رمان گرداب/پارت سیو نه

  **************************************** شیر اب رو بستم و دست های خیسم رو با پیشبندی که جلوم بسته بودم خشک کردم و بعد بازش کردم و انداختم روی کابینت…. دوتا فنجون چای ریختم و از اشپزخونه رفتم بیرون… سامیار کلی کاغذ روی میز ریخته بود و درحال حساب و کتاب بود… چند …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت بیست و یک

_بهار عزیزم مطمئنی ، اونجور که تو گفتی میخوام فکر کنم گفتم کمه کم یک هفته طول میکشه عصبانیتم رو پنهون میکنم و با لبخندی رو به نیلوی متعجب میگم: _مطمئنم نیلو جون تو به انیس خانوم زنگ بزن کاریت نباشه تا میخواد بازم حرف بزنه بلند میشم و حینی …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت پانزده

ببین کی از صلاح حرف میزد رسما زده بود به سرش یکی نیست بگه اخه تو اگه صلاح منو میخواستی که اون دختره رو به من ترجیح نمیدادی با اینکه میدونستی هنوزم عاشقتم باز رفتی دنبال اون دختره با حرص بازوشو گرفتم و کشیدم با اینکه زورم نمیرسد ولی خودش …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت سیزده

به سختی نایلون وسایل را در دستانش جابه جا میکند گوشه ی چادرش را در دستش مشت میکند و به راهش ادامه میدهد به نفس نفس میافتد اما به سختی وسایل سنگین را حمل میکند با حلقه شدن دستی دور مچ دستش چیزی درونش فرو میریزد و میلرزد عرق سردی …

توضیحات بیشتر »

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت سیو چهار

  داخل رفتیم، چشم چرخوندم تا علیسان و پیدا کنم بلاخره پیداش کردم، اخمام از دیدن خندش تو هم رفت، رو به روی یه دختر که چهرشو نمیدیدم پشت یه میز چهار نفره نشسته بود و داشت با خنده چیزایی رو میگفت اینا به درک، چشم من قفل دستایی بود …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو دو

_اخه خانوم بزرگ میبینید داره چیکار میکنه با استفاده از نازگل میخواد من رو تحریک کنه _میخواد هواست رو پرت کنه ابرویی بالا انداختم و منتطر سئوالی بهش خیره شدم که ادامه داد: _اون میخواد هواست رو سمت نازگل بندازه و خودش به نقشه ای ک داره برسه این یکی …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت بیست

  *بهار* عصبی از حرفش که منو یاده روزهای گذشته و حرفهای ایرج خان انداخته ، قبل از اینکه بهم برسه از روی مبل جست میزنم و حینی که موهام رو کنار میزنم رو به صورته متعجبش میگم: _بسه ، کاری میکنی که دیگه نخوام بیام پیشت به خودش اومده …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت چهارده

هنوز چشمام رفتنشونو میدیدن که با صدای دیانا به خودم اومدم -عه اجی اینجا چیکار میکنی ؟! -شما خودت اینجا چیکار داری ابجی خانم! -من…. من … خوب اومدم دستشویی -بسته دیانا اینقدر واسه من فیلم نیا خودم با جیک دیدمت رنگش مثل گچ دیوار سفید شد و با چشمایی …

توضیحات بیشتر »

رمان فرشته تاریکی/پارت دوازده

هوا تاریک شده بود وخسته وکلافه از ندیدن دخترک ماشینش را روشن میکند وبه سمت خانه حرکت میکند تمامی لحظاتی که کنار دخترک سپری کرده بود را در ذهنش تکرار میکند گاهی لبخند میزند وگاهی نم اشک در چشمانش مینشیند از علاقه ی دخترک مطمئن بود ولی میدانست راه رسیدن …

توضیحات بیشتر »

رمان پرنسس شرقی/پارت سیزده

بعد اون مهمونی حال و دماغ هیچ کاری رو نداشتم پوریا بد جوری حالمو گرفته بود حتی از راه رفتن کارمندا هم ایراد میگرفتم و دلیلشو خودم خوب میدونستم اما تظاهر میکردم که هیچ اتفاقی نیوفتاده با اومدن جیک حسابی بهش توپیدم اگه اون روز توی اون جشن لعنتی بود …

توضیحات بیشتر »

رمان حصار/پارت نوزده

  *بهار* از آغوشه بزرگه مهدی که میام بیرون آروم و نمایشی میزنه تو صورتم و با نگاهش میگه که “دارم برات” بیچاره لیام ، همین که خواست بیاد جلو و بغلم کنه ، فریدون با یک قدمه بزرگ بینمون ایستاد و با اخمهای مشهودی باهاش دست داد نمیدونستم بخندم …

توضیحات بیشتر »