خانه / رمان آنلاین / رمان آخرین بلیت تهران / رمان آخرین بلیت تهران/پارت ده

رمان آخرین بلیت تهران/پارت ده

نگاهش طوری بود که از چشم هام می گذشت و رسوخ می کرد تو تک تک سلول های بدنم.
یهو وسط لرز کردن، آتیش گرفتم.
لب هاش بلاتکلیف از هم فاصله گرفتند و تا خواستند کلمه ای تحویلم بدند، از ورای شونه اش نیما و نسترن رو دیدم که با دو به سمت ساختمون می اومدند.
لب هاش رو بست و نگاهم رو دنبال کرد و برگشت!
نیما و نسترن از کنارمون گذشتند و متوجهمون نشدند. صورت پناهی مجددا چرخید به سمتم و من چرخیدم سمت ساختمون و با قدم هایی تند، به سمت اعضای خانواده ام حرکت کردم.
وقتی بهشون رسیدم که داشتند مشخصات نیکی رو به پذیرش اورژانس می دادند اما با صدای من متوقف شدند و به سمتم برگشتند.
نسترن با دیدنم وا رفت و پرسید:
-نیکی کجاست؟
و با نیما خیره شدند به لب هام، اعصاب اذیت کردن یا جواب ندادن نداشتم، کوتاه گفتم:
-خوبه!
نسترن بازوم رو گرفت:
-به هوشه؟ چرا تو‌نگفتی کجا می ری؟ چرا گوشیت رو برنداشتی!
باز شروع کرده بود به چرت و پرت گفتن!
عصبی شدم:
-من حال خودمم نمی فهمیدم، چی داری می گی؟
نیما مداخله کرد:
-بخاطر خدا بگید چی شده؟
چشم از نسترن گرفتم و گفتم:
-بینیش شکسته و لب هاش از چند جا شکاف خورده. آسیب مغزی نداشته اما صورتش داغون شده!
و با جمله ی آخرم دوباره چرخیدم سمت نسترن و عصبی گفتم:
-الان می خوام برم ببینمش اما بعدش کامل برام توضیح بده که چه بلایی سرش آوردین!
نگاهش مضطرب شد و تا خواست جوابی بده، نیما دوباره میون صحبتمون نشست:
-الان کجاست؟ می تونیم ببینیمش؟
شروع به حرکت کردم و گفتم:
-این پسره می گفت…
و با همین جمله ی خودم یاد پناهی افتادم و ناخواسته دور و اطرافم رو نگاه کردم اما نبود!

“راه آهن”

با صدای در از جا پریدم و هر چقدر تلاش کردم نتونستم مانع خودم بشم و نرم سمت حیاط!
اینجا بر خلاف اون بالا ها هوا آفتابی بود و حیاط هیچ اثری از بارون به خودش ندیده بود.
پرده ی مقابل در که کنار رفت، امیرحسین رو دیدم و بالاخره قلب پر جنب و جوشم با دیدنش، آروم نشست سر جاش!
چشم هاش خسته و بی حال بودند و می گفتند حال صاحبشون خوب نیست! من یه عمر با این چشم ها بزرگ شده بودم و هر حالتشون رو می شناختم!
نگاهش که بهم افتاد، با مکث گفت:
-سلام… کی رسیدی؟
دلم ضعف می رفت برای تک تک اجزای صورتش، برای موهاش، حتی برای حالت ایستادنش و سخت بود که این ضعف رفتن روی لحنم تاثیری نگذاره:
-سلام! یه ساعتی می شه… خوبی تو؟ خیلی خسته به نظر می رسی.
لبِ حوضی که وسط حیاط بود نشست و گفت:
-روز عجیبی داشتم امروز!
به پاهام جرات دادم و نزدیک تر رفتم.
آستین هاش رو تا کرد و چشمم خورد به چسبی که روی دستش بود. پرسیدم:
-دکتر رفته بودی؟
از جاش بلند شد و پرسید:
-امید اومده؟
من چی پرسیده بودم و اون چه جوابی داده بود. متعجب گفتم:
-آره. خیلی وقته.
مقابل رو شویی ایستاد، چسبی که رو دستش بود رو کند و پرسید:
-ناهار داریم؟ خیلی گشنمه.
زود گفتم:
-آره… الان حاضر می کنم برات.
آب رو باز کرد و گفت:
-نماز نخوندم هنوز. تا می خونم گرم کن غذا رو بی زحمت.
تنهاش گذاشتم و رفتم سمت آشپزخونه. زیر قابلمه ی برنج و خورش رو روشن کردم و سفره رو پهن کردم کف آشپز خونه.
غذا ها که گرم شدند و سفره رو که چیدم رسید! با ورودش خیره شد به بشقابی که مقابل خودم بود و پرسید:
-مگه نخوردی ناهار؟
نگفتم از گلوم پایین نرفت! گفتم:
-میل نداشتم، الان که گرم کردم گفتم خودمم بخورم.

