رمان معشوقه استاد/پارت شانزده

  درنگ منو که دید داد زدم: _مگه با تو نیستم! به تبعیت از خودش صدامو بالا بردم و گفتم: _به تو هیچ ربطی نداره که من اینجا چیکار می کنم، اصلا نه بزار بهت بگم چرا اینجام…به خاطر اینکه بوی گندت کل فضا رو پر کرده!پس برنامه ی هرشبت …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو نه

  یکم راجب کار و بار علیسان صحبت شد که کاملا قابل قبول بود، یکم سکوت برقرار شد و تو این فاصله داشتیم چاییای سرد شدمونو میخوردیم که یهو بابا گفت: _پسرم شما هیچ فامیلی نداری؟ علیسان لبخند تلخی زدکه جیگرم اتیش گرفت، بمیرم برات الهی _نه، تو ایران هیچ …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت شصت

  دوباره سرم رو چرخوندم طرفش و گفتم: -چیزی شده؟.. -نه چی میتونه شده باشه..از اینور باید بریم..بخاطره گیج بازیای تو الان بیرون میمونیم… اخم کردم و جوابش رو ندارم..افتاده بود رو دنده ی لج و غر زدن..دیگه تا سر من رو نمی خورد کوتاه نمیومد…. چشم هام رو به …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو هفت

  ارباب زاده به ترنج خیره شد و گفت: _زود باش ببرش داخل عمارت وگرنه جنازه اش رو میفرستم داخل با شنیدن این حرفش تموم وجودم لرزید انگار ترنج فهمید چون دستم رو گرفت و همراه خودش کشید به سمت عمارت رفتیم ، ایستادم و به ترنج خیره شدم با …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت پانزده

  خندید و گفت:این چه حرفیه!مطمئنم که بهتون خوش می گذره. با ماهی جون خداحافظی کردم و وارد باغ شدم. لئون با دیدن من از ماشین پیاده شد و گفت:فکر کردم نمیای! _می خوای برگردم؟ _بیا سوار شو که حسابی دیر شده… عینک آفتابیش خیلی به صورتش میومد وبا اون …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو هشت

  حرصم و از توی چشمام فهمید و خندش بیشتر شد اروم گفتم: _سلام، مرسی لطف کردی مامان با مهربونی سمت علیسان گفت: _بفرما تو پسر جان بعد رو به من با لحن ترسناکی ادامه داد: _برو اون گل و بذار تو گلدون دخترم سرمو با مظلومیت تکون دادم و …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت پنجاهو نه

  مادرجون از زیر قران ردمون کرد و تا وقتی که از خونه بریم بیرون دعا می خوند و فوت میکرد بهمون…. سامان نگاهی بهم انداخت و گفت: -استرس داری؟.. -یکم..نمی دونم چی قراره پیش بیاد… سرعتش رو کمی بیشتر کرد و درحالی که میپیچید تو خیابون گفت: -الکی نگرانی..همه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو شش

من بشدت از رابطه با ارباب زاده  میترسیدم اون شب اول باهام خیلی خشن رفتار کرد صدای مامان بلند شد: _ستاره تو از اهورا میترسی !؟ با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم: _آره من از ارباب زاده میترسم میشه من امشب … …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت چهارده

  ”لئون” خاله داشت ترتیب کارا رو میداد تا تموم ارث و میراثش به کمند برسه… نمی تونستم درکش کنم که چرا می خواد دار و ندارشو به کسی بده که حتی از خون خودشم نیست… تقه ای به در زدم که خاله گفت: بیا تو. وارد اتاقش شدم. روی …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو هشت

  همه چیز مثن برق و باد گذشت، مامان و بابا برعکس تصورم چیز خاصی راجب پدر و مادر علیسان نگفتن بعد از اینکه فهمیدن هر دو فوت شدن مامانم که تو پوست خودش نمیگنجید که همونی که میخواسته قراره دامادش بشه بابا هم یه شب قبل از خاستگاری اومد …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت پنجاهو هشت

  فشاری به دستم داد و گفت: -اونو که میشناسم و میدونم چطوری باید باهاش رفتار کنم..با تو چه کنم؟.. -من؟..من که چیزیم نیست.. لبخنده تلخی زد: -از اینجا پا شدی یهو رفتی..هرچی گفتم نرو بمون اما تو هم لج کردی با سامیار و رفتی..با اون کاری ندارم اما خودتو …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت سیزده

  لئون_دیگه نمی خواد بری دانشگاه! با تعجب به سمتش برگشتم و گفتم:چرا اونوقت؟مگه قرار نشد کارای انتقالمو به یه دانشگاه دیگه انجام بدی؟ _ ببین من فکرامو کردم… مکثشو که دیدم ابرویی بالا انداختم و گفتم:خب؟ _من حداقل تا دو سه ماه دیگه برمی گردم امریکا! اگه بخوای تو …

توضیحات بیشتر »