رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو شانزده

  _ این واضح بودن واسه من مبهم هست شما روشن کنید من رو چرا باید برم حسابی خشمگین شده بود این از حالت چشمهاش مشخص بود اما هیچ کاری متاسفانه از دست من برنمیومد که بخوام واسش انجام بدم پس تا جایی که میشد باید سکوت اختیار میکردم تا …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صد وچهلو سه

  مثل بلبل و با گلایه شروع کردم به حرف زدن: -مادرجون من همش هوس میکنم ولی سامیار اجازه نمیده بخورم..میگه برات ضرر داره ولی من که دست خودم نیست..دو روز دیگه بچه ام به دنیا اومد، همش ترشیجات میخواد از بس هوس میکنه و سامیار نمیذاره بهش بدم..من که …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو چهلو دو

  بعد بدون اینکه فرصت حرفی به من یا سامیار بده گفت: -زن داداش خداحافظ.. تق گوشی رو قطع کرد و من و سامیار چند لحظه همینطور شوکه به گوشی نگاه کردیم و بعد دوتایی همزمان زدیم زیر خنده…. با خنده گفتم: -چرا دیوونه شد یهو.. سامیار هم با خنده …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد وپانزده

_ داشت درموردش از من سئوال میپرسید مشخصه حسابی عاشقش شده مهسا حسابی شوکه شده بود ، چند ثانیه که گذشت با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفت : _ همچین اتفاقی نباید بیفته این اصلا امکان نداره اخمام رو تو هم کشیدم خیره به چشمهاش شدم و با …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو چهارده

_ تو که میدونستی من و محمد همدیگه رو دوست داریم پس چرا به زنت شک کردی ؟! با شنیدن این حرف مهسا نگاهی به من انداخت و با صدایی خشک و خش دار شده گفت : _ من به محمد هیچ شکی ندارم و کاملا ازش مطمئن هستم !. …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو چهل ویک

  دوباره دلم یه حالی شد از دخترم گفتنش و با ذوق گفتم: -من فدای شما بشم..میگی دخترم اصلا دلم میخواد پرواز کنم از خوشحالی… با خنده و مهربونی گفت: -دخترمی دیگه.. -من چه جوریه این همه محبتتون رو جبران کنم.. -همین که پسر سر به هوامو سر و سامون …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو چهل

  اون یکی دستم رو گذاشتم روی چشم هام و با حالی عجیب که تا حالا تجربه نکرده بودم گفتم: -دخترمون حرکت کرد.. سامیار ساکت شد و اروم به حالت چنگ زدن، دستش روی شکمم جمع شد… گریه ام بیشتر شد و دستم رو محکم تر روی چشم هام فشردم… …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیزده

  ستاره خانوم سریع اومد دستم رو گرفت و به عقب کشید بعدش خیره به امیرعباس شد و گفت : _ من مادرت هستم خدمتکارت نیستم که همش واسه من بهانه بیاری راستش رو بگو میخواستی چیکار کنی هان !؟ کلافه دستی داخل موهاش کشید : _ مامان _ چیه …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیو نه

  لبم رو محکم گزیدم: -مگه چیکار کردم؟.. -هیچی..فقط سامیارِ عاشق رو به سامیارِ وحشی تبدیل کردی… بلند زدم زیر خنده که پر احساس زیر گوشم نجوا کرد: -جان..این خنده هات واسه کیه؟.. چشم هام رو بستم و انگشت هام رو روی موهاش کشیدم و لبخند زدم: -تو.. دوباره بوسید …

توضیحات بیشتر »

رمان دختر شیطان/پارت بیست

  +رفتیم آزمایشگاه که ازمایش بگیرم بعدا جواب و نشون فاطمه و مامان ندم یه جورایی بگم که آزمایشا بهم نخوند مانلی تا اونجا تعقیبم کرد بعدشم که از ازمایشگاه بیرون اومدم دنبالش…… _خب علی اقا اومدین دنبالش چی؟ +یافاطمه زهرا نکنه همونجا که ماشین با به ادم تصادف کرده …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو دوازده

امیرعباس به سمتش برگشت و با عصبانیت بهش توپید : _ بهتره حواست به کار هات باشه چون من اصلا اعصاب درست حسابی ندارم یهو دیدی یه بلایی سرت آوردم شنیدی ؟! شیرین ترسیده سرش رو تکون داد و بعدش دوید رفت سمت بالا _ لاله با شنیدن صدای خاله …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیو نه

  دستش رو از تو دستم دراورد و پشت کمرم گذاشت و فشردم به خودش… نفس که کم اوردم، لب هام رو جدا کردم و پیشونیم رو به پیشونیش چسبوندم و چشم هام رو بهم فشردم…. نفس زنان و اروم گفتم: -برای اینکه خیالم راحت بشه سامیار.. با لجبازی، دوباره …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو یازده

  اشک تو چشمهام جمع شده بود یه آدم چقدر میتونست بدبخت باشه ، با صدایی بشدت گرفته شده جوابش رو دادم : _ سعی میکنم واسم مهم نباشه چون من واسه یه مدت کوتاه اینجا هستم اما خاله حوا من گاهی شک میکنم خانوم بزرگ واقعا خانواده من رو …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو سیو هشت

  ابروهاش رو انداخت بالا و چند لحظه همینطور خیره نگاهم کرد و بعد با تعجب گفت: -اینو می خواستی بگی؟.. -بله.. لبخندی زد و گفت: -پس حق داشتی..حرفم خیلی بد بود ببخشید.. لبخندم پررنگ تر شد و سرم رو تکون دادم: -می دونم حرفی بزنی پاش میمونی..حالا که قول …

توضیحات بیشتر »