ریحونی برداشت و در حالی که می بردش سمت دهانش گفت:
-خوب…
با چیزی که دیدم از جام پریدم و دستم رو مقابل دهانم گذاشتم و جیغ کشیدم!
قاشق از دستش افتاد و با تعجب نگاهم کرد.
چسبیدم به اجاق گاز و با وحشت گفتم:
-پشت سرته امیر… پشت سرته!
با وحشت از جاش بلند شد و در حالی که می چرخید گفت:
-یاعلی… چی پشت سرمه!
داشتم به گریه می افتادم وقتی گفتم:
-مارمولک!
از اون حالت دفاعی ای که به خودش گرفته بود بیرون اومد و عصبی گفت:
-لا اله الا الله! چته تو آخه؟ کوش؟
با انگشت لرزون نشونش دادم و گفتم:
-تو رو خدا بکشش. می آد الان این طرف.
چشم هاش طوری بودند که انگار ترجیح می داد من رو بکشه!
رد انگشتم رو دنبال کرد و با دیدن چیزی که نشونش می دادم گفت:
– بده من دمپاییت رو!
به دمپایی های صورتی خوشگلم نگاه کردم و گفتم:
-نه! دمپایی من رو‌نزن بهش!
کلافه نگاهم کرد و تا حرکت کرد، مارمولک کریه جنبید و از آشپزخونه بیرون رفت. با بغض گفتم:
-نره تو اتاقم!
و تا نرفت دنبالش و صدای تق رو نشنیدم، دلم آروم نگرفت!
به آشپزخونه که برگشت حالم انقدری بد بود که نمی تونستم غذا بخورم. تا سر حد مرگ می ترسیدم از این موجود و بهتر بود بگم خونه ی قدیممون خونه ی مارمولک ها و بقیه ی جونور ها بود تا خونه ی ما!
بشقابم رو از روی سفره برداشتم و صدای متعجب امیرحسین رو شنیدم:
-نمی خوری مگه؟
سرم رو به نشونه ی نه بالا انداختم.
کلافه گفت:
-ای بابا! کشتمش که!
چیزی نگفتم و تا خواستم بشقاب رو برگردونم به کابینت، دستش رو بشقاب نشست و کشیدش و با اون لحنی که خیلی کم ازش می شنیدم گفت:
-می دم همه جا رو سمپاشی کنن لوس خانم! خوبه؟
دلخور گفتم:
-لوس نیستم. دست خودم نیست، می ترسم.
بشقاب رو به سفره برگردوند:
-باشه… ترسو خانم!
خنده ام گرفت که گفت:
-زشت خانم!
از ته دل خندیدم و گفتم:
-زشت خودتی!
با اعتماد به نفس گفت:
-حاضر بودی یه دست نداشتی اما شبیه به من بودی؟
بلند بلند خندیدم. می دونستم داره باهام شوخی می کنه تا از این حال و هوا بیرون بیام اما ته دلم یه نگرانی بود، نکنه از نظرش زشت بودم

