خانه / رمان آنلاین / رمان آخرین بلیت تهران / اخرین بلیت تهران/پارت شانزده

اخرین بلیت تهران/پارت شانزده

وا دادم و به من و من افتادم:
_من…من منظورم این…
بی خیال گفت:
_منظورت همین بود!
چیزی نداشتم برای گفتن؛ رسما گند زده بودم.
_تو فکر می کنی من محدودت می کنم؟فکر می کنی برای خودمه که می گم کار نکن؟که حواست رو بده به درس خوندنت؟!من گفتم هرچی که بخوای فراهمه برات تو فقط دغدغه ات درست باشه…
ادامه نداد.صورتش این حس رو بهم منتقل کرد که انگار مطمئنه داره آب تو هاون می کوبه! نالیدم:
_امیرحسین…
و شنیدم:
_برو! دیرت می شه!
دلخور بود.قهر کرده بود.کلمه ها هم باهام قهر کرده بودند که هیچ کدوم پیداشون نمی شد تا بتونم باهاشون عذرخواهی کنم.من همچین منظوری نداشتم؛ نمی خواستم به اینجا برسیم! نمی خواستم دلخوری پیش بیاد.
تا به خودم بجنبم از در بیرون زد و رفتنش غصه ام رو بیشتر کرد.
سرجام نشستم و خداروشکر کردم که مامان رفته بود روضه خونه ی همسایه و نبود که این وضعیت رو ببینه!
صورتم رو با دست هام پوشوندم!من چی کار کرده بودم؟
تقصیر من چی بود که دیشب یک ساعت تمام با بهرامیِ لعنتی حرف زده بود و من فقط اشک ریخته بودم؟!موضوع حرف هاشون کار بود.اما من داشتم احساس خطر می کردم!چون امیرحسین هیچ وقت کار رو نمی آورد خونه!اون هم یک ساعت.
نگاهی به ساعت مچیم انداختم؛ از اینجا رونده و از اونجا مونده که می گفتن، دقیقا من بودم!
کیف روی دوشم رو بلند کردم و با حرص به زمین‌کوبیدم و صدای امید رو شنیدم:
-چته؟
به لباس های بیرونش خیره شدم و‌گفتم:
-برو‌حوصله ات رو ندارم!
تو راهرو تصویرش محو شد اما صداش نه:
-اسگل!
صدای بسته شدن در رو که شنیدم شروع کردم به گریه کردن.

“تجریش”

با سردرد بدی از خواب بیدار شدم و‌ اولین چیزی که دیدم یه جفت چشم سبز و عجیب غریب بود!
-بیدار شدی عمه؟
مور مورم‌شد از شنیدن کلمه ی “عمه”
دهانم به شدت تلخ و خشک بود، پرسیدم:
-باز اینجا چه کار می کنی؟
انگشت هام رو روی پیشونیم کشیدم؛ سرم تیر می کشید و‌خاطرات مبهمی از مهمونی دیروز که تا چهار صبح طول کشیده بود، تو‌سرم بود.
اومد و پرید روی شکمم! از درد جیغ کشیدم و فحشی نثارش کردم که چون معنیش رو متوجه نشد چیزی نگفت!
دستام رو دور قفسه ی سینه اش سفت کردم و با بلند کردنش، گذاشتمش رو لبه ی تخت و شکمم رو ماساژ دادم! سرش رو نزدیک آورد و گفت:
-می خوام یه رازی رو بهت بگم!
از لحنش خنده ام گرفت.
-مامانم نی نی‌داره!
چشم های نیمه بازم تا بیشترین حد ممکن باز شدند؛ چی گفته بود؟
-می خواد برام داداش بیاره!
حتما باز نشسته بود پای سریال های ماهواره و قوه ی تخیلش تقویت شده بود!
بلند شدم‌و در حالی که ملحفه رو‌کنار می زدم، گفتم:
-برو‌بیرون بچه!
صاف تو چشم هام‌ زل زد و پرو پرو‌ گفت:
-اسمم بچه نیست! اسمم فَلَنگه!
با وجود سردرد افتضاحم بلند زدم زیر خنده و گفتم:
-فِلِنگ و ببند فَلَنگ!
با تعجب نگاهم کرد؛ دستش رو گرفتم، از اتاق بیرونش کردم‌ و درد افتضاح سرم رو سپردم به دوش آب سرد!
*****

وقتی به طبقه ی پایین رفتم که همه دور میز ناهار خوری جمع بودند، صندلی کنار پرستو رو بیرون کشیدم و یه سلام کلی به جمع گفتم! بابا حتی جواب سلامم رو هم نداد و نسترن با اشاره ی چشم و ابرو بهم فهموند که بابا از دستم ناراحته!
حوصله ی درگیر کردن ذهنم با همچین چیزی رو نداشتم! دو روز دیگه بابا می رفت و کل اعضای خونه رو فراموش می کرد!
نیما داشت با بشقاب غذاش بازی می کرد و نیکی بی دلیل ذوق کرده بود! وقت هایی که بابا بر می گشت همه باید موقع سرو وعده های غذایی حاضر می شدیم؛ حتی نیکی که رو صندلی مخصوص خودش می نشست!
نسترن دستور سرو غذا رو داد و خدمه های یک‌شکل پوشِ خونه شروع به کار کردند!

دلم بهم می خورد از این شوآف های مسخره!
اولین ملاقه ی سوپ که برام‌کشیده شد، گفتم:
-کافیه!
و با زجر، تا انتهای غذا، جمع رو همراهی کردم‌و با اتماش، قصد بلند شدن داشتم که جمله ی پرستو میخکوبم کرد:
-راستش ما… یعنی من و نیما… یه خبر براتون داشتیم!
توجه بابا کاملا جلب شد!
نکنه…نکنه فرهنگ در مورد قصیه ی داداش راست گفته بود؟
بابا بالاخره به حرف اومد:
-چه خبری؟
پرستو من و من کرد؛ انگار که منتظر به حرف اومدن نیما بود اما به نظر نمی رسید که نیما قصد همراهی داشته باشه و نهایتا خود پرستو گفت:
-من…بچه ی دوممون‌رو… باردارم!
و‌ سرش رو پایین برد!
دهان نسترن باز مونده بود؛ دهان من هم!
بابا بالاخره سکوت رو شکست، شادی ای که تو صداش موج می زد، کاملا واضح بود:
-مبارکه! مبارکه!
فرهنگ گفت:
-داداش می آد!
نیما خندید:
-دختره!
نسترن بی حس گفت:
-به سلامتی! مبارک‌باشه!
فرهنگ یکی زد به نیکی و گفت:
-داداش بیاد باهم بازی می کنیم!
صندلیم رو عقب زدم که بلند شم اما صدای بابا، متوقفم کرد:
-صحبت دارم باهات نیکا!
سکوت کردم و ادامه داد:
-بیا اتاقم!
از جا بلند شدم و منتظرش ایستادم! چشم نسترن به حرکاتش بود؛ با دست به راهرو اشاره کرد و خواست حرکت کنم!
نمی تونستم حدس بزنم چکارم داره! بعید می دونستم بخاطر رفتار های دیروز و عدم حضورم بخواد صحبت کنه؛ اصولا این رفتار ها براش پیش پا افتاده بودند!
صبر کردم وارد اتاق بشه
و پشت سرش وارد شدم! از آخرین باری که دیده بودم پیر تر به نظر می رسید؛ تمام موهاش سفید بودند! سبیل های کم پشتش هم!
-بشین!
با اکراه نشستم!
سیگار غول پیکرش رو آتیش زد و‌پرسید:
-چیزی لازم نداری؟
مسلما من رو اینجا نکشونده بود که در مورد لازم داشته ها و نداشته هام بپرسه! پس کوتاه گفتم:
-نه

