رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو شش

وقتی امیرعباس اومد حسابی کلافه و عصبانی بود ، نگرانش شده بودم میترسیدم بپرسم چیزی شده که تو به این حال و روز افتادی یا نه ، چند دقیقه که گذشت خودش اومد پیشم نشست و گفت : _ تو چرا بیداری ! _ منتظر تو بودم چرا انقدر عصبانی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو پنجاهو سه

  سرش رو جلو کشید و پیشونیم رو بوسید: -تقصیر تواِ که اینقدر خواستنی هستی و من همه جا دلم میخوادت… اخم کردم و همزمان لبخند هم زدم: -اینقدر هندونه نده زیر بغلم، من حامله ام برام ضرر داره… زد زیر خنده و روی لبم رو محکم بوسید: -شیرین زبونی …

توضیحات بیشتر »

رمان دلبر جداب من/پارت شش

  منم تو بغلش دلبری می کردم و می رقصیدم فقط ناز کن منم پوزخندی زدم تو دلم گفتم:اره عزیزم تو فقط به فکر هوستی هه بعدش دویستش ارین اومد ارین:کامیار بیا بریم بسه دیگه کامیار:کوجا من تازه عروسکمو پیدا کردم ولش نمی کنم ایرن:اوه هانی کوجا میری امشب یه …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو پنج

  شیرین با عصبانیت گفت : _ اتفاقا سلیمه همیشه خدمتکار شخصی من بود و حالا این کار شما اصلا درست نیست . صدای امیرعباس بلند شد ؛ _ تو نیاز به خدمتکار شخصی نداری شیرین چلاغ که نیستی میتونی کار های خودت رو انجام بدی پس بهتره ساکت باشی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو پنجاهو دو

  دست هام رو روی گردن و شونه ی لختش حرکت دادم و دست سامیار هم رفت روی کمرم و اروم و با نوازش کشیدش بالا و انگشت هاش رو روی قفل لباس زیرم نگه داشت….. نفس زنان چنگ زدم تو موهاش و کمرم رو اوردم بالا تا راحت بازش …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو چهار

_ خوب خانوم بزرگ میدونه که همش نقشه هست واسه ی امیرعباس تعریف میکنه . غمگین بهش نگاه کردم و گفتم : _ آره خانوم بزرگ واسش تعریف میکنه چه اتفاق هایی افتاده اما قلب شکسته ی من درست میشه بنظرت ؟! چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد : …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو پنجاهو یک

  اروم لب زدم: -ناراحت نشدم..خودم گفته بودم.. -نفس کشیدن تو عوض بشه من میفهمم..از من میخواهی حالتو مخفی کنی؟… چشم هام رو بستم و سرم رو تکون دادم: -خیلی دارم اذیتت میکنم.. دوباره با دستش که هنوز چونه ام رو گرفته بود، سرم رو تکون محکم تری داد و …

توضیحات بیشتر »

رمان دلبر جذاب من/پارت پنج

آرین:خوبه ای گفتم کیفمو برداشتم رفتم پایین از عمارت زدم بیرون رفتم سوار لیموزینم شدم لیموزینم مشکی رنگ بود سوار شدم رفتم شرکت اعصابم خیلی خورد بود امید داشتم این اون ایرن باشه ولیی نیست لعنتیی خودششش نیستت دستمو محکم زدم به فرمون ماشین لعنتی گفتم گاز دادم سمت شرکت …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو سه

_ نازنین خیره به من شد و دلخور گفت : _ جان _ چرا اینطوری شدی ، خودت میدونی چقدر واسه ی من با ارزش هستی ! _ تو نگار رو خیلی دوستش داری حق داری اون خواهرت هست من نباید حسودیم بشه نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم چی …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو پنجاه

  صاف نشست و سرش رو چرخوند طرفم و با جذبه گفت: -بغض نکن..اگه از چیزی ناراحتی بهم بگو..تو خودت نریز..خودتو اذیت نکن… با چشم های اشکی نگاهش کردم و بی اختیار خزیدم تو اغوشش… چیزی نگفت و دست هاش رو دورم پیچید و بغلم کرد.. سرم رو تو سینه …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو چهلو نه

  سرم رو تکون دادم و یه نفس نصف لیوان رو خوردم و نفس عمیقی کشیدم: -اخیش..چقدر خوبه.. مادرجون با رضایت لبخندی زد و گفت: -همشو بخور..یکم دیگه اثری از حالت تهوعت نمیمونه… تکیه دادم به سامیار و بقیه ش رو هم سر کشیدم و بعد لیوان رو دادم دست …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو دو

  شیرین نفس عمیقی کشید و گفت : _ من فقط اومدم باهاش صحبت کنم اما اون داره به من توهین میکنه شما قصد ندارید بهش چیزی بگید ؟! خانوم بزرگ گوشه ی لبش کج شد ؛ _ بزرگ شدی اما عاقل نه فکر کردی من احمق هستم که بخوام …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیست ویک

_ تو همیشه این و میگفتی اما من مطمئن هستم امیرعباس عاشقت هست چون تو این مدت که اینجا بودم دیدم چجوری بعد رفتنت عصبی و پرخاشگر شده بود خندیدم : _ اون از اولش هم عصبی بود دوست داشت با همه دعوا کنه هیچ ربطی به من نداشت نفسش …

توضیحات بیشتر »