‎مقابل آینه ایستاده بودم و دقیقه ها بود که داشتم به خودم نگاه می کردم.
‎از دیروز ظهر که اون بحث پیش اومده بود تا همین حالا ذهنم درگیر بود و تمام زمانی که تو خونه داشتم رو مقابل آینه به تماشای خودم می گذروندم!
‎باید اغراق می کردم که امیر حسین خیلی از من قشنگ تر بود؛ بهتر بود بگم من اصلا قشنگ نبودم!
‎چشم های قهوه ای معمولی من کجا و چشم های خاص امیر حسین کجا؟!
‎انگشت کشیدم روی پوست سفید صورتم و دلم یکی از اون پوست های برنزه و خوشرنگ همکلاسیام رو خواست!
‎موهام نه لخت بودن نه حالت دار. رنگ خاصی هم نداشتند و خرمایی تیره بودند.
‎انگشت کشیدم روی ابروهایی که تا به حال یک بار هم اصلاح نشده بودند.
‎شاید اگر می سپردمشون دست یه آرایشگر ماهر ، می تونست یکم خوش حالتشون کنه!
‎صورت ظریفم رو با انگشت هام قاب گرفتم و اینبار با اعتماد به نفس خیره شدم به لب هام، از این یکی دیگه نمی شد ایرادی در بیارم! یکم زیادی بزرگ بودند اما انقدر خوشحالت و به قول همکلاسیم جذاب بودند که همه تو دیدار اول نا خواسته به لب هام نگاه می کردند.
‎دل کندم از آینه و جزوه ی درسیم رو باز کردم و شروع کردم به درس خوندن، اما حواسم متمرکز نمی شد. دلم یه رفتار مطمئن کننده از امیر حسین می خواست؛ یه حرکتی که مطمئنم می کرد اون هم دوستم داره. حتی اگه یک دهم حسی که من بهش داشتم رو بهم داشت بس بود! اون وقت می توانستم هر چقدر که بخواد و لازم باشه صبر کنم!فقط …فقط اگر می دونستم آینده ی این عشقی که بهش دارم فرجامی داره!
‎با صدای مامان از جا پریدم؛ لحن نگرانش عاشقی رو از سرم پروند.
‎از اتاق بیرون رفتم و تو حیاط پیداش کردم؛ چادر نماز به سر وسط حیاط ایستاده بود و هیکل سنگینش رو پیچ وتاب می داد.
‎به چشم های نگرانش خیره شدم و پرسیدم:
‎-چی شده؟!
‎یکی پشت دستش کوبید و گفت:
‎-الان یک ساعته امید رو فرستادم نون بگیره اما هنوز برنگشته!
‎به ساعت مچیم نگاه کردم و متعجب پرسیدم:
‎-این موقع شب فرستادیش؟!
‎غصه دار نگاهم کرد:
‎-چه می دونم مادر، خودش گفت برم نون بگیرم!
‎چشم هام گشاد شدند:
‎- خودش گفت؟ یعنی چی که خودش گفت؟!
مادر ساده ی من…
ما وقتی کارمون گیر بود هم امید راضی نمی شد کاری برامون انجام بده؛ حالا به خواست خودش رفته بود نون بگیره؟
به مامان که به نظر می رسید به شدت مضطربه، نگاه کردم و گفتم:
-نباید می فرستادیش! نون خریدن رو بهونه کرده تا بره بیرون.
لب هاش آویزون شدند:
-حالا چی کار کنم؟رفتم تا سر کوچه اما ندیدمش. این پاهای وامونده بیشتر نبردنم!
دوباره به ساعت مچیم نگاه کردم؛ از نه و نیم گذشته بود. گفتم:
-بذار زنگ بزنم به امیر حسین. خودم نمی تونم این موقع برم بیرون.
مظلومانه جواب داد:
-باشه مادر!
به اتاقم برگشتم و شماره ی امیر رو گرفتم و اما جمله ی “مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد” نا امیدم کرد. به حیاط برگشتم، مامان جلوی در ایستاده بود و به انتهای کوچه نگاه می کرد. کنارش ایستادم و گفتم:
-امیر جواب نمی ده!
با لحن مضطربی گفت:
-بلایی سرِ امید بچه ام نیومده باشه؟!
ناخن هام رو ناخواسته به کف دستم فشار دادم:
-دقیقا از کی رفته؟!
کلافه گفت:
-نمی دونم مادر. هشت اینا بود!
به داخل برگشتم و صداش رو شنیدم:
-کجا می ری؟
بلند جواب دادم که بشنوه:
-لباس بپوشم برم سر کوچه شاید
دیدمش!
ملتماسانه گفت:
-برو تا نونوایی مادر. شاید نونوایی شلوغه بچم تو صف واستاده!
عجب خوش خیال بود!
دلم نیومد بگم نونوایی ساعت ۹ تعطیل می کنه!
مانتوم رو از رو لباس های خونگیم پوشیدم و به حیاط برگشتم. داشتم دعا می کردم امیر حسین برسه اما هیچ کسی تو کوچه نبود.
نه امیر حسین نه امید.
کلید رو از مامان گرفتم و با ترس و لرز تا انتهای کوچه رفتم!
محلمون طوری بود که اگر می خواستی دیرتر از ۹ شب بیرون بیای باید خودت رو برای دیدن یا اتفاق افتادن هر چیزی آماده می کردی!
مغازه ها تک و توک باز بودند.تصمیم گرفتم تا خونه ی همکلاسیش برم؛ احتمال می دادم که اونجا باشه.
با اضطراب قدم بر می داشتم و به شدت سردم بود.
راهی نبود تا خونه ی همکلاسیش؛ انتهای کوچه روبرویی بودند.
در که زدم زنی پوشیده تو چادر سیاه که احتمال می دادم مادر مصطفی باشه، در رو باز کرد. خودم رو معرفی کردم:
-سلام من خواهر امیدم، همکلاسی مصطفی.
با حالتی خاص نگاهم کرد و نهایتاً با لهجه ی غلیظ آذری و لحنی که اصلاً دوستانه نبود پرسید:
-با کی کار داری؟!
پوفی کشیدم و پرسیدم:
-مصطفی هست؟
در حالی که زاویه ی در رو با دستش کم می کرد پرسید:
-چی کارش داری؟
ای بابا! اومدم جلو چشمات بدزدمش!
تا خواستم حرفی بزنم مصطفی از پشت سر زن گردن کشید

چقدر قد کشیده بود؛ سرم رو برای دیدنش بالا گرفتم، مادرش نگرانِ چی این نره غول بود که من رو سین جیم می کرد؟!
مضطرب گفتم :
-سلام مصطفی جان!
با صدای بمی که از یه پسر سیزده چهارده ساله بعید بود، خطاب به زن گفت:
-تو برو تو مامان!
و با رفتن مادرش، سرش رو خم کرد و در حالی که به تی شرتش دست می کشید، لوطی وار گفت:
-جونم؟ با کی کار داشتی؟!
پاهام رو به زمین فشار دادم و عصبی پرسیدم :
-امید اینجاست؟
با اخمی که نشون از تعجبش داشت نگاهم کرد و انگار که تازه من رو شناخته باشه، سرش رو عقب کشید و با لحنی بهتری گفت:
-اینجا بود. رفت.
به ابتدای کوچه نگاه کردم:
-کی رفت؟
-یه ده دقیقه ای می شه!
ایستادن رو جایز ندیدم و با قدم هایی بلند مسیر اومده رو برگشتم.
به خونه که رسیدم، نفس نفس می زدم. کلید انداختم داخل قفل و با باز کردن در سه جفت چشم رو دیدم که به من خیره شده بودند!
چشم های نگران مامان، چشم های ترسیده امید، و … چشم های به آتیش نشسته امیر حسین!
مامان با دیدنم فوری گفت:
-ایناهاش…اومد…
و امیر حسین با عصبی ترین حالتی که ازش سراغ داشتم، میون جمله مامان نشست:
-کجا بودی؟
مامان مداخله کرد:
-گفتم که رفت دنبال…
امیر اما دوباره جمله اش رو قطع کرد:
-کجا رفته بودی الهه؟
چرا انقد عصبی بود؟ شمرده گفتم:
-امید دیر کرد، رفتم دنبالش.
مامان دوباره مداخله کرد:
-آره مادر، امید رو فرستادم نون بخره، یکم دیر کرد، الهه رو فرستادم دنبالش صف شلوغ بوده!
امیر حسین غرید:
-ساعت ده شب؟! کو نون؟!
مامان از جا پرید:
-نون؟! نون…نون رو گذاشتم آشپزخونه دیگه!
داشت با دروغهاش امیر حسین رو بدتر تحریک می کرد. امیر اما نگاهی بهم انداخت که معنی تاسف می داد!
مامان از ترس اینکه امیر حسین امید رو دعوا نکنه جریان رو با تغییر برای امیر گفته بود و فقط من می دونستم که امیر حسین چقدر از دروغ متنفره!
مامان که جو رو به ظاهر آروم دید، یکی زد به شونه امید و گفت:
-بدویید برید تو… هوا سرد شده…
شام از دهن افتاد!

امیر حسین نگاهش رو ازم‌ گرفت و دلم… مرد!
به خودم که اومدم، همه رفته بودند داخل و من، درست شبیه به بادکنکی بودم که خیلی ناگهانی سوزن خورده و افتاده روی زمین!
بی انرژی، قدم هام رو کشیدم روی زمین و به داخل ساختمون رفتم!
مامانِ فس فسو، تو عرض یک‌دقیقه سفره رو‌چیده بود و امید، سر به زیر کنار سفره نشسته بود!
محتویات سفره رو چک کردم و وقتی دیدم چیزی کم نیست، نشستم کنار امید و زیر گوشش گفتم:
-به وقتش دارم برات!
ریز غر غر کرد:
-چی می گی؟
بهش توپیدم:
-نکنه خودتم باور کردی که یک ساعت ونیم رفتی دنبال نون!
با مشت به پام کوبید و بی ادبانه گفت:
-زر زر نکن الهه!
از درد اشک تو چشمم جمع شد! مامان که اصلا به روی خودش نمی آورد متوجه بحث ما شده!
با انگشت سر زانوم رو ماساژ دادم و گفتم:
-به امیرحسین می گم خونه ی مصطفی بودی!
رنگش پرید اما خودش رو نباخت و با پرویی تمام گفت:
-برو هر زر مفتی که دلت می خواد بزن! منم خیلی چیز ها دارم که درباره ات بگم! اصلا بگو ببینم خودت این وقت شب کدوم گوری بودی؟
با وحشت نگاهش کردم!
این آدم برادر من بود؟
بردار سیزده ساله ی من؟!
وا رفتم!
مامان با ورود امیر حسین، بهمون تشر زد:
-انقدر سر سفره حرف نزنید!
نگاهم رو از امید گرفتم و دادمش به امیر حسین! سرش پایین بود و صحبتی نمی کرد! کاسه ی آبگوشت رو از مامان گرفتم و مقابلش گذاشتم! تشکر نکرد؛ قهر بود؟
انقدر شوکه بودم از اتفاق افتاده و رفتار امید که هیچی از گلوم پایین نمی رفت!
مامان داشت برای امیرحسین خودشیرینی می کرد:
-دیدم هوا سرد شده گفتم یه دونه از اون دیزی هایی که دوست داری بار بذارم! رفتم امروز سبزی تازه خریدم… از این ترشی هم بخور مادر… هنوز کامل نرسیده اما گفتم حیفه کنار دیزی ترشی نباشه!
امیر اما در جواب همه ی جمله هاش فقط گفت:
-این نون ها بیاتن!
من فهمیدم که چی گفت! اما مامان نه! چرا که بی حواس جواب داد:
-بربری های صبحه مادر! کسی نخورد… گفتم بخوریم که حیف نشن!
نگاهش نکردم!
دو سه لقمه به زور قورت دادم و منتظر شدم بقیه از سر سفره بلند شن!
یک ساعتی خودم رو تو آشپزخونه با شستن ظرف ها و نظافت معطل کردم و آخر سر، مستقیم رفتم به اتاقم و در رو بستم

دلم گرفته بود؛ اعصابم خرد بود؛ از دست مامان دلخور بودم؛ از دست امید عصبانی و از دست امیرحسین…
از دست امیرحسین هیچی نبودم!
حق داشت! کاملا حق داشت!
کتاب درسی رو باز کردم و مقابلم گذاشتمش و یک ساعت تمام خیره شدم به کلمه هاش!
دلم هیچی نمی خواست وقتی امیرحسین اینطور دلخور بود!
نگاهی به ساعت انداختم و با دیدن عقربه کوچیکه که از دوازده گذشته بود، دعا دعا کردم که نخوابیده باشه!
در اتاقم رو با احتیاط باز کردم. چراغ های خونه همگی خاموش بودند. پاورچین به سمت اتاق امیرحسین رفتم و وقتی ناامید از بیدار بودنش می خواستم برگردم به اتاقم، متوجه نور کم جونی شدم که از فضای شیشه ای بالای در مشخص بود! از ته دلم دعا کردم که نور مربوط به چراغ مطالعه اش باشه و با لحنی کاملا آروم، صداش زدم:
-امیر…
جواب ندادنش غصه دارم کرد، با این حال برای بار دوم شانسم رو امتحان کردم:
-بیداری امیر حسین؟
“بله” گفتنش اگرچه سرد و تلخ بود اما برای من، حکم عسل داشت!
با احتیاط پرسیدم:
-می تونم بیام داخل؟
-نه…می خوام بخوابم!
یه سوزن دیگه خورد تو لاشه ی بادکنکی که ازم باقی مونده بود! نیاز داشتم به حرف زدن اما نمی خواستم التماس کنم!
با شونه های افتاده، حرکت کردم به سمت اتاقم اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که در اتاقش باز شد و دیدنش تو اون رکابی سفید رنگ، دین و ایمونم رو به باد داد.
صورتش هنوز اخمو بود؛ صداش هم هنوز دلخور:
-چی شده؟
نگاهم رو از بازو هاش گرفتم و‌ شرمزده گفتم:
-می خوام باهات حرف بزنم!
چند ثانیه نگاهم کرد و دست آخر، به اتاقش برگشت و گفت:
-بیا تو.
به خودم جنبیدم و پاهایی که مثل میخ تو زمین فرو رفته بودند رو کندم و به اتاقش رفتم.
وقتی داخل شدم که تی شرتی تنش کرده بود!
چه خریتی کرده بودم! این دیگه چه وقت حرف زدن بود؟ آسمون که به زمین نمی اومد اگه می ذاشتمش برای فردا!