عمیق نگاهم کرد و پرسید:
-جریانت با پسر مرندیان چیه؟
اخم کردم!
و سکوتش وادار به توضیحم کرد:
-جریان خاصی نداریم!
دود غلیظ و سنگین سیگارش رو به بیرون فرستاد و پرسید:
-جریانت با خودت چیه؟
-چه جریانی!
-بیست و پنج‌ سالته!
جدا؟ می دونست چند سالمه؟ تکرار کردم:
-بله! بیست و پنج سالمه!
عصبی گفت:
-خب!
بی خیال لب زدم:
-خب!
لب هاش رو بهم فشرد و سیگارش رو خاموش کرد و واضح گفت:
-تصمیمت برای ازدواج چیه؟
-تصمیمی ندارم!
-پسر مرندیان…
میون حرفش پریدم:
-من نیما نیستم! نیکام!
داد کشید:
-وسط حرف من نپر!
دندون هام رو بهم فشردم! با صدایی که پایینش آورده بود، گفت:
-فکر نکن از کثافت کاری هات بی خبرم!
عصبی خندیدم:
-پس از ما خبر هم می گیرین!
چشم هاش به آتیش نشست و گفتم:
-البته! فکر نکنید ما بی معرفتیم؛ ما هم از شما خبر می گیریم!
چشم هاش رو ریز کرد! فکر می کرد نمی دونیم اونجا چه کار می کنه؟ می دونستیم! فقط طوری تربیت شده بودیم که به روی خودمون نیاریم!
-با من بحث نکن نیکا! هر غلطی تا الان تو زندگیت کردی، نوش جونت! بچگی کردی! از حالا به بعد ولی بچه بازی بسه! یه تصمیم‌درست واسه زندگیت می گیری و مثل بچه ی آدم زندگیت رو می کنی!
از جام بلند شدم و فریاد زد:
-حرف هام تموم نشده!
ناخن هام رو به کف دستم فشار دادم و نفس هام صدا دار شدند.
-مرندیان به این ازدواج خیلی راضیه! من هم! عادت تحمیل کردن چیزی که نمی خوای رو هم ندارم! چون خبرش رسیده که باهاش می پری پی‌اش رو گرفتم!
حوصله نداشتم بیشتر از این بایستم! حرف هاش مال الان نبود؛ هر چند ماه یک بار که می اومد از این داستان ها داشتیم! چند روز دیگه می رفت و همه چی فراموش می شد.
زندگی من فیلم و سریال و داستان نبود که پدرم حکم کنه و من واجب الاجرا ببینمش! من زندگی خودم رو داشتم و اگر سمت سهند می رفتم خواست خودم بود نه خواست دوتا پیرمرد آهن پرست!

“راه آهن”

دقیقه ها بود که داشتم به کاکتوس های لبِ طاقچه ی اتاقم نگاه می کردم و تو سرم صدا و لحن امیر حسین تداعی می شد که بهم گفته بود”مامان کاکتوس ها”! سه روز می گذشت از اون مکالمه ی کذایی مون و امیر حسین تو این سه روز کم پیدا و سر سنگین شده بود! چی فکر می کرد پیش خودش؟ فکر می کرد بهش گفتم که کاره ای تو زندگیم نیست؟! اون خودِ خود زندگیم بود! من چی گفته بودم بهش؟!
چشم از کاکتوس های غصه دار اتاقم گرفتم و به سمت اتاقش رفتم. با دلتنگی وصف ناپذیری خیره شدم به تک تک وسیله های اتاقش! هوای اتاقش رو نفس کشیدم، نشستم روی صندلی چرخون پشت میز و با حسرت دستم رو روی موس گذاشتم.
صدای زنگِ در از جا پروندم؛ با وحشت به اتاق خیره شدم تا ببینم وسیله ای جا به جا نشده باشه و سریع از اتاق بیرون زدم. مامان در رو باز کرده بود، امیر حسین و امید همزمان رسیده بودند. پناه بردم به آشپزخونه و با چیدن سفره خودم رو سرگرم کردم؛ قلبم بی دلیل تند می زد و همه ی تنم بی تابی می کرد. پنج دقیقه ی بعد سر وکله ی هر دوشون پیدا شد. زیر لب سلام دادم و از امیر حسین یه سلام سرد جواب گرفتم!
مامان دیگ برنج روکنار خودش روی زمین گذاشت و نشست! مثلا چشم چرخوندم برای دیدن کم و کسریِ سفره اما همه ی حواسم پی امیر حسین بود. پی اخم هایی که سه روز تمام باز نشده بودند.
نمکدون رو وسط سفره گذاشتم و کنار مامان نشستم که داشت لوبیا پلو رو تو بشقاب ها می کشید. بشقاب اول رو که پر کرد، برداشتمش و در حالی که مقابل امیر حسین می ذاشتم پرسیدم:
-ترشی هم می خوای؟
قبل اینکه جوابی بده، مامان مداخله کرد:
-سوال کردن نداره که مادر، بیار براش.
دستم رو برای بلند شدن روی زمین گذاشتم اما صداش منصرفم کرد:
-نمی خواد. ماست هست!
با غذای خودم مشغول شدم. امید داشت با دست تند و تند لوبیا سبز هارو جدا می کرد و وسط سفره می ریخت! مامان غر غر کرد:
-باز که غذا رو حروم کردی.
امید هم طبق معمول جواب داد:
-من علف دوست ندارم!
حوصله ی بحث های همیشگیشون رو نداشتم. چند قاشق غذا خوردم و قبل از همه از سر سفره بلند شدم و وقتی مامان اعتراض کرد:
-چرا چیزی نخوردی؟
با غصه و دلخوری وبغض و هزار و یک حسِ کوفتی و زهرماری گفتم:
-نمی خورم. حالم خوب نیست.
این “حالم خوب نیست” رو در جواب مامان نگفته بودم؛ به در گفته بودم که دیوار بشنوَش! اما دیوار، این چند روز سر سخت تر از هر وقتی شده بود. مامان پرسید:
-چرا مادر؟ مریض شدی؟

بی حوصله گفتم:
-نمی دونم.
و ظرف های غذام رو داخل سینک ظرف شویی گذاشتم. مامان پیگیر نشد و بقیه تا چند دقیقه ای مشغول غذا خوردن بودند‌و بعدش، من شروع کردم به جمع کردن و شستن ظرف ها. طی چند ثانیه آشپزخونه خالی شد و همه رفتن پی کارهاشون! مامان رفت پی خواب ظهر؛ امید هم حتما تا حالا ولو شده بود و آهنگ گوشم می کرد وامیر حسین … نه… نمی خواستم حالا بهش فکر کنم!
آخرین ظرف رو هم که آب کشیدم؛ دست هام رو شستم و برگشتم اما به محض چرخیدن، با دیدن امیر حسین که بی صدا وارد آشپزخونه شده بود، ناخواسته جیغ خفه ای کشیدم و گفتم:
-ترسوندیم!
جوابی نداد، اما از جاش هم تکون نخورد. چند ثانیه نگاهش کردم و نهایتا پرسیدم:
-چیزی شده؟
نگاهش رو گرفت و رفت سر یخچال و گفت:
-بچه بازی هات رو تموم کن الهه! غذا نخوردن و اخم و تخم کردن و نگران کردن مامان دیگه چه کاریه؟
مات نگاهش کردم؛ پس اومده بود که دعوا کنه!
بدون توجه به حالم بطری آب رو از یخچال بیرون کشید و لیوانش رو پر کرد! آب روسر کشید و عصبی گفت:
-از این به بعد هر کاری که فکر می کنی درسته رو انجام بده.
با حسرت خیره شدم به لیوانی که سفت بین انگشت هاش گرفته بود؛ کدوم عقل پاکی مثل من بود که به لیوان هم حسودی کنه؟! اسمش رو صدا زدم:
-امیر حسین!
خطوط چهره اش تو هم بود.گفتم:
-من اون روز منظوری نداشتم.
محکم گفت:
-من خیلی تو زندگی تو و امید دقیق شدم! امید هنوز بچه ساله اما تو…دیگه خودت مختاری هر کاری که فکر می کنی درسته رو انجام بدی! دخالت من به عنوان کسی که بزرگ تو نیست. بی جاست. من نه پدرم نه برادر !
میون حرفش نشستم:
-تو نه پدری! نه برادری…تو…
نگاهم کرد و جمله ام روبستم:
-تو همه کسِ این خانواده ای امیر حسین!
لب هاش رو روی هم فشرد و چیزی توی قلب من فرو ریخت!
دست دراز کردم و لیوان نیمه خورده ی آب رواز دستش گرفتم و نالیدم:
-ببخشید اگه ناراحتت کردم!
سری به نشونه ی نه بالا برد اما من خطوط چهره اش رو می شناختم! حالت هاش رو می دونستم! گفتم:
-ببین امیر… علت رفتنم سر کار… چطور بگم دلم می خواد حس استقلال داشته باشم! کاری که پیدا کرده بودم نیمه وقته. محیطش هم خوبه. در س هام هم اونقدری نیست که نرسم! اصلا می خوای خودت بیای ومحیطش رو ببینی؟

نگاهش عجیب غریب بود! انگار که اصلاً به حرفام گوش نمی کنه. طوری که ناچار شدم بپرسم:
_امیر حسین گوش دادی؟
نگاهش رو ازم گرفت و گفت:
_اگه خودت تاییدش می کنی خوبه!
و بعد گذاشت و رفت!
چش بود؟! گیج شدم! به لیوانی که تو دستم مونده بود نگاه کردم و لب هام آویزان شدند!

«تجریش»

ماشین رو پارک کردم و با برداشتن جعبه ی شیرینی به سمت کافه رفتم. در بسته بود. شماره پناهی رو گرفتم گفتم:
-من پشت درم!
بیشتر از یک هفته بود که به خاطر درگیری های آزمون زبان نتونسته بودم به کافه و کارهای در حال انجامش سر بزنم و فقط شب به شب از پناهی گزارش کار می گرفتم.
در که باز شد، پناهی رو پوشیده در لباس کار یک دست سورمه ای دیدم! بدم می اومد از رنگ سورمه ای و این آدم تمام لباس هاش چه لباس کار و چه غیر از اون تو طیف های مختلف این رنگ بودند!
وارد شدم و در حالی که در رو پشت سرم می بستم گفتم:
_خسته نباشی.
و به داخل سالن یه نگاه کلی انداختم که پر بود از وسیله های مختلف و البته آدم های مختلف!
جعبه ی شیرینی رو به دست پناهی دادم گفتم:
_راستی یادت باشه کلید ها رو بهم بدی . اون سری هم فراموش کردم بگیرم.
ده سر به سمتم چرخیده بود و بیست چشم که داشتند سر تا پام رو از نظر می گذروندند!
خطاب به پناهی گفتم :
_هنوز هیچی معلوم نیست.
جعبه ی شیرینی رو روی کارتن های وسط سالن گذاشت و در حالی که به کارگرها نگاه می کرد گفت:
_بیا بریم داخل یکی از اتاق ها. اینجا خیلی شلوغه!
دنبالش راه افتادم و منتصری دنبال ما! وارد اتاق که شدیم پسرک نچسب به حرف اومد:
_سلام خانم بهرامی خوبین؟
کوتاه جوابش رو دادم و رو به پناهی پرسیدم:
_کارها چطور پیش می ره؟!
قبل از اینکه جواب بده، پسر به حرف اومد:
_خیلی عالی. همه چیز رو رواله!
کلافه گفتم:
-خیلی خب. خود شیرینیت رو کردی؛ حالا برگرد سر کارت!
با صورتی وا رفته اتاق رو ترک کرد. جلو رفتم و در رو بستم. هوای اتاق به شدت گرفته بود.
-به صورت درهم پناهی نگاه کردم و گفتم:
-چته امروز کمرا؟ تو خودتی!
کمی از سگرمه هاش باز شد و گفت:
-چیزی نیست!
پرسیدم:
-چیزی لازم نیست؟
کوتاه گفت:
-نه
و انگار که چیزی به خاطرش اومده باشه، ادامه داد:
-راستی. فاکتورها رو جمع کردم. می خواستم عکسش رو امشب بفرستم که دیگه خودت اومدی!
کارش درست بود و تو این یک مورد شکی نداشتم. کاملا به سمتش چرخیدم تا به چشم هاش نگاه کنم! چرا امروز انقدر گرفته بود.
پرسیدم:
-مطمئنی چیزی نیست؟
بی ربط گفت:

-می رم کلید هارو برات بیارم.
به رفتنش خیره شدم و شال رو از روی سرم برداشتم ودکمه های بالایی پالتوم رو باز کردم! چند ثانیه بعد برگشت و در حالی که کلیدها و پوشه ای که احتمال می دادم فاکتور ها باشند رو به سمتم می گرفت، پرسید:
-برات شیرینی بیارم؟!
گفتم:
-نه
و کلید ها رو داخل کیفم سُر دادم و از اتاق بیرون رفتم. با بیرون رفتنم از اتاق دوباره کلی نگاه به سمتم چرخید! تا به حال تو همچین موقعیتی هایی نبودم! مرد های اطراف خودم عادت نداشتند انقدر مستقیم کسی رو دید بزنند!
راه افتادم به سمت اتاق انتهایی سالن و خطاب به پناهی گفتم:
-این اتاق قراره اتاق مدیریت باشه. برای دوربین هاش…
میون حرفم نشست:
-می خوای شب درباره اش صحبت کنیم؟
با چشم هایی که مطمئن بودم از حدقه بیرون زدند، نگاهش کردم! چی شنیده بودم؟ شب درباره اش صحبت کنیم؟ شب ها با اکراه جواب سوالات من رو می داد!!طوری که تصمیم گرفته بودم خودم حضوراً به کافه سر بزنم و گزارش کار بگیرم تا شب ها با جواب های کوتاه و محافظه کارانه اش کلافه نشم!
گفتم:
-اگر از کارت عقب موندی و واجبه که الان بالا سرش باشی مسئله ای نیست؛حین کار حرف می زنیم.
جواب داد:
-نه!
بی خیال شدم و از اتاق بیرون رفتم و شماره مرتضوی رو گرفتم اما جواب نداد. به پناهی که هنوز کنارم ایستاده بود گفتم:
-معلوم نشد کی کار کناف دیوار ها و سقف رو شروع می کنن؟
نگاهش روی موهام بود! قطعاً امروز یه بلایی سر این پسر اومده بود! پرسیدم:
-چند ساعت تو روز کار می کنی؟!
انقدر گیرایش بالا بود که از لحنم متوجه شه منظور سوالم قطعاً دونستن ساعات کاریش نیست، چرا که پرسید :
-چطور؟
بی خیال گفتم:
-حس می کنم کار بهت فشار اورده، عوض شدی!
جوابم رو نداد، در عوض با لحنی که کلافه بود، رو به مردهایی که مثلاً مشغول به کار بودند، گفت:
-سرتون به کارتون باشه.
قطعا یه مرگیش بود امروز!
تلفنم زنگ خورد و اسم مرتضوی روی صفحه افتاد جواب دادن به تماسش رو به بعد موکول کردم و در عوض خطاب به پناهی گفتم:
-من دارم می رم! کارت اینجا تموم شد تماس بگیر.
نفسش رو به بیرون فرستاد و گفت:
-باشه.
و قبل از من راه افتاد به سمت در خروجی!!

«راه آهن»

برگه ی جواب ها رو مقابل امیر حسین گرفتم! چند شب بود که دیر می رسید و وضعیت کلاس هایی که با هم داشتیم تق و لق بود! بخاطر همین هر وقت فرصت می آورد تکالیفم رو می آوردم تا چک کنه و اگر وقت می شد درس جدیدی رو با هم کار می کردیم.
_آفرین؛ همه اش درست بود!
سر بلند کردم و نگاهش کردم:
_کلمه هایی هم که بهم دادی همه رو حفظ کردم.
بالاخره بعد از چند روز ، لبخند رو روی لب هاش دیدم:
_باریکلا!
کتابی که خودش بهم داده بود رو باز کرد و گفت:
_امروز باید سه چهار صفحه از کتاب رو کار کنیم .
گفتم:
-باشه!
و دلخوش بودم به همین ارتباط نیم بند و لبخند چند ثانیه ایش که با صدای زنگ تلفنش دلم لرزید؛ ندیده می دونستم کی پشت خطه!
کسی که هر شب همین موقع ها تماس می گرفت و دقیقه ها حرف داشت!
امیر حسین بلند شد و گوشیش رو از روی میز برداشت و در حالی که به صفحه اش نگاه می کرد ، گفت:
_شروع کن به خوندن متن؛ یه بار فقط بدون توجه به کلمه هایی که بلد نیستی تا آخر بخون؛ بعد سعی کن معنی کلمه ها رو با توجه به متن حدس بزنی!
به تلفنش اشاره کردم و با لحنی وا رفته ، پرسیدم:
_می خوای من برم بیرون!؟
گفت:
_نه.
و تماسش رو جواب داد. چشم هام رو دادم به متن و گوش هام رو به تماس امیر حسین! طبق معمول داشت در مورد کار صحبت می کرد و همین بود که زنده نگهم می داشت.
چون از حرفاش سر در نمی آوردم، کم کم بی خیال شدم و دل دادم به متن کتاب و شروع به خوندن کردم اما هر ازگاهی هم جمله های امیر حسین توجهم رو جلب می کردند.
_دو روز دیگه کارهای ما تمومه! فقط کارهای…

به بقیه جمله‌اش گوش نکردم؛ ذهنم درگیر تموم شدن کارها طی دو روز آینده بود؛ با این اوصاف این تماس ها فقط تا دو سه روز دیگه ادامه داشتند؟ زیر لب گفتم”ان‌شاءالله”
-تو خودت حرف زدی با مرتضوی؟
قلبم مچاله شد از شنیدن کلمه‌ی “تو”!
-فردا خیلی شلوغ کاری داریم، ساعت هشت به بعد بیا که کارگرها رفته باشن
دلم میخواست گوش‌هام رو بگیرم! هر چی کمتر می‌شنیدم به نفعم بود!
شاید تو واقعیت هیچ‌چیزی نبود بین امیر حسین من و بهرامی غریبه‌ای که شب‌ها آسایش رو ازمون می‌گرفت!
به خودم که اومدم امیرحسین تماس رو قطع کرده بود و داشت چیزی تو گوشی تایپ می‌کرد و متوجه منی که یک خط هم نخونده بودم نشد!
به خودم جرئت دادم و پرسیدم:
_کار جدیدی که گرفتی بزرگه؟
بدون اینکه سرش رو از گوشی بلند کنه گفت:
_آره. بیشتر کارهاش با خودمه و فقط نصب دوربین نیست.
داشت چیزی تایپ می کرد و قلب نا آرومم هر لحظه بی قرارتر می شد! نکنه حرف هایی که نتونسته بود در حضور من بزنه رو داشت …!
نه..نه! فکرهای مزخرف نمی کردم!
گوشی رو ناگهانی کنار گذاشت و سرش رو تو کتابم خم کرد.
_خب چه کار کردی؟!
صفحه ی روشن گوشیش حواسم رو پرت کرد! پیامی که فرستاده بود شد یه لیوان آب یخ که وسط جهنم بهم هدیه داده بودند!
«فردا زودتر بیا که خیلی کار داریم.»
صفحه ی پیام های رضا بود و من فکرش رو هم نمی کردم
که یه روز با دیدن اسم رضا تا این حد خوشحال و آسوده‌شم!
– حواست کجاست الهه؟
نگاهش کردم و تو لحظه هزاربار قربون صدقه‌ی چشم‌های خاص و خوشرنگش رفتم؛ شاید همه‌ی فکر های قبلی‌هم یه توهم مسخره بود!
حتما همین‌طور بود! حتما!
لبخند زدم؛ خندیدم!
چقدر اینجا، کنار تنها مردی که تو زندگیم داشتم حالم خوب بود!
– باز خل شدی؟!
بلند خندیدم!
– الهه!
چند تا سرفه کردم تا خنده‌ام بند بیاد و گفتم:
– ببخشید! یاد یه موضوعی افتادم!
به کتاب اشاره کرد و گفت:
– خسته‌ام به‌خدا. زود تمومش کنیم.
حواسم رو کامل به کتاب دادم. وقتی انقدر حالم خوب بود؛ می تونستم ناشناخته ترین زبان های دنیا رو هم یاد بگیرم؛
اولین زبان دنیا که کاری نداشت!

«تجریش»

پیچیدم تو خیابون اصلی و خطاب به پناهی گفتم:
-چند دقیقه ی دیگه می رسم!
جوابش بین صدای بوق ماشین ها و ازدحام خیابون گم شد؛ طوری که ناچار شدم بپرسم:
-چی گفتی؟
-می گم صبر کن کارگر ها رو بفرستم برن‌؛ بعد بیا!
تو دلم فحشی نثار راننده ی سراتو که راه رو بند آورده بود کردم و‌ تو گوشی گفتم:
-نکنه یه مشت جانی و مجرم رو به کار گرفتی؟
صداش رو به سختی شنیدم:
-یعنی چی!
گوشی رو دادم به دست چپ و با دست راست دنده رو روی R گذاشتم تا دنده عقب بگیرم و تو همون وضعیت گفتم:
-تو این مدت هر وقت اومدم اونجا یا بیرونم کردی یا گفتی صبر کنم تا کارگر ها برن! شک کردم بهشون دیگه؛ یا مشکل از اوناست یا مشکل از تو!
مسیرم‌رو عوض کردم و‌شنیدم که گفت:
-دارن وسایلشون رو جمع می کنن؛ تا برسی رفتن!
تو این مدت دستم اومده بود که به هر سوالی که نخواد؛ به راحتی جواب نمی ده!
عجله کردم که اتفاقا وقتی همه هستن برسم اما به خواسته ام نرسیدم!
وقتی وارد کافه شدم که جز خودش و دوست نچسبش کسی نمونده بود!
کار سقف تقریبا تموم شده بود و همونی بود که می خواستم! انقدر درگیر تغیرات شده بودم که متوجه صحبت های منتصری که از بدو‌ ورودم داشت چیزی رو بلغور می کرد، نشدم!
مطمئنا که حرف مهم یا مفیدی نداشت برای گفتن؛ پرسیدم:
-گروه مرتضوی کی رفتن؟
-اون ها ساعت پنج تعطیل می کنن!
تا خواستم چیزی بگم، پناهی به جمعمون ملحق شد؛ لباس کارش رو عوض کرده بود و یه پلیور طوسی تیره تنش بود!
عجیب بود که سورمه ای نپوشیده بود!
گفت:
-کار ما امروز تموم شد؛ یه سری کار های جزئی مونده که خودم باید انجامشون بدم اون هم موکول می شه به وقتی که طرح گروه مرتضوی کامل به مرحله اجرا برسه؛ یه سری ریزه کاری های نهایی!
پرسیدم:
-دیگه از فردا نمی آین؟
دستی تو موهاش کشید:
-دیگه کاری نداریم که!
پلیورش رنگ چشم هاش بود!

گفتم:
-پس فقط می مونه حساب کتاب ها!
تایید کرد و ا‌دامه دادم:
-اگه حوصله‌ش رو داری همین امشب انجامش بدیم!
به منتصری نگاه کرد و گفت:
-پس تو برو؛ چون احتمالا یکی دو‌ساعتی درگیر باشم!
منتصری اما با سماجت گفت:
-پس چطوری برگردی؟ بارون هم هست؛ می مونم با هم بریم؛ منم جایی کاری ندارم!
پناهی سر تکون داد اما من گفتم:
-کارمون زیاد طول می کشه؛ شما تشریف ببرین! الان هم تو عهد شتر سواری نیستیم که تو بارون شتر گیر نیاد! هزار تا آژانس و اپلیکیشن هستن که تو کولاک هم حاضرن راننده بفرستن و مسافر جا به جا کنن!
خندید! پسره ی احمق! منتظر بودم هرچه زودتر شرش رو کم کنه اما با خنده گفت:
-چرا لقمه رو می پیچونی خانم بهرامی؟!
متوجه منظورش نشدم اما پناهی مداخله کرد:
-رضا!!
و پسرک با لودگی دست هاش رو بالا برد و گفت:
-خیلی خب بابا! من تسلیمم!
و رو به من ادامه داد:
-شب خوبی رو براتون آرزومندم مادام!
دلم می خواست بهش دهن کجی کنم! رو به پناهی پرسیدم:
-این دیگه چه همکار های چیپیه که تو داری؟
به جای جواب، دو تا صندلی پلاستیکی رو جلو کشید و پرسید:
-فاکتور ها رو جمع زدی؟
صندلی ها رو از کجا آورده بود؟ با اکراه رو یکیشون نشستم!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *