خانه / رمان آنلاین / رمان آخرین بلیت تهران / رمان آخرین بلیت تهران/پارت آخر

رمان آخرین بلیت تهران/پارت آخر

 

_من اینجا تنهام؛ کارها زیاده؛ کسی نیست که بهش اعتماد داشته باشم!
دیگه کاملا صبحانه اش رو رها کرده بود.
_به من اعتماد داری؟!
جمله اش رو با تغییر ضمیرها تکرار کردم:
_بهت اعتماد دارم!
کمی از آبمیوه اش رو نوشید ؛ چند لحظه فکر کرد و نهایتاً گفت:
-نمی تونم بی ارتباط به حرفه ام کار کنم!
با سماجت گفتم:
_اگه هر روز یکی از دوربین ها رو از کار بندازم چی؟!
متعجب نگاهم کرد. چشم هاش به طرز وحشتناکی جذاب بودند!
پرسیدم:
_می آی؟
صندلی رو عقب زد و بلند شد:
-می رم سراغ حل مشکل دوربین!
و کیفش رو برداشت!
همراهش راه افتادم، گفت:
_باید برم سراغ سیستم!
به طرف اتاق راه افتادم و در رو براش باز کردم!
تنهاش گذاشتم و رفتم به آشپزخونه ی کافه و برای خودم یه لیوان بزرگ چای ریختم! به جزیره ای که وسط سالن آشپزخونه بود، تکیه زدم و مشغول نوشیدن چایی و فکر کردن شدم!
این روزها انقدر برای فکر کردن وقت کم می آوردم که تمام تصمیماتم رو تو لحظه می گرفتم!
نیم ساعت بعد که به سمت اتاق رفتم، پناهی نبود! فکر کردم بی خداحافظی رفته اما تو سالن پیداش کردم! تکیه زدم به دیوار و نگاهش کردم و از خودم پرسیدم« چه مرگته؟» و جوابی براش پیدا نکردم!
به خدا که دوستش نداشتم! خصوصاً که دو سال هم ازم کوچیکتر بود و تنها کاری که من تو عمرم انجامش نداده بودم، پریدن با پسر بچه ها بود!
اومد و از مقابلم گذشت و وارد اتاق شد! اخم هاش توهم بودند!
دعا کردم کارش راه نیفته اما نگاهش رو از صفحه ی مانیتور بالا کشید و گفت:
_ درست شد.
سری به نشونه ی تشکر تکون دادم و به سمتش رفتم. تصویر دوربین در ورودی هم به تصویرها اضافه شده بود.
نشستم روی صندلیِ پشت میز و خواستم حرفی بزنم اما هیچ چیزی تو سرم نبود!
کیفش رو از روی میز برداشت و گفت:
_من دیگه می رم.
گفتم:
_ حساب امروز رو…
میون حرفم نشست:
_بزنش به پای صبحانه ی امروز.
گفتم:
_اونو که مهمون من بودی!
_پس توام این رو مهمون من!
وقتی می خواست بره؛ چه کارش می کردم؟! هیچی! فقط لبخندی زدم و گفتم:
_متشکرم!
وقتی گفت«خداحافظ» مطمئن بودم دیگه چیزی به اینجا برش نمی گردونه! پس جواب دادم:
_خداحافظ.
و سرم رو بردم تو مانیتور و تا جایی که تصویر آنلاین دوربین ها همراهیم کردند، دنبالش کردم و وقتی کاملاً از تصویرها خارج شد؛ زیر لب گفتم:
_«خدا نگه دار جناب آقای دوربین پناهی»
*****

“راه آهن”

