدي كه از بعد از بيدار شدن همراهم بود، خلاص بشم!
-سرت درد مي كنه؟
به سمت در ورودي آشپزخونه چرخيدم. امير حسين بود كه با موهاي آشفته و لباس كج و كوله ي تنش، تكيه زده بود به چهارچوب رنگ و رو رفته. نگاهم رو ازش درديدم و گفتم:
-نه… يكم فقط.
و مشغول هم زدن زرده ي تخم مرغ ها شدم. با سماجت پرسيد:
-باز شب بيدار موندي؟
سعي كردم نگاهش نكنم:
-نه زياد!
اومد و كنارم ايستاد؛ دستي تو موهاش برد اما موهاش مثل خودش سمج بودند و با يه حركت دست، خيال صاف شدن به سرشون نمي زد! مطمئن شده بود از شب زنده داريم كه پرسيد:
-مگه روز ها نمي رسي انجامشون بدي كه شب رو بيدار مي موني؟ ساعت سه بود از خواب بيدار شدم و ديدم چراغ اتاقت روشنه. والا فكر كردم يادت رفته خاموشش كني!
اينطوري كه نزديك مي ايستاد و گير مي داد، دست و پام رو گم مي كردم. داشتم تند و تند زده و سفيده ي تخم مرغ ها رو هم مي زدم كه پرسيد:
-داري بيشتر از قبل كار مي گيري؟
شعله ي گاز رو خاموش كردم. مي خواستم بگم ” نه” اما هيچ كلمه اي جرئت اين رو نداشت كه مقابل اين مرد قد الم كنه.
-با تو ام الهه!
انگشت هام بي ميل نبودند به لرزيدن! چرا انقدر نزديك ايستاده بود؟ از اجاق گاز فاصله گرفتم و بي دليل به سمت سينك ظرف شويي رفتم و دست هام رو شستم؛ آب خنك كمي از التهابم رو كم كرد. شير رو بستم و تو همون وضعيت كه پشتم بهش بود، گفتم:
-يكم فقط!
صداي آه كشيدنش، آتيشم زد. دلم مي خواست بشينم وسط آشپزخونه و گريه كنم.

صداش ناباور بود:
-براي چي آخه؟ مگه من نگفتم شهريه ي دانشگاهت جوره. مگه نگفتي فقط براي سرگرمي داري اين كار رو مي گيري؟ صبح تا شب كار كردن و شب تا صبح بيدار موندن شد سرگرمي؟ ببين چه بلايي سر خودت آوردي! زير چشمات سياه شده. منِ لعنتي چرا ديشب نفهميدم چراغ اون اتاق براي چي روشنه؟
بغضم شكست و بي صدا اشك ريختم. هزينه اي كه من بهش گفتم بودم براي شهريه، نصف چيزي بود كه بايد دو هفته ي ديگه پرداخت مي كردم.
دستم رو كشيد و چرخوندم. نمي خواستم اشك هام رو ببينه. نمي خوا…
-بسم الله…چرا داري گريه مي كني؟
صداش از قبل هم ناباور تر شده بود. به صورتش نگاه كردم و دلم آتيش گرفته ام شعله ور تر شد. چه گناهي كرده بود اين پسر كه اسير ما شده بود؟ ما چه گناهي كرده بوديم كه اسير خودمون بوديم؟
– الهه؟ نگام كن ببينم… من كه حرفي نزدم!
همين! همين كه حرفي نمي زد بدبختيِ من بود! همين كه زير بار اين همه مسئوليتِ الكي بود و صداش در نمي اومد، بهمم مي ريخت!
انگشت هاش رو تا نزديكي صورتم بالا آورد و مردد همونجا نگهشون داشت. خيره شدم به چشم هاش و با صدايي كه فكر مي كردم به اندازه ي كافي قوي هست اما مثل هميشه زير و ضعيف بود، گفتم:
-ببين امير حسين… من هجده سالم شده. ديگه مي تونم از پس خودم بر بيام! يكم… يكم هم كه بگذره، از پس مامان و اميد هم مي تونم بر بيام!
با چشم هاي گشاد شده اش، هاج و واج نگاهم كرد و وقتي خوب تعجب كرد، عصبي عقب كشيد و گفت:
-لا اله الا الله! خل شدي تو ؟ اين مزخرفات چيه كه داري تحويل من مي دي؟ از پس خودم بر مي آم ديگه يعني چي؟
اشك هام رو با پشت دست پاك كردم و بعد از مدت ها بالاخره حرف دلم رو زدم:
-تو خودت زندگي نداري؟ نمي خواي برا خودت زندگي كني؟ چه مي دونم… نمي خواي… نمي خواي زن…

نتونستم بگم ” نمي خواي زن بگيري”!
نمي شد بگم؛ پيش خودم هم نمي شد بگمش، چه برسه به خودش!
نمي دونم چي آرومش كرد؛ اما هر چي كه بود، هم صداش و هم نگاهش، به عصبانيت چند لحظه ي قبل نبودند.
نزديك شد و با لحني كه محكم و قاطع بود، گفت:
-زندگي من اينجاست! تو همين خونه. ديگه در مورد زندگي من حرف نزن! فهميدي؟

دوستان خوب رمان تک چند جمله از نویسنده رمان :

خب دوستان بريم راجع به رمان يكم توضيح بديم!
من از اين رمان نمي خوام خلاصه بدم!
اما ژانرش به شدت اجتماعي و به شدت عاشقانه ست!
داستان دو راوي داره كه هر دو زاويه ي ديدشون اول شخصه!
راوي اول نيكا ( كه تجريش ، اول هر فصل مربوط به نيكا گفته مي شه)
راوي بعدي الهه( كه راه آهن، اول هر فصلي كه روايت الهه ست گفته مي شه)
انتخاب تجريش و راه آهن هم علت داره.

دوستان ساكن تهران و شايد بقيه ي دوستان مي دونند كه خيابون وليعصر بلند ترين خيابون تهرانه و از جنوبي ترين نقطه ي شهر( راه آهن) امتداد داره به شمالي ترين نقطه( تجريش)
ان شإالله كه اين داستان رو دوست داشته باشين!
من ذهنم رو سر اين داستان كشوندم به يك سري فضا هاي جديد! اميدوارم مورد علاقتون واقع بشه ❤️

“تجريش”

با بدبختي چشم باز كردم و به ساعتِ بزرگي كه دقيقا رو به روي تختم نصب شده بود، نگاه انداختم. دوازده رو رد كرده و اين به اين معني بود كه كلاس زبان رو از دست دادم.
سرم يه حالتِ مبهم گرفتگي داشت؛ مهموني بي خودِ ديشب تا نزديكي صبح طول كشيده و كلافه ام كرده بود!
از تخت پايين اومدم، اشعه هاي خورشيد دم ظهري هيچ كاري نداشتند جز اينكه هزار تا مانع رو رد كنند و صاف بتابن به چشم هاي من!
لباس خوابم رو با يه تي شرت و شلوار ورزشي عوض كردم و از اتاق بيرون رفتم و به عادت هر روز، اول سري به اتاق نيكي زدم!
غزل روي تخت خودش نشسته و انقدر غرق كتابِ داخل دستش بود كه متوجه حضور من نشد! سرد و جدي پرسيدم:
-نيكي كجاست؟!
بدون اينكه سرش رو بلند كنه گفت:
-تو اتاق فيزيوتراپي!
حرصم مي گرفت از اين بي توجهيِ انتخابيش نسبت به خودم! با عصبانيت گفتم:
-پس تو اينجا چه كاره اي؟
بالاخره سرش رو از روي اون كتاب مسخره اي كه تو دستش بود، بالا آورد و متعجب پرسيد:
-بله؟
شمرده توضيح دادم:
-دارم مي پرسم تو اينجا چه كاره اي؟ مگه وظيفه ات نيست كه كنار نيكي باشي؟ پس اينجا داري دقيقا چه كار مي كني؟
كتاب رو بست و با بي خياليِ حرص درآري گفت:
-صالحي گفت كه نيازي به حضور من نيست!
برزخي شدم و فرياد كشيدم:
-صالحي غلط كرد! تو از ما دستور مي گيري يا از صالحي؟!
چشم هاش از تعجب و ناراحتي، درشت و خيس شدند. اومدم جمله ي بعديم رو بگم كه بازوم از پشت سر كشيده شد. برگشتم و ديدم نسترنه. هنوز دهانم براي گفتن جمله ام باز بود كه نسترن پرسيد:
-چه خبرته؟

 

