خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سوم

آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سوم

نشستمو محکم در و بستم، فک کردم الان فحش ک دار میده ولی بدونه حرف گازشو گرفت و وارد خیابون اصلی شد

دنده رو عوض کرد و گفت:

_خب..کجا بریم؟

_برو بهت میگم


جلو جلو برای خودم راه میرفتم و همه دوربین و گوشیارو دید میزدم، اول تصمیم گرفتم یدونه مثل ماله خودم بخرم ولی، کِرم درونم نذاشت.
کرم خوبیه فقط گاهی خیلی دیـ.ث میشه:|

نگاهم معطوف یه دوربین مشکی رنگه خیلی خوشکل شد، بدونه اینکه چک کنم ببینم اصلا هنوز پشت سرم هست یا نه رفتم داخل

فروشندش یه پسر جوون بود ..سرشو کرده بود تو موبایلش، لباشم به طور غیر عادی ای کش اومده بود..

_ببخشید

متوجهم نشد..امروز کلا هیچکس متوجه من نمیشه، سرش تو گوشیش بودو تند تند تایپ میکرد..حرصی جیغ زدم:

_با شمام
تو جاش پرید و نگاهم کرد:

_ب..بله؟

اشاره ای به دوربینه زدم و گفتم:
_اون دوربینو میشه ببینم؟

حتمنی گفت بلند شد دوربینو اورد ..تمام مدتی که من دوربینو نگاه میکردمو سوال میپرسیدم سرش تو گوشیش بودو سر سری جوابمو میداد که باعث میشد دلم بخواد کلشو بکنم.

دوربینو جلوش گذاشتمو گفتم:

_همینو میخوام

_بله حتما فقط چند لحظه صبر کنید برم از انبار براتون بیارم

سرمو تکون دادم، گوشیش و گذاشت روی ویترینی که جلوم بود..صفحشم یادش رفت خاموش کنه.

بر خلاف میل باطنیم نگاهم چرخید روی صفحه چتش..و محتویاتش:

پسره_عشقم امشب خونمون کسی نیس..خوشحال میشم بیای شام عاشقانمونو کنار هم بخوریم

نیشمو باز کردم:

_تو به گور بابات خندیدی اگه همچین منظوری از دعوتت داری

طرف مقابل_ عزیزم فقط شام؟ اخه من دوس دارم یه چیز دیگرم بخورم

قضیه داشت ناموسی میشد..لبمو گاز گرفتم:
_خاک تو سر بی فرهنگت

پسره_چیرو؟
چند تا اموجی چشم قلبی هم گذاشته بود جلوش..:

طرف مقابل_لباتو اقاییم

نفسمو راحت قورت دادم و زیر لب گفتم:

_هوف..باز خوبه

صدای شیطون علی رو شنیدم:

_اره خوبه..

بهش نگاه کردم که دقیقا کنارم دست بسینه ایستاده بودو با لبای خندون نگاهم میکرد..خجالتمو پنهون کردم، خودمو زدم به اون راه و چشمامو درشت کردم:

_عه تو کی اومدی؟

_وقتی تو داشتی فضولی میکردی

به خودم اشاره کردم:

_کی؟ من؟

سرشو انداخت پایینو خندید، بعد با نیش باز نگاهم کرد و گفت:

_با تو فقط میخنده آدم

اومدم جوابشو بدم که پسره برگشت..قیمتش قشنگ دو برابر دوربین خودم بود، ولی به روی خودم نیاوردم و تمام مدتی که علی حساب میکرد با لبخنده بدجنسانه ای نگاهش میکردم..والا حقشه، کسی که خربزه میخوره پا لرزشم میشینه

بعد از کمی گشتن که البته نمیدونم چرا علی پاهاش درد گرفته بود و هوا هم به تاریکی میزد، گوشیمم گرفتیم…گوشی صورتی

با اینکه خبیثانه راهش برده بودم تا حرصش بدم هنوز اون لبخند مسخره رو لبش بود..

ریموتو زد و گفت:

_سوار شو

و خودش جلو تر از من سوار شد..نشستمو با همه توانم درو زدم به هم ولی جوابم بیخیالی و لبخند بود

طاقت نیاوردمو جیغ زدم:

_توعه عوضی اصلا میفهمی توهین ینی چی؟چرا اعصابت خورد نمیشه؟کم داری یا تنها ریعکشنی که بلدی همینه؟

زد زیر خنده..با جیغ ادامه دادم:

_بذار درِ اون لامصبووو

خندش ایستاد و نگاهم کرد..حس کردم سرش داره نزدیک میشه، تا جایی که نفسای گرمش به صورتم میخورد..نمیتونستم نگاهم رو از چشمای براقو مشکیش بگیرم..نفسم بند اومده بود، ضربان قلبم تند شده بود ولی عکس العملی نمیتونستم نشون بدم

و این برای من اولین بار بود،
و این اولین بار، اولین بارِ اولین بارهایی بود که باهاش تجربه کردم
اوه چه جمله ای گفتم:|

با صدای به خودم اومدم..قبافش جدی بود برای اولین بار ولی اخمم نداشت:

_گوش کن دختر جون..تو فقط برای من یه شوخی هستی..من شوخیارو جدی نمیگیرم، و تنها عکس العملم بهشون خندست..میفهمی که؟

مات مونده نگاهش کردم..حرفش که برام جا افتاد با تمام توانم هلش دادم:

_گمشو اونور، چند وقته حموم نرفتی؟ بو قرمه سبزی میدی

نه از زور من! به میل خودش صاف نشست

و دوباره لبخند زد:

_بریم شام بخوریم

_میخوام برم خونه

_من راننده شخصیت نیستم، دینمم عدا کردم..الان این منم که تصمیم میگیرم، اول شام، بعد میبرمت خونتون

چشمکی زد:

_اوکی خوش زبون؟

لبخند حرصی زدم و شونه ای بالا انداختم:

_اوکی، ولی پشیمون میشی

جوابمو ندادو راه افتاد.

*

این رستورانو تبلیغشو زیاد تو تلوزیون دیده بودم..مثل تمام امروز، بدونه توجه به علی داخل شدمو همونطور که به زرق و برقای رستوران نگاه میکردم، یه جای دنج انتخاب کردمو نشستم..صندلی رو به روم هم کشیده شدو هیکل گنده علی روش جا گرفت..اشاره ای به گارسون زد

دست به سینه نگاهش کردمو با چشمای ریز گفتم:

_تو چطور اینقد گنده ای؟از در رد میشی؟

ابروهاشو بالا انداخت و مدل خودم نشست:

_چرا ازین زاویه بهش نگاه نمیکنی که تو خیلی ریزی

با چشم به سینه هام اشاره کرد و ادامه داد:

_فک نکنم کوچیک ترین سایز لباس زیرم اندازت باشه

چشمام درشت شد… این گوریل عوضی چطور جرعت میکرد؟
بی اختیار به سینه هام نگاه کردمو بعد به علیسان:

_تو..تو..

حرفی پیدا نکردم که بزنم..از خجالت نمیدونستم چیکار کنم..ترجیح دادم با گوشی جدیدم مشغول بشم و دیگه بهش نگاه نکنم..تمام مدت سنگینی نگاهشو لبخندشو حس میکردم..

لبمو دندون گرفتم..آروم باش ماریا، تلافی رو واسه یه همچین موقع هایی گذاشتن دیگه

*

علیسان

نگاهمو رو اجزای صورتش چرخوندم..ساده بود..خیلی، ولی منکر جذابیتش نمیشدم مخصوصا وقتی که لپاش از خجالت سرخ میشد و زبونش بند میومد..

لبخندم دندون نما شد..میفهمیدم تمام حواسش به منه..ولی عکسشو وانمود میکنه

اصولا اهل سر به سر گذاشتن با دخترام ولی این یکی یه طوریه، دلت نمیاد زیاد اذیتش کنی..البته این دفعه جزوه استثنا ها بود

_چی میل دارین اقای شایان؟

نگاهمو از ماریا گرفتم و به گارسون نگاه کردم:

_همون همیشگی رو بیار برام

یاد داشت کرد و ادامه داد:
_مخلفات؟

_فرقی نداره

زیر چشمی نگاهی به ماریا که مِنو به دست خبیثانع نگاهم میکرد انداختو گفت:

