رمان انتقام نا تمام پارت هجده

احسان چپچپی نگاهش کرد و چیزی نگفت. ماهبانو و مامان آش رشته درست کرده بودند. عمو رفته بود شیراز و زنعمو هم به دعوت مامان اومده بود. سر میز بودیم. مهران دستی به شکمش کشید: -خب، من چون خیلی گشنمه شروع میکنم . ماهبانو با یه کاسه بزرگ آش اومد …

توضیحات بیشتر »

رمان صیغه اجباری/پارت آخر

چشمهاش رو باز و بسته کرد و گفت: _آره. لبخند شادی زدم و گفتم: _خدا کنه همینی که میگی باشه.! مشغول خوردن شام بودیم به دستور ارباب سهیلا و اردلان هم سر میز شام بودند صدای مادر ارباب بلند شد: _خوبه با کلفت و رعیت داریم غذا میخوریم! نگاهم و …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت چهارده

  علی که انگار من رو از یاد برده بود و منم تلاشی برای جلب توجه نکردم و با نرگس مجلسشون رو ترک کردم. اشکام بی اختیار از روی گونم سر می خورد. نرگس دستمو فشار داد تا آروم باشم اما نمی تونستم. آهنگ توی ماشین با وضعیتم حسابی هم …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت : _ دکتر خبر میکنم حالا گمشو اتاقت ترانه حسابی وضعیتش داغون شده بود ، به سختی بلند شد خیره بهم شد _ کاری میکنم باهات هیچوقت فراموش نکنی این کارت بی جواب … با …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صد وسی

  باز هم به این جمله ایمان اوردم..سامیار برای من هم درد بود و هم درمان… خودش باعث خراب شدن حالم میشد و داغونم میکرد و خودش هم سریع می تونست ارومم کنه… دستم رو روی شکمم کشیدم و با لبخند گفتم: -خوبی مامانی؟..ببخشید امروز خیلی اذیت شدی..همش تقصیر بابای …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت سیزده

  کلافه از نبود شهاب روبه نرگس غر زدم. _ولم کن بابا حوصله ندارم! بهم خیره شد، باصدای آرومی گفت: _عزیزم انقد خودتو اذیت نکن! گفت میاد پیشت؟ لبم رو گزیدم باصدای آروم گفتم: _میدونم میاد… ولی درک کن! نفس عمیقی کشیده ادامه دادم. _درسته میاد، ولی من از اولشم …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو دو

بابا خیره بهش شد و گفت : _ شنیدم دوستش نداری واسه انتقام باهاش ازدواج کردی ، خیلی سختی کشیده بخاطر تو پس چرا هنوز دوست داری داشته باشیش تو که خودت زن دوم داری ؟ ارباب زاده اخماش به طرز وحشتناکی تو هم فرو رفته بود میترسیدم دعواشون بشه …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیستو نه

نمی دونم چقدر تو بغل مادرجون گریه کردم و اونها تمام مدت سکوت کرده بودن که من کمی اروم بشم…. سامیار طرف دیگه ام نشسته بود اما حرفی نمیزد.. از عصبی بودنش و اینکه کنترلی روی خودش نداشت، داشتم دیوونه میشدم… خودم می تونستم تحمل کنم و بلد بودم چطوری …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت دوازده

  کل روز با شوخی های نرگس و حرف زدنامو گذشت. حین مسخره بازی، وسیله هارو جمع و جور کردیم و اتاق رو خالی از وسیله‌ای نمودیم. کش و قوسی به کمرم داده «آخ» بلندی گفتم. _وای ننه مردم! هلاک شدم. دستشو نوازش‌وار روی شکمش گذاشته با درموندگی گفت: _آی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو بیستو هشت

  سامیار موهاش رو چنگ زد و با فکی که می لرزید، اروم گفت: -مزاحم تلفنی داره..معلوم نیست کیه..من از نگرانی که اتفاقی براشون نیوفته روز و شب ندارم..چند شبه خواب به چشمام نمیاد از ترس اینکه بلایی سرشون بیاد..امروز رفتم پرینت گرفتم که بتونم قانونی اقدام کنم ببینم طرف …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو یک

خواستم بیتفاوت برم سمت پایین که دیدم مامان نازگل و ارباب سالار هم ایستادند ، رفتم کنارشون ایستادم که ارباب زاده سرش داد کشید : _ بسه دیگه کثافط هرزه همش داری باعث دردسر من میشی ، قسم میخورم همینجا خونت بریزم با گریه نالید : _ مگه تا الان …

توضیحات بیشتر »

رمان صیغه اجباری/پارت هفت

مادرم بود ولی اون اینجا چیکار میکرد برای چی اومده بود چرا بعد از این همه مدت به اینجا اومده بود یک قدم نزدیک تر شدم که صداش واضحتر میومد : _ارباب به دخترم رحم کنید اون هنوز کوچیکه من نمیخوام خونبس ارباب کوچیک بشه! با بهت بهش خیره شدم …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام نا تمام پارت هفده

تو آینه لبخندش رو دیدم: -فقط من شیطنت کردم؟ چشمهام گرد شد: -تو اول شروع کردی! خب من هم گول خوردم . بلند خندید که با حرص ازش جدا شدم و شالم رو روی سرم درست کردم: -بریم؟ -بریم عزیزم . پیشونیم رو بوسید: -امروز خیلی خوشگلتر شدی . از …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت یازده

  دستبند رو ازم گرفت و با ابرویی بالا رفته زیر لب زمزمه کرد. _بهت گفتم بهترین کادوی عمرمه؟ ذوق زده بهش خیره شدم. _راست میگی؟ سرشو به معنی «آره» تکون داد، با خوشحالی بهش نگاه کردم. باورم نمیشد این کادو براش خوشایند بود. _خودت میبدیش به دستم؟ سرم رو …

توضیحات بیشتر »