بهار شد و عید از راه رسید اما دل من تو زمستونِ سال قبلی موند و عشق توش، هیچ شکوفه ای نداد!
لحظه ی تحویل سال، من و مامان و امیرحسین و امید، دور سفره ی هفت سینی که امسال خود مامان چیده بودش، نشسته بودیم؛ عکس بابا هم تو سفره، کنار سین های مامان بود و من، با دلتنگی، مدام نگاهش می کرم!
دعای تحویل سال که خونده شد و اون ملودی مخصوص که از شبکه ی یک پخش شد؛ روی مامان رو بوسیدم و عید رو بهش تبریک گفتم؛ به امیرحسین و امید هم! و نهایتا بلند شدم و به اتاقم رفتم و با سه بسته ی کادو پیچ، برگشتم!
عید امسال، با جمع کردن دو حقوق و یه عیدی، پول نسبتا خوبی تو حسابم پس‌انداز شده بود؛ طوری که دستم برای خرید عیدی باز بود! برای مامان یه روسری و یک جفت کفش، برای امید یه شلوار جین و برای امیرحسین، یه جلد دیوان شمس خریده بودم؛ چون تو یک ماه اخیر، به طرز اعجاب انگیزی رو آورده بود به شعر، خصوصا شعر های مولانا!
مامان با باز کردن هدیه اش، همون جمله هایی رو گفت که انتظارش رو داشتم:
-چرا پولات رو خرج می کنی مادر؟ جمع کن برای خودت. من اصلا خوشحال نمی شم با این چیز ها!
جمله هاش رو ندید گرفتم و فقط لبخندی که موقع گره زدن روسریش مقابل آینه به خودش زد رو تو ذهنم نگه داشتم!
امید هم با باز کردن کادوش از خوشحالی خندید اما جای زخم بزرگ روی صورتش، نذاشت که از خنده اش ذوق کنم؛ خدا می دونست کی و چرا این بلا رو سرش آورده بود که امید حتی با تهدید های امیرحسین هم لب باز نکرده بود و قسم خورده بود که زمین خورده!
واکنش امیر حسین اما متفاوت بود؛ با گرفتن کادوش، اول گفت:
-مثل اینکه وضعت خیلی خوبه الهه!
اما به محض باز کردنش، چشم هاش برق زدند و لب هاش ناباور گفتند:
-می دونستی از کی می خواستم یکی بگیرم و فرصت نمی کردم؟
می دونستم؛ من حتی آمار تعداد نفس هایی که تو روز می کشیدی رو داشتم؛ این که چیزی نبود!
نتونستم لبخند نزنم؛ دلگیر بودم اما نمی شد برق چشم هاش رو دید و لبخند نزد! کتاب رو بهم برگردوند؛ برگردوند و گفت:
-یکی از شعر هاش رو بخون برام!
کتاب رو پس زدم:
-من اصلا شعر خوندنم خوب نیست!
دوباره کتاب رو سمتم گرفت:
-عیبی نداره بخون!
گرفتمش و تصادفی یکی از صفحه ها رو باز کردم؛ مثل وقت هایی که دیوان حافظ رو باز می کردم تا برای خودم فال بگیرم اما از معنی کردن بیت ها عاجز می شدم و کتاب رو می بستم!
اینبار اما فرق داشت؛ اینبار امیرحسین ازم خواسته بود؛ پس اولینی که مقابل چشم هام خودنمایی کرد رو خوندم.

«من از عالم تو را تنها گزینم
روا داری که من غمگین نشینم
دل من چون قلم اندر کف توست
ز توست ار شادمان وگر حزینم
بجز آنچه تو خواهی من چه باشم
بجز آنچه نمایی من چه بینم
گه از من خار رویانی گهی گل
گهی گل بویم و گه خار چینم
مرا تو چون چنان داری چنانم
مرا تو چون چنین خواهی چنینم
در آن خمی که دل را رنگ بخشی
چه باشم من چه باشد مهر و کینم
تو بودی اول و آخر تو باشی
تو به کن آخرم از اولینم
چو تو پنهان شوی از اهل کفرم
چو تو پیدا شوی از اهل دینم
بجز چیزی که دادی من چه دارم
چه می جویی ز جیب و آستینم»

با خوندن آخرین بیت و اتمام غزل، دلم لرزید!
نگاهم رو ناباور تا صورت امیرحسین کشیدم! می خواستم… می خواستم دوباره بخونمش! اصلا می خواستم جیغ بزنم و بار ها براش بخونم این شعر رو!
دستش رو جلو آورد و خواست کتاب رو بهش برگردونم؛ کتاب داشت از دستم می رفت اما چشم هام فورا بیت اولش رو حریصانه دزدید و قاب کرد و زد سر درِ ذهنم!
«من از عالم تو را تنها گزینم
روا داری که من غمگین نشینم؟»

*پایان رمان*

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان فرشته تاریکی/پارت سیزده

به سختی نایلون وسایل را در دستانش جابه جا میکند گوشه ی چادرش را در …

8 دیدگاه

  1. 😑😑😑😑😑😑😐😐😐😐😐😐😐😐

  2. وا چی به چی شد اخرش؟؟

  3. ببخشید کسی می دونه چه نتیجه ای میشه گرفت از پایان رمان؟؟😐😑

  4. سلام فصل دوم این رمان را در سایتتون قرار می دهید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *