رمان معشوقه استاد/پارت چهلو هفت

بلند داد زدم: _اینجا مسافرخونه نیست که تو دستور بدی منم برات همه چیزو مهیا کنم…همین که توی خونم راهت دادم باید بری سجده شکر به جا بیاری. و بعد محکم دره اتاقو به هم کوبیدم و قفلش کردم. روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو چهار

رفتیم پایین قرار شد حوا مثل بقیه رفتار کنه و کم کم عادت کنه ، همه ی اتفاقات بد رو فراموش کنه . _ حالت خوبه عزیزم چیزی لازم نداری ؟ حوا لبخندی به مامان نازگل زد _ نه ممنون مامان نازگل بعد از کلی من من کردن گفت : …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت نودو یک

  با دستش موهای اومده تو صورتم رو عقب داد و با صدایی که بم تر از قبل شده بود لب زد: -جان.. هیچی نگفتم و بی تاب خودم رو تو بغلش تکون دادم که دوباره و اینبار بدون اینکه لحنش سوالی باشه، تکرار کرد: -جان..جانم.. میون نفس نفسم، لبخند …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت چهلو شش

صورتشو جلو آورد که ناخوداگاه سرمو عقب کشیدم و خیلی جدی گفتم: _چیکار می کنی…! با تلنگری که به خاطر حرف من بهش وارد شد،به خودش اومد و کلافه از روی نیمکت بلند شد. پشتشو بهم کرد و عصبی گفت: _ببخشید. به طرفش رفتم و دستمو روی شونش قرار دادم …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت شصتو سه

_ شماها چرا با غم این گوشه نشستید و اینقدر پژمرده شدید مگه چیشده ؟ نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد و گفت : _ خیلی ناراحت هستم باید سراغ ماه بانو رو میگرفتیم باید میفهمیدیم ، حوا زندگی خیلی سختی داشته وقتی ما بچه هامون رو تو رفاه بزرگ …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت نود

  حوله کوچکی که روی پشتی صندلی، جلوی میز ارایشم بود رو برداشتم و باهاش نم موهام رو گرفتم….   نمی خواستم سشوار رو روشن کنم و این سکوت رو بهم بزنم…   خیسی موهام که کمی گرفته شد با همون حوله ای که دورم بود نشستم روی صندلی و …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت چهلو پنج

_خیلی عادی…! می تونی قبول کنی یا نکنی اونش دیگه بستگی به خودت داره. _گفتنش برای تو آسونــ… کلامم با باز شدن ناگهانی دره اتاق قطع شد. عصبی به سمت در برگشتم که با چهره کنجکاو لئون روبه رو شدم. خواستم عصبانیتمو روی اون بدبخت خالی کنم که دالیا پیش …

توضیحات بیشتر »

رمان عشق ممنوعه ی استاد (پیشنهادی)

  رمان بسیار زیبای عشق ممنوعه استاد   دوستان دعوت میکتم حتما چند دقیقه وقتتونو برای خواندن این رمان بزارین عاشق رمان میشید   در  سایت جدیدمون دل رمان   برای خواندن این رمان به سایت دل رمان مراجعه کنید … delroman

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو دو

اینطور که مشخص شد سوتفاهم های بین همتا و سپهر رفع شده دوباره سپهر همتا رو عقد کرده بود و نجمه رو طلاق داده بود خیلی خوشحال شده بودم از این موضوع همتا واقعا لیاقتش رو داشت اون باید خوشبخت میشد _ ستاره با شنیدن صدای ارباب زاده از افکارم …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هشتادو نه

  لب هام رو جمع کردم و با نق گفتم: -فیلممو خراب کردین..   دوباره نفسش رو فوت کرد و پوفی کشید: -چیکار باید بکنم؟..   مادرجون با رضایت لبخند زد و من با خوشحالی خندیدم و عسل با حس پیروزی گفت: -یس همینه..   سامیار چپ چپ به هممون …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت چهلو چهار

  دستی به چشمان اشکیم کشیدم و گنگ نگاهش کردم که ناگهان چشماشو باز کرد و مظلوم بهم زل زد. به سختی لب از هم شکافت و گفت: _بوسم کن…! عصبی ضربه ای به بازوش زدم و با حرص غریدم: _خیلی عوضی لئون…من دارم بالای سرت از نگرانی و ترس …

توضیحات بیشتر »

اطلاعیه(فراخوان نویسندگی)

سلام خدمت دوستان عزیزمون دوستانی که در زمینه نویسندگی استعداد دارن و میخوان رمانشون در سایت های جدید ما به صورت کاملا رایگان قرار بگیره میتونن با مراجعه به ایدی زیر در تلگرام یا اینستاگرام رمانشونو بفرستن تا رمانشون مورد بررسی قرار بگیره فقط پیشنهاد میکنم سریع اینکارو انجام بدین …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو یک

شب رو داخل اتاق مهمون سپری کردم اما حتی یه دقیقه هم خواب به چشمهام نیومد میترسیدم از قضاوت ارباب زاده نمیدونستم چه فکری داشت درمورد من میکرد نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم که صداش بلند شد : _ ستاره به سمتش رفتم و گفتم : _ بله نگاهی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت هشتادوهشت

  دستیار حاج اقا دفتر رو برداشت و ما خم از روی صندلی بلند شدیم… قبل از همه، مادرجون و عمه جلو اومدن و بغلمون کردن.. عمه من رو محکم تو بغلش گرفت و گفت: -مبارکه عزیزم..انشالله خوشبخت و همیشه شاد باشین… -با دعای خیر شما حتما میشیم.. لبخندی بهم …

توضیحات بیشتر »