رمان گرداب/پارت صدو چهل

  اون یکی دستم رو گذاشتم روی چشم هام و با حالی عجیب که تا حالا تجربه نکرده بودم گفتم: -دخترمون حرکت کرد.. سامیار ساکت شد و اروم به حالت چنگ زدن، دستش روی شکمم جمع شد… گریه ام بیشتر شد و دستم رو محکم تر روی چشم هام فشردم… …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیزده

  ستاره خانوم سریع اومد دستم رو گرفت و به عقب کشید بعدش خیره به امیرعباس شد و گفت : _ من مادرت هستم خدمتکارت نیستم که همش واسه من بهانه بیاری راستش رو بگو میخواستی چیکار کنی هان !؟ کلافه دستی داخل موهاش کشید : _ مامان _ چیه …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیو نه

  لبم رو محکم گزیدم: -مگه چیکار کردم؟.. -هیچی..فقط سامیارِ عاشق رو به سامیارِ وحشی تبدیل کردی… بلند زدم زیر خنده که پر احساس زیر گوشم نجوا کرد: -جان..این خنده هات واسه کیه؟.. چشم هام رو بستم و انگشت هام رو روی موهاش کشیدم و لبخند زدم: -تو.. دوباره بوسید …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت بیست

  +رفتیم آزمایشگاه که ازمایش بگیرم بعدا جواب و نشون فاطمه و مامان ندم یه جورایی بگم که آزمایشا بهم نخوند مانلی تا اونجا تعقیبم کرد بعدشم که از ازمایشگاه بیرون اومدم دنبالش…… _خب علی اقا اومدین دنبالش چی؟ +یافاطمه زهرا نکنه همونجا که ماشین با به ادم تصادف کرده …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو دوازده

امیرعباس به سمتش برگشت و با عصبانیت بهش توپید : _ بهتره حواست به کار هات باشه چون من اصلا اعصاب درست حسابی ندارم یهو دیدی یه بلایی سرت آوردم شنیدی ؟! شیرین ترسیده سرش رو تکون داد و بعدش دوید رفت سمت بالا _ لاله با شنیدن صدای خاله …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیو نه

  دستش رو از تو دستم دراورد و پشت کمرم گذاشت و فشردم به خودش… نفس که کم اوردم، لب هام رو جدا کردم و پیشونیم رو به پیشونیش چسبوندم و چشم هام رو بهم فشردم…. نفس زنان و اروم گفتم: -برای اینکه خیالم راحت بشه سامیار.. با لجبازی، دوباره …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو یازده

  اشک تو چشمهام جمع شده بود یه آدم چقدر میتونست بدبخت باشه ، با صدایی بشدت گرفته شده جوابش رو دادم : _ سعی میکنم واسم مهم نباشه چون من واسه یه مدت کوتاه اینجا هستم اما خاله حوا من گاهی شک میکنم خانوم بزرگ واقعا خانواده من رو …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیو هشت

  ابروهاش رو انداخت بالا و چند لحظه همینطور خیره نگاهم کرد و بعد با تعجب گفت: -اینو می خواستی بگی؟.. -بله.. لبخندی زد و گفت: -پس حق داشتی..حرفم خیلی بد بود ببخشید.. لبخندم پررنگ تر شد و سرم رو تکون دادم: -می دونم حرفی بزنی پاش میمونی..حالا که قول …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت نوزده

  _نگران نباش داخل نمیام تا دم در میرسونمت خودم برمیگردم خطرناکه با این حالت رانندگی کنی! +نیازی نیس نگران باشی مانلی احتیاط میکنم! درسته که علی هر حرفی میزد به حرفش عمل میکرد ولی الان فرق داشت مسئله مرگو زندگی بود و ممکن بود اتفاقی واسش بیوفته به قول …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت صدو ده

حسابی حوصلم سررفته بود چجوری میتونستم طاقت بیارم تو این خونه واقعا همه چیز سخت بود خیلی زیاد کاش یه راه فرار داشت اما نمیشد چون حالا من زن دوم ارباب کوچیک شده بودم واقعا مسخره بود ، بلند شدم به سمت بیرون رفتم تو حیاط ایستاده بودم به کسایی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیوهفت

  خشک شده خیره بودم بهش که صورتم رو بین دست هاش قاب کرد و روبروی صورتش نگه داشت: -میتونم به نظرت؟..تازه دارم یاد میگیرم با عشق زندگی کنم..تازه مزه ی عشق رو چشیدم..چطوری ازم میخواهی جلوی دلمو بگیرم که هی برات نره..چطوری؟….. این دفعه من نتونستم جلوی خودم رو …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/ پارت هجده

  گازی از پیتزای وسوسه انگیز توی دستم زدم و گفتم: _مثلا +چه بدونم درست راه رفتن، درست نشستن،درست خوابیدن،غذای خوب خوردن و کم حرص چیزای الکی خوردن و از این داستانا ولی چرا تو هیچ کدوم از اینارا درست انجام نمیدی؟ باید تلافی تیکه هاشو سرش در میاوردم و …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت صدو نه

نمیدونستم چرا این احساس ترس باهام بود شاید همش بخاطر این بود که ارباب کوچیک کسی که عاشقش بودم واسه ی اولین بار این همه به من نزدیک شده بود مگه میشد در مقابلش واکنشی نشون نداد _ لاله به سمتش نازنین که آماده شده بود برگشتم و متعجب گفتم …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیو شش

  انگشت هام رو روی صورتش حرکت دادم: -قول میدم..حتی اگه نمی گفتی هم من چیزی رو ازت مخفی نمی کردم..می دونم قبلا خیلی مخفی کاری کردم و بهت اسیب زدم اما دیگه هیچوقت اون اتفاقات تکرار نمیشه..مطمئن باش….. لبخند زد و دستش رو تو موهام محکم تر کرد: -نمی …

توضیحات بیشتر »