نفس هام صدادار شده بودند. به اخم هاي در هم كشيده اش نگاه كردم و در حالي كه بازوم رو از حصار انگشت هاش رها مي كردم، گفتم:
-هيچي!
لب هاش رو بهم فشرد و به غزل كه در حال خروج از اتاق بود، نگاه كرد. دور كه شد، آروم گفت:
-ببينم مي توني يه كاري كني كه ديگه نياد!
ازش فاصله گرفتم و گفتم:
-به جهنم! نياد! قحطي پرستار نيومده كه!
نگاهش بي حوصله شد و صداش كلافه:
-تنها كسيه كه نيكي باهاش خوبه!
درست مي گفت؛ غزل تنها پرستاري بود كه نيكي باهاش مي ساخت اما اين دليلي نمي شد كه هر غلطي دلش بخواد تو خونه انجام بده.
نسترن رو به حال خودش گذاشتم و از پله ها پایین رفتم. از اتاقی که اختصاصش داده بودیم به کارهای درمانی نیکی صدای درمانگرش می اومد که ازش می خواست خودش هم برای بالا آوردن پاش تلاش کنه.
در اتاق رو باز کردم و داخل رفتم. صالحی به سمتم برگشت نيكي رو رها كرد و سلام داد. غزل گوشه اتاق طوری نشسته بود که نیکی متوجه حضورش نشه. به سمت نیکی رفتم و در حالی که گونه اش رو می بوسیدم پرسیدم:
-خوبی عشق نیکا؟
لبخند دندون نمایی زد و آب دهانش از کنترلش خارج شد. با سر انگشتام دهانش رو پاک کردم و گفتم:
-خوشگل تمرین کن ببینم.
به صالحی نگاه کرد و صالحی، از همون بدو ورودم نگاهش روی من بود! اخم کردم تا به خودش بیاد و به این فکر کردم که نگه داشتن این یکی هم ضروریه یا می شه اون طور که لایقشه باهاش برخورد کرد؟
گونه نیکی رو مجدداً بوسیدم و از اتاق بیرون رفتم.خونه به طرز عجیبی شلوغ بود! از هال صدای نیما و فرهنگ می اومد و من نمی دونستم که این موقع از روز این همه آدم تو خونمون چه كار دارند! به هال رفتم و دیدم که نیما جلوی تلویزیون ولو شده و داره با پلی استیشن بازی می کنه! فرهنگ هم دل و روده ي راحتي ها رو کنار هم ردیف کرده بود و در حالي كه نگاهش به تلوزيون و بازيِ نيما بود، به ترتيب روشون مي پريد!

نسترن كجا بود كه اين ها تونسته بودن همچين بلايي رو سر خونه اش بيارن! نزديك رفتم و خطاب به نيما پرسيدم:
-تو زندگي نداري؟
فرهنگ كه روي اولين نازبالش بود، شروع كرد به پريدن تا آخرين نازبالش و رسيدن به من! دست هاش رو دور پاهام حلقه كرد و جيغ كشيد:
-عمه!
تو دلم “عمه و زهرماري” نثارش كردم و سعي كردم رد شكلاتي كه از روي صورتش به شلوارم ماليده رو پاك كنم. از خودم فاصله اش دادم و رو به پدرش گفتم:
-چه گناهي كرديم كه هر روز داري اينجا كارت مي زني؟
باز هم توجهي نكرد. اشاره اي كردم به دستگاه بازيش و گفتم:
-خونه تلوزيون ندارين كه هر روز اين رو بار مي كني و مي آريش اينجا تا بازي كني؟
بالاخره جواب داد:
-پرستو گفته تماشاي اين بازي ها براي فرهنگ مناسب نيست!!
از تعجب دهانم باز موند؛ برادر سي ساله ام رسما ديوانه بود! روي راحتيِ بدون نشيمن و بدون تكيه گاه نشستم و گفتم:
-اوني كه مناسب نيست خود بچتونه. جوري بچه رو تربيت كردين كه آدم هيچ جا روش نمي شه بگه اسمش فرهنگه!
بي خيال گفت:
-حرف كه مي زني حواسم پرت مي شه!
بي شعور همين بود با تعريف ديگه اي هم داشت؟
بلند شدم و در حالي كه از هال بيرون مي رفتم، با تهديد رو به فرهنگ گفتم:
-الان نسترن مي آد مي كشتت!
-خانم تلفنتون! ديدم چند بار زنگ خورد براتون آوردمش!
نگاهي به مرادي كه گوشي به دست مقابلم بود انداختم و دستم رو براي گرفتن گوشي جلو بردم!
-ان شإالله يكي بخوادت، يه چند ساعتي راحت شيم!
با تعجب به سمت نيما كه اين جمله رو گفته بود، برگشتم.نگاهم رو بين دو تماس از دست رفته ي سهند و صورت نيما به گردش در آوردم و گفتم:
-مي خواي راحت شي پاشو جمع كن برو خونت!
و بعد در حالي كه پيام سهند رو باز مي كردم از هال خارج شدم. پرسيده بود ” بيام دنبالت؟”
لبخند رو لب هام نشست!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت شانزده

  _چه کمکی میخوای بکنی؟چیکار میخوای بکنی که بتونم بشم مانلی قبل؟! +هرکاری بخوای انجام …

2 دیدگاه

  1. سلام امکان دارد رمان هفت خط از گیسو خزان و دو جلد رمان عشق بی رحم را درسایتتون قرار بدهید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *