رمان گرداب/پارت صدو یازده

گوشی رو انداختم تو کیفم و سامیار هم در ماشین رو باز کرد و نشست… لبخندی زدم و گفتم: -چرا این همه خریدی..همون لواشک کافی بود.. بدون حرف، پلاستیک بزرگ خریدهارو گذاشت روی پام و سوییچ رو چرخوند و ماشین رو روشن کرد…. من هم دیگه چیزی نگفتم و از …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو چهار

  مامان نازگل چشمهاش پر از اشک شد _ من هنوز از دیدن امیرعباس سیر نشدم تو نباید بری ستاره میدونم اهورا باهات برخورد بدی داشت اما تو بای واسه بدست اوردن دوباره اش تلاش کنی . _ من ارباب زاده واسم مهم نیست که بخاطرش تلاش کنم تو این …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت صدوپنج

فقط گنگ نگاهش کردم که کلافه دستم رو گرفت و به سمت پیست رقص، دنبال خودش کشوندم. گوشه ای از پیست از حرکت ایستاد و یکی از دستاشو دور کمرم حلقه کرد و دیگری رو روی شونم قرار داد. منتظر نگاهم کرد که من هم متقابلا همون کارو انجام دادم …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو ده

برگه ی ازمایش رو انداخته بود روی داشبورد اما سمت خودش و هرچند لحظه یکبار نگاهش میکرد…. انگار می خواست خودش رو عذاب بده که اینجوری گذاشته بود جلوش و خیره میشد بهش… جواب ازمایش مثبت بود..من که مطمئن بودم اما انگار سامیار امید داشت که درست نباشه و من …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو سه

#چند_سال_بعد چند سال گذشته بود ، مامان نازگل بخاطر حال بد ارباب زاده بهش همه چیز رو گفته بود و داشتند میومدند تا پسرم رو از دست من بگیرند که ارباب سالا با همایون تماس میگیره و میگه بهش از اونجا بریم تنها کسی رو که میدیدم ارباب سالار بود …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهر غیرتی/پارت هشتادو دو

#چند_سال_بعد چند سال گذشته بود ، مامان نازگل بخاطر حال بد ارباب زاده بهش همه چیز رو گفته بود و داشتند میومدند تا پسرم رو از دست من بگیرند که ارباب سالا با همایون تماس میگیره و میگه بهش از اونجا بریم تنها کسی رو که میدیدم ارباب سالار بود …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت صدوچهار

  بی پروا نگاهم کرد که به دروغ گفتم: _از دیدنت خوشحال شدم…امیدوارم بعدا هم ببینمت. در جوابم فقط زیرلب غرید: _منم همین طور. با تموم شدن جملش دست لئون رو گرفتم و به سمت گوشه ای که در دید جولیا نباشه،کشوندمش… همین که به گوشه ای رفتیم،لئون با لبخند …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو نه

  از حالت صورتش و اون چشم های گرد و قرمز شده و دندون های بهم فشرده اش ترسیدم و بی اختیار یک قدم رفتم عقب…. بهم نزدیک تر شد و انگشت اشاره ش رو با تهدید جلوم تکون داد: -از موقعیتت سواستفاده نکن..من سگ بشم چشممو روی همه چی …

توضیحات بیشتر »

رمان انتقام ناتمام پارت ده

زن عمو: این چه حرفیه شما رحمتین. بفرمایید داخل . ماه بانو که رفت، جعبهی کاکائو رو دست زن عمو دادم. گرفت و روی میز ورودی گذاشت. -چرا زحمت کشیدی گلم؟ من رو جلو کشید، همدیگه رو بغل کردیم. گونهام رو بوسید و گفت : -ماشاالله نازتر شدی! -لطف دارین …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی من/پارت هشتادو یک

_ باشه ساکت باش گریه نکن به هیچ عنوان اون کثافط هست اما تو بخاطر بچه ی داخل شکمت هم که شده باید قوی باشی دوست نداری که بچت رو از دست بدی با گریه کردن هان ؟ با شنیدن این حرفش وحشت زده چشمهام رو محکم روی هم فشار …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدو هشت

  سرم رو از روی سینه ش بلند کردم و اخم هام رو کشیدم تو هم: -گفتم نگو مزاحم سامیار.. توجهی به حرفم نکرد و اون هم اخم کرد و جدی انگشت اشاره ش رو گرفت طرفم: -تو کِی فهمیدی؟.. سرم رو انداختم پایین و اروم لب زدم: -من..چیز..چند روزه …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه استاد/پارت صد وسه

بی توجه به سوالای من ناگهان گفت: _پیداش کردم…! متعجب پرسیدم: _چیو…؟ به طرفم برگشت و گفت: _گوشیمو اینجا جا گذاشته بودم…الان پیداش کردم…زیره کوسن مبل افتاده بود. و بعد با نگاهش به گوشی داخل دستش اشاره کرد. از روی حرص و عصبانیت فقط تونستم چندین بار پلک بزنم…! دلم …

توضیحات بیشتر »

رمان شوهرغیرتی/پارت هشتاد

_ اما داداش واقعا پشیمون هست همه جا داره دنبالت میگرده اما هیچ اثری از تو نیست میدونی که چقدر دوستت داره . به چشمهاش زل زدم : _ ترنج لطفا دیگه درمورد برگشت چیزی به من نگو باشه !؟ _ باشه _ از مامان نازگل خبر داری ؟ لب …

توضیحات بیشتر »

رمان گرداب/پارت صدوهفت

  ابروهاش رو انداخت بالا و اون لبخنده کج مخصوصش رو زد: -حق داری..هرروز ازم کتک میخوری و تو خونه حبست کردم و اجازه ی هیچ کاری رو بهت نمیدم..باید بترسی…. اخم کردم و لب برچیدم: -این فرق میکنه..میدونم عصبی میشی.. -بگو..سعی می کنم خودمو کنترل کنم، زیاد عصبانی نشم… …

توضیحات بیشتر »