_شما خانوم؟

ابروهامو بالا انداختم و به ماریا خیره شدم، بدونه اینکه نگاهشو از من بگیره گرون ترین غذا های توی منو رو سفارش داد..با خنده سرمو تکون دادم..دختره احمق، تلافی هاشم مثل صورتش بچگونس

گارسون که رفت با صدای جیغ مانندی گفت:

_به چی میخندی یالغوز

با لحنی که حرصیش میکرد گفتم:

_مطمعنی معده کوچیکت جای کافی برای اینهمه غذا رو داره؟

جیغ زد :
_اره، معلومه..این تازه نصفه هر وعده منم نیست

گاف داده بود..و من آدمی نبودم که ساده بگذرم..با پوزخند گفتم:

_پس همشو میخوری دیگه؟

سرشو تند تند تکون داد:

_معلومه که میخورم

سرمو تکون دادمو به پشتی صندلی تکیه دادم..چشماشو توی حلقه چرخوندو پوفی کشید


با دهن باز به غذاهای جلوی روم نگاه میکردم..خدا مرگت بده علیسان، ای زبونت لال بشه ماریا..نصف بیشتر میز شده بود غذاهای رنگارنگی که گارسون چیده بود، و جالبه که همشون برای یک ماهم بس بود..

لبمو گزیدمو با بسم الهی شروع کردم

علیسانم با لبخند ریزی در حالی که آروم غذا میخورد نگاهم میکرد

اولین غذا رو که اصلا نمیدونستم اسمش چیه رو با زور خوردم، مزش بد نبود
وقتایی که استرس میگرفتم نمیتونستم غذا بخورم، الانم از شانس گندم استرس گرفته بودم و اشتهام کور شده بود

شروع کردم بعدی رو خوردن..
..
دیگه داشتم بالا میاوردم، عقب کشیدمو نفس عمیقی کشیدم، نگاه علی روی صورتم چرخید و با پوزخند گفت:

_چی شد؟ نمیخوای بقیه نصفه وعده غذاییتو بخوری خوش زبون؟

لبخند حرصی زدم و گفتم:

_ببخشید نا امیدت میکنم همین الان یادم اومد رژیمم، نمیتونم بیشتر از حدی که دکتر تایین کرده بخورم..تا همین الان هم زیاده روی کردم

قهقه ای زد و دستمال و از روی میز برداشت..همه نگاها به سمتمون برگشت..برام جالب بود که با وجود جیغ جیغای منو این استارتایی که گوریل میزد کسی بهمون گیر نمیداد
بین خنده هاش گفت:

_تو..همین مونده ریژیم بگیری..
دوباره زد زیر خنده..گفتم:

_تا حالا کسی بهت گفته خنده هات شبیه شیهه کشیدن اسبیه که داره زایمان طبیعی میکنه؟
لباشو تمیز کرد و بعد با خنده تمسخر امیزی گفت:

_شبیه هر چیزی که هست، حرصِ تورو خوب در میاره

به جای خورد کردن گردنش، لبامو با اخرین توانم گاز گرفتم
سریع بلند شدم که صندلی وارونه روی زمین افتاد و صدای بدی ایجاد کرد..بدونه توجه به نگاه بقیه صندلی رو صاف کردم و ترجیح دادم به علیسان خونسرد نگاه نکنم..چون صد در صد یه ذره دیگه حرص میخوردم سکته ناقص میزدم
اومدم برم که صدام کرد..بدون اینکه برگردم جواب دادم:

_بیرون منتظر میشم

حس کردم بلند شد و اومد کنارم.
سوییچ و جلوی چشمام گرفت:
علی_تو ماشین منتظر بمون تا بیام.

از دستش قاپیدمو از رستوران بیرون زدم

ریموتو زدم و سوار شدم.
زانومو با حرص تکون میدادم و با نگاه دنبال یه چیزی میگشتم که حرصمو سرش خالی کنم..یهو نگاهم افتاد به فرمون

کِرم درونم دوباره شروع به فعالیت و ایده پردازی کرد و کم کم لبام کش اومد
تو صدم ثانیه پریدم روی صندلی راننده و سوییچ و جا انداختم..خب اقای شایان، میتونستی از همونجا ریموتو بزنی تا بیام سوار شم ولی…
عقل کوچیکت نرسید و گاف دادی

ماشین دقیقا رو به روی رستوران پارک شده بود..استارت زدمو ماشینو روشن کردم..ایستادم تا بیاد بیرون.

با سر پایین اومد بیرون..بوق زدم که سرشو اورد بالا و با دیدن من و لبخند خبیثم ایستاد سر جاش

بوسی براش فرستادمو دنده عقب گرفتم

دنده رو عوض کردم
و گاز دادم..از همون فاصله و با صدای بدی که کشیده شدن لاستیکای ماشین روی اسفالت ایجاد کرده بود صدای دادشو شنیدم

قه قهه پر ذوقی زدمو مسیر خونه رو در پیش گرفتم..بلاخره تونستم حرصشو دربیارم، جووووون

آهنگ و بلند کردمو بی خیال خندیدم.

تنها دلیل حال خوب من روز روشن بی غروب من
حاشیه نرو حرفتو بزن طاقتم طاق شده
نزدیکم بمون مرگ فاصله هرچی تو بگی گله بی گله
اسم تو هنوز روی این دله دلی که داغ شده
همین خوبه که مال منی دلواپس حال منی
بدجور میای به حال و هوام تورو دیگه نمیشه نخوام
همه دار و ندار منی تو همیشه بهار منی
بدجور میای به حال و هوام تورو دیگه نمیشه نخوام
از خودمم بهتر منو میشناسی
چه با هم جوریم تو که حساسی منم احساسی
پای تو وایمیسم بی رو درواسی
چی بشه این عشق تو که حساسی منم احساسی

همین خوبه که مال منی دلواپس حال منی
بدجور میای به حال و هوام تورو دیگه نمیشه نخوام
همه دار و ندار منی تو همیشه بهار منی
بدجور میای به حال و هوام تورو دیگه نمیشه نخوام
از خودمم بهتر منو میشناسی
چه با هم جوریم تو که حساسی منم احساسی
پای تو وایمیسم بی رو درواسی
چی بشه این عشق تو که حساسی منم احساسی
(تو که حساسی، رضا صادقی بابک جهان بخش)

رسیدم خونه
بی سرو صدا وارد شدم و با یه سلام سر سری به مامان بابا تند تند پله ها رو بالا رفتم.

شنیدم که مامان به بابا گفت:

_بهزاد سر از کار این وِزِه در بیار..چند وقت دیگه بچه به بغل نیاد خونه

بابا_اشکال نداره میگم بچه رو بندازه

سرمو با افسوس تکون دادم و وارد اتاقم شدم سریع سیمکارتو تو گوشی گذاشتم و گوشی رو روشن کردم
به محض روشن شدنش شروع به زنگ خوردن کرد
با اعتماد به نفس جواب دادم:

_بلع؟

صدای دادش تو کوشی پیچید:

_دختره احمق این چه کاری بود کردی؟

نیشمو باز کردم:

_چه گوریل عصبانی ای

_…..

_بی فرهنگ:|

_….

ادب داشته باش:| ……….

_مرجع تقلیدت کیه ملعون؟

_یه مرجع تقلیدی نشونت بدم که…..

ادامه نداد و نفس عمیقی کشید:

_حرص میخوری جذاب میشی:|

زد زیر خنده..کم کم خندش اوج گرفت و تبدیل به قه قهه شد:

_جنی شد..پناه میبرم به خدا از شر شیطان رانده شده..الا هم صله الا محمد و اله محمد..پوف پوف

بین خنده هاش گفت:

_وای..وای دختر تو خیلی خوبییی.

گلوشو صاف کرد و گفت:

_اعتراف میکنم تونستی یه ذره حرصمو دربیاری..یه ذره

مقنعمو از سرم کشیدم بیرونو پرت کردم به ناکجا..لبمو کج کردم:

_اره، واسه یه ذره داشتی خودتو پاره میکردی

_فردا ماشینمو بیار دم شرکت، بخاطر مغز کوچیکتم شده این دفعه رو میبخشمت

با خنده ای که حرصمو پشتش پنهون کرده بودم گفتم:

_با اژانس بهت خوش بگذره اقای شاشان..اوه، ببخشید، شایان

با تمسخر گفت:

_واقعا فکر میکنی ادمی مثل من فقط یه ماشین داره؟

جیغ زدم:

_به من مربوط نیس تو چند تا لگن دیگه داری، مهم اینه که نه خودت، نه ماشینات هیچ ارزشی برای من ندارن..تو یه آدم تازه به دوران رسیده عنییییی

و قط کردم.
اوف..چرا یهو اینطوری شد؟ اصلا حرفام چه ربطی داشت به بحثمون.

_گور باباش


دست به سینه به ماشین تکیه داده بودمو به لبخنده رو لبش چشم دوخته بودم، نگاهی به بدنه ماشین انداختو بهم نگاه کرد:

_با اون دست فرمون خز و خیلت معجزست که روش خط نیوفتاده

چپ چپ نگاهش کردم:

_این بیچاره صاحب خز و خیلی مثل تورو تحمل میکنه..دست فرمون من چیزی نیست براش

بهم نزدیک شدو تو فاصله ۵ سانتیم ایستاد..باید سرمو بالا میگرفتم تا بتونم به چشماش نگاه کنم..سرشو پایین آورد، تا حدی که بینیم با بینیش مماس شده بود، با لبخند و لحنه ارومی گفت:

_یه روز این خوش زبونیا کار دستت میده دختر خانوم. حتی شاید همین الان اگر ادامه بدی اتفاق بدی در انتظارت باشه، اخه من عاشق دخترای خوش زبونم..مخصوصا متفاوتاش

بی توجه به دستای سردم و قلبم که از استرس و خجالتِ فاصله نزدیکمون خودشو به در و دیوار سینم میکوبید با پوزخند گفتم:

_علی؟

دستاشو دو طرفم روی سقف ماشین گذاشت..ینی هیچ عنتری نمیاد تو این پارکینگ لعنتی منو از دست این گوریل نجات بده؟

با لحنه خیلی، خیلی، خیلی قشنگی گفت:

_جانم؟

اب دهنمو قورت دادم و لبخند ملیحی زدم.. با لحن خودش گفتم:

_چند وقته حموم نرفتی؟

عقب که نکشید هیچ..بهش بر نخورد که هییییچ..:

_از وقتی با هم رفتیم دیگه نه.

از خجالت سرخ شدم، با تمام توانم به عقب هلش دادم و عصبی گفتم:

_ادبم خوب چیزیه..خجالتم خوب چیزیه..شخصیتم خوب چیزیه..

زد زیر خنده..سرش از شدت خنده به عقب متمایل شده بودو دهنش شصت متر باز بود

اومدم برم که دستمو گرفت، انگار بهم برق وصل کرده باشن لرزیدمو سریع دستمو کشیدم..با عصبانیت گفتم:

_هوش، حواست باشه چیکار میکنی

کارتی از جیبش دراوذد و گرفت سمتم..از دستش گرفتمو نگاهش کردم، شماره بود:

_خب؟

_شمارمه

_مگه نداشتم؟

لبخنده گله کشادی زد و گفت:

_شخصیمه گلم..اون کاریه

_آها اوکی..هر وقت چاهمون پر شد زنگ میزنم شخصا بیای خالیش کنی..
بین حرفم گفت:

_میخوام باهام باشی

با دهنه باز مونده نگاهش کردم..این الان چی گفت؟

اخمامو کشیدم تو همو با داد گفتم:

_جرعت داری حرفتو تکرار کن تا کارتتو تو حلقت کنم

شونه های پهنشو بالا انداختو دست به سینه ایستاد..بی خیال با لبخنده همیشگیش گفت:

_هر طور مایلی. فرصت خوبی بود برای خندیدن..ولی اسراری ندارم بهش

لبمو گزیدم تا کار خاصی نکنم..سرشو نزدیکم کرد و گفت:

_دوست داشتم سرگرمی متفاوتی رو تجربه کنم. حیف

_تو یه..مریضی

کارتشو تو صورتش پرت کردمو راه خروج از پارکینگ و در پیش گرفتم..تو چشمام اشک جمع شده بود

_مرتیکه عوضی

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان آقای مهربون خانم خوش زب

رمان آقای مهربون خانم خوش زبون/پارت چهلو دو

  با بغض گفتم: _خا چرا میزنی؟ یه بارم که خواستم ذوق کنم تِر بزنین …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *