رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو نوزده

امیرعباس بعد گذشت چند دقیقه اومد داخل خیره به من شد و گفت : _ لاله با صدایی گرفته شده گفتم : _ بله _ پدر بزرگ میخواد تا بدنیا اومدن بچه بریم خونه کنار رودخونه زندگی کنیم ، میگه این واسه ی تو بهتر هست چون حامله هستی اینجا …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو چهلوشش

  با تعجب گفت: -کجایی الان؟.. دوباره با صدایی خفه گفتم: -تو دستشویی.. باز زد زیر خنده و گفت: -قربونت برم من باید خجالت بکشم تو چرا.. -چقدرم تو خجالت میکشی.. -تو هم نکش..برو بیرون اون تو موندی چیکار..حالت بد میشه… -وای سامیار.. -دیگه چیه؟.. -اخه خدا بگم چیکارت نکنه..برای …

توضیحات بیشتر »

رمان دلبر جذاب من/پارت دو

  من که از شدت درد داشتم هق هق میکردم حتی نای نفس کشیدن هم نداشتم و بازم خونریزی شدیدی کردم دکتر بهم گفته بود تا یک ماه رابطه نداشته باش کف خونه پر از خون شده بود کامیار لعنتی هم که از بس مست کرده بود بیهوش شده بود …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هجده

_ درسته بعضیا خیلی زود فراموش میشن ! پوزخند صدا داری زد ؛ _ چون صاحب یه خانواده شدی جوگیر شدی داری اینطوری میگی ؟ _ میدونی تو همیشه عادت داری همه رو زود قضاوت کنی پس من سعی نمیکنم واست توضیح بدم چیشده یا نشده ترجیح من این هستش …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدوچهلو پنج

  با ذوق لبم رو گزیدم و گفتم: -نوشته نمیخواستم ناراحتت کنم ببخشید عشقم.. مادرجون خندید و با عشق گفت: -الهی من فداش بشم.. عسل دوباره چشم غره رفت و گفت: -چه ذوقیم میکنه سوگل خانم..بذار بیاد بفهمه باز بهت زنگ زدن، اونوقت ناراحت کردن و ببخشید و عشقمو نشونت …

توضیحات بیشتر »

رمان دلبر جذاب من/ پارت یک

منم تو بغلش دلبری می کردم و می رقصیدم اونم گفت ژونن سکسیه من تو فقط ناز کن بعد دستشو گذاشت روی باسنم و گفت اینم واسم تکون بده عالیه منم پوزخندی زدم تو دلم گفتم:اره عزیزم تو فقط به فکر هوستی هه بعدش دویستش ارین اومد ارین:کامیار بیا بریم …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفده

_ مگه من برده هستم که دنبال من باشند ؟ سرش رو با تاسف تکون داد : _ نه _ پس چرا همچین افکار مزخرفی داشتند آخه ؟ _ نیاز نیست تو با فکر کردن بهشون خودت رو اذیت کنی همشون یه عده روانی هستند نفسش رو غمگین بیرون فرستاد …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو چهلوچهار

  مادرجون نگاهم کرد و با تردید گفت: -نمیشه بهش نگی سوگل..دوباره خودش میفهمه و مثل اون دفعه قشقرق به پا میکنه… -اره خودمم همین فکرو میکنم اما چه جوری بهش بگم که قاطی نکنه… دوباره سه تایی تو فکر فرو رفتیم و کمی بعد عسل اروم گفت: -اخه این …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو شانزده

  _ این واضح بودن واسه من مبهم هست شما روشن کنید من رو چرا باید برم حسابی خشمگین شده بود این از حالت چشمهاش مشخص بود اما هیچ کاری متاسفانه از دست من برنمیومد که بخوام واسش انجام بدم پس تا جایی که میشد باید سکوت اختیار میکردم تا …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صد وچهلو سه

  مثل بلبل و با گلایه شروع کردم به حرف زدن: -مادرجون من همش هوس میکنم ولی سامیار اجازه نمیده بخورم..میگه برات ضرر داره ولی من که دست خودم نیست..دو روز دیگه بچه ام به دنیا اومد، همش ترشیجات میخواد از بس هوس میکنه و سامیار نمیذاره بهش بدم..من که …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو چهلو دو

  بعد بدون اینکه فرصت حرفی به من یا سامیار بده گفت: -زن داداش خداحافظ.. تق گوشی رو قطع کرد و من و سامیار چند لحظه همینطور شوکه به گوشی نگاه کردیم و بعد دوتایی همزمان زدیم زیر خنده…. با خنده گفتم: -چرا دیوونه شد یهو.. سامیار هم با خنده …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد وپانزده

_ داشت درموردش از من سئوال میپرسید مشخصه حسابی عاشقش شده مهسا حسابی شوکه شده بود ، چند ثانیه که گذشت با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفت : _ همچین اتفاقی نباید بیفته این اصلا امکان نداره اخمام رو تو هم کشیدم خیره به چشمهاش شدم و با …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو چهارده

_ تو که میدونستی من و محمد همدیگه رو دوست داریم پس چرا به زنت شک کردی ؟! با شنیدن این حرف مهسا نگاهی به من انداخت و با صدایی خشک و خش دار شده گفت : _ من به محمد هیچ شکی ندارم و کاملا ازش مطمئن هستم !. …

توضیحات بیشتر »