-چی شده؟
صداش باعث شد به خودم بیام! باید زود حرفم رو می زدم و‌ می رفتم! سرم رو پایین انداختم و گفتم:
-مامان ساعت نه و نیم صدام زد و‌گفت امید بیشتر از یک ساعته که برای نون گرفتن از خونه بیرون رفته. تازه می گفت خود امید اصرار داشته که بره و نون بگیره! خب وقتی مامان اینجوری گفت، من نگران شدم… زنگ زدم به تو، گوشیت تو دسترس نبود! می دونستم نونوایی ساعت نه تعطیل می کنه! حدس زدم که یه کاسه ای زیر نیم کاسه ی امیده و از یک طرفم نگران بودم که این موقع شب بیرونه و می ترسیدم بلایی سرش اومده باشه. دیگه دل به دریا زدم و رفتم تا سر کوچه، گفتم شاید با دوستاش گرم حرف زدن شده! وقتی ندیدمش رفتم تا دم خونه ی دوستش که همین جاست. دوستش گفت اونجا بوده و تازه رفته! بعدش زود اومدم خونه که دیدم برگشته. همین…
سرم رو بلند کردم و متوجه شدم که داره نگاهم می کنه! صورتش تو این نور کمرنگ، به شدت خواستنی بود! دوباره سرم رو انداختم پایین و با حرف زدن حواس خودم رو پرت کردم:
-مامان اونطوری تعریف کرد که امید رو دعوا نکنی وگرنه که نمی خواست بهت دروغ بگه!
لبخندش رو که دیدم وا دادم!
قصد فرار به سرم زد. داشتم دیوانه می شدم از این تنهاییِ دو نفره؛ چه برسه به وقتی که وسط این بحث جدی لبخند می زد!
لب زیرینم رو از داخل گاز گرفتم. دست هاش رو تو سینه قفل کرد و گفت:
-این خیلی خوبه که مثل همیشه روراستی! ولی…
خیره نگاهش کردم و ادامه داد:
-از این به بعد، نگران هر کسی شدی! یه ساعت و‌ دو ساعت که سهله! صد ساعتم اگر گذشته بود، اون موقع شب تنها از خونه بیرون نمی ری!
مات شدم بهش!
-فهمیدی الهه؟
پلک زدم!
-حساب امید رو هم خودم می رسم تا دیگه از این غلط ها نکنه!
آب دهانم رو صدا دار قورت دادم!
-حالا هم برو‌بخواب؛ دیر وقته!
می رفتم! ولی نمی رفتم که بخوابم! می رفتم که بمیرم! باید می رفتم‌و‌می مردم برای این جمله ها… برای این لحن… برای این آدم!
پاهام رو تکون دادم و سعی کردم تمرکزم رو حفظ کنم. زیر لب شب به خیری گفتم و تا خواستم پام رو از اتاق بیرون بذارم، نمی دونم به چه وسیله ی ذلیل مرده ای گیر کردم و تا اومدم تعادلم رو کنترل کنم، بین زمین و هوا معلق شدم!
همه چیز تو یک ثانیه اتفاق افتاد اما برخلاف انتظارم، زمین نخوردم!
دست ها ی قوی امیر حسین دور قفسه ی سینه ام‌بود…
تنم رو بالا کشید و عصبی گفت:
-لا اله الا الله! حواست کجاست دختر؟!
هنوز یه دستش رو بدنم بود وقتی کلید برق اتاق رو زد!
حجم نور، چشمم رو اذیت کرد. سر تا پام رو نگاه کرد و نهایتا رضایت داد به برداشتن دستش…
خدایا…
قلبم انقدر محکم می زد و‌بی قرار بود که مطمئن بودم امیر حسین داره صداش رو‌ می شنوه!
-به چی خوردی؟
سعی کردم صاف بایستم و‌ تا نشم!
با بدبختی گفتم:
-نمی دونم!
-برو..برو بگیر بخواب. به جایی هم نخور!
چرا انقدر عصبانی بود؟!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت شانزده

  _چه کمکی میخوای بکنی؟چیکار میخوای بکنی که بتونم بشم مانلی قبل؟! +هرکاری بخوای